هفته نامه صدای خاک شماره 32 - مگ لند

هفته نامه صدای خاک شماره 32

هفته نامه صدای خاک شماره 32

هفته نامه صدای خاک شماره 32

‫ﻣﺎﻫﻨﺎﻣﻪ اﻗﺘﺼﺎدى‪ -‬اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ ﺻﺪاى ﺧﺎک‬ ‫ﺷـﻤـﺎره ﺳﻰ و دوم ﻣﻬﺮ ﻣـﺎه‪1400‬‬ ‫ﻗﯿﻤﺖ‪ 30000:‬ﺗﻮﻣﺎن‬ ‫ﮐﺴﺐدراﻣﺪ ﺑﺎ‬ ‫ﺳﺎﺧﺖﺗﺮارﯾﻮم‬ ‫اﻧﭽﻪ در اﯾﻦ ﺷﻤﺎره ﻣﻰﺧﻮاﻧﯿﺪ‪:‬‬ ‫اﯾﺎ رﺋﯿﺴﻰ اﯾﺮان را ﻣﻰ ﺳﺎزد؟‬ ‫اﻣﻮزش ﮔﯿﺎه ﺳﺎﻧﺴﻮرﯾﺎ در اﭘﺎرﺗﻤﺎن‬ ‫ﭼﺮا ﻣﺮدم ﺑﻪ ﺻﺪاوﺳﯿﻤﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﺪارﻧﺪ؟‬ ‫ﻟﺰوم ﺑﺮﮔﺰارى ﯾﮏ رﻓﺮاﻧﺪوم ﺳﺮاﺳﺮى!‬ ‫اﯾﺮج ﻗﺎدرى ﻓﺮﺷﺘﻪاى ﮐﻪ اﺷﺘﺒﺎﻫﻰ روى زﻣﯿﻦ ﺑﻮد‬ ‫ﻧﻮﺳﺘﺎﻟﮋىدﻫﻪ‬ ‫ﺷﺼﺘﻰﻫﺎ‬ صفحه 1 صفحه 2 ‫به نام او‬ ‫کهنه دوستان؛ سالم‬ ‫مریم حضرتی‬ ‫مدیر مسئول‬ ‫این روزها دوست خوب کم پیدا میشود‪ ،‬یعنی هر کسی به اندازه تعداد انگشتان‬ ‫یک دست اگردوست خوب داشته باشد‪ ،‬همای سعادت روی دوشش نشسته است‪ ،‬با‬ ‫این تفسیر ما چه خوشبختیم که شما خوبان را اینهمه مدت به عنوان کهنه دوستان‬ ‫ماهنامه صدای خاک همراه خود داشته ایم‪ ،‬از بابت این موضوع به خود می بالیم و‬ ‫در پوستمان نمی گنجیم‪ .‬با این حس یک ماه تمام تالش کرده ایم و یک شماره دیگر‬ ‫را با هزاران امید و ارزو تهیه و تدارک دیده ایم و ان را با خلوص نیت پیشکش شما‬ ‫عزیزان جان می کنیم‪ ،‬با این نیت و هدف که مقبول طبع مشکل پسند شما قرار گیرد‪.‬‬ ‫همانطور که مستحضرید شماره جدید مصادف شده با اغاز فصل خزان و پاییز‬ ‫برگریز هزار رنگ‪ ،‬فصلی که با ماه مهر و شروع سال تحصیلی جدید اغاز میشود‬ ‫که نوید بخش جریان داشتن و تداوم تالش و کوشش انسان برای تحصیل علم و‬ ‫دانش است‪ ،‬ما نیز اغاز این ماه و این فصل را به فال نیک می گیریم و از شما خوبان هم‬ ‫تقاضا میکنیم با ما و همراه ما دست به دعا بردارید و از درگاه ایزد الیزال بخواهید که‬ ‫سایه شوم و نحس ویروس کرونا و بیماری کووید ‪ 19‬را از زندگی همه انسانها بردارد و‬ ‫یکبار دیگر تندرستی و سالمتی را به بندگان تنها و بی پناه خود که بجز او فریادرس‬ ‫دیگری ندارد‪ ،‬هدیه کند‪ .‬امید که دعای ما مورد قبول درگاهش قرار گیرد‪ .‬امین‬ ‫‪SEDAYEKHAK.IR‬‬ ‫ﺳﺎﯾﺖ ﺧﺒﺮى ﺻﺪاى ﺧﺎک راه اﻧﺪازى ﺷﺪ‬ ‫انچهبایددربارهسوادرسانهایبدانیم‬ ‫جنگل و منابع طبیعی را اشیانه خود بدانیم‬ ‫اموزش گیاه سانسوریا در اپارتمان‬ ‫اموزش ساخت تراریوم‬ ‫عاشق گیاهانم و کارافرینی رو دوست دارم‬ ‫و دیگر هیچ‬ ‫تهاجم فرهنگی هرروز بیشتر از دیروز‬ ‫گرانی محصوالت کشاورزی پایان مییابد؟‬ ‫ایا رئیسی ایران را میسازد؟‬ ‫چرا مردم به صدا و سیما توجه ندارند؟‬ ‫زلﻒ سیاه‬ ‫درفرهنگ وهنربر همان پاشنه زخمی می چرخد!‬ ‫‪4‬‬ ‫‪5‬‬ ‫‪6‬‬ ‫‪7‬‬ ‫‪8‬‬ ‫‪10‬‬ ‫‪11‬‬ ‫‪12‬‬ ‫‪13‬‬ ‫‪14‬‬ ‫‪15‬‬ ‫‪15‬‬ ‫هر چی تو بگی؛ هرچی توبخوای‬ ‫نوستالژی دهه شصتیها در کتاب «یادتونه»‬ ‫امیدواری برای حاکم شدن رقابت سالم در عرصه فیلم‬ ‫نیمکت‬ ‫ماجراهای زبل خان ( بورس )‬ ‫ایرج قادری فرشته ای که اشتباهی روی زمین بود‬ ‫صفحه خوانندگان مجله‬ ‫بازیگر «از نفس افتاده» هم از نفس افتاد‬ ‫لزوم برگزاری یک رفراندوم سراسری !‬ ‫قصه سفر‬ ‫اخبار‬ ‫ﺻﺎﺣﺐ اﻣﺘﯿﺎز و ﻣﺪﯾﺮﻣﺴﺌﻮل‪ :‬ﻣﺮﯾﻢ ﺣﻀﺮﺗﻰ ﺗﺤﺮﯾﺮﯾﻪ‪ :‬ﻋﻠﻰ ورﻣﺮزﯾﺎر‪ ،‬دﮐﺘﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﺟﻮاد اﻣﯿﺮى‪ ،‬ﺷﯿﻮا‬ ‫زﻧﺪى‪ ،‬ﻣﺒﯿﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮى‪ ،‬ﺳﻮﻓﯿﺎ ﻋﺎدﻟﺨﺎﻧﻰ‪ ،‬ﺳﻤﯿﻪ ﺳﯿﻤﯿﻦ ﻗﺪ‪ ،‬زﻫﺮه‬ ‫ﺳﺮدﺑﯿﺮ‪ :‬ﯾﻮﺳﻒ ﺧﺎﮐﯿﺎن‬ ‫ﺣﺎجﺣﯿﺪرى‪ ،‬ﻣﺮﯾﻢ ﻣﺸﻬﺪىرﺿﺎ‪ ،‬ارزو ﻗﺎﺳﻤﻰ‪ ،‬ﻣﺴﻌﻮد رﺣﯿﻤﻰ‪،‬‬ ‫ﺣﻀﺮﺗﻰ‪،‬‬ ‫ﻣﺮﯾﻢ‬ ‫ﺷﻮراى ﺳﯿﺎﺳﺘﮕﺬارى‪:‬‬ ‫ﻣﺠﯿﺪ ﻋﺎﺻﻤﻰ‪،‬ﺳﺎرا ﺻﺎدﻗﻰ‪ ،‬ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﮔﻤﺮﮐﻰ‪ ،‬ﻓﺮﯾﺪه ذاﮐﺮى‪،‬‬ ‫ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﮔﻤﺮﮐﻰ‪ ،‬ﯾﻮﺳﻒ ﺧﺎﮐﯿﺎن‪،‬‬ ‫ﻧﮕﺎر ﮔﻤﺮﮐﻰ؛ ﻣﺤﻤﺪ اﻣﯿﺪ‪ ،‬ﺷﯿﻮا زﻧﺪى‪ ،‬وﻟﻰ اﷲ ﻧﯿﺴﺮﯾﺎن‪ ،‬اﮐﺮم‬ ‫ﺟﺪﯾﺪى ﻣﻤﺘﺎز‪ ،‬ﺟﺒﺎ ر اذﯾﻦ‪ ،‬ﻣﻬﯿﻦ ﺑﺎﻧﻮﻋﻠﯿﻤﺮداﻧﻰ و ﺳﯿﺪرﺿﺎ‬ ‫اﺑﻮاﻟﻔﻀﻞ ﮐﯿﻤﯿﺎﯾﻰ‬ ‫اورﻧﮓ‬ ‫ﺗﻠﻔﻦ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ‪ 09371952793 :‬ﻓﮑﺲ‪ 88942253‬ﮐﺪﭘﺴﺘﻰ‪1419873495:‬‬ ‫ﻣﺎﻫﻨﺎﻣﻪ اﻗﺘﺼﺎدى‪ -‬اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ ﺻﺪاى ﺧﺎک‬ ‫ﺷﻤﺎره ﺳﻰ و دوم ‪ ،‬ﻣﻬﺮ ﻣﺎه ‪1400‬‬ ‫‪S E D A Y E K H A K . I R‬‬ ‫‪_ s e d a y _ k h a k‬‬ ‫‪16‬‬ ‫‪18‬‬ ‫‪20‬‬ ‫‪21‬‬ ‫‪22‬‬ ‫‪23‬‬ ‫‪24‬‬ ‫‪25‬‬ ‫‪26‬‬ ‫‪28‬‬ ‫‪30‬‬ ‫ﻣﺪﯾﺮ ﻫﻨﺮى‪ :‬ﻧﺮﮔﺲ ﺣﻀﺮﺗﻰ‬ ‫وﯾﺮاﺳﺘﺎرى‪ :‬ﺷﯿﻮا زﻧﺪى‬ ‫ﻣﺪﯾﺮﺑﺎزارﯾﺎﺑﻰ‪ :‬ﺳﻮﻓﯿﺎ ﻋﺎدﻟﺨﺎﻧﻰ‬ ‫و ﻟﯿﻼ اﻟﯿﺎﺳﻰ‬ ‫ﭼﺎپ‪ :‬اﯾﺮان ﮐﻬﻦ‬ ‫ﺻﺪاى ﺧﺎک در ﺗﻠﮕﺮام‬ ‫ﺻﺪاى ﺧﺎک در اﯾﻨﺴﺘﺎﮔﺮام‬ صفحه 3 ‫یادداشت‬ ‫انچه باید درباره سواد رسانه ای بدانیم‬ ‫یک قرن پیــش زمانی که مارشــال مک‬ ‫لوهــان از دهکــده جهانی انهــم در عصر‬ ‫قدرت نگرش های فرهنگ گرایانه و پارادایم‬ ‫اثرات محدود‪ ،‬سخن می گفت و اساسا کل‬ ‫فناوری های رســانه ای از الفبا تا کامپیوتر‬ ‫را در امتداد انســان قلمداد می کرد‪ ،‬تصور‬ ‫روزی کــه زندگی بدون رســانه فاقد معنا‬ ‫باشد برای مردمان ان روز دور از ذهن بود‪.‬‬ ‫او همان ســال ها زمانی که از درک رسانه‬ ‫می نوشــت‪ ،‬از ســوادی ســخن به میان‬ ‫اورد که امروزه و در هزاره ســوم توســط‬ ‫یونسکو به عنوان یکی از شش سواد جدید‬ ‫دنیا از ان یاد شــده اســت‪ .‬مــک لوهان‬ ‫معتقد بــود‪« :‬زمانی که دهکــده جهانی‬ ‫فرا رســد باید انسان ها به ســواد جدیدی‬ ‫به نام "ســواد رســانه ای" دســت یابند»‪.‬‬ ‫ســواد رســانه ای و اطالعاتی دیگر نه یک‬ ‫دانش و مهارت صرف‪ ،‬بلکــه یک ضرورت‬ ‫برای شــهروندان جامعه شــبکه ای است؛‬ ‫جامعه ای کــه به گونه ای فزاینــده روابط‬ ‫خود را در شــبکه های رســانه ای سامان‬ ‫می دهد؛ شبکه هایی که به تدریج جایگزین‬ ‫شــبکه های اجتماعی ارتباطــات رودررو‬ ‫می شــوند‪ ،‬یا ان ها را تکمیــل می کنند‪.‬‬ ‫بر این اســاس می تــوان ادعا کرد ســواد‬ ‫رســانه ای و اطالعاتــی بنیادی تریــن و‬ ‫اساســی ترین ســطح توانمنــدی برای‬ ‫زیســتن در عصر جدید است و به مخاطب‬ ‫این قابلیــت را می دهــد کــه در فراگرد‬ ‫انواع تولیدات رســانه ای اســیر نشــده و‬ ‫ضمــن دریافــت هوشــمندانه پیام ها و‬ ‫رمزگشایی ان ها‪ ،‬کنشگری فعال نیز باشد‪.‬‬ ‫درواقع اموزش ســواد رســانه ای شــامل‬ ‫پس گرفتــن حقــوق ذاتی مــا در زمینه‬ ‫ازادی افــکار اســت‪ ،‬انهــم از رســانه ای‬ ‫کــه همــواره تــاش می کنــد ذهــن‬ ‫مــا را رصــد‪ ،‬ترغیــب و شــرطی کنــد‪.‬‬ ‫با این وصف ما باید سواد رسانه ای خود را باال‬ ‫ببریم که در برابر احساس “انتخاب گری”‬ ‫که رسانه ها به ما القا می کنند‪ ،‬اگاهانه ظاهر‬ ‫‪4‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫شــده و بتوانیم واقعا نقش فعاالنه ای در‬ ‫گزینشگری و تاثیرات رسانه ای ایفا کنیم‪.‬‬ ‫رسانه‪ ،‬شــما را چنان برنامه ریزی کرده‬ ‫اســت که فکر کنید حق انتخاب دارید‪،‬‬ ‫حال انکه در واقــع دایره انتخاب شــما‬ ‫به شــدت محدود است‪ .‬ســواد رسانه ای‬ ‫کمک می کنــد جای مخاطب و رســانه‬ ‫عوض شــده و بتوانیم تصمیــم بگیریم‬ ‫"چــه چیــز را ببینیــم" و "چــه چیز را‬ ‫بشــنویم؟"‪ ،‬در واقع ترویج سواد رسانه ای‬ ‫ما را بــه خوانــدن نانوشــته ها و دیدن‬ ‫انچه در تصویر نیســت‪ ،‬مسلط می کند‪.‬‬ ‫حال کــه به طور خالصــه دریافتیم همه‬ ‫ما باید نسبت به ارتقای ســواد رسانه ای‬ ‫خود اقدام کنیم که البته نیازمند مطالعه‬ ‫و تمرین اســت‪ ،‬بهتر اســت برای شروع‬ ‫به این دو اصــل کلیدی پایبند باشــیم‪:‬‬ ‫‪ :1‬طراحی رژیــم مصرف رســانه ای‪ :‬به‬ ‫اینکه چه میزان اطالعاتمــان را از کدام‬ ‫رسانه دریافت می کنیم‪ ،‬حساس باشیم‪.‬‬ ‫کسانی که ســواد رســانه ای دارند‪ ،‬رژیم‬ ‫مصــرف متعادلــی دارنــد و از منابع و‬ ‫رســانه های مختلف به میزان مشخصی‬ ‫اطالعات دریافــت می کننــد‪ .‬اگر رژیم‬ ‫مصــرف رســانه ای به درســتی طراحی‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫نشــود‪ ،‬در فضای اشــباع رســانه ای و‬ ‫بمبــاران اطالعاتی خفه خواهیم شــد‪.‬‬ ‫‪ :2‬تبدیل شــدن از مخاطــب منفعل به‬ ‫مخاطب فعــال و دارای تفکــر انتقادی‪:‬‬ ‫اگر بدانیم رســانه ها واقعیت را می سازند‪،‬‬ ‫از ایــن بــه بعــد اســتراتژی مطالعه و‬ ‫تماشــای انتقــادی را در مواجهــه بــا‬ ‫رســانه ها در پیــش خواهیــم گرفــت‪.‬‬ ‫برای تبدیل شــدن بــه خواننده‪/‬بیننده‪/‬‬ ‫شــنونده فعــال رســانه ها همیشــه‬ ‫ایــن ســه ســوال را از خود بپرســید‪:‬‬ ‫‪.۱‬چه کســی این پیــام را خلــق کرده‬ ‫اســت و چرا ایــن پیام ارســال شــده‬ ‫اســت؟ (هــدف او چــه بوده اســت؟)‬ ‫‪.۲‬چــه ارزش هــا و دیدگاه هایــی‬ ‫را در ایــن پیــام به صــورت پنهــان‬ ‫جاســازی و تبلیــغ کرده انــد؟‬ ‫‪.۳‬احتماال چــه بخش هایــی از واقعیت‬ ‫حــذف شــده و چــه بخش هایــی از‬ ‫واقعیت برجسته ســازی شــده اســت؟‬ ‫در نوشته های بعدی حتما بیشتر درباره‬ ‫سواد رســانه ای و اطالعاتی و ضرورت ها‬ ‫و کارکردهایش صحبــت خواهیم کرد‪.‬‬ ‫معصومــه نصیــری مــدرس و‬ ‫پژوهشــگر سواد رســانه ای ‪ -‬معاون‬ ‫باشــگاه مدیریت رســانه و توسعه‬ ‫ســواد رســانه ای یونســکو ـ ایران‬ صفحه 4 ‫نوش‬ ‫ته‬ ‫‪ :‬غال‬ ‫م‬ ‫ر‬ ‫ض‬ ‫تنهادوستداشتنطبیعت‬ ‫کافینیست‬ ‫تنها دوست داشــتن کافی نیســت‪ .‬طبیعت از جمله نعمت هایی‬ ‫اســت که خداوند به بندگانش ارزانی داشــته و بایــد قدردان ان‬ ‫باشیم‪ .‬خوشبختانه ایران از جمله کشــورهایی است که به لحاظ‬ ‫منابع طبیعی‪ ،‬جایگاه ویــژه ای دارد و این جایگاه زمانی می تواند با‬ ‫سایر کشورها رقابت نماید که مسئولین منابع طبیعی و جنگلبانی‬ ‫به لحاظ حفظ و امنیت‪ ،‬حافظ این نعمتهای الهی باشــند‪ ،‬ضمن‬ ‫اینکه مردم نیز اصلی ترین کسانی هســتند که می توانند در حفظ‬ ‫و امنیت جنگلها‪ ،‬مراتع و ســایر منابع طبیعی کوشا باشند‪ .‬یادمان‬ ‫باشد ان کشاورزی که در فصل تابســتان زیر تابش اشعه خورشید‬ ‫بیل می زند تا درختان را بارور ســازد‪ ،‬همان قدر قابل احترام است‬ ‫که یک وزیــر در جایگاه خود‪ .‬در چنین شــرایطی مردمی که اهل‬ ‫گردشگری هستند نسبت به این افراد وظیفه خطیری برعهده دارند‬ ‫تا از این طبیعت ســبز و خرم که خداوند به بندگانش ارزانی داده‬ ‫اســت همانند اموال خود مراقبت و مواظبت نمایند‪ .‬با این اوصاف‬ ‫و در کمال تاســف مردم انطور که باید و شــاید قدر این درختان‬ ‫کهن سال را نمیدانند و بعد از ســاعت ها و شاید روزها استراحت و‬ ‫تفریح و لذت بردن از مناظر با خروجشــان فاجعه می افرینند که‬ ‫نمونه بارز انها اتش ســوزی های اخیر در جنگلهــای کهگیلویه و‬ ‫بویر احمد و خوزستان است که حتی خســارتهای جبران ناپذیر‪،‬‬ ‫بســیار نگران کننده اســت‪ .‬بیشــه زارها و نخلســتانهای اطراف‬ ‫(تاالب هورالعظیم) و رود الوند نیــز در هفته های اخیر مورد حریق‬ ‫قرار گرفته اند‪ .‬سال گذشــته که علفهای هرز‪ ،‬رشــد کرده بودند‪،‬‬ ‫موجب بروز اتش سوزی های گســترده در جنگل های (هیرکانی‬ ‫ارســباران) و زاگرس گردیدند‪ ،‬چرا که اگر رحمت الهی می بارید‬ ‫و علفهای هرز و حتی جنگلها از اب ســیراب میشدند شاید چنین‬ ‫فاجعه اسفباری رخ نمی داد‪ .‬گو اینکه سهل انگاری گردشگران نیز‬ ‫بی تاثیر نبوده است‪ .‬مطمئن باشید اگر جنگلها را از دست بدهیم‬ ‫عم ً‬ ‫ال همه چیز را از دســت خواهیم داد‪ ،‬چون این جنگل است که‬ ‫در تامین اب‪ ،‬خاک و از همه مهمتر بهبود هوا نقش بســزایی دارد‪.‬‬ ‫ا گم‬ ‫رکی‬ ‫وزارت کشاورزی‬ ‫را از خود بدانیم‬ ‫با تعطیل شــدن ادارات و به هر بهانه ای هر کسی براساس‬ ‫توان و بضاعت خود‪ ،‬شال و کاله کرده و برای تغییر اب و هوا‬ ‫و استفاده از فضایی سرشار از ارامش‪ ،‬راهی شمال می شود‪،‬‬ ‫شمال ایران سرســبزترین جائیســت که هر انسانی با قدم‬ ‫نهادن در طبعیت‪ ،‬احســاس خوبی به او دست میدهد‪ .‬این‬ ‫طبیعت را میتوان به نوزادی تشبیه نمود که وقتی به سنی‬ ‫می رسد که می تواند بقول معروف تاتی تاتی کند‪ ،‬بایستی‬ ‫والدین او مواظب تربیت وی باشند و اال تولید مثل‪ ،‬کاریست‬ ‫بسیار سهل و اسان‪ .‬مهم نگهداری و تربیت است که انسان‬ ‫را می سازد‪ .‬طبیعت را نیز می توان بهمین شکل که ذکرش‬ ‫رفت تشــبیه کرد‪ .‬در نتیجه اگر قرار باشد طفل زاده شده را‬ ‫در همان شرایطی که چهاردســت و پاراه می رود بحال خود‬ ‫رها کرد پس می توان طبیعت را نیز بحال خویش رها نمود‬ ‫در نتیجه وزارت کشــاورزی چه نقش موثری دارد؟ وزارت‬ ‫کشاورزی همان پدر و مادریســت که می بایست تمام هم‬ ‫و غم خــود را در رابطه با مواظبت از نهالــی که روییده بکار‬ ‫گیرد‪ ،‬طبیعی اســت که با باران الهی ســبز می شود‪ .‬رشد‬ ‫می کند و ما از رشد ان بعنوان ســایبان استفاده می کنیم‪.‬‬ ‫حال چنانچه کشــاورز کاردان و با تجربه بتوانــد با دانش‬ ‫و تخصص از تک تک نهاالن مواظبت نمــوده و به موقع به‬ ‫ان رســیدگی نماید‪ .‬در اینده باغی سرســبز و خرم بوجود‬ ‫می اید که همگان می توانند از فضــا و حتی میوه ان بهره‬ ‫مند شوند‪ .‬تجربه ثابت کرده اســت انبوه درختان که درهم‬ ‫تنیده اند ســپر بالی خوبی برای جلوگیری از گرد و خاک‬ ‫هســتند و تاحدودی فضا را تســویه و اجازه نفس کشیدن‬ ‫به انسان می دهد‪ .‬درختان سایبان دلپذیری برای تابستان‬ ‫گرم و سوزان است‪ .‬در نتیجه زمین خدا‪ ،‬باران الهی و دست‬ ‫زحمتکش و کاربلد کشاورز اســت که می تواند کیلومترها‬ ‫فضای سرســبز بوجوداورند که هر جانداری از ان استفاده‬ ‫نماید‪ .‬پس بیاییم در این زمینه و خداپســندانه دســت در‬ ‫دست یکدیگر نهاده کشوری ســبز و خرم بسازیم که ورود‬ ‫هر توریستی او را مجذوب و پایبندنماید‪ ،‬همچنانکه زمانیکه‬ ‫ایران را ترک و وارد کشور سرسبز و خرمی میشویم تا مدتها‬ ‫درمورد ان حرف می زنیم و در خاطرمان نقش می بندد‪ .‬به‬ ‫هرحال وزارت کشاورزی‪ ،‬خانه بدون درو پیکر ملت است اما‬ ‫این به ان معنا نیســت که در حفظ و نگهداری ان کوتاهی‬ ‫نمائیم‪ .‬همکاری با وزارت کشــاورزی قطعا طبیعت پیشرو‬ ‫بهتری نصیبمان خواهد کــرد‪ .‬به امید انــروز که فرهنگ‬ ‫نگهداری از طبیعت را یاد بگیریم و بــه دیگران یاد بدهیم‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫مهر ماه‪1400‬‬ ‫ی و دوم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪5‬‬ صفحه 5 ‫ابرا‬ ‫ه‬ ‫ی‬ ‫ممح‬ ‫مقاله‬ ‫مد‬ ‫حس‬ ‫اموزش گیاه‬ ‫ی‬ ‫نی‬ ‫سانسوریا‬ ‫در اپارتمان‬ ‫مــن یــک باغبــان خــوش ذوق و یکــی‬ ‫ازعالقه منــدان گیاهان هستم‪.‬سال هاســت‬ ‫کــه در زمینه ی گل و گیــاه فعالیت می کنم؛‬ ‫همیشــه ارزو داشــتم که در حد توان خود‬ ‫در جهــت گســترش معلومــات خــود گام‬ ‫مثبتی بردارم تا شــما هم در منــزل‪ ،‬اداره و‬ ‫باغچه های خــود گیاهان شــاداب و زیبایی‬ ‫داشــته باشــید و از وجــود انهــا در منازل‬ ‫خــود نهایــت اســتفاده و لــذت را ببریــد‪.‬‬ ‫همــه ی مــا خــوب مــی دانیــم کــه در‬ ‫گذشــته خانه هــا بزرگتــر و دارای حیــاط‬ ‫و باغچــه بودنــد‪ ،‬امــا در حــال حاضــر‬ ‫بیشــتر خانه هــا اپارتمانــی هســتند‪.‬‬ ‫به ایــن خاطر تصمیــم گرفتم تا به کســانی‬ ‫کــه در منــزل خــود بــا نــور کــم مواجه‬ ‫هســتند و ایــن یــک دغدغــه بــرای انها‬ ‫محســوب می شــود کمکــی کرده باشــم‪.‬‬ ‫یکی از گیاهان مقاوم به شــرایط سخت برای‬ ‫نگهــداری در منزل گیــاه سانسوریااســت‪.‬‬ ‫معرفیگیاهسانسوریا‬ ‫نام علمی‪Sansevieria trifasciata :‬‬ ‫نام عمومی‪ :‬برگ شمشیری‪ ،‬زبان مادرشوهر‪،‬‬ ‫زبان شیطان‬ ‫تیره گیاه‪ :‬مارچوبگان‬ ‫خاستگاه اصلی‪ :‬افریقای غربی‪ ،‬ماداگاسکار و‬ ‫اسیا‬ ‫طول رشد‪ :‬حدود یک متر‬ ‫نور مورد نیاز‪ :‬نور غیرمستقیم و مالیم خورشید‬ ‫و نور مصنوعی (المپ ها)‬ ‫نکته‪ :‬این گیاه انواع مختلفی با شکل های‬ ‫متفاوتی دارد نوع ابلق ان که عمدتا با نوار‬ ‫طالیی است به نور بیشتری نیاز دارد‪.‬‬ ‫دمای مطلوب‪ 5 :‬تا ‪ 30‬درجه سانتی گراد‬ ‫میزان اب الزم‪ :‬متوسط (یعنی سطح خاک‬ ‫‪6‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫گلدان خشک شود)‬ ‫شرایط خاک‪ :‬کام ً‬ ‫ال زه کشی شده‬ ‫رطوبت‪ :‬متوسط و هر چند وقت یک بار‬ ‫هوای تازه‬ ‫روش تکثیر‪ :‬کاشت دانه‪ ،‬قلمه زدن‪ ،‬قرار‬ ‫دادن در اب و پاجوش‬ ‫سمیت‪ :‬کمی سمی است و دور از‬ ‫دسترس کودکان و حیوانات خانگی قرار‬ ‫گیرد‬ ‫افات‪ :‬شپشک اردی و تخم عنکبوت‬ ‫چند نمونه از انواع سانسوریا‬ ‫سانسوریای ابلق طالیی (‪)Black Gold‬‬ ‫برگ های این سانسوریا سبز تیره است‬ ‫که دور ان یک نوار طالیی رنگ زیبا‬ ‫وجود دارد‪.‬‬ ‫سانسوریا(‪)Future Robustia‬‬ ‫کوتاه ترین نوع سانسوریاست‪ ،‬برگ های‬ ‫سبز درخشان و در سطح ان رگه های‬ ‫سبز وجود دارد‪.‬‬ ‫سانسوریا (‪)Future Superb‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫سانسوریا یا نیزه افریقایی یا لوله ای‬ ‫(‪)Cylindrica‬‬ ‫سانسوریا پاکوتاه یا گل شمشیری‬ ‫سانسوریا (‪)Black Robusta‬‬ ‫سانسوریا (‪)Black Jack‬‬ ‫همچنین شــما عالوه بر سانســوریا‬ ‫میتوانید از گیاهانی مانند دراسنا‪ ،‬گیاه‬ ‫ســرخس‪ ،‬گیاه کاالدتیا‪ ،‬گیاه مارانتا‪،‬‬ ‫قاشقی‪ ،‬پتوس‪ ،‬گیاه گندمی‪ ،‬اسپاتی‬ ‫فیلوم‪ ،‬اگلونما‪ ،‬الکی بامبو و گیاه برگ‬ ‫عبایی در منزل خود نگهداری کنید‪.‬‬ ‫من به شــما این نوید را می دهم شما‬ ‫در اینده با گلهای بیشتری‪ ،‬از جمله‬ ‫گیاهــان وحشــی ایــران‪ ،‬گیاهان‬ ‫دارویــی‪ ،‬گیاهان زینتــی و گیاهان‬ ‫بــرای منطقه هــای سردســیری‪،‬‬ ‫گرمســیری و معتــدل وگیاهــان‬ ‫مقاوم به شــرایط ســخت اشنا کنم‪.‬‬ صفحه 6 ‫اب‬ ‫راهی‬ ‫م‬ ‫م‬ ‫ح‬ ‫م‬ ‫دح‬ ‫سین‬ ‫ی‬ ‫اموزش ساخت تراریوم‬ ‫تراریوم می تواند زیبایی بی نظیری به خانه و‬ ‫محل کارتان که می تواند اداره‪ ،‬فروشگاه و هر‬ ‫مکانی که دارای نور طبیعی غیرمستقیم و نور‬ ‫مصنوعی یا (المپ های فلورسنت) باشد ارائه‬ ‫دهد و شما می توانید به راحتی و با یک کار‬ ‫خالقانه برای خود یک تراریوم زیبا درست کنید‪.‬‬ ‫در ادامه چند نمونه از سواالت در مورد تراریوم‬ ‫و ساخت ان را با هم مرور می کنیم‪.‬‬ ‫‪-1‬تراریوم )‪ (Terrarium‬چیست؟‬ ‫تراریوم یا خاکزیان به معنی باغ شیشه ای است و‬ ‫عبارت است از محیطی برای پرورش و نگهداری‬ ‫گیاهان و به بیان دیگر محیطی برای ایجاد‬ ‫ریزاقلیمی با رطوبت باال برای گیاهانی که بیشتر‬ ‫بومی جنگل های مرطوب جنوب‪ ،‬مرکز امریکا‪،‬‬ ‫جنوب شرقی اسیا و افریقا هستند و سازگار با‬ ‫هم نیز هستند و در یک محفظه ی شیشهای‬ ‫و حتی سربسته رشد می کند‪.‬‬ ‫‪-2‬چرا تراریومها به ابیاری کم نیاز‬ ‫دارند؟‬ ‫خوب به طبع وقتی ما از ظرفی مثل شیشه‬ ‫استفاده می کنیم گیاه با فضای بیرونی در‬ ‫تماس نیست و اب به روی برگ ها پس از‬ ‫تبخیر به دیواره ظرف ما نشسته و سپس‬ ‫دوباره به مصرف گیاه می رسد‪ .‬در واقع‬ ‫تراریوم در حکم یک گلخانه برای گیاه‬ ‫عمل میکند که تمام نیازهای او در ان باغ‬ ‫شیشهای به راحتی براورده خواهد شد‪.‬‬ ‫‪-3‬چه گیاهانی برای ساخت یک‬ ‫تراریوم مناسبت تر است؟‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫به طور کلی گیاهان برگدار که رشد کمتری‬ ‫دارند برای تراریوم مناسب تر هستند و‬ ‫همچنین اگر شما از گیاهانی استفاده کنید‬ ‫که به اب کمتری نیاز دارند کار شما اسان‬ ‫تر خواهد بود‪.‬‬ ‫برای نمونه چند نوع از گیاهانی که برای‬ ‫ساخت تراریوم می توان به ان اشاره کرد‪:‬‬ ‫• انواع ساکولنتها‪ :‬شامل کاکتوسهای‬ ‫کندرشد‪ ،‬ماورتیا‪ ،‬اچوریا و کراسوال و بعضی‬ ‫از سرم ها‬ ‫• بعضی از انواع گیاهان بونسایی‬ ‫• پپرومیا‪ ،‬پیله ا‪ ،‬لوپوریا‪ ،‬اپونتیا‪ ،‬چمن‬ ‫عروس و ‪...‬‬ ‫• گیاهان گوشت خوار‪ :‬شامل ونوس حشره‬ ‫خوار‪ ،‬گیاهان کوزهای و گیاه شبنم خورشید‬ ‫مهر ماه‪1400‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫‪7‬‬ صفحه 7 ‫*رقیه‬ ‫ب‬ ‫ق‬ ‫ا‬ ‫ئ‬ ‫ی‬ ‫گفتگو‬ ‫گفتگو با کارافرین جوان و خوش ذوق؛‬ ‫عاشق گیاهانم و کارافرینی رو دوست دارم‬ ‫در عصر دود و ماشین و کارخانه های بزرگی که در‬ ‫ان روزبه روز تعداد درخت ها کم و کمتر می شوند‪،‬‬ ‫داشــتن شــغلی که با گل و گیاه و درختچه ها‬ ‫سروکار دارد‪ ،‬نعمت بزرگی به حساب می اید‪ .‬گل‬ ‫فروشی شغلی است که هر کسی عالقه دارد تا در‬ ‫ان اشتغال داشته باشد‪ .‬چه چیزی بهتر از اینکه‬ ‫شما هر روز در میان گل های رنگارنگ و خوشبو‬ ‫باشید؟ ‪ ،‬نرگس اقبالی پور یکی از جوانان خوش‬ ‫ذوق و سلیقه تهرانی اســت که عالوه بر داشتن‬ ‫مدرک کارشناسی ارشــد روانشناسی عمومی‪،‬‬ ‫وارد عرصه فروش گل و گلدون شــده اســت‪،‬‬ ‫برای اشنایی با او و حرفه اش با ما همراه باشید و‬ ‫گفتگوی اختصاصی صدای خاک را با او بخوانید‪.‬‬ ‫‪.1‬خودتان را معرفی کنید؟‬ ‫نرگس اقبالی پور هستم‪ ،‬متولد سال ‪1370‬‬ ‫کارشناس ارشد در رشته روانشناسی عمومی‪.‬‬ ‫‪.2‬چند ساله در این حرفه هستید؟‬ ‫ازسال‪1396‬باهمکاریبایکتولیدکننده‬ ‫گلوگیاهشروعبهکارکردموازسال‪ 1397‬با‬ ‫تاسیسبرندشخصیامبهصورتمستقل‪،‬حرفه‬ ‫گلفروشیرابهصورتبرخط–انالین‪-‬اغازکردم‪.‬‬ ‫‪8‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫‪.3‬چگونه به این سمت کشیده‬ ‫شده اید؟‬ ‫بعد از اتمام رشــته ی تحصیلــی ام در‬ ‫دانشگاه‪ ،‬برحسب عالقه ی شخصی ام به‬ ‫سمت هنر کشیده شــدم و تمایل خیلی‬ ‫زیادی به اشــتغال در رشته های هنری‬ ‫داشــتم‪ ،‬اولین ایده ای که برای شــروع‬ ‫کار به ذهنم رســید تولیــد گلدانهای‬ ‫خاص با اســتفاده از مواد بازیافتی و انواع‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫اکسسوری بود‪ ،‬که در این مورد توانستم‬ ‫ایــده ام را با یک تولید کننــده ی گل و‬ ‫گیاه در میــان بگذارم و خوشــبختانه‬ ‫مورد استقبال ایشان واقع شد و از همان‬ ‫جا فعالیــت من در حــوزه ی گل و گیاه‬ ‫شروع شد‪ ،‬پس از حدود یکسال تصمیم‬ ‫گرفتم یک فروشگاه اینترنتی به صورت‬ ‫مستقل راه اندازی کنم و فعالیت خودم‬ ‫را به صورت رســمی و جدی اغاز کنم‪.‬‬ صفحه 8 ‫‪.4‬مشکالت کسب و کارهای اینترنتی‬ ‫چیست؟‬ ‫به نظر من در کسب و کارهای اینترنتی با توجه‬ ‫به مسائل و مشــکالتی که در رابطه با اینترنت و‬ ‫اپلیکیشن ها وجود دارد مهم ترین و بزرگترین‬ ‫مســئله‪ ،‬تالش دوچندانی اســت که فرد برای‬ ‫دیده شدن و جلب اعتماد مشــتری باید انجام‬ ‫دهد‪ ،‬خصوصا اینکــه قطعی اینترنــت‪ ،‬وجود‬ ‫افــراد ســودجو و کالهبــردار و پیچیدگی کار‬ ‫کردن با اپلیکیشــن ها ‪ ،‬باعث دلزدگی مشتری‬ ‫می شــود و این خود مانع بزرگی است که کار را‬ ‫برای کسب و کارهای اینترنتی دشوار می کند‪.‬‬ ‫‪ .5‬هدفتان چیست؟‬ ‫هدفم گسترش کســب و کارم‪ ،‬ایجاد فرصتهای‬ ‫شغلی بیشتر برای افراد عالقه مند به این حوزه‬ ‫و همچنین تامیــن نیازهای مــردم در زمینه‬ ‫گل وگیاه اســت که بر همین اساس اولین پلنر‬ ‫(دفتر برنامــه ریزی) گیاهان را بــا توجه به نیاز‬ ‫مشــتریانم و به منظور نگهداری و رســیدگی‬ ‫هرچه بهتر و بیشــتر از گیاهان تولید کرده ام‪.‬‬ ‫‪.6‬چه صحبتی دارید با کسانی که دوست‬ ‫دارند در این حوزه مشغول به کار شوند؟‬ ‫کســانی که عالقه به گل و گیاه دارند و دوست‬ ‫دارند در این زمینه فعالیت کنند باید بدانند این‬ ‫کار به نسبت دیگر مشاغل با چالش های بسیار‬ ‫زیادی رو به روســت که شــاید داشتن سرمایه‬ ‫بتواند بعضی از ان ها را حــل کند اما ان چه که‬ ‫حالل همه ی مشــکالت اســت و باعث تداوم‬ ‫این حرفه میشــود عالقه و پشــتکار زیاد ان ها‬ ‫خواهد بــود‪ ،‬وگرنه این کار هــم مانند خیلی از‬ ‫کارها برای شروع نیاز به سرمایه انچنانی ندارد‪.‬‬ ‫‪.7‬تا به حال شده از راهی که امده اید‬ ‫خسته شوید و بخواهید برگردید و مسیر‬ ‫دیگری را ادامه دهید؟‬ ‫به هر حال‪ ،‬هــر حرفه ای ســختی های خاص‬ ‫خودش را دارد و برای هر کســی ممکن است در‬ ‫هر مرحله ای از کار شرایط انقدر سخت شود که‬ ‫بخواهد به این موضوع فکر کنــد و این موضوع‬ ‫واقعا اجتناب ناپذیر است‪ .‬اما چیزی که باعث می‬ ‫شود از این تصمیم منصرف شود شدت عالقه ی‬ ‫او به کارش است و خدا را شکر می کنم که برای‬ ‫من جذابیت های کارم به قدری زیاد اســت که‬ ‫در چنین شرایطی توانستم با اندکی استراحت‬ ‫دوبــاره و با قدرت بیشــتر بــه کارم ادامه دهم‪.‬‬ ‫‪.8‬هنگامی که با موانع و سختی ها‬ ‫مواجه شوید چیکار می کنید؟‬ ‫در زمــان بروز موانــع‪ ،‬ابتدا مســئله اصلی‬ ‫که بــا ان روبــه رو هســتم را مشــخص‬ ‫میکنم و بعد به دنبــال راهکارهای موجود‬ ‫برای حــل ان مســئله می گــردم و بعد از‬ ‫مشخص شــدن این ها‪ ،‬بررســی می کنم‬ ‫که با توجــه بــه امکانــات و اطالعاتی که‬ ‫دارم چگونه می توانــم انها را از ســر راهم‬ ‫بــردارم و قطعا در این مســیر از مشــورت‬ ‫کردن با افراد صاحب نظر غافل نمی شــوم‪.‬‬ ‫‪.9‬مشکالتتان چیست و چگونه ان ها را‬ ‫رفع می کنید؟‬ ‫نیاز بــه تزریــق ســرمایه برای ســرعت‬ ‫بخشــیدن به روند رشــد کســب وکارم ‪،‬‬ ‫تاکنون توانســته ام با مدیریــت هزینه ها‬ ‫و الویــت بندی مخــارج بخش زیــادی از‬ ‫مشــکالتم را در ایــن زمینــه حــل کنم‪.‬‬ ‫‪.10‬در خصوص درامدزایی بفرمایید این‬ ‫حرفه تا کنون توانسته به درامدزایی‬ ‫برسد؟‬ ‫بله خدا را شکر به مرحله درامدزایی رسیده‬ ‫است‪.‬‬ ‫‪.11‬این روزها این هنر یا به نوعی کار‬ ‫در بین عام باب شده است‪ ،‬نظرتان‬ ‫چیست؟‬ ‫درست است؛ چند سالی می شود که کسب‬ ‫و کارهای اینترنتی‪ ،‬طرفــداران زیادی پیدا‬ ‫کرده اســت خصوصا در انواع رشــته های‬ ‫هنــری و همچنین پرورش و فــروش گل و‬ ‫گیاه که این مسئله برای هیچ کس خالی از‬ ‫لطف نبوده‪ ،‬چه کســانی که با سرمایه ی به‬ ‫نسبت کمتری صاحب کسب و کار شده اند‬ ‫و چه کســانی که در عصر معاصر با توجه به‬ ‫مسائلی از قبیل مشغله های کاری و ترافیک‬ ‫و ‪ ...‬توانســته اند در اندک زمــان ممکن و با‬ ‫کمترین دردسر نیازهای خود را مرتفع کنند‪.‬‬ ‫‪.12‬چندنفرازاینطریقارتزاقمیکنند؟‬ ‫به طور مستقیم بسته به ترافیک کاری بین‬ ‫‪ 3‬تا ‪ 5‬نفر و به صورت غیرمستقیم بین ‪ 10‬تا‬ ‫‪ 15‬نفر‬ ‫‪.13‬اصال هدف از ایجاد این کار چه بود‬ ‫ایا عالقه شخصی بود یا درامدزایی‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫باالیی داشت؟‬ ‫مطمئنا در زمان شــروع حرفــه ام ‪ ،‬با توجه به‬ ‫سرمایه اندکی که داشــتم و کم تجربگی ام در‬ ‫زمینهبیزینسخصوصدرحیطهیگلوگیاه‪،‬‬ ‫درامد زیادی هم نداشتم‪ .‬پس مسلما درامد ان‬ ‫نمی توانست دلیلی برای ایجاد انگیزه ام شود و‬ ‫تنها انگیزه من برای ادامه دادن عالقه ای بود که‬ ‫بههنروگلوگیاهوهمچنینکارافرینیداشتم‪.‬‬ ‫‪.14‬باتوجهبهاینکهگلوگیاهنیاز‬ ‫بهرسیدگیوهمینطورابدارند‬ ‫مشکالتاینقبیلکارهارابفرمایید؟‬ ‫دقیقا یکی از بزرگتریــن چالش هایی که من و‬ ‫همکارانم با ان رو به رو هســتیم نوع محصولی‬ ‫استکهارائهمیدهیم‪،‬چوناینمحصولمانند‬ ‫مواد غذایی نیاز به نگهداری و رســیدگی دارد‬ ‫و این موضوع میزان ســخت بودن این حرفه را‬ ‫نسبتبهسایرمشاغلنشانمیدهد‪.‬همچنین‬ ‫نیازهای گیاهان باعث می شــود که این حرفه‬ ‫نیروی عالقه مند‪ ،‬پیگیــر و متخصص و مکان‬ ‫خاص برای نگهداری گیاهان نیاز داشته باشد‪.‬‬ ‫‪.15‬حمایت ها از چه جانبی است؟‬ ‫تا به حال حمایت هایی که شده ام‪ ،‬لطف خدا و‬ ‫حمایت بی دریغ خانواده و دوستانم بوده است‪.‬‬ ‫‪.16‬بذرها را به صورت وارداتی تهیه‬ ‫میکنید؟ نحوهتهیهانهاراتوضیح‬ ‫دهید؟‬ ‫در حــال حاضــر گیاهــان را از معتبرترین‬ ‫گلخانه ها تهیه می کنــم و هنوز وارد مرحله‬ ‫تولید و واردات گل و گیاه نشده ام‪ ،‬که البته‬ ‫این موضوع از جملــه اهدافم می باشــد و‬ ‫برای رســیدن به ان در اینده نه چندان دور‬ ‫برنامه ریزی کرده ام اما مسئله ی حائز اهمیت‬ ‫این است که در سال های اخیر بیشتر تمرکز‬ ‫من بر روی شناخت نیازها و سالیق مشتری‪،‬‬ ‫شــناخت بازار‪ ،‬چگونگی ارتباط با مشتری‪،‬‬ ‫جلب اعتمــاد ان ها و چگونگــی به روز نگه‬ ‫داشتن یک فروشگاه اینترنتی بوده که خدا‬ ‫را شــکر توانســته ام در این زمینه تا حدی‬ ‫زیادی اطالعات کســب کنم و موفق شوم‪.‬‬ ‫‪.17‬حرف اخر؟‬ ‫الزم می دانم از تک تک اعضــای خانواده ام‬ ‫و دوستانم که برای رســیدن من به اهدافم‬ ‫همیشه پشــتیبانم بوده اند و مسیر را برایم‬ ‫هموار و زیبا می سازند صمیمانه تشکر کنم‪.‬‬ ‫مهر ماه‪1400‬‬ ‫ی و دوم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪9‬‬ صفحه 9 ‫داستان‬ ‫در یکی از شبهای گرم تابستان‪ ،‬زمانیکه پدرم از‬ ‫سر کار وارد خانه شد‪ ،‬حال خوبی نداشت‪ .‬ابتدا‬ ‫احساس کردم با کسی درگیر شده‪ ،‬اما بعد که‬ ‫کام ً‬ ‫ال براندازش کردم پی به اشتباه خود بردم‪.‬‬ ‫زیر بغل اش را گرفتم و یک راست او را بردم به‬ ‫داخل اتاق خودش و ضمن نشــاندن او گفتم‪:‬‬ ‫ســام پدر وقتی وارد اتاق شــدی اینقدر بهم‬ ‫ریخته بودی که فراموش کردم سالم بگم‪ ....‬و‬ ‫پدرم در حالیکه نای حرف زدن نداشت جوابم‬ ‫را داد و در حالیکــه لباســش را از تــن خارج‬ ‫میکرد تا روی تخت دراز بکشــد بهش گفتم‪:‬‬ ‫چیزی میخوری برات بیــارم؟ و او گفت‪ :‬فقط‬ ‫میخوام بخوابم ‪ ...‬از اتــاق بیرون امدم و قبل از‬ ‫اینکه درب اتاق را ببندم با مادرم روبرو شــدم‪،‬‬ ‫درب اتاق را بستم‪ .‬مادرم هراسان پرسید‪ :‬چی‬ ‫شــده؟! جواب دادم‪ :‬هیچی‪ ،‬پدر خسته بود و‬ ‫گفت فقط میخواد بخوابــه ‪ ...‬باتفاق مادر وارد‬ ‫اشپزخانه شــدیم که شــام بخوریم اما بدون‬ ‫وجود پدر صفا نداشــت و من کام ً‬ ‫ال سیر شده‬ ‫بودم و بقول معروف انــگار یه دیو خورده بودم‪.‬‬ ‫خودم را روی تخت ولو کــردم و از هوش رفتم‪.‬‬ ‫کله ســحر از خواب بیدار شدم‪ .‬مادرم کنار من‬ ‫خوابیده بود‪ ،‬اهسته از تخت پائین امدم و یک‬ ‫راســت به اتاق پدر رفتم و ارام درب اتاق را باز‬ ‫کردم‪ .‬نور چراغ خواب کام ً‬ ‫ال اتاق را روشن کرده‬ ‫بود‪ .‬با دیدن چهره پــدرم یکه خوردم و پاهایم‬ ‫سست شد‪ .‬باورم نمیشد ‪ ...‬گوشم را روی سینه‬ ‫اش گذاشتم و لحظه ای بعد فریاد زدم یه نه ‪...‬‬ ‫نه ‪ ...‬و طولی نکشــید که ما در خواب الود ولی‬ ‫سراســیمه وارد اتاق شــد و با زدن کلید‪ ،‬اتاق‬ ‫بیشتر روشــن شــد و با صدای بلند پرسید‪:‬‬ ‫چی شــده ‪ ...‬مثل مادر بلند گفتــم‪ :‬پدر نفس‬ ‫نمی کشــه‪ ...‬تا فاصله ای که مــادر از وضعیت‬ ‫پدر مطلع شــود تلفنی اورژانس را خبر کردم‪،‬‬ ‫مادرم با ان دســتهای ناتوانش داشــت به پدر‬ ‫شوک وارد می کرد اما انگار نتیجه ای نداشت‪،‬‬ ‫منهم به کمک امدم‪ .‬از انجا که هنوز هوا کام ً‬ ‫ال‬ ‫روشن نشــده بود‪ ،‬امبوالنس سریع رسید و دو‬ ‫نفر جوان به بالین پدر امدند ‪ ...‬اما کارهای اولیه‬ ‫ان دو و چهره های بر افروخته شــان حاکی از‬ ‫ان بود که کار از کار گذشــته و من یتیم شدم‪،‬‬ ‫روحش شاد ‪ ...‬انشــب خدا منو از داشتن پدر‬ ‫محروم کرد‪ ،‬انگار خدا دوست نداشت پدرم در‬ ‫مراسم عروســی من حضور داشته باشد و از به‬ ‫سرانجام رسیدن فرزندش لبخند بزند ‪ ...‬دقایق‬ ‫در مشت زمان خرد شد و پائیز از گرد راه رسید‪.‬‬ ‫در عجبم چرا کسانی که می میرند خیلی زود‬ ‫غمشان از دل بیرون میرود‪ .‬حتی پدر و مادر که‬ ‫نزدیکترین هستند‪ .‬مادرم خیلی نگران من بود‪.‬‬ ‫‪10‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫و دیگر هیچ‬ ‫من تک فرزند خانواده بودم‪ .‬به همین خاطر برای‬ ‫تغییر اب و هوا در چله گرما راهی اهواز شــدیم‪.‬‬ ‫خانواده عمو از ما استقبال کردند‪ .‬شب دوم پسر‬ ‫عمویم (بهروز) با اتومبیلش ما رو برد گردش و من‬ ‫برای اولین بار (رود کارون) را می دیدم‪ .‬زن عمو‬ ‫شام تهیه کرده بود‪ ،‬به همین خاطر برای خوردن‬ ‫شام به خانه برگشــتیم‪ .‬چند روزی از امدن من‬ ‫و مادر نگذشــته بود که یک روز بهــروز خیلی‬ ‫خوشحال از ســر کار امد و زمانیکه همگی دور‬ ‫میز برای خوردن غذا جمع بودیم بهروز خطاب‬ ‫به همگی گفت‪ :‬قبل از خــوردن غذا‪ ،‬میخوام به‬ ‫خبر خوب بهتون بدم که غذا حسابی به بعضی ها‬ ‫بچسبد و سریع ادامه داد‪ ،‬امروز از طرف شرکت‬ ‫به من ماموریت دادند برم تهران‪ .‬عمو و زن عمو‬ ‫ناراحت شــدند اما من و مادر خوشحال‪ .‬به این‬ ‫دلیل که بعد از مرگ پدر مــا از تنهایی خالص‬ ‫میشــدیم‪ .‬مادر پرید توی حرف بهروز و گفت‪:‬‬ ‫مبارکه‪ ،‬یه راست میای خونه خودت‪ .‬عمو و زن‬ ‫عمو به شدت ناراحت بودند عمو خطاب به بهروز‬ ‫گفت‪ :‬شرکت بی خود ماموریت داده‪ .‬بهروز گفت‪:‬‬ ‫مادرجون دست من که نیس ‪ ...‬عمو گفت‪ :‬غذا از‬ ‫دهن می افته‪ .‬حاال غذاتونــو بخورین تا بعد خدا‬ ‫بزرگه ‪ ...‬و همگی مشــغول خوردن شدند‪ .‬من و‬ ‫بهروز گهگاه بهم زیرچشــمی نــگاه می کردیم‬ ‫اما جرات لبخند نداشــتیم‪ .‬چهــره عمو و زن‬ ‫عمو بشــدت گرفته و غمگین بنظر می رسید‪.‬‬ ‫بطوریکه مادر طاقت نیاورد و رو به هردوشــون‬ ‫گفت‪ :‬حاال چرا اینقدر ناراحت شدین؟ و رو کرد‬ ‫به بهروز‪ :‬حاال چه مدت بهــت ماموریت دادند؟‬ ‫بهروز‪ :‬یکســال‪ .‬مادر ادامه داد‪ :‬چشم برهم بزنی‬ ‫یک سال تموم شده‪ .‬اص ً‬ ‫ال شــما هم با اقا بهروز‬ ‫بیاین؟ همه مون دور هم جمع می شــیم‪ .‬عمو‬ ‫پاسخ داد‪ :‬حق با شماست‪ ،‬چشم بهم بزنی یکسال‬ ‫تموم میشه و خالصه حرف به همین جا خاتمه‬ ‫پیدا کرد‪ .‬یک هفته بعد بهروز‪ ،‬حکم ماموریتش را‬ ‫که صادر شده بود اورد منزل و نشان داد‪ .‬او طبق‬ ‫تاریخ می بایســت چهار روز دیگر خودش را به‬ ‫شــرکت تهران معرفی نماید‪ .‬زن عمو که طاقت‬ ‫دوری بهروز را نداشــت و من کام ً‬ ‫ال حواســم به‬ ‫او بود از جا بلند شد و قطره اشــکی از گونه اش‬ ‫چکید‪ .‬همان شب بهروز چمدانش را بست و فردا‬ ‫صبح زود بعد از تشکر از عمو و زن عمو من باتفاق‬ ‫مادرم و بهروز از زیر ســینی قران و اب و ســکه‬ ‫رد شدیم‪ ،‬سوار ماشــین بهروز شدیم و در مقابل‬ ‫حلقه های اشک زن عمو که طاقت دوری بهروز‬ ‫را نداشت بسوی تهران حرکت کردیم‪ .‬اواسط راه‬ ‫به بهروز گفتم‪ :‬اگه خسته شــدی بزن بغل‪ ،‬من‬ ‫رانندگی کنم‪ .‬بهــروز از اون نگاهها بهم انداخت‬ ‫و بدون رودربایســتی گفت‪ :‬چه عجب شــراره‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫نوش‬ ‫ت‬ ‫ه‪:‬غال‬ ‫م‬ ‫ر‬ ‫ض‬ ‫اگم‬ ‫رکی‬ ‫خانم یه بفرما زدی‪ .‬بعد اتومبیل را پارک کرد و من‬ ‫پشت رل نشســتم و حرکت کردم‪ .‬ماشین خوش‬ ‫فرمونیه‪ .‬ده ســاعت بعد وارد تهران شدیم‪ .‬کنار‬ ‫خیابانی توقف کردم و بــه بهروز گفتم‪ :‬حاال نوبت‬ ‫شماست‪ .‬من راه را بلد نیســتم‪ .‬تازه بلد هم بودم؛‬ ‫رانندگی در تهران کار هر کســی نیس ‪ ...‬جامونو‬ ‫عوض کردیم و یکساعت بعد وارد پارکینگ خونه‬ ‫شدیم‪ .‬مادر‪ ،‬اتاق مرحوم پدرم را در اختیار بهروز‬ ‫گذاشت ‪ ...‬فردا شــب من که کارمند یک شرکت‬ ‫فیلمسازی بودم و دستم توی جیب خودم میرفت‪،‬‬ ‫بهروز و مادر را برای شــام بیرون دعــوت کردم ‪...‬‬ ‫شــب خوبی بود و بهروز در طول مدتی که گهگاه‬ ‫صحبت میکرد‪ ،‬اسم منو برای هر جمله بکار میبرد‪.‬‬ ‫‪ ...‬وقتی بخانه برگشــتیم تا نزدیک های صبح از‬ ‫هر دری ســخن به میان امد و من از اینکه بهروز‪،‬‬ ‫خلوت مان را پر کرده بود بســیار خوشحال بودم‪.‬‬ ‫بخصوص که من از نوجوانی به بهروز عالقه خاصی‬ ‫داشــتم و برایش احترام ویژه ای قائل بودم‪ .‬یک‬ ‫هفته از امدن بهروز گذشت تا اینکه یکی از روزها‬ ‫از مدیر شــرکت اجازه گرفتم و برای اینکه بیشتر‬ ‫پیش بهروز باشم راهی خانه شــدم‪ .‬وقتی از راهر‬ ‫و وارد خانه شدم کفش های بهروز را دیدم‪ .‬خیلی‬ ‫تعجب کردم چون او زودتراز ســاعت ‪ 5-6‬منزل‬ ‫نمی امد‪ .‬وقتی وارد هال شدم و بطرف اتاق بهروز‬ ‫که درب ان بسته بود‪ ،‬رفتم صدای پچ پچ و خنده‬ ‫مرا بسمت اتاق کشاند‪ .‬از سوراخ جای کلید بداخل‬ ‫نگاه کردم‪ .‬ایکاش همان لحظه خداوند چشمانم‬ ‫را کور می کرد‪ ،‬تا شاهد نباشم‪ .‬مادر را کنار بهروز‬ ‫دیدم که کنار یکدیگر نشســته و بــدون در نظر‬ ‫گرفتن اینکه این مکان روزی جایگاه مرحوم پدرم‬ ‫بوده اســت‪ ،‬گل می گویند و گل میشنوند‪ .‬بدنم‬ ‫خیس عرق شده بود تنم بشدت می لرزید‪ .‬بسرعت‬ ‫خود را به اشپزخانه رســاندم و ضمن اینکه اشک‬ ‫تمام چهره ام را فرا گرفته بود و از پلیدی و ناپاکی‬ ‫ادمها می خواســتم جیغ بکشــم‪ .‬روی صندلی‬ ‫اشپزخانه نشستم و تصمیم گرفتم از این پس هیچ‬ ‫ارتباطی با مادرم و بهروز نداشــته باشم‪ ،‬ولی این‬ ‫حرف بود و کوچکترین ارامشی بهم نمیداد‪ .‬چرا‬ ‫که توقع نداشــتم هنوز کفن پدرم خشک نشده‬ ‫و هنوز لباس مشــکی بر تن دارم‪ ،‬او چنین اجازه‬ ‫ای بخود بدهد تا با کسی که من دوستش داشتم‬ ‫خلوت کند‪ ،‬ضمناً بهروز ‪ 20‬سال از مادرم کوچکتر‬ ‫بود‪ .‬در ان لحظه هیچ امیدی به زندگی نداشــتم‪.‬‬ ‫به ســرعت در یخچال را باز کردم و شیشۀ قرص‬ ‫پدرم را که نیمی از ان قرص داشــت‪ ،‬یک ضرب‬ ‫در دهانم خالی کردم و یک لیوان اب سرکشیدم‬ ‫و با عجله و بدون ســروصدا رفتم داخــل اتاقم و‬ ‫درب را اهســته بســتم و رفتم زیر پتو و سرم را با‬ ‫یک دنیا ارزو روی بالش قــرار دادم و دیگر هیچ ‪...‬‬ صفحه 10 ‫تهاجم فرهنگی هرروز بیشتر از دیروز‬ ‫پیشــرفت علم و تکنولوژی منجــر به مفاهیم‬ ‫جدیدی در سبک زندگی مردم شده است ‪.‬‬ ‫تهاجــم فرهنگی یکــی از مفاهیم کلیدی‬ ‫در بررســی تاثیرات رســانه هــای جدید‬ ‫نظیر شــبکه های دیداری و شــنیداری(‬ ‫رادیــو و تلویزیون) وحتی اینترنت اســت‪.‬‬ ‫این مفهــوم را برخــی جامعه شناســان‬ ‫فرانســوی در ســالهای میانی قرن بیستم‬ ‫هم در قبال تهدید زبان فرانسوی درنتیجه‬ ‫گسترش رسانه های انگلیسی زبان کشور‬ ‫همسایه شــان انگلیس و بویژه محصوالت‬ ‫رسانه ای ســینمای هالیوود امریکا به کار‬ ‫می بردند‪ .‬میشل پانوف در توضیح اصطالح‬ ‫فرهنگ پذیری ‪ ،‬به این تســلط و استعمار‬ ‫فرهنگی غرب اشــاره کرده و می گوید‪ .‬این‬ ‫اصطــاح را از اواخر قرن نوزدهم‪ ،‬انســان‬ ‫شناسان انگلیسی زبان به کار بردند و مراد از‬ ‫ان ‪ ،‬پدیده هایی است که از تماس مستقیم‬ ‫و ادامه دار بیــن دو فرهنگ مختلف نتیجه‬ ‫میشــود و از تبدیل یا تغییر شکل یک یا دو‬ ‫نوع فرهنگ ‪ ،‬در اثر ارتباط با یکدیگر حکایت‬ ‫می کند بنابراین مــراد از فرهنگ پذیری‬ ‫جنبه ویژه ای از فرایند انتشــار ان اســت ‪.‬‬ ‫امــروزه فرهنگ پذیری گاهــی درمعنای‬ ‫محدود کننده تر به تماس های دو فرهنگ‬ ‫که نیروی نا مساوی دارند‪ ،‬اطالق می شود‪،‬‬ ‫در این صورت ‪ ،‬جامعه غالب که هماهنگ تر‬ ‫و یا از نظر تکنیکی مجهزتر اســت‪ ،‬به طور‬ ‫مستقیم به فرهنگ حاکم تبدیل می گردد‪.‬‬ ‫تهاجــم فرهنگــی از تالش برنامــه ریزی‬ ‫شده و ســازمان یافته تمام یا بخشی ازیک‬ ‫یا چند گروه اجتماعــی و فرهنگی یا ملت‬ ‫یا جامعه یا تمــدن و یادولت برای تحمیل‬ ‫مبانی و اصول اجتماعــی‪ ،‬باورها‪ ،‬ارزش ها‪،‬‬ ‫اخالقیات و رفتارهای مورد نظر خویش بر‬ ‫سایر گروهها و جوامع و ارائه اطالعات انبوه‬ ‫به ملتها منجر به تامین سیاسی و اقتصادی‬ ‫و ‪ ....‬کشــورهایی بشــود کــه از این حربه‬ ‫استفاده می کنند‪.‬هدف از تهاجم فرهنگی‬ ‫کنترل فرایند تصمیم گیری و شیوه اطالع‬ ‫رســانی و تغییر درنظام ارزش هاســت که‬ ‫منجر به اســتیالی سیاســی و اقتصادی‬ ‫انها می شــود‪ ،‬بدین ترتیــب که «مهاجم‬ ‫فرهنگی»سعی میکند با استفاده از برتری‬ ‫اقتصادی‪ ،‬سیاســی‪ ،‬نظامــی‪ ،‬اجتماعی‪،‬‬ ‫فناوری به مبانی اندیشه ای و رفتار یک ملت‬ ‫هجوم اورد و با تجدید‪ ،‬تضعیف‪ ،‬تحریف و‬ ‫احیانا نفی انها‪ ،‬زمینه حاکمیت اندیشــه‪،‬‬ ‫ارزشها و رفتارهای مطلوب خویش را فراهم‬ ‫اورد‪«.‬تهاجم فرهنگی» درمقایســه باتهاجم‬ ‫نظامی یا اقتصادی دارای ویژگی های منحصر‬ ‫به فردی است‪ .‬تهاجم فرهنگی معموال نامریی‬ ‫و نامحســوس اســت‪ ،‬درازمدت و دیرپاســت‬ ‫ریشه ای عمیق است همه جانبه است حساب‬ ‫شــده و دارای برنامه و ابزارهای گسترده است‪،‬‬ ‫گسترده و فراگیراســت‪ ،‬کار ساز و خطر زاست‪.‬‬ ‫در کشور ما ایران که بویژه بعد از پیروزی انقالب‬ ‫اســامی و در پایان جنگ هشت ســاله عراق‪،‬‬ ‫بحث تهاجم فرهنگی مطرح شــد و در سالهای‬ ‫بعد هم از سوی مسئوالن هم معنی با شبیخون‬ ‫فرهنگی اطالق شــد‪ ،‬می توان گفت که تجلی‬ ‫فرهنگ را ابتدا در نوع زندگــی و پس از ان در‬ ‫چگونگی اندیشه افراد جامعه مورد تهاجم می‬ ‫توان مشاهده کرد‪ .‬اثار تهاجم فرهنگی در کشور‬ ‫ما در رفتارها ‪ ،‬طرز نگرش ها‪ ،‬روابط اجتماعی و‬ ‫خانوادگی و الگوی مصرفی قابل مشاهده است‬ ‫و دربرگیرنده ارایش ها و طرز لباس پوشیدن ‪،‬‬ ‫طریقه معماری و شهر سازی ‪ ،‬به کاربرد ادبیات‬ ‫و شعر‪ ،‬فعالیت های هنری‪ ،‬رسانه های گروهی‬ ‫و انطباق با فناوری جدید قابل مشــاهده است‪.‬‬ ‫برخی کارشناسان علوم اجتماعی در کشور ما‬ ‫عقیده دارند بخش مهمی از تغییر شــیوه های‬ ‫زندگی افراد و از جمله گرایش به تجمل گرایی‪،‬‬ ‫لوکس پرستی‪ ،‬اسراف و فزون طلبی ‪ ،‬استفاده‬ ‫نامشروع از ماهواره و ویدئو و تماشای فیلمهای‬ ‫مبتذل ‪ ،‬بــی بند و بــاری اخالقــی و اعتیاد‪،‬‬ ‫طالق های حقیقی و کاذب‪ ،‬قتل و خودکشــی‪،‬‬ ‫خشونت‪ ،‬شــخصیت پرســتی‪ ،‬انزوا گرایی و‬ ‫نگرش منفی نسبت به دین نمودهایی از تهاجم‬ ‫فرهنگی هستند که سبک و محتوای زندگی ما‬ ‫راتغییر و یاتحت تاثیر قرار می دهند‪ .‬در سطحی‬ ‫کالن‪ ،‬در تحوالت کنونــی تهاجم فرهنگی به‬ ‫جریاناتی اطالق می شــود کــه در ان فرهنگ‬ ‫بومی و اصلی یک جامعه یا یک کشــور چه از‬ ‫طریق عوامل داخلی و چه عوامل خارجی مورد‬ ‫حمله و تسلط نظام فرهنگی دیگری قرار گیرد‪.‬‬ ‫تحقیقات ومطالعــات زیادی دربــاره تهاجم‬ ‫فرهنگی انجام گرفته اســت‪،‬که نشــان داده‬ ‫است که رشــد فناوری کمک شایانی به فرایند‬ ‫ســلطه فرهنگی کرده و از راه تولیدات صوتی‬ ‫برای گســترش این تهاجم اســتفاده زیادی‬ ‫شده اســت‪ .‬شــبکه های ارتباطی‪ ،‬مخابراتی‬ ‫و ماهــواره ای‪ ،‬مخاطبــان ‪ ،‬خاصــه جوانان را‬ ‫زیر بمبــاران تهاجمی خــود قــرار داده اند‪.‬‬ ‫فرهنگ ایران و ترکیه گرچه به لحاظ تاریخی‬ ‫و دینی تا حــد زیادی با هم قرابــت و نزدیکی‬ ‫داشته اما هرچه در امتداد تاریخ به جلو حرکت‬ ‫کرده ایم شــاهد بوده ایم که این تفاوتها بیشتر‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫سوفیا عادلخانی ‪ -‬کارشناس ارشد‬ ‫ارتباطات ‪ -‬مدرس دانشگاه‬ ‫و بیشتر شده است ‪ .‬باتشکیل دولت صفویان در‬ ‫ایران و رسمی و عثمانی‪ ،‬یکدیگر را رقیب جدی‬ ‫ایدئولوژی خود می دانســتند بعد از فروپاشــی‬ ‫امپراتوری عثمانی در پایــان جنگ جهانی اول‬ ‫(‪ )1918‬دولــت الییــک به رهبــری مصطفی‬ ‫کمال پاشا (اتاتورک) در ترکیه به قدرت رسید‪.‬‬ ‫همزمان با این تحــوالت رضا شــاه پهلوی هم‬ ‫در ایران به قدرت رســید اما بر خالف ترکیه که‬ ‫تغییرات کلی در فرهنگ مردمش و ازجمله رسم‬ ‫الخط‪ ،‬حجاب‪ ،‬تاریخ و دیوانساالری بوجود اورد‪،‬‬ ‫این تغییرات نتوانســت در ایران شکلی جدی به‬ ‫خود بگیرد تا حدود یکصد ســال قبل وضعیت‬ ‫مرزی دوکشــور چندان مشــخص نبود و انچه‬ ‫امروزه به نام مرز شناخته می شوددر ان زمان به‬ ‫نام سرحدات مرســوم بود و اتباع دو دولت ایران‬ ‫وعثمانی به راحتی می توانستند بین دو سرزمین‬ ‫تــردد کنند از همیــن رو مبــادالت فرهنگی و‬ ‫رسوم مشــترکی بین اقوام دوســرزمین وجود‬ ‫داشت ‪ .‬با بروز تحوالت جدی در عصر اتاتورک‪،‬‬ ‫فرهنگ ترکی به مــرور به فرهنــگ مهاجمی‬ ‫بدل شــد که این دامنه تا امروز هم ادامه دارد و‬ ‫از راه های مختلف و بویژه از طریق رســانه هایی‬ ‫نظیر تلویزیون های ماهواره ای‪ ،‬ســعی در بسط‬ ‫ایدئولوژی الییک خود داشت امروزه ودر حالیکه‬ ‫دولت اسالمگرای ترکیه در قدرت است‪ ،‬رویکرد‬ ‫تهاجمی فرهنگ ترکیه تغییر رویه جدی نکرده‬ ‫و تنها رویکرد ان از ســرکوب خرده فرهنگهای‬ ‫مثل فرهنگ کردها و ‪ ...‬به گسترش نفوذ ترکیه‬ ‫جدید و نو عثمانــی گرایی تغییر کرده اســت‪.‬‬ ‫طبق این سیاست ‪ ،‬پهنه نفوذ فرهنگی ترکیه از‬ ‫اســتانهای اذری ایران نظیر اذربایجان شرقی و‬ ‫غربی تا زنجان و اردبیل و جمهوری اذربایجان در‬ ‫شرق بالکان و کشورهایی نظیر یوگسالوی سابق‪،‬‬ ‫البانی و ‪ ...‬تمام کشــورهای اسیای جنوب شرق‬ ‫تا سواحل مدیترانه ای لبنان و سوریه و فلسطین‬ ‫و حتی کشــورهای عربی حــوزه خلیج فارس‬ ‫را در بر میگیرد‪ .‬به خاطــر تاثیرات منفی تهاجم‬ ‫فرهنگی‪ ،‬اغلب کشورها سعی دارند از ان دوری‬ ‫کنند زیرا تکنولوژی چاقوی دولبه ای ســت که‬ ‫اثرات شومی نظیر تهاجم فرهنگی را به همراه می‬ ‫اورد که برای غلبه بر این مهم ‪،‬همت همه جانبه‬ ‫از سوی دولت و مردم و رســانه را طلب میکند‪.‬‬ ‫مهر ماه‪1400‬‬ ‫ی و دوم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪11‬‬ صفحه 11 ‫گرانی محصوالت کشاورزی پایان می یابد؟‬ ‫گزارش‬ ‫طــرح تقویت امنیــت غذایی کشــور در انتظار‬ ‫ابالغ شــورای نگهبــان اســت کــه می تواند‬ ‫در صورت اجــرا با ایجــاد مدیریــت یکپارچه‬ ‫بــر زنجیــره ارزش محصــوالت کشــاورزی‪،‬‬ ‫نابســامانی و گرانی هــای بــازار را کــم کند‪.‬‬ ‫به گــزارش فــارس‪ ،‬مدیریت زنجیــره ارزش‬ ‫محصوالت کشاورزی و غذایی یکی از مشکالت‬ ‫اصلــی کشــور در ســالهای گذشــته بــوده و‬ ‫ضعف های زیــادی در این زمینه مشــهود بود‪.‬‬ ‫در اکثــر کشــورهای پیشــرفته زنجیره های‬ ‫یک بخــش را بــر اســاس سیســتم یکپارچه‬ ‫ســازی یــا ‪ system Integration‬به یک‬ ‫وزارتخانــه واحــد می دهنــد و موفقیت هــای‬ ‫خوبی هــم در این زمینــه به دســت اورده اند‪.‬‬ ‫در مدیریت زنجیــره ارزش تمام قســمت های‬ ‫زنجیــره از امــاده ســازی پیــش از تولیــد‪،‬‬ ‫تولیــد‪ ،‬بــازار‪ ،‬صــادرات و واردات و تامیــن‬ ‫نهاده توســط یک بخــش مدیریت می شــود‬ ‫و مســئولیت ان نیــز بــه عهــده اوســت‪.‬‬ ‫در سالهای گذشــته به دلیل نداشــتن زنجیره‬ ‫واحد مثال در بخش مرغ و گوشــت حتی زمانی‬ ‫که تولید خوبی را شاهد بودیم‪ ،‬اما بازار مناسبی‬ ‫نداشــتیم و به قیمت مناســبی دست مصرف‬ ‫کننده نمی رسید‪ ،‬در شــرایطی که تولید کشور‬ ‫کافی بود و یا حتی ظرفیت هــای بیش از تولید‬ ‫نیز داشت قیمت مرغ به کیلویی ‪ 45‬هزار تومان‬ ‫هم رسید‪ ،‬در حالی که مشــکل در زنجیره های‬ ‫تامین نهاده و نظــام توزیع و بازار رســانی بود‪.‬‬ ‫اشــکال دیگر ایــن بود کــه بخشــی از حلقه‬ ‫زنجیره هــا یعنــی تولیــد در وزارت جهــاد‬ ‫کشــاورزی و حلقه هــای دیگر نظیــر واردات‬ ‫نهــاده‪ ،‬بــازار و واردات و صــادرات در وزارت‬ ‫صمت مدیریت می شــد کــه ایــن پراکندگی‬ ‫وظایف اجازه نمــی داد محصــول تولید کننده‬ ‫به نرخ مناســب به دســت مصرف کننده برسد‪.‬‬ ‫اکنون طــرح تقویــت امنیــت غذایــی و رفع‬ ‫موانع تولیدات کشــاورزی در ‪ ۱۴‬ماده از ســوی‬ ‫کمیســیون کشــاورزی‪،‬اب‪ ،‬منابــع طبیعی و‬ ‫محیط زیســت مجلس تهیه و پس از بررســی‬ ‫طی چند مــاه در صحــن مجلس بــه تصویب‬ ‫اکثریت نمایندگان مجلس شــورای اســامی‬ ‫رســید‪ ،‬این امیدواری را ایجاد کــرده که وزارت‬ ‫جهاد کشــاورزی در صورت اجــرای ان به بازار‬ ‫کشــاورزی سروســامانی بدهد‪ .‬ایــن طرح در‬ ‫انتظار ابالغ از سوی شورای نگهبان است که زیر‬ ‫بنای اصلی ان بر اقتصاد مقاومتی اســتوار است‪.‬‬ ‫‪12‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫*طرح تقویت امنیت غذایی باعث‬ ‫یکپارچهسازیسیاست گذاریبخش‬ ‫کشاورزیمی شود‬ ‫رئیس موسســه پژوهش های برنامــه ریزی‪،‬‬ ‫اقتصاد کشاورزی و توسعه روستایی گفته است‪:‬‬ ‫با اجرای این قانون در بخش کشــاورزی‪ ،‬کمتر‬ ‫دچار پراکندگی در برنامه ریزی و سیاستگذاری‬ ‫در حوزه زنجیره ارزش خواهیم شــد‪ ،‬ضمن ان‬ ‫که مدیریت زنجیره ارزش محصوالت کشاورزی‬ ‫و غذایی بــه صورت واحــد انجام خواهد شــد‪.‬‬ ‫علی کیانــی راد گفت‪ :‬مدیریــت واحد‪ ،‬مراحل‬ ‫پیش از تولیــد تا مصــرف را در بــر می گیرد و‬ ‫وزارت جهاد کشــاورزی به عنوان متولی بخش‪،‬‬ ‫وظیفــه مدیریــت زنجیــره ارزش محصوالت‬ ‫کشــاورزی و غذایی را بر عهده خواهد داشــت‪.‬‬ ‫وی با اشاره به این که طرح تقویت امنیت غذایی و‬ ‫رفع موانع تولیدات کشاورزی در ‪ ۱۴‬ماده از سوی‬ ‫کمیسیون کشاورزی‪،‬اب‪ ،‬منابع طبیعی و محیط‬ ‫زیست مجلس تهیه و پس از بررسی طی چند ماه‬ ‫در صحن مجلس به تصویب اکثریت نمایندگان‬ ‫مجلس شورای اســامی رسیده اســت‪ ،‬اظهار‬ ‫داشت‪:‬اینطرحبرایبررسی‪،‬تاییدنهاییوتبدیل‬ ‫به قانون به شــورای نگهبان ارســال شده است‪.‬‬ ‫کیانــی راد دربــاره جزییات این طــرح گفت‪:‬‬ ‫یکی از موارد منــدرج در طرح فوق این اســت‬ ‫که دولت ها و سیاســتگذاران در طــول زنجیره‬ ‫ارزش محصوالت کشــاورزی و غذایی باید نقش‬ ‫هدایت کننده و حمایت کننده داشــته باشــند‬ ‫و تشــکل ها و صنــوف کشــاورزی بخش مهم‬ ‫اجــرا و تصدی گری را بر عهده خواهند داشــت‪.‬‬ ‫*زنجیره ارزش در یک وزراتخانه واحد‬ ‫اداره می شود‬ ‫وی دربــاره ابعاد دیگــر این طرح افــزود‪ :‬برای‬ ‫تامین امنیت غذایی در این طــرح‪ ،‬ورود دانش‬ ‫و فنــاوری در طــول زنجیــره ارزش از ســطح‬ ‫مزرعه تا فــراوری و توزیع دیده شــده اســت‪.‬‬ ‫رئیس موسسه پژوهش های برنامه ریزی‪ ،‬اقتصاد‬ ‫کشــاورزی و توسعه روستایی با اشــاره به ایجاد‬ ‫سازمان ســرمایه گذاری و تجارت کشاورزی بر‬ ‫اساس تبصره (‪ )۶‬ماده (‪ )۲‬این طرح اظهار داشت‪:‬‬ ‫تشکیل این ســازمان‪ ،‬جریان ورود سرمایه های‬ ‫بخش خصوصی و خارجی به بخش کشــاورزی‬ ‫به ویژه به ســمت امور زیربنایــی دانش بنیان و‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫متکی به علم و فنــاوری را افزایش می دهد‪.‬‬ ‫وی اضافه کرد‪ :‬این ســازمان با هدف تمرکز‬ ‫امور سیاســتگذاری‪ ،‬برنامه ریــزی و نظارت‬ ‫در حوزه تجارت‪ ،‬بازرگانی و ســرمایه گذاری‬ ‫کاالهــای کشــاورزی ایجــاد می شــود‪.‬‬ ‫کیانی راد در مــورد جهت گیری ســرمایه‬ ‫گذاری های دولتی نیــز در این طرح گفت‪ :‬بر‬ ‫اساس طرح تقویت امنیت غذایی و رفع موانع‬ ‫تولیدات کشاورزی‪ ،‬سرمایه گذاری های دولتی‬ ‫باید بیشتر به سمت حوزه علم و فناوری و دانش‬ ‫بنیان کردن بخش کشاورزی سوق پیدا کند‪.‬‬ ‫این طــرح در حقیقــت پایانــی خواهد بود‬ ‫بر تمام نابســامانی که در ســالهای گذشته‬ ‫به ویــژه در دو ســال پایانی دولــت دوازدهم‬ ‫در بخــش کشــاورزی شــاهد بودیــم‪.‬‬ ‫مجلس قانون انتــزاع را در دولت دهم با هدف‬ ‫همگرایــی در تصمیــم گیری سیاســتهای‬ ‫کالن کشــاورزی و نیز جلوگیری از تشــتت‬ ‫و پراکندگی بیــن وزارتخانه هــا به تصویب‬ ‫رســاندند و بــرکات خوبــی بــرای بخش‬ ‫کشــاورزی هم داشــت‪ ،‬اما متاســفانه در‬ ‫دولت روحانــی این قانــون معلــق ماند و‬ ‫مشــکالت زیادی را برای بخش درست کرد‪.‬‬ ‫مجلــس یازدهم ایــن بار بــا اســتفاده از‬ ‫تجربــه گذشــته « طــرح تقویــت امنیت‬ ‫غذایــی» را کــه معتقد اســت‪ ،‬بخشــی از‬ ‫وظایــف قانــون انتــزاع نیــز در ان نهفته‬ ‫اســت و در ارتقــای امنیت غذایی کشــور‬ ‫موثر اســت با دقت بیشــتر انجام می دهند‪.‬‬ ‫در این راســتا رئیس مجلس شورای اسالمی‬ ‫از حذف تبصره ‪ 7‬ماده ‪ 2‬طرح تقویت امنیت‬ ‫غذایی در کمیســیون تخصصی بــه دلیل‬ ‫خطر افزایــش یکصد هزار میلیــارد تومانی‬ ‫حجم نقدینگی و تورم ناشــی از ان خبر داد‪.‬‬ ‫*پاالیش طرح امنیت غذایی در مجلس‬ ‫محمدباقر قالیباف رئیس مجلس شــورای‬ ‫اسالمی در جلســه علنی مجلس با اشاره به‬ ‫ارجاع تبصره ‪ 7‬ماده ‪ 2‬طــرح تقویت امنیت‬ ‫غذایی به کمسیون کشــاورزی‪ ،‬اب و منابع‬ ‫طبیعی در جلســه علنی روز گذشته مجلس‬ ‫اظهار داشــت‪ :‬تبصره ‪ 7‬با موضوع اســتفاده‬ ‫از ســپرده های بانک کشــاورزی برای رونق‬ ‫تولیــدات محصــوالت کشــاورزی طراحی‬ ‫شــده بود که بعد از تذکرات نمایندگان برای‬ ‫اصالح به کمیســیون تخصصی ارجاع شــد‪.‬‬ صفحه 12 ‫ایارئیسی‬ ‫ایران‬ ‫را می سازد؟‬ ‫غالمرضا گمرکی ‪ -‬هیچ کشــوری بدون فراهــم نمودن رفاهیات‬ ‫برای ملت خود‪ ،‬هرگز به مهد ازادی نمی رســد‪ .‬فهم و شعور‪ ،‬اصالت‪،‬‬ ‫منش‪ ،‬صداقت‪ ،‬ذات‪ ،‬عدالت‪ ،‬انصاف و درســت زیســتن بستگی به‬ ‫فرهنگ مردم دارد‪ .‬مردمی که فاقد فرهنگ باشند‪.‬هرگز روی خوش‬ ‫نخواهند دید و سرنوشت خود را‪ ،‬خودشان تعیین می کنند و برخالف‬ ‫خواسته شان کسی قادر نیست برانان حکومت کند! درمیان اندسته‬ ‫از مردمی که بنام هنرمند متعهد روی ســن تئاتر و یا مقابل دوربین‬ ‫فیلمبرداری ایفای نقش می کنند بدلیل همــان فرهنگ اصیل که‬ ‫ذکرش رفت می بایست تالش کنند تا نمایشــنامه ها و سوژه هایی‬ ‫انتخاب کنند که فرهنگ مردم را افزایش دهند‪ .‬چنین هنرمندانی در‬ ‫هر کشوری وجود داشته باشند قطعا با فرهنگ سازی‪ ،‬اجازه نخواهند‬ ‫داد هر بیگانه ای در امور فرهنگ مملکت اش مداخله نماید‪ .‬متاسفانه‬ ‫زمانیکه یک نفر مســئول بی فرهنــگ در راس امور قــرار می گیرد‬ ‫متاسفانه خیلی از مسائل را زیر سوال برده و واژگون می سازد که نمونه‬ ‫بارز ان به چهــار دهه قبل برمی گردد که مســئولین رده باال‪ ،‬بجای‬ ‫منش‪ ،‬بزرگواری و گذشت نســبت به هم وطنان خود‪ ،‬شمشیر را از‬ ‫رو بستند و با چشمانی از نفرت و کینه دســت به اعمال غیر انسانی‬ ‫زدند و همان فرهنگ اندک و ضعیف را از بیخ و بن متالشــی کردند‬ ‫و بعضی از هنرمندان را از صحنه روزگار محــو نمودند!!! انها افرادی‬ ‫بودند که برخی ها را جلو انداختند تا به وسیله انها‪ ،‬بزرگان سینمای‬ ‫ایران فردین‪ ،‬ملک مطیعی و ایرج قادری را که گناهشــان عشــق به‬ ‫میهن و ماندن در مملکتش بود انقدراذیت و ازاردهند تا عطای وطن‬ ‫را به لقایش ببخشــند‪ .‬اما از انجا که مرام و معرفت و عشق به وطن‪،‬‬ ‫انقدر برای این بزرگان هنر اهمیت داشــت که هرگــز زادگاه خود را‬ ‫ترک نکردند تا با خواســت خداوند بزرگ و بی همتا‪ ،‬هرسه نفرشان‬ ‫در همین سرزمین به دیار حق شــتافتند‪ ...‬فردین این اسطوره تکرار‬ ‫نشدنی و قهرمان کشتی ایران زمین انقدر مغرور بود که حاضر نشد‬ ‫برای اجازه بازیگری به بنی بشری رو بزند‪ ،‬لذا در میدان ونک یک مغازه‬ ‫فرش فروشی برپا نمود و ابرومندانه به حیاتش ادامه داد‪ .‬ناصر ملک‬ ‫مطیعی‪ ،‬پارکینگ ده متری منزلش را تبدیل به یک مغازه شیرینی‬ ‫فروشی کرد و بجای ور رفتن به فیلمنامه و حفظ دیالوگها‪ ،‬سعی نمود‬ ‫وزنه های سنگ ترازو را حفظ نماید و در انتها شرافتمندانه زندگیش‬ ‫را ادامه دهــد‪ ...‬تنها ایرج قادری بود که با نوشــتن نامــه ای به علی‬ ‫الریجانی اجازه فعالیت در زمینه کارگردانی گرفت و فیلم بیادماندنی‬ ‫(میخواهم زنده بمانم) را برای مرتضی شایســته ساخت که در زمان‬ ‫خودش بهترین جواب را از تماشاگران گرفت ‪ ..‬این سه نفر هنرمند که‬ ‫مورد غضب ان مسئولین از خدا بی خبر قرار گرفته بودند‪ .‬در نهایت از کار‬ ‫برکنار شدند ویکی شان ترک وطن نمود وانسوی ابها برعلیه جمهوری‬ ‫اسالمی؛ باالی منبر رفت و حرفها زد که شنیدیم و دیدیم‪ ....‬امروز با روی‬ ‫کار امدن سید ابراهیم رئیســی ؛ بعنوان رئیس جمهور می شنویم که با‬ ‫تمام وجود فریاد میزند‪ :‬تمام هنرمندان ایرانی بدون هیچ مانع و مشکلی‬ ‫می توانند بوطن بازگردند!‪ ...‬حال باید اقایان به ملت بزرگ ایران پاســخ‬ ‫دهند چرا بهروز وثوقی نبایستی‪ 40‬ســال رنگ پدرو مادر خود را ببیند‬ ‫تا مادر‪ ،‬در فراق فرزند بخاک ســپرده شــود و فرزند برای دیدار قبر مادر‬ ‫زار بزند؟ مگر گناه او چه بود؟ چرا ‪ 40‬ســال؛ هنرمندان مجاز نبودند به‬ ‫مملکت خود بازگردند اینجاست که باید به حسن روحانی گفت‪ :‬گناه و‬ ‫جرم شما کمتر از ان مسئولین برکنار شده نبوده و نیست! ایا کسی هست‬ ‫به نگارنده جواب دهد‪ .‬با امدن رئیســی چه اتفاقی در طول یک شب در‬ ‫این ســرزمین رخ داده که همه چیز در یک چشم برهم زدنی ازاد شده؟!‬ ‫چه چیزی از اســمان نازل گشــت که بهروز وثوقی بی هیچ قید و شرط‬ ‫می تواند با خانــواده خود و به اتفاق تمام هنرمندان بعد از ‪ 40‬ســال ‪ ،‬به‬ ‫وطن برگردند! چه گناهی فردین‪ ،‬ملک مطیعی و ایرج قادری در طول ‪40‬‬ ‫سال عمر خود مرتکب شــده بودند که ‪ 40‬سال اجازه بازیگری نداشتند‪.‬‬ ‫فقط باید زنده بگور میشدند؟؟ جواب بسیار سهل و اسان است‪ .‬جواب را‬ ‫نگارنده از جانب شخص رئیسی می گویم" بی فرهنگی‪ ...‬چون فرهنگ‬ ‫که نداشتی دنیا در چنگ توســت و تو فاتح روزگاری‪ ...‬مطمئن باشید تا‬ ‫زمانیکه رئیسی براساس فرهنگ غنی حرکت نماید‪ ،‬مردم با فرهنگ نیز‬ ‫از او پیروی خواهند کرد و با اتحاد و همبســتگی می توان ایران ویرانه را‬ ‫ساخت‪ .‬اولین شخصی که می تواند همراه و همدل رئیسی باشد محمد‬ ‫مهدی اسماعیلی وزیر فرهنگ و ارشاد اسالمی است‪ .‬او اگر ابتدا به ساکن‬ ‫با پیشکسوتان باتجربه‪ ،‬فرهیخته اما خانه نشــین‪ ،‬ارتباط برقرار نماید‬ ‫باین نتیجه خواهد رسید که امور ســینما را بدست سینماگران واگذار و‬ ‫حاصل کار را ببیند‪ .‬تولید و توزیع فیلم و سالن سازی سینما‪ ،‬فرهنگ و‬ ‫کارایی خاص خودش را می طلبد و اسماعیلی مثل خیلی از وزراء پیشین‬ ‫که باین امور اشراف نداشــتند می تواند با سربلندی از ان عبور نماید‪ .‬بد‬ ‫نیست جناب اسماعیلی بداند که جشنواره های متعدد بغیر از جشنواره‬ ‫دهه فجر که تمام تالش یک ملت بخاطر حفظ پیروزی انقالب اســت‪.‬‬ ‫بهرحال مجله (صدای خاک) قدوم محمدمهدی اسماعیلی را به وزارت‬ ‫فرهنگ و ارشــاد اســامی برصندلی وزیر‪ ،‬به فال نیک گرفته و امیدوار‬ ‫است درب اتاق ایشــان برای حتی کارگران فنی ســینما باز و از تجارت‬ ‫پیشکسوتان خانه نشین اما متعهد سینما‪ ،‬بهره مند گردند تا مشکالت‬ ‫داخلی ســینما هر چه ســریع تر حل و فصل شــود‪ ....‬به امید ان روز‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫مهر ماه‪1400‬‬ ‫ی و دوم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪13‬‬ صفحه 13 ‫چرا مردم به صدا و سیما توجه ندارند؟‬ ‫؟؟؟؟؟؟‬ ‫یادداشت‬ ‫غالمرضاگمرکی‬ ‫تلویزیون‪ ،‬تنها رسانه ایســت که بعد از رادیو مورد توجه مردم قرار‬ ‫گرفت‪ .‬متاسفانه با امدن مدیران ناپخته و ناشی بعنوان اداره کردن‬ ‫این رســانه عظیم و ملی‪ ،‬روز بــه روز مردم به دلیــل پخش اخبار‬ ‫سانسور شده و برنامه های پیش پاافتاده و غیر قابل تماشایی از صدا‬ ‫و ســیما فاصله گرفتند و به کانالهای خارجی (جم) روی اوردند تا‬ ‫جایی که مردم‪ ،‬رسانه ملی را رســانه میلی نام گذاری نمودند که‬ ‫هنوز هم به تشخیص اکثریت مردم رسانه میلی بیش از رسانه ملی‬ ‫سرزبانها جاریست‪ ،‬متاسفانه وجود مدیران نا اشنا‪ ،‬بی تجربه و ناوارد‬ ‫به خواســته های شــرعی و بحق مردم حکایت از ان دارد که بودن‬ ‫و نبودن صدا و سیما میلی برایشــان هیچگونه اهمیت‪ ،‬جذابیت و‬ ‫ارزشی ندارد چرا که اخباردست اول و دست نخورده و سریال های‬ ‫مورد عالقه خود را از کانالهای خارجی تماشا می کنند و این یعنی‬ ‫ضعف و ندانم کاری مدیریت تشکیالتی بنام صدا و سیما میلی که‬ ‫حتی زیرمجموعه هایش توان وجود جذب مردم را ندارند و اگر هم‬ ‫میداشتند مجبور هستند به اطاعت کورکورانه باالدستی خود توجه‬ ‫نمایند مبادا میز ریاست از انها گرفته شود و بلعکس سینمای ملی‬ ‫ایران بدلیل وجود اساتید پخته‪ ،‬کارکشته‪ ،‬کاربلد و شناخت مردم‬ ‫توانسته است با اثار خود‪ ،‬اسکار را از ان سینمای ملی ایران نماید‪.‬‬ ‫این تفاوت فاحش چیزی نیست جز حضور یک عده کاربلد‪ .‬جالب‬ ‫اینکه با گرفتن اسکار که خود افتخاریست برای ایران‪ ،‬بالفاصله صدا‬ ‫و سیما با پخش این خبر ســرافرازانه بخود می بالد که انرا بگوش‬ ‫مردم دنیا برساند‪ .‬از طرفی تمام ســینماگران با جان و دل و بعضاً‬ ‫شرایط نامساعد می کوشند تا اثر ســینمایی خود را بهر قیمت به‬ ‫دهه پرافتخار فجر برســانند و در این ده روز مبارک‪ ،‬رسانه ملی از‬ ‫دید خودش‪ ،‬خوش بدرخشد و منت هم به سر سینماگران بگذارد‬ ‫و سپس بعد از پایان دهه فجر همین رسانه بحالت اولیه بر می گردد‬ ‫و زمانیکه همان فیلمهای نمایش داده شده در جشنواره دهه فجر‬ ‫‪14‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫قصد اکران دارند‪ ،‬زیر بار نمایش تیزر ان نمی رود و برعکس تا جائیکه‬ ‫(باکس) خالی اجازه می دهد انواع و اقســام پفک نمکی و بستنی را‬ ‫تبلیغ کند‪ .‬واقعاً چنین تفکری در مورد ســینما‪ ،‬دور از شان رسانه‬ ‫ملی نیســت ؟ ! در هیچ کجای دنیا یک بام و دو هوا معنا نمی دهد‪...‬‬ ‫صدا و ســیما متعلق به مردم و مردم متعلق به هردو هستند چرا که‬ ‫مدیر پخته‪ ،‬حرف حســاب سرش می شــود پرت و پال نمی گوید‪.‬‬ ‫سعی در حل مسئله دارد‪ .‬منافع جمعی برایش اهمیت دارد‪ .‬از خدا‬ ‫میترسد و از اه مظلوم هراس دارد چاپلوس‪ ،‬ریاکار و تملق گو نیست‪.‬‬ ‫ارتقای فرهنگ سازی برایش مهم است‪ .‬به کیفیت برنامه ها و جذب‬ ‫مردم به صدا و ســیما اهمیت می دهد جالب است بدانید هنوز اکثر‬ ‫مردم ایران اطالع از باز شدن ســالن های سینمای کشور را ندارند‪.‬‬ ‫با این حال از انجا که در دولت دوازدهم هیــچ مدیر پخته ای نبود‬ ‫که سکان صدا و سیما را با شــناخت و اگاهی کامل بدست بگیرد و‬ ‫رضایت مردم را جلب نماید روز به روز مردم را در حالت بی خبری از‬ ‫سینما نگه داشت تا باالخره‪ .‬درطول این سالها علی سرتیپی وحبیب‬ ‫اســماعیلی دوتن از تهیه کنندگان ‪ ،‬سینماداران و پخش کنندگان‬ ‫فیلم درتاریخ ‪ ۲۵‬شهریور ســال جاری میهمان شبکه خبر بودند‬ ‫وسیر تا پیاز مشکالت گدشته وپیش روی ســینمای ایران را برای‬ ‫مردم ومســئولین مطرح کردنــد‪ .‬بااین حال بعید به نظر میرســد‬ ‫مادامیکه مقام معظم رهبری پادر میانی نکنند این مشکل مهم حل‬ ‫شود ‪ .‬حال اهالی ســینما انتظار دارد مقام معظم رهبری برای پیش‬ ‫برد ورونق سینما ؛ اجازه فرمایند شــبکه ای مختص اطالع رسانی‬ ‫و تبلیغات فیلمها تاســیس تابیش ازاین اهالی سینما متضررنشده‬ ‫و مردم نیز ازحال وهوای ســینما مطلع شوند‪ .‬بدیهی است چنانچه‬ ‫این موافقت عملی شــود ؛ فرمایشــات مقام معظم رهبری که در‬ ‫تحویل ســال جاری فرمودند‪( :‬اقتصاد مقاومتی ؛ تولید و اشتغال )‬ ‫ل خواهند ورزید؛ انشااله‪...‬‬ ‫اهالی سینما بکار و تولید بیشتری اشتغا ‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 14 ‫در"فرهنگوهنر"برهمان‬ ‫پاشنه زخمی می چرخد!‬ ‫اهالی فرهنگ و هنر‪،‬چه‬ ‫بخواهند‪،‬یانخواهند‪،‬خوشحال‬ ‫باشند یا ناراحت و مانند دیروز‬ ‫اعتراض کنند یا نکنند‪ ،‬اقای‬ ‫محمدمهدیاسماعیلی‪،‬فعال‬ ‫سیاسی باکارنامه ای از انواع فعالیت‬ ‫هایسیاسی‪،‬امنیتیواجرایی‬ ‫و دارای نگاه سیاسی وابزاری به‬ ‫فرهنگ‪،‬بارای اعتماد مجلس والبی‬ ‫های او بابعضی سردمداران باندهای‬ ‫انحرافی سینما و خانه سیاسی‪/‬تجاری سینما و بدون اعتنا‬ ‫به اعتراض های دیروزهنرمندان‪،‬امروزبرصندلی ریاست‬ ‫وزارت محتاج ارشاد وپاکسازی‪،‬تکیه زده است‪.‬اقای‬ ‫اسماعیلی به رغم نیتهای خود‪،‬چون معمارو متخصص‬ ‫وصاحب دانش فرهنگی وشناخت ازجامعه هنرمندان‬ ‫ومشکالت و بحران های فرهنگ وهنروسینمای بیمار‬ ‫کشورنیست‪،‬حتیاگربتواندعدهایکاربلدراگردخود‬ ‫برای اداره فرهنگ و هنرکشور بسیج کند‪ ،‬به دلیل‬ ‫معضالت اساسی و فراگیر هنر و فرهنگ‪ ،‬نخواهد‬ ‫توانست به جز انجام برخی رفرم ها و برنامه های سطحی‬ ‫وتزریق مسکن های موقت‪،‬تحول مدیریتی‪ ،‬ساختاری‬ ‫و اجرایی و مناسباتی که ضرورت تداوم حیات فرهنگ‬ ‫است‪،‬ایجادکند‪.‬ازان سوهم‪،‬هنرمندان وبی هنران‬ ‫وکاسبکاران ولمپن های فرهنگی!! در چهارگروه‪ ،‬مجبور‬ ‫به تمکین و ساختن با وزیر جدید ارشاد و اوضاع کنونی‬ ‫هستند‪".‬هنرمندان"برای به گردش درامدن چرخ تولید‬ ‫اثارهنری وزندگی خود‪ ،‬به اجبارسرتسلیم فرود اورده‬ ‫و تمکین می کنند و چون گذشته‪،‬تن به سلیقه ها و‬ ‫خواسته ها وتحمیل های سیاسی و دولتی می دهند‪.‬‬ ‫"بی هنران" که درواقع هنرشان‪،‬چاپلوسی و مشاطه گری‬ ‫است‪،‬با نمایش های چاکرم و مخلصم‪ ،‬سفره خود راکناردر‬ ‫وزارتارشادپهنمیکنند؛تکلیف"کاسبانفرهنگی‬ ‫وسینمایی"هم‪،‬چونسوداگرومنافقوجزوغارتگران‬ ‫ثابت بیت المال درتمام دوران ها ودولت ها هستند‪،‬‬ ‫مشخص است وکیسه بدست درخدمت سیاست اند‪.‬‬ ‫گروه چهارم که "شعبان بی مخ های" نفوذی در عرصه‬ ‫هنروسینماهستند‪،‬گوش به فرمان دستورات اند!‬ ‫درچنین اوضاع‪ ،‬شاید چرخ لنگ فرهنگ و هنر‪ ،‬سینما‬ ‫وتاتر وموسیقی وهنرهای تجسمی باهل و زوروپول‬ ‫وترفند‪،‬کمی تا قسمتی حرکت کند‪ ،‬ولی به طورحتم‬ ‫ره به سالمت وصداقت وعدالت وتوفیق نخواهد برد‪.‬‬ ‫درفرهنگوهنرکشور‪،‬همچنانبرهمانپاشنهزخمی‬ ‫سابق می چرخد وباامیدواهی وحرف ها و شعارهای‬ ‫قشنگ‪ ،‬نمی توان به فردای ان دل خوش کرد‪.‬فرهنگ‬ ‫وهنرایران زمین به تغییر وتحول بنیادین درتمام حوزه‬ ‫هانیازداردوارشادنشینانامروزودوستانهزاررنگشان‬ ‫درسینماو‪،...‬اهل این اقدام سترگ نیستند‬ ‫ﺟﺒﺎر اذﯾﻦ‬ ‫ﻣﻨﺘﻘﺪ ﺳﯿﻨﻤﺎ‬ ‫زلﻒ سیاه‬ ‫نگارگمرکی‬ ‫مستقیمتوی چشمان سیاه و کشــیده اش نگاه کردم وگفتم‪« :‬لطفا تمام‬ ‫سرم را ماشین کن »‪ .‬جا خورد ‪ ،‬صدای ممتد سشواری که روی گردن یکی‬ ‫از ارایشگرها اویزان بود قطع شــد‪ .‬انگار همه به یکباره الل شدند‪ .‬نگاهش‬ ‫تغییر کرد ‪ .‬ان حالت متکبرانه و عصبی جایــش را به لبخندی ترحم گونه‬ ‫داد‪ .‬نمیدانستم اسمش چیســت ‪ .‬اولین بار بود که پا در این سالن زیبایی‬ ‫می گذاشتم‪ .‬در واقع نیم ساعت پیش وقتی سردرگم و درهم شکسته توی‬ ‫خیابان قدم میزدم چشــمم که به تابلوی ارایشــگاه افتاد‪ ،‬وارد شدم‪ .‬کنار‬ ‫الله گوشــش حرف «ن»را تتو کرده بود‪ .‬گفت ‪ :‬باشه عزیزم ؛ ناراحت نباش‬ ‫مطمئنم موهات پر پشت تر درمیاد‪ .‬تو خیلی جوونی‪ .‬سرم را به نشانه تایید‬ ‫حرفش؛ تکان دادم و زیر چشــمی اطراف را پاییدم ‪ .‬نگاههای پرسشگرانه‬ ‫زنانــه ای که قبل از ایــن رویم ســنگینی میکرد جایش را بــه اخی ها و‬ ‫طفلکیهای زیر لبی داد ‪ .‬انگار دیگر برایشان مهم نبود که کفشم اصل است‬ ‫یا فیک تیشرتم را از کجا خریدم االن فکر می کردند من سرطان دارم و من‬ ‫هم دلم نمی خواست غیر از این فکر کنند‪ .‬زن ارایشگر ادامه داد‪« :‬می خوای‬ ‫ماشــین نکنم ولی کوتاه کوتاه بزنم برات؛ یه مشتری داشتم مثل خودت؛‬ ‫ممکنه اصال توی شــیمی درمانی اونقدری نریزه ها»‪ .‬نگاهش کردم امدم‬ ‫بگویم سرطانی در کار نیست بابا جان ‪...‬تو فقط ماشین کن ! ماشین کن تا با‬ ‫هر باری که توی اینه خودم را میبینم یادم نیفتد که چطوری قالم گذاشت و‬ ‫رفت ‪ ....‬اما نتوانستم حرفی بزنم ‪ .‬حجم وسیعی از بغضم را به سختی قورت‬ ‫دادم ‪ .‬از نگاهم فهمید که نباید بحث را ادامه بدهد و ادامه نداد‪ .‬فقط لبخند‬ ‫زد ‪ .‬حاال با برخورد نوک ماشین به ســرم صدای گرم و مردونه اش دوباره و‬ ‫صدباره توی سرم طنین انداخت‪« .‬زلف برباد مده خوشگل مو مشکی من»‬ ‫چشمهایم را بستم و قطره های درشت اشکم پایین چکید ‪ .‬شنیدم که یکی‬ ‫از گوشه ی ارایشگاه گفت ‪« :‬طفلک‪ ..،‬خدا نصیب نکنه» خانمارایشگر که‬ ‫حاال میدانستم اسمش (نهال) است ؛دستش را زیر موهای بلند ومشکی ام‬ ‫برد و ازمخواست سرم را کامل دوال کنم ‪ .‬لبخند غمگینی زد وگفت ‪« :‬انگار‬ ‫خودت سعی کردی از دستشون خالص بشــی‪ ،‬یه دسته شو قیچی کردی‬ ‫که » یعنی رهایی از این کابوس ممکن است‪ .‬دوباره صدای مردانه اش توی‬ ‫گوشم می پیچد‪« :‬اینا رو قیچی میکنم که همیشه یه تیکه از تو پیشم بمونه‬ ‫میذارمش الی همین کتاب حافظی که بهــم کادو دادی» و مرا در اغوش‬ ‫کشیده بود ‪.‬ســرمهمچناندوال بود ونهال با دقت ســرم را ماشین میکرد‬ ‫وقتــی ســرم را بــاال اوردم تصویر رقــت انگیــزی از خودمنمایان شــد‬ ‫درهمشکســته‪ .‬ناامیــد‪ .‬غمگیــن ‪ .‬تمامســالنمرا نگاه کردنــد وچقدر‬ ‫در دلشــان خوشــحال بودند که جای من نبودنــد‪ .‬از ارایشــگاه بیرون‬ ‫زدم باد تندی وزیــد اما دیگر زلفی نبود کــه بر باد دهد بنیاد کســی را‪...‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫مهر ماه‪1400‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫‪15‬‬ صفحه 15 ‫داستان‬ ‫هر چی تو بگی؛ هرچی توبخوای‬ ‫نویســنده‪ :‬مهیــن بانــو علیمردانی‬ ‫‪ ۱۵‬ســال از زندگیش می گذشت ‪ .‬هیچ کس‬ ‫باور نمیکرد با وجود ســن کمی که داشــت‬ ‫چنین خوش قد و قامت و ورزیده باشد‪ .‬میان‬ ‫اهل ابــادی زیباترین دختر بــود ‪ .‬انهم بدون‬ ‫کوچکترین ارایش‪ .‬او هر وقت برای شســتن‬ ‫ظروف اشپزخانه لب رودخانه میرفت سنگی‬ ‫بداخل اب پرتاب میشــد و تمام پیراهن اورا‬ ‫خیس میکرد امــا خبری از عامــل انداختن‬ ‫ســنگ نبود‪( .‬اکرم) هر زمان با پیراهن خیس‬ ‫به خانه برمی گشــت و مــادر او را می دید از او‬ ‫ســوال میکرد و اکرم دریــک جمله میگفت‪:‬‬ ‫نمی دونم کی سنگ توی رودخونه میندازه‪!!.‬‬ ‫اما حرفهای اکرم برای مادر قابل قبول نبود‪ .‬تا‬ ‫اینکه در یکی از روزها که اکرم با مجمع مسی‬ ‫پر از ظرف راهی رودخانه شد تا انها را بشوید‪،‬‬ ‫مادر با فاصلــه ای دور او را تعقیب کرد‪ .‬اطراف‬ ‫رودخانه پــر از درختان تنومند و ســربفلک‬ ‫کشیده بود که به ســختی میشد از البالی ان‬ ‫عبور کرد‪ .‬اکرم هم چنان که مشغول شستن‬ ‫ظرفها بود سنگ بزرگی جلوی او در رودخانه‬ ‫پرتاپ شد و بیشــتر از همیشــه پیراهن او را‬ ‫خیس کــرد ؛ بطوریکه ادامه شســتن ظروف‬ ‫برای اکر م ســخت شد‪ .‬برخاســت و اطراف را‬ ‫نگاه کرد اما کســی را ندید ‪ .‬با عجله ظرفهارو‬ ‫شسته و نشسته در مجمع گذاشت و مجمع را‬ ‫روی سرش قرار داد و راهی خانه شد‪ .‬مادر که‬ ‫البالی درختان؛ پشت درخت تنومندی مخفی‬ ‫شــده و ناظربر صحنه بود صبر کــرد تا اکرم‬ ‫از او رد شود ‪ ،‬ســپس همانجا که ایستاده بود‬ ‫چشمش رابه رودخانه انداخت و طولی نکشید‬ ‫که صدای افتــادن شــی ء ای برزمین ؛ توجه‬ ‫مادر را جلب کرد ‪ .‬او کســی نبــود جز (غالم)‬ ‫پســر کدخدای ابادی‪ .‬جوانی ‪ ۱۸_۱۷‬ساله ‪.‬‬ ‫ظواهر امر نشــان میداد قصد ازار اکرم را دارد ‪.‬‬ ‫مادر همانجا ایســتاد و به محض اینکه غالم‬ ‫به او نزدیک شد ؛ ســریع جلوی او ظاهر شد‪.‬‬ ‫غالم با دیدن مادر اکرم به شدت ترسید‪ .‬مادر‬ ‫درحالیکه راه عبورغالم را بســته بود با تحکم‬ ‫پرسید‪ :‬چرا دست از سر دختر من برنمیداری؟‬ ‫چی از جونش میخوای؟ غالم بدون کوچکترین‬ ‫واکنشی به چشــمان مادر اکرم ذل زد ‪ .‬مادر‬ ‫گوش غــام را گرفت و با تعرض بــه او گفت‪:‬‬ ‫چی ازجــون دختــرم میخــوای ‪ .‬فکرکردی‬ ‫حاالکه پســر کدخدایی هر غلطــی میتونی‬ ‫‪16‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫بکنی؟ غالم بی پروا جــواب داد‪ :‬از کی تا‬ ‫حاال دوست داشتن گناهه؟! خب دوستش‬ ‫دارم ‪ ،‬میخوای همه جا جــار بزنم؟ و پا به‬ ‫فرار گذاشــت ‪ .‬مادر به خانه رسید و وقتی‬ ‫وارد اتاق شــد دید اکرم مشــغول عوض‬ ‫کردن پیراهنش است‪ .‬خونه اونا دوتا اتاق‬ ‫تودرتو داشــت که یک درب چوبی بزرگ‬ ‫انهارا ازهم تفکیک میکرد ویک پرده بزرگ‬ ‫کامال روی دردولنگه چوبی را پوشانده بود‪.‬‬ ‫مادر مقابل اکرم ایســتاد و پرسید ‪ :‬غالم ‪،‬‬ ‫پســر کدخدا اذیتت می کنه؟ اکرم گفت‪:‬‬ ‫غلط میکنه اذیت کنه؛ یه چند وقتیه هرجا‬ ‫میرم دنبالم میاد ‪ .‬مادر زد زیر گریه و گفت‪:‬‬ ‫اگه برادرت شــهید نشــده بود کی جرات‬ ‫میکرد بهت بگه باالی چشــمت ابروس؟‬ ‫اکــرم در حالیکه بــا اســتین پیراهنش‬ ‫اشــکهای مــادر را پــاک می کــرد‬ ‫جــواب داد ‪ :‬خواســت خــدا بــود‪.‬‬ ‫مادر پرســید‪ :‬اگه غالم رو دوســت داری‬ ‫بگو‪ .‬فکر کن من ‪ ،‬هم مادرتم هم دوستتم‪.‬‬ ‫اکرم ســرش را از خجالت پایین انداخت و‬ ‫گفت‪ :‬بخاطر بابام دوس دارم زنش بشــم‪.‬‬ ‫مادربا تعجب پرســید ‪ :‬چه ربطی به بابات‬ ‫داره ؟ ! اکــرم که بغض کرده بود پاســخ‬ ‫داد‪ :‬همچین بی ربطــم نیس ‪ .‬من اگه زن‬ ‫پســرکدخدا بشم بابام از دســت کارهای‬ ‫کدخدا راحت میشه ؛ نجات پیدا می کنه‪.‬‬ ‫دیگه مفت و مجانی با این ســن و سالش‬ ‫به کدخــدا کولــی نمیــده دوراز جونش‬ ‫مث خر بــراش کار مجانــی نمیکنه‪ .‬اخه‬ ‫بابام مگه چقدر جــون داره که جمعه هام‬ ‫باید بره بــرا کدخدا بیل بزنــه‪ .....‬مادر در‬ ‫حالیکه ســعی می کرد صورتش را از دید‬ ‫اکرم پنهــان نگه دارد گفــت‪ :‬دیگه چی ؟‬ ‫اکرم گفت ‪ :‬حاال چــرا بهم نگاه نمیکنی ؟ !‬ ‫اکرم خودش را مقابل مادر قرار داد و وقتی‬ ‫صورت خیس از اشک او را دید گفت‪ :‬غلط‬ ‫کردم من بی جا میکنم زن غالم بشــم ‪...‬‬ ‫یه تار موی شــمارو به صد تا غالم نمیدم ‪.‬‬ ‫اصال غالم ســگ کیه و گریه امانش نداد‪..‬‬ ‫میــرم پاســگاه ازش شــکایت میکنم ‪...‬‬ ‫لحظاتــی بدین منــوال گذشــت ‪ .‬مادر‬ ‫گفــت ‪ :‬اگه واقعا دوســش داری بگــو ‪....‬‬ ‫اکــرم پاســخ داد ‪ :‬گفتــم کــه بخاطــر‬ ‫خــودم نه ولــی بخاطــر اســایش بابام‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫جونمــو میــدم‪ .‬مگــه بابــام چیش از‬ ‫بقیــه کمتــره ؟ من عاشــق بابامــم ‪...‬‬ ‫مادر تورو خــدا نگو نــه‪ ، ...‬بــزار بابامو‬ ‫از چنــگ کدخــدا نجــات بــدم ‪.‬‬ ‫مادر او را محکم در اغوش گرفت و گفت‪:‬‬ ‫هرچی تو بگــی ‪ ،‬هرچی تو بخــوای‪....‬‬ ‫درهمین موقع دراتاق پشتی روی پاشنه‬ ‫چرخید و پــدر باچشــمانی خواب الود‬ ‫اما پراز اشــک در اســتانه در ظاهر شد‬ ‫وباصدایی گرفتــه اندو را کــه ازحضور‬ ‫پدردراتاق مجاور؛ بی خبر بودند مخاطب‬ ‫قرار داد‪ :‬گور پــدر غالم وغالم پس بنداز‪.‬‬ ‫اون ســگ کیه که من (جلوامــد و اکرم‬ ‫را دراغوش کشــید) عزیزدلمــو بندازم‬ ‫توچنگش؟!!! مادر واکرم که بشــدت از‬ ‫حضورپدر دراتاق بی خبر بودند به لکنت‬ ‫افتادند ودرمانده بودند که چه جوابی به‬ ‫اقای خانه بدهند!!! لحظاتی در ســکوت‬ ‫گذشــت وپدر درحالیکه موهــای اکرم‬ ‫رانوازش میــداد واورا دربغل میفشــرد‬ ‫گفت‪ :‬مگر از روی جنازه من رد بشــن و‬ ‫درحالیکه به اکرم نــگاه میکر د گفت‪ :‬تو‬ ‫پاره تن منی‪ .‬مگه شهرهرته‪ .‬خودم جلو‬ ‫کدخدا عین کوه وامیســم‪ .‬و قصد خروج‬ ‫از خانه را داشــت که اکرم ومادر جلو اورا‬ ‫گرفتن‪ :‬کجا ؟ پدر‪ :‬میرم شر این پسرک‬ ‫رو ازســر ناز دخترم دورکنــم‪ .‬ما وصله‬ ‫تنه اینا نیســتیم‪ .‬اکرم درحالیکه اشک‬ ‫میریخت جواب داد‪ :‬بابــا جون میدونم‬ ‫منو از جونت بیشتر دوست داری‪ ..‬اصال‬ ‫حرفهای منــو در مورد غالم نشــنیده‬ ‫بگیــر‪ ..‬همــه رو دروغ گفتم‪ .‬پــدر در‬ ‫حالیکه ســعی میکرد راه فراری ازدست‬ ‫ان دو پیــدا کنــد پاســخ داد‪ :‬هروقت ؛‬ ‫هرجا ترســیدی کارت تمومــه دخترم‪.‬‬ ‫مرگ یه بار شــیون یه بار‪ .‬اگه من نتونم‬ ‫از حق بچــه ام دفاع کنــم الی این جرز‬ ‫دیوارم جام نیس‪ .‬بزاریــن برم و همین‬ ‫امروز قــال قضیه رو بکنم‪ .‬ایــن بار مادر‬ صفحه 16 ‫پادرمیانــی کــرد‪ :‬قاســم اقا بگذر‪ .‬شــتر دیــدی ندیدی‪.‬‬ ‫خودم از پس هردوشــون برمیام‪ .‬پدر که اســمش قاسم بود‬ ‫گفت‪ :‬حیاکن زن‪ .‬مگه این خونه مرد نداره که تو بری با کدخدا‬ ‫دهن بدهن بشی؟ اکرم گفت‪ :‬پدرجون اگه منو دوست داری‬ ‫فراموش کن‪ .‬اگه یه روزی اومدن خواستگاری نمیگم بله‪ .‬کی‬ ‫میخواد منو اجبار کنه‪ .‬زیادیم حرف برنن میرم پاســگاه‪ .‬گور‬ ‫پدرش کدخداس برای خودش کدخداس‪ .‬دیگه گذشت اون‬ ‫دوران باباجونم‪ .‬تورو خدا ازخر شــیطون بیا پایین‪ .‬اگه گوش‬ ‫بحرف ندی میرم پیش برادرم‪ .‬اون برای وطنش شــهید شد‬ ‫منم برای حفظ ناموسم‪ .‬پدرلحظه ای ارام گرفت‪ .‬به یه شرط!‬ ‫دیگه نمیری رودخونه بقول خــودت منکه دارم خر حمالی‬ ‫کدخدا روانجام میدم این دوتا تیکه ظرف خونه رم میشورم‪.‬‬ ‫دیگه حرف نباشه‪ .‬همه قبول کردندو هرکدام برای صرف نهار‬ ‫سفره رو پهن وشروع به خوردن غذا کردند‪ .‬هنوز خوشحالی‬ ‫از چهره انها محونشــده بود که صدای درحیاط بداخل اتاق‬ ‫پیچید‪ .‬هرســه باتعجب بهم نگاه کردند‪ .‬اکرم برخاســت که‬ ‫برود پدر دســت اورا گرفت وگفت ‪ :‬خودم میرم وبســمت در‬ ‫رفت ودراتاق رابســت‪ .‬اکرم از مادر پرسید‪ :‬کی میتونه باشه؟‬ ‫مادر‪ :‬چه میدونم‪ .‬هــردو بهم خیره ماندند‪ .‬پــدر درحیاط را‬ ‫باال زد ودرروی صورت کدخدا باز شــد‪ .‬پدر با دیدن کدخدا‬ ‫ســالم قرایی باو گفت وپرســید‪ :‬یــا اهلل کدخدا چــه عجب!!‬ ‫خیره‪ ...‬کدخدا که مردتنومندی بود باپرخــاش و بدون اینکه‬ ‫پاسخ ســالم قاســم را بدهد‪ .‬باصدای بلند گفت‪ :‬به اون عیال‬ ‫نانجیب ات بگو بیاد ببینم به چه حقی گوش پسر منو گرفته؟‬ ‫صداش کن‪ ....‬قاســم که بشدت ترســیده بود به نرمی پاسخ‬ ‫داد‪ :‬حاال بفرماییــد داخل کدخــدا‪ .‬اینجا دم در بــده‪ .‬مردم‬ ‫میبینــن‪ ..‬کدخداصدایش را برد بــاال ویقه قاســم را گفت و‬ ‫او را محکم به دیــوار کوبید جــوری که صدای ناله قاســم از‬ ‫گلو بیــرون زد و ادامــه داد‪ .‬تاخفــه ات نکــردم اون عیال بی‬ ‫همه کس رو صــدا کن بیاد‪ .‬قاســم کــه ازشــدت درد گلو‬ ‫کم مانده بود خفه شــود بادســت به درب حیــاط میکوبید‬ ‫درهمین موقع ســنگی بــزرگ از باالی بام روی ســر کدخدا‬ ‫نشســت وصدای درد کدخــدا درابــادی بصــورت پژواک‬ ‫پیچیــد‪ ..‬اخ‪ ....‬و کدخدا غــرق در خون بــروی زمین غلتید‪.‬‬ ‫پرتاب کننده ســنگ ‪ ،‬شــیر دختری جز اکرم نبود که ازباالی‬ ‫بام ؛ ســنگ را روی ســر کدخدا رهاکرد و پدرو مردم ابادی را‬ ‫از وجــود کدخدا نجــات داد‪ ....‬عصــر انروز در ابادی شــایع‬ ‫شــد که کدخدا بدســت قاســم به قتل رســیده اســت‪......‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫مهر ماه‪1400‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫‪17‬‬ صفحه 17 ‫گفتگو‬ ‫مصاحبه با مهدی منتصری؛ نقاش و نویسنده‬ ‫نوستالژی دهه شصتی ها در کتاب «یادتونه»‬ ‫همیشهودرهمهحالسادگیهاونوستالژی‬ ‫دهه شــصتی ها زبانزد خــاص و عام بوده‬ ‫اســت چرا که متولدین این دهــه با وجود‬ ‫اینکه مشــکالت زیادی را در زمان تولد و‬ ‫کودکی خود متحمل می شــدند‪ ،‬اما پس‬ ‫از گذشت ســال ها با ذوق و شوق فراوانی‬ ‫از ان دوران مشــقت بار یــاد می کنند‪.‬‬ ‫به گزارش جهانی پــرس‪ ،‬محمد بویری‪ -‬به‬ ‫همینبهانهبامهدیمنتصریهنرمند‪،‬نقاش‬ ‫و نویســنده کتاب خاطره انگیز «یادتونه»‬ ‫گفتگویی داشــتم که در ادامه می خوانید‪:‬‬ ‫ت هایتــان از‬ ‫لطفــا در اغــاز صحبــ ‬ ‫زندگی و اموزش هنری خــود بگویید؟‬ ‫متولد ‪ ۱۳۵۸‬شهرســتان گلپایگان هستم‪ .‬من‬ ‫هم مانند تمام انسان ها که در کودکی به نقاشی‬ ‫و طراحــی عالقه دارند‪ ،‬از این قاعده مســتثنی‬ ‫نبودم‪،‬اما تنها تفــاوت من و همــه هنرمندان‬ ‫عرصه تجسمی با دیگران در این است که عالقه‬ ‫به طراحی و نقاشــی در ما همچنان باقی ماند و‬ ‫برایمان تبدیل به حرفه شــد‪.‬در دوران مدرسه‬ ‫هر فرصتــی پیدا می کردم به طراحی‪ ،‬نقاشــی‬ ‫و خوشنویســی می گذشــت‪ .‬ما کودکان نسل‬ ‫کانون پرورش فکری هســتیم‪ ،‬اغلب زمان های‬ ‫‪18‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫فراغتم در کانون پرورش فکری طی میشــد‬ ‫مخصوصــا ایــام تابســتان‪ ،‬همچنین در‬ ‫کالسهای اموزشی که اداره فرهنگ و ارشاد‬ ‫شهرســتان در زمینه خوشنویسی و نقاشی‬ ‫برگزار می کرد شــرکت می کــردم‪ .‬مدتی‬ ‫عالقه بســیاری به خوشنویســی نستعلیق‬ ‫پیدا کردم به گونه ای که در ســال ‪ ۱۳۷۵‬با‬ ‫شــرکت در ازمون انجمن خوشنویســان‪،‬‬ ‫توانستم عضویت انجمن خوشنویسان ایران‬ ‫را بدســت بیاورم‪ .‬پدرم در جوانــی همراه با‬ ‫عمویم اتلیه عکاســی پرتره داشتند‪ ،‬البته‬ ‫پدر بعد از مدتی به حرفه دیگری روی اورد‬ ‫اما عمو و پســرعمویم همچنان ادامه دادند‪،‬‬ ‫وجود هنر عکاســی در خانواده و همچنین‬ ‫سفر به شــهر های مختلف و بازدید از اماکن‬ ‫تاریخی و موزه ها که به لطف شــغل جدید‬ ‫پدر کــه رانندگی ماشــین ســنگین بود‪،‬‬ ‫برایمان حاصل می شــد‪ ،‬باعث شد روز بروز‬ ‫اتش اشتیاق به فعالیت هنری در من شعله‬ ‫ور تر شــود‪ .‬بعد از دوره راهنمایی‪ ،‬بر خالف‬ ‫عالقه ام و به این دلیل که هنرستانهای هنری‬ ‫اغلب در مراکز استان ها بودند به دبیرستان‬ ‫رفتم و بــا بی میلــی تمام رشــته تجربی‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫خوانــدم‪ ،‬دوران دبیرســتان تاریکترین‬ ‫و زجراورتریــن دوره زندگــی ام بــود‪.‬‬ ‫بــرای خلــق اثارتون بیشــتر به‬ ‫عالقه خودتــان توجــه دارید یا‬ ‫اقتضای عالقه منــدان و خریداران؟‬ ‫در خلق اثارم عوامل و اتفاقاتی که برایم‬ ‫دغدغه می شود مهم است‪ ،‬عالیق خودم‬ ‫مهم اســت و در کل دنبال تجربه کردن‬ ‫هستم و در طول کار به توجه عالقه مندان‬ ‫و خریداران فکر نمی کنــم و تنها اینکه‬ ‫مخاطب بتواند با اثر ارتبــاط برقرار کند‬ ‫برایم مهم اســت ‪ .‬به عبارتی دیگر من با‬ ‫تولید اثــارم دغدغه هــا و درگیری های‬ ‫ذهنی ام را تخلیه مــی کنم‪ .‬به نظرم اگر‬ ‫هنرمند با توجه بــه عالیق عالقه مندان‬ ‫و خریــداران تولید اثر کنــد وارد نوعی‬ ‫گرداب می شــود و به دلیلــی که به ان‬ ‫اشاره میکنم موفقیتی کسب نمی کند‪.‬‬ ‫هنرمند خود باید جریان ساز باشد و برای‬ ‫مخاطب خلق فضاهــای جدید کند‪ .‬به‬ ‫نظرم اثاری که عالقه مندان و خریداران‬ ‫حرفه ای را جذب می کند از جهاتی اثار‬ صفحه 18 ‫شاخصی هســتند چون تجربه جدیدی از نظر موضوعی و مفهومی و‬ ‫بصری برای مخاطب خلق کرده اند و هیچگاه این دسته از مخاطبان به‬ ‫سمت اثاری که به گونه ای تقلید از هنرمندان صاحب سبک و فکر است‬ ‫نمی روند‪ .‬در کل من راه خودم را مــی روم و تالش می کنم برای خودم‬ ‫و مخاطب تجربه موضوعــی‪ ،‬مفهومی و بصری جدیــدی ایجاد کنم‪.‬‬ ‫بیشــتر چه ســبکی را در کارهایتــان دنبــال می کنید و‬ ‫تاکنــون در چه نمایشــگاههایی شــرکت داشــته اید؟‬ ‫در زمینه عکاســی تمرکزم بر طبیعت بیجان با نگاه مفهومی اســت‪،‬‬ ‫در اغلــب عکس هایم نوعی ســکوت معنــادار وجود دارد‪ .‬ســکوتی‬ ‫که عامل ان اتفــاق ماقبل زمان عکاســی بوده اســت‪ .‬تالش میکنم‬ ‫مخاطب با نگاه به عکس‪ ،‬اتفاقات ماقبل عکس را برای خود بازســازی‬ ‫کند‪ ،‬اینکه چــه اتفاقاتــی افتاده که لحظــه ثبت عکس بــه وجود‬ ‫امده اســت‪ .‬در زمینه نقاشی به ســبک مدرن و انتزاعی کار می کنم‪.‬‬ ‫تالش می کنــم عالوه بر مفهــوم؛ نوعی شــور‪ ،‬هیجــان و زیبایی با‬ ‫کمک فرم و رنــگ در اثارم باشــد‪ .‬در حال حاضر با امضــا زدن های‬ ‫متفاوت بــر روی بوم اثار نقاشــی را خلــق میکنم‪ .‬امضا من و شــما‬ ‫در ارتباط بــا یکدیگر عمل می کنند و حاصل تمــام امضاها بر زندگی‬ ‫شــخصی و جمعی ما تاثیر گذار اســت پس امضا کنیــم برای خلق‬ ‫صلح‪ ،‬دوســتی‪ ،‬امید‪ ،‬زیبایــی و در کل مفاهیم انســان دوســتانه‪.‬‬ ‫در خلق اثار با توجه به موضوع و با این نگرش که فرم و محتوا و تکنیک‬ ‫در انتقال مفاهیم به مخاطب باید همسو با یکدیگر عمل کنند‪ ،‬انتخاب‬ ‫می کنم که اثر نقاشی باشــد یا عکس یا گرافیک یا ترکیبی‪ .‬به همین‬ ‫دلیل است که در هر سه زمینه نقاشی‪ ،‬عکس و گرافیک فعالیت دارم‪.‬‬ ‫در طول فعالیت هنری در حدود ‪ ۵۰‬جشــنواره و نمایشــگاه داخلی‬ ‫و خارجــی به صورت گروهی شــرکت داشــتم و در زمینه عکاســی‬ ‫عضویت فدراســیون بین المللی هنر عکاســی (‪ )FIAP‬با لقب (‪Artist‬‬ ‫‪ )FIAP‬را دارا هســتم و همچنیــن داوری چهار جشــنواره بین المللی‬ ‫عکس زیر نظر فدراســیون بین المللی هنر عکاســی (فیاپ) و ســه‬ ‫نمایشــگاه انفرادی عکس‪ ،‬گرافیک و نقاشــی را نیز تجربــه کرده ام‪.‬‬ ‫ایــده ی نوشــتن کتــاب «یادتونــه» از کجــا امــد؟‬ ‫ایده کتــاب یادتونه از انجا امد کــه من زمانی کــه در گلپایگان دفتر‬ ‫ت زیادی دو موضوع ذهنــم را درگیر کرده بود‪،‬‬ ‫گرافیکی داشــتم مد ‬ ‫موضوع اول خاطرات زندگی شــخصی خودم مخصوصا دوران کودکی‬ ‫بود که تصمیم داشــتم در قالب گرافیک ‪ ،‬نقاشــی یا هر قالب دیگری را‬ ‫به اثری هنری تبدیل کنم ولی به نتیجه مطلوب نمی رســیدم‪ ،‬موضوع‬ ‫دوم؛ دلیل تفاوت رفتاری بین نســل ما و نســل جدید ‪ ،‬منظورم از نسل‬ ‫جدید متولدین اوایل دهه هشــتاد به بعد اســت که بــا کامپیوتر و تلفن‬ ‫همراه و شــبکه های اجتماعی و رســانه های جمعی جدیــد و بمباران‬ ‫اطالعاتی و در کل متفاوت با ما‪ ،‬دوران کودکی را ســپری کردند و بزرگ‬ ‫شدند‪ .‬افزون بر این دو موضوع‪،‬مســئله دیگر که من روزی چهار بار مسیر‬ ‫بین منزل و دفتــر کارم که با مســیر دوران تحصیل ابتدایــی یکی بود‪،‬‬ ‫پیاده طی می کــردم و خاطرات زمان کودکی همواره از پیش چشــمانم‬ ‫می گذشت‪ .‬روزهای ابتدایی سال ‪ ۱۳۸۹‬بود که در همین مسیر به ذهنم‬ ‫خطور کرد بســیاری از خاطرات شــخصی من‪ ،‬بین اغلب انســان هایی‬ ‫که دهه شصت ایران را درک کرده اند مشــترک است‪،‬در نتیجه تصمیم‬ ‫گرفتم این خاطرات مشــترک را در قالب اثری کار کنــم تا هم به دغدغه‬ ‫خاطرات شــخصی خودم و هم به دالیل تفاوت بین نســل ها تا حدودی‬ ‫جواب داده باشــم و ذهنم ارام بگیــرد‪.‬در نتیجه پس از یک ســال و نیم‬ ‫کار بی وقفه و با تمرکز بر همســویی موضوع‪ ،‬محتوا‪ ،‬فرم و قالب شــکلی‬ ‫اثر‪ ،‬بگونه ای که مــن و مخاطب احتمالی را بتواند به دهه شــصت پرتاب‬ ‫و ارتبــاط برقرار کنــد‪،‬در مهرماه ســال ‪ ۱۳۹۰‬یادتونــه در قالب کتاب‬ ‫با بهره گیری از طراحی گرافیــک و بگونه ای که می بینید متولد شــد‪.‬‬ ‫به عنوان هنرمند چه چالش هایی را پیش روی خود می بینید؟‬ ‫زندگــی یــک هنرمند سراســر چالش اســت و بــه نظــرم بزرگترین‬ ‫چالش حداقــل برای من این اســت کــه دغدغه های ذهنــی و فکری‪،‬‬ ‫عالیق و موضوعات جدیــد پیش رو را چگونــه و با چه شــیوه ای به اثر‬ ‫هنری تبدیــل کنم‪ .‬من هــر لحظه با چالــش جدیدی مواجه هســتم‪.‬‬ ‫در پایان و به عنوان هنرمند‪،‬جایگاه ایده ال خود را کجا می بینید؟‬ ‫هــر هنرمندی همچــون دیگــران ایــده ال هایــی در زندگــی و کار‬ ‫حرفــه ای دارد و من هم از این امر مســتثنی نیســتم‪ .‬مهمترین ایده ال‬ ‫من این اســت که اثارم بتوانــد با مخاطــب ارتباط خوبی برقــرار کند‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫مهر ماه‪1400‬‬ ‫ی و دوم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪19‬‬ صفحه 19 ‫گفتگو‬ ‫امیدواری برای حاکم شدن رقابت سالم در عرصه فیلم‬ ‫علــی عبدالعلــی زاده متولــد (ارومیــه)‬ ‫درســال ‪ ۱۳۷۲‬در رشــته کارگردانــی‬ ‫از دانشــکده هنــر فــارغ التحصیــل شــد‪.‬‬ ‫وی ازکارگردانان خوشــنام ســینمای ایران‬ ‫اســت که طی این ســالها‪ ،‬فیلم های مستند‬ ‫میراث قافالنکو ‪ ،‬فرســایش خاک ‪ ،‬فراسوی‬ ‫صــوالن و فیلمهــای ســینمایی تعقیــب ‪،‬‬ ‫تارزن وتارزان ‪ .‬ســیزده گربه روی شــیروانی‪.‬‬ ‫ســرتو بــدزد رفیــق‪ .‬چگونــه میلیــاردر‬ ‫شــدم وســریالهای گــروه نجات ‪ .‬دردســر‬ ‫بزرگ‪ .‬دانــی ومــن‪ .‬ماجراهای پانــا و دهها‬ ‫مســتند‪ .‬فیلــم ســینمایی و ســریالهای‬ ‫تلویزیونــی را درکارنامــه خــود دارد‪ .‬وی‬ ‫اکنــون مشــغول کارگردانی ســریالی بنام‬ ‫(جزر و مد) محصول مشــترک گــروه فیلم‬ ‫و ســریال شــبکه یک و ســیمای خوزستان‬ ‫اســت کــه در اهــواز ســاخته می شــود‪.‬‬ ‫بــه بهانــه ســریال یادشــده گــپ وگفتی‬ ‫باایشــان انجام دادیم که در ذیــل میخوانید‪.‬‬ ‫قبل از اینکه سواالت اصلی را مطرح کنم‬ ‫از نحوه ی ورودتان به ســینما بفرمایید‬ ‫چطور شد سر از این حرفه در اوردید ؟‬ ‫از انجایــی کــه از دوران نوجوانــی عاشــق‬ ‫کارگردانی ســینما بودم در ســال ‪ 61‬وقتی‬ ‫متوجه شدم که مرکزی به نام سینمای جوان‬ ‫در تبریز هنرجــو می پذیــرد در ازمون انجا‬ ‫شرکت کردم و بمدت ‪ 9‬ماه در کالس های ان‬ ‫مرکز بودم که استاد اصلی مرکز اقای محمود‬ ‫نظرعلیان بودند و بعدها در سال ‪ 64‬که یکسال‬ ‫از بازگشایی دانشکده ی سینما در دانشکده ی‬ ‫هنرهای دراماتیک ( مجتمع دانشگاهی هنر )‬ ‫می گذشت در کنکور شرکت کردم و وارد این‬ ‫دانشگاه شدم‪ .‬شایان ذکر است که این دانشگاه‪،‬‬ ‫امروزه به نام دانشگاه هنر شناخته می شود ‪ .‬در‬ ‫سال سوم با راهنمایی و کمک جوانی به نام نادر‬ ‫علیزاده ‪ ،‬اهل مشهد که همخوابگاهی من بودند‬ ‫و در سمعی بصری جهاد فعالیت داشتند وارد‬ ‫جهاد شدم و همان ســال به گروه تلویزیونی‬ ‫جهاد رفته و مشغول ساخت فیلمهای مستند‬ ‫شدم که دو فیلم فرســایش خاک و فراسوی‬ ‫صوالن حاصل ان یکسالی اســت که در سال‬ ‫‪ 68‬در ان مجموعه حضور داشــتم ‪ .‬در ســال‬ ‫‪ 69‬و با تاســیس گروه کودک بنیاد سینمایی‬ ‫فارابی به انجا رفتم و تا ســال ‪ 74‬در ان بنیاد‬ ‫مشــغول به کار بودم ‪ .‬در ســال ‪ 71‬یک فیلم‬ ‫‪20‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫داســتانی به نام رو به دریا برای شبکه ی دو‬ ‫سیما ســاختم که مجوز من برای ساخت‬ ‫نخستین فیلم سینمایی ام به نام تعقیب در‬ ‫سال ‪ 74‬شد ‪ .‬با این فیلم ‪ ،‬من از فارابی جدا‬ ‫شدم و به فیلمســازی حرفه ای روی اوردم‬ ‫شاید بیش از ده سال از فروپاشی اتحادیه‬ ‫تهیهکنندگانمیگــذرد درادامهیاین‬ ‫فروپاشی‪،‬اتحادیهبهچهارتشکلتبدیل‬ ‫شد تا باالخره طی نشســت و جلسات‬ ‫متعددوباتالشرئیسسازمانسینمایی‬ ‫به یکپارچگی رســیدند ‪ .‬چرا و چه شد‬ ‫که اتحادیه به چهار تشکل تبدیل شد ؟‬ ‫من پاســخ دقیق این ســوال را نمی دانم‬ ‫اما حدس مــی زنم که تفــاوت دیدگاه ها و‬ ‫تنوع ســایق باعث می شــود که افرادی‬ ‫نتواننــد در کنار هم ادامه دهنــد ‪ .‬طبیعتا‬ ‫خودمحــوری هــا و اندیشــیدن بــه نفع‬ ‫شــخصی به جای نفع جمعی مــی تواند‬ ‫ریشــه در اینگونــه انشــقاق ها باشــد ‪.‬‬ ‫به نظر شما این جدایی چه ضررهایی به‬ ‫بدنه ی سینما زد ؟‬ ‫طبیعی اســت که وقتی بین تهیه کننده ها‬ ‫اختالف به وجود بیاید و اتحــاد مابین انها‬ ‫از بیــن برود نمی شــود در مورد مســا ِیل‬ ‫مختلف بــه اتفاق نظــر رســید و راه برای‬ ‫سوء اســتفاده ی دیگران باز می شود ‪ .‬این‬ ‫دیگران ‪ ،‬مــی توانند مدیران باالدســتی‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫باشــند یا عوامــل اجرایی مثــل بازیگران‬ ‫یا دیگــر صنــوف درگیــر فیلمســازی‬ ‫سالهاست اهالی سینما از عملکرد مسئولین‬ ‫ســینمایی در همه زمینه ها مثــل پروانه‬ ‫فیلمســازی پروانه نمایش و شورای صنفی‬ ‫اکران که اســاس فیلمســازی را تشکیل‬ ‫می دهد ناراضی بــوده و شــکایت دارند ‪.‬‬ ‫اگر شــما به عنوان رئیس ســازمان‬ ‫سینمایی بودید چه راهکاری برای رفع‬ ‫و رضایت اهالی سینما ارایه می دادید ؟‬ ‫خب ‪ ،‬به نظر من مدیریت سازمان سینمایی‬ ‫‪ ،‬کار بــس خطیری اســت و بــرای امثال‬ ‫من که از پشــت پرده ها بی خبریم گفتن‬ ‫خیلی چیزها نشــان از بی اطالعی ما دارد ‪.‬‬ ‫شاید فیلم و ســینما بر خالف عرصه های‬ ‫دیگر بیش از حــد در معــرض دید مردم‬ ‫و مســئولین اســت و به دلیل متکثر بودن‬ ‫ســایق ‪ ،‬در معرض برخوردهای سلیقه ای‬ ‫هر کســی با هر علم و دانش و جایگاهی در‬ ‫باره ی سینما و فیلمســازی نظر می دهد و‬ ‫این امر کار مدیریت ســازمان ســینمایی‬ ‫را ســخت می کنــد ‪ .‬امــر و نهــی های‬ ‫باالدســتی ها از یک ســو و نقطه نظرهای‬ ‫مردمی کــه مخاطبین باالقوه ی ســینما‬ ‫و فیلم هســتند از ســوی دیگر ‪ ،‬باعث می‬ ‫شــود که من جرئــت پذیرفتــن چنین‬ ‫مســئولیت خطیری را نداشــته باشم چه‬ صفحه 20 ‫گفت‬ ‫گ‬ ‫وازغالم‬ ‫ر‬ ‫ض‬ ‫ا‬ ‫گ‬ ‫م‬ ‫رکی‬ ‫برســد بــه اینکــه بخواهــم درمــوردش نظــر هــم بدهــم‬ ‫به نظر شــما اگر وزارت ارشــاد کلیه امور ســینمایی و اکران‬ ‫فیلم ها را به اتحادیه واگذار کند ایا شــرایط بهتر می شــود ؟‬ ‫نه ‪ ،‬به خاطر اینکــه تهیه کننده هــا وقتی خود ذینفع هســتند و بعید‬ ‫اســت که بتوانند عدالت را در خصوص مســایل موجــود رعایت کنند ‪.‬‬ ‫با شــرایطی که کرونا برای سالن های ســینما به وجود اورده‬ ‫و باعث تعطیل شــدن ســالن های سینما شــده است وظیفه‬ ‫ی دولــت در مقابــل این بحران و نجات ســینما چیســت ؟‬ ‫زمانی که دولــت در ابتدایی ترین مســائل و مشــکالت موجود جامعه‬ ‫درمانده اســت و توان نشــان دادن عکــس العملی مناســب برای حل‬ ‫مشــکالت ندارد و در تامیــن ابتدایی تریــن احتیاجات اقشــار جامعه‬ ‫ناتوان اســت در خصوص ســینما چه انتظاری می شــود از ان داشت ‪.‬‬ ‫به نظر شما عامل گرانی دستمزد بازیگران چه کسانی هستند و‬ ‫برای کاهش این ارقام نجومی چه راهکاری به نظر شما می رسد ؟‬ ‫عامــل گرانــی دســتمزدها ورود پول هــای دولتی و گاهی مشــکوک‬ ‫با ســرمایه گــذاران و تهیه کننــده های یک شــبه که برای ســاخت‬ ‫فیلمهای مورد نظرشــان حاضر بودند هر قیمتــی را بپردازند و بازیگران‬ ‫و عوامل سازنده هم چون امنیت شــغلی ندارند از این فرصت های پیش‬ ‫امده نهایــت اســتفاده را کردند و کمیــت را فدای کیفیــت کردند و تا‬ ‫این موارد اصالح نشــود اش همین اش اســت و کاســه همین کاســه‬ ‫چرا دولــت بــرای قانون کپــی رایت اقــدام نمــی کند ؟‬ ‫این ســوال را بایــد از دولتمــردان و کارشناســان بپرســید ‪ .‬ولی من‬ ‫احتمال مــی دهم کــه نفع شــخص بــا اشــخاصی در نپذیرفتن این‬ ‫قانون باشــد که با پذیرش این قانون ‪ ،‬ان اشــخاص متضرر می شــوند‬ ‫ســالم شــود نیروهای ناکارامد به خودی خــود از گردونه خارج می‬ ‫شوند ولی تا ان زمان ‪ ،‬متاســفانه اوضاع نابسامان ادامه خواهد داشت‬ ‫بــرای بهبود ســینمای ایران چــه پیشــنهادی دارید ؟‬ ‫تــا زمانی که رقابت ســالم حاکم نشــود شــاهد بهبــودی خاصی‬ ‫در عرصــه ی فیلــم و ســینما نخواهیــم بــود ‪ .‬ارتقــاع کیفی هر‬ ‫محصولی فقــط و فقط بــا رقابت ســالم امــکان پذیر می شــود ‪.‬‬ ‫تا انجا که می دانم شــما دو فیلم ســینمایی ســاخته اید‬ ‫به نظرتــان چرا این فیلمهــا با فروش قابــل قبولی مواجه‬ ‫نشدند البته شــما جزو مستند سازان با ســابقه هستید ‪.‬‬ ‫فکر می کنم این سوال درباره ی من صدق نمی کند چون من مستند‬ ‫ساز نیستم و به جز دو سه مستند در سی و اندی سال قبل دیگر فیلم‬ ‫مســتند نســاختم در ضمن من تا به امروز ‪ 6‬فیلم سینمایی ساختم‬ ‫که اکثریت انها در زمان خود به فروش خوبی هم دســت پیدا کردند‬ ‫اما به طور کلی ‪ ،‬فروش یا عــدم فروش فیلم ها در ســینمای ایران ‪،‬‬ ‫ارتباط مستقیم با رقابت ســالم و عدالت محوری دارد که متاسفانه در‬ ‫حال حاضر به دالیل مختلف ممکن نیســت ‪ .‬تعداد سالن ها با تعداد‬ ‫تولیدات ســینمای ایران همخوانی ندارد و همین امر باعث می شود‬ ‫که صاحبان قدرت با اعمال نفوذشان فضای اکران را به نفع خودشان‬ ‫رقم بزنند و کســانی که ارتباطات قوی ندارند نتوانند در رقابتی سالم‬ ‫حضور پیدا کنند و محکوم اند که تن به شکستی ناجوانمردانه بدهند ‪.‬‬ ‫اگر حرف یا پیشنهادی دارید بفرمایید‬ ‫به نظر من ســینما هــم مثل دیگــر ارکان ایــن جامعــه جزئی از‬ ‫یک کل اســت و تــا زمانی که دیگر مســایل کشــور حــل و فصل‬ ‫نشــود اصالح همــه جانبه ی ســینما هــم ممکن نخواهد شــد ‪.‬‬ ‫چرا صدا و سیما از تبلیغ فیلمهای تولید شده ممانعت می کند ؟‬ ‫عدم تبلیغ فیلمهــای ســینمایی از صدا و ســیما ‪ ،‬مطمئنــاً به خاطر‬ ‫فاصله ای اســت که بین ســایق مدیران و مســئولین این دو رســانه‬ ‫افتــاده و این اختالف ســلیقه ها رو به روز بیشــتر شــده تــا جایی که‬ ‫چهارچوب هــا و خطوط قرمز دو رســانه هــم از هم فاصلــه گرفته اند ‪.‬‬ ‫دولت ظاهرا یا به طور جدی تالش می کند در زمینه ی فیلمسازی‬ ‫به نسل جوان فیلمساز توجه ویزه ای نماید و همه ساله تعدادی‬ ‫فیلم اولی با فیلمهای خود شــگفتی می افرینند از طرفی شاهد‬ ‫حضور کمرنگ فیلمسازان قدیمی هســتیم ایا ورود جوانان و‬ ‫فیلمسازان اولی باعث بیکاری یا کم کاری قدیمی ها شده است ؟‬ ‫متاســفانه نبود ضوابط درست و اصولی باعث شــده تا ورود نیروهای تازه‬ ‫نفس به صنعت ســینما دچار هرج و مرج شــود و هر کسی بدون داشتن‬ ‫دانش و علم کار ‪ ،‬پا به این عرصه بگــذارد ‪ .‬نیروهای قدیمی برای ادامه ی‬ ‫کار در هر زمینه ای باید بتوانند خودشان را با شــرایط روز تطبیق دهند‬ ‫و گرنه محکوم به رانده شدن به حاشــیه خواهند بود ‪ .‬البته اگر پول های‬ ‫مشکوک از سینما و فیلمســازی خارج شــوند و عرصه ‪ ،‬عرصه ی رقابت‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫مهر ماه‪1400‬‬ ‫ی و دوم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪21‬‬ صفحه 21 ‫نیمکــت‬ ‫محمد امید ( فیلمنامه نویس )‬ ‫خارجی – پارک – روز‬ ‫حمید ‪ ،‬سعید و مرتضی سه پیرمرد اهل دل که از دوران جوانی با هم دوست‬ ‫هستند مثل همیشه در پارک و بر روی نیمکت همیشگی ‪ ،‬کنار هم نشسته اند ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬چرا انقد ناراحتی سعید ؟‬ ‫سعید ‪ :‬قدرنشناس چیه بابا ؟ ‪ ....‬یادتون رفته ها انگار‬ ‫سعید ‪ ( :‬ناراحت ) طوری نیست ‪.‬‬ ‫هردو ‪ :‬چی رو ؟‬ ‫مرتضی ‪ :‬بگو چی شده رفیق ؟ ‪ ....‬رفاقت واسه یه همچین وقتاییه دیگه ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬امروز نوبت من بود بستنی بگیرم ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬با خانومم حرفم شده ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬خب میگیری دیگه ‪.‬‬ ‫حمید ‪ ( :‬میخندد ) اوووووووه ‪ ،‬منم گفتم دور از جون کرونا گرفتی ‪ ....‬زن و شوهر‬ ‫سعید ‪ :‬دو ساعته دارم انگلیسی حرف میزنم ؟ ‪ ...‬گفتم که پول نداد بهم ‪.‬‬ ‫مثل خروس جنگی ان ‪ ،‬از وقتی با هم عروسی میکنن دعواشون شروع میشه تا‬ ‫مرتضی ‪ :‬پس بگو ‪ ...‬از صبح داری فلسفه بافی میکنی که نوبت بستنی رو‬ ‫‪ ...........‬وقتی که دارن می میرن ‪.‬‬ ‫بپیچونی؟‬ ‫مرتضی ‪ :‬تازشم از قدیم گفتن زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬من بپیچونم؟ من اینجوری ام ؟‬ ‫سعید ‪ :‬اخه داستان من فرق میکنه‬ ‫حمید ‪ :‬اوووووووه ‪ ....‬چه جورم ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬چه فرقی ؟‬ ‫مرتضی ‪ :‬ببین سعید جان من پریروز بستنی گرفتم ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬همه میگن داستان من فرق میکنه ولی وقتی تعریف میکنن میبینی‬ ‫حمید ‪ :‬منم که دیروز گرفتم ‪ ...‬پس نوبتی هم که باشه نوبت توئه اقا سعید ‪.‬‬ ‫همون داستان تکراریه همیشگیه ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬خب من میگم پول نداد بهم پس چرا شما میگین باید قدرشناسم‬ ‫سعید ‪ :‬اخه مگه من بچم که هر کاری کردم بهم پول بده با اژانس بیام پارک نداد‬ ‫باشم ؟‬ ‫که نداد ؟‬ ‫مرتضی ‪ :‬یعنی نمیخوای بستنی بدی ؟‬ ‫حمید ‪ :‬مگه پولهات دست زنته ؟ ( با تمسخر )‬ ‫سعید ‪ :‬میگم بچه ها نظرتون چیه امروز لواشک بخوریم ؟ ‪ ....‬از اون ترشها که‬ ‫مرتضی ‪ :‬نه اینکه پولهای تو دست زنت نیست ؟‬ ‫دهن ملچ ملوچ میکنه ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬خب اقتصاد خانواده و حساب کتاب از اول دست زنم بوده‬ ‫حمید ‪ :‬واسه لواشک پول داری واسه بستنی نداری ؟‬ ‫حمید ‪ :‬اقا مرتضی ‪ .....‬زن شریک زندگیه نه شریک پول‬ ‫سعید ‪ :‬راستشو بخواید چند وقته هوس لواشک کردم ‪ ...‬روم نمیشد بگم ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ ( :‬نیشخندی میزند ) مخصوصا زن تو ‪ ....‬شریک پولت که نیست ‪،‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬خیله خب ‪ ...‬پس امروز لواشک خورون داریم ‪.‬‬ ‫صاحب تمام پولهاته ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬به به ‪ ...‬من که از همین االن دهنم ّاب افتاد ‪.‬‬ ‫او و سعید میخندند )‬ ‫سعید ‪ :‬اگه میدونستم شما هم موافقین از صبح تا حاال انقدر فلسفه بافی نمی‬ ‫حمید ‪ :‬نه که مال تو نیست ؟‬ ‫کردم ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬اینجوری که معلومه شمام با من همدردید ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬خب اگه رفیق حرف دلشو به رفیق بگه ضرر نمیکنه ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬نه تنها ما بلکه تمام مردهای دنیا با تو همدردن سعید جان ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬دقیقا ‪ ....‬پاشید بریم که دیگه طاقت ندارم ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬البته همسر من اصال اینجوری نیست ها ‪...‬‬ ‫سعید ‪ :‬من میگم یه کم بیشتر بگیریم واسه خانومها هم ببریم ‪ ...‬نظرتون‬ ‫سعید ‪ :‬یعنی ازش پول تو جیبی نمیگیری ؟‬ ‫چیه؟‬ ‫حمید ‪ :‬منظورم اینه که زن من به فکر سالمتی منه که وقتی میخوام بیام پارک‬ ‫مرتضی ‪ :‬می ترسم این دوزار پول تو جیبی رو هم بهمون ندن از بستنی و‬ ‫بهم پول نمیده ‪.‬‬ ‫لواشک خوردن بیفتیم ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬چطور ؟‬ ‫حمید ‪ :‬حاال تو شروع کردی مرتضی ؟‬ ‫حمید ‪ :‬خب میگه اینجوری یه کم پیاده روی میکنم ‪ ،‬هم بدنم سالم می مونه هم‬ ‫مرتضی ‪ :‬نه بابا داشتم شوخی میکردم ‪.‬‬ ‫پول کرایه تاکسی رو پس انداز میکنیم ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬پس بریم واسه لواشک ؟‬ ‫سعید ‪ :‬میگم حمید ‪ ...‬نکنه زن من از زن تو خط میگیره ؟‬ ‫هر دو ‪ :‬بزن بریم ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬نه بابا سعید ‪ ....‬این ویژگی زنها و مردها توی تمام دنیاست ‪.‬‬ ‫انها بلند شده و نیمکت همیشگی را تنها گذاشته و می روند ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬خودمونیم ها ‪ ....‬میگن بزرگترین سیاستمدارهای دنیا هم بدون اجازه ی‬ ‫زنشون اب نمی خورن ‪.‬‬ ‫سعید ‪ّ :‬اب ؟ ( میخندد ) اقا رو باش ‪ ....‬نفسم نمیکشن ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬مورد داشتیم یکی از سیاستمدارهای خارجی نفسشو داده بیرون‬ ‫درست تو همون لحظه زنش رفته دستشویی ‪ ،‬از شانس‬ ‫بدش در دستشویی خراب شده و زنه گیر کرده اون تو ‪،‬‬ ‫بیچاره سیاستمداره از بی اکسیژنی خفه شده مرده ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬یعنی چی که از بی اکسیژنی ؟‬ ‫سعید ‪ :‬دوزاریت کجه ها حمید ‪ ....‬نفسو داده بیرون ‪،‬‬ ‫دیگه زنش نبوده که ازش اجازه بگیره دوباره نفسو بده‬ ‫داخل ‪ ،‬اکسیژن بهش نرسیده مرده ‪.‬‬ ‫‪1400‬بخاطر یه کرایه ماشین با زنت‬ ‫حاال تو‬ ‫دومبفرما ‪...‬‬ ‫حمید ‪:‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫مهر ماه‬ ‫شماره سی و‬ ‫‪22‬‬ ‫دعوا کن ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬قدرنشناسه دیگه حمید جان ‪ ....‬قدرنشناس ‪.‬‬ صفحه 22 ‫م‬ ‫ماجراهای زبل خان ( بورس )‬ ‫داخلی – خانه – روز‬ ‫زبل خان در حالیکه یک عدد خربزه در دست‬ ‫دارد وارد خانه میشود ‪ ،‬همسر به استقبال وی‬ ‫می اید ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬بده به من ( زبل خان خربزه را به همسر‬ ‫میدهد )‬ ‫زبل خان ‪ :‬دستم داشت میفتاد ها‬ ‫همسر ‪ :‬چه خبر از بورس ؟ ‪ ...‬امروز چقدر سود‬ ‫کردیم ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬اووووووه ‪ ....‬زیاد ‪ ....‬خیلی زیاد ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬یعنی ده تومنی که سرمایه گذاری‬ ‫کردم شده صد تومن ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬صد تومن که نه ‪ ....‬ولی شده نود و پنج‬ ‫تومن ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬جون من ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬جون تو ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬میگم زبل جون ‪ .....‬میشه پس اندازهای‬ ‫مامانمم ازش بگیریم تو بورس سرمایه گذاری‬ ‫کنیم ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬چرا که نه ؟ ‪ ....‬باالخره هر چی باشه‬ ‫مادرته دیگه ‪ ....‬پولهاشو بگیریم بزاریم تو بورس‬ ‫یه سودی بکنه ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬ممنون که به فکر مامانمم هستی ‪.....‬‬ ‫بشین یه چایی برات بریزم البالویی قند پهلو ‪.‬‬ ‫زبل خان روی مبل راحتی لم میدهد ‪ ،‬همسر‬ ‫به اشپزخانه رفته و خربزه را در انجا گذاشته‬ ‫‪ ،‬سپس دو فنجان چای ریخته و نزد زبل خان‬ ‫بازمیگردد ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬میگم زبل خان ‪....‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬دیگه چیه ؟‬ ‫همسر ‪ :‬خواهرم چی ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬میگی پولهای خواهرتم تو بورس‬ ‫سرمایه گذاری کنیم ؟‬ ‫همسر ‪ :‬میشه ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬چیکار کنم دیگه ‪ ...‬خراب فامیلم ‪....‬‬ ‫اونم فامیل درجه یک ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬تو بی نظیری ‪...‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬خودم می دونم ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬چاییتو بخور ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬بزار یه کم خنک شه ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬زبل خان من یه پیشنهاد دارم ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬چه پیشنهادی ؟‬ ‫همسر ‪ :‬بیا تو فامیل هرکس هر چقدر پول داره‬ ‫ازش بگیریم سهام بخریم ‪ ...‬اینجوری هم یه‬ ‫سودی اونها میکنن و برامون دعا میکنن هم یه‬ ‫سودی هم از کنار پولشون ما میکنیم ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ ( :‬کمی فکر میکند ) راست میگی ها‬ ‫‪ ...‬هر چی پول بیشتر سود بیشتر ‪ ....‬فکرشو بکن‬ ‫همسر ‪ ...‬پول می ذاره رو پول‪..‬‬ ‫حمد‬ ‫همسر ‪ :‬من از همین االن پرایدمونو ته دره‬ ‫میبینم‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬دور از جون ‪ ....‬چرا اخه ؟‬ ‫همسر ‪ :‬اخه کسی که هر روز انقدر سود‬ ‫میکنه و پول میذاره رو پول ‪ ،‬پول میذاره رو‬ ‫پول که دیگه پراید سوار نمیشه ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬پس چی سوار میشه ؟‬ ‫کم کمش پورشه ‪.‬‬ ‫کم ِ‬ ‫همسر ‪ :‬دیگه ِ‬ ‫زبل خان ‪ :‬افرین به این ذهن اقتصادیت‬ ‫همسر ‪ ...‬افرین‬ ‫همسر ‪ :‬دست پرورده ایم ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬پس زود باش زنگ بزن به همه‬ ‫فامیل بگو پس اندازهاشونو بیارن ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬باشه ( با خوشحالی شماره گیری‬ ‫میکند )‬ ‫یک ماه بعد‬ ‫همسر ‪ :‬زبل خان ‪ ...‬بیا ببین فامیل چقدر‬ ‫ازمون تشکر کردن ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬خب منم اگه کسی پس اندازمو دو‬ ‫برابر میکرد ازش تشکر میکردم ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬اونم تازه تو یک ماه ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬حاال چی ها نوشتن ؟‬ ‫همسر ‪ :‬شوهر ابجیم نوشته ‪ ...‬سلطان بورس‬ ‫خیلی کرتم ‪ ....‬چی ؟ ‪ ....‬یعنی چی خیلی‬ ‫کرتم ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬منظورش چاکرتمه ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬اهان حتما موقع تایپ چا رو جا‬ ‫انداخته ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬نه عزیزم ‪ ...‬کرتم مدل التیه همون‬ ‫چاکرتمه ‪.‬‬ ‫همسر ‪ ... :‬جدی ؟ ‪ ....‬عجب ‪ ....‬ببین شوهر‬ ‫خاله چی نوشته ؟ ‪ .....‬تو اخرین طبیبی که‬ ‫لحظه های اخر به داد من رسیدی ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ ( :‬میخندد ) افتخار میکنی به‬ ‫همسرت یا نه ؟‬ ‫همسر ‪ :‬خیلی عزیزم ‪ .....‬حاال ببین مادرزنت‬ ‫چی نوشته ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬بخون ببینم ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬دوماد نگو برگ هلو ‪ ....‬خوشگل و ناز‬ ‫و توپولو ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬پدرت بسوزه پول ‪ ....‬تو یکماه‬ ‫کچل‬ ‫چغندرو تبدیلش میکنی به برگ هلو ‪ِ ...‬‬ ‫بدقواره گامبو رو تبدیلش میکنی به خوشگل‬ ‫و ناز و توپولو ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬زبل ‪ ......‬مامان من همیشه ازت‬ ‫تعریف میکنه ‪ ....‬بقیه رم بخونم ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬نه بابا نیگه دار واسه فردا ‪.‬‬ ‫دو ماه بعد‬ ‫زبل خان روزنامه به دست و با احتیاط‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫امید‬ ‫( فیمن‬ ‫امه نو‬ ‫یس )‬ ‫هراسان وارد خانه میشود ‪ .‬همسر‬ ‫مضطرب به سراغ او می اید‬ ‫همسر ‪ :‬زبل خان درسته میگن بورس‬ ‫سقوط کرده ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬اره ‪ ....‬اونم چه سقوطی‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬جاییشم شیکسته ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬جاییش مونده که بشکنه ؟ ‪....‬‬ ‫تیکه پاره شده ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬طفلی ‪ ...‬دلم براش میسوزه ‪...‬‬ ‫حاال چیکار باید بکنیم ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬هیچی یا باید فرار کنیم یه جا‬ ‫خودمونو گم و گور کنیم یا بشینیم تو‬ ‫خونه و درو باز نکنیم ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬نمیدونی از صبح چه پیامکهایی‬ ‫برام اومده ‪ ...‬بخونم ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬بخون‬ ‫همسر ‪ :‬شوهر ابجیم نوشته ت ِحه ‪ ....‬ت ِحه‬ ‫یعنی چی زبل ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬مخفف فاتحه است ‪ ...‬یعنی‬ ‫فاتحمخوندست‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬چرا اونوقت که ملیون ملیون‬ ‫سود میکرد هی میگفت کرتم کرتم ‪....‬‬ ‫حاال که ضرر کرده میگه ت ِحه ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬رسم روزگاره دیگه همسر ‪...‬‬ ‫دیگه کی چی نوشته ؟‬ ‫همسر ‪ :‬شوهر خاله نوشته ‪ ...‬اگه هزار‬ ‫تومن از پولهای منو باخت داده باشی‪،‬‬ ‫چهار هزار تومن از حلقومت میکشم‬ ‫بیرون جبار ‪ ...‬این جبار که نوشته‬ ‫منظورشجبارسینگهفیلمشعله‬ ‫است؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬نه بابا یعنی من مجبورش‬ ‫کردم پولهاشو بزاره تو بورس ‪ ...‬اینا رو‬ ‫ول کن مامانت چی نوشته ؟‬ ‫همسر ‪ ( :‬کمی تعلل میکند ) بخونم ؟‬ ‫( زبل خان تایید میکند ) مطمئنی ؟ (‬ ‫زبل خان تایید میکند ) مامانم نوشته‬ ‫شاسگول شاسگوال‬ ‫دوماد نگو بال بگو ‪...‬‬ ‫ِ‬ ‫بگو ‪ ...‬موی کچل‪ ،‬صورت زشت ‪ ،‬شیکم‬ ‫نگو بشکه بگو اَه و اَه و اَه‬ ‫زبل خان ‪ :‬خدا ازت نگذره بورس ‪....‬‬ ‫چرا یه دفعه سقوط کردی اخه ؟ تازه‬ ‫داشتم مزه عزیز بودنو حس میکردم‬ ‫همسر ‪ :‬عزیز بودن عرضه میخواد ‪....‬‬ ‫حاال واسه چی نشستی ور دل من ؟ ‪....‬‬ ‫پاشو برو مسافرکشی کن ‪ ....‬تو رو چه به‬ ‫بورس اخه ؟‬ ‫زبل خان ‪(:‬بلند میشود و با ناراحتی )‬ ‫اگر بار گران ‪ ....‬بودیم و رفتیم ‪.‬‬ ‫مهر ماه‪1400‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫‪23‬‬ صفحه 23 ‫گفتگو‬ ‫ایرج قادری فرشته ای که اشتباهی روی زمین بود‬ ‫غ‬ ‫المرض‬ ‫اگم‬ ‫رکی‬ ‫زندگی را ادامــه دادیم ‪.‬خدا را شــاکرم که صفات‬ ‫خوبــی را نصیبــم کــرده ‪،‬مثــل راســتگویی‪.‬‬ ‫ادم وقتی اشــتباه خودش را متوجه میشود عبرت‬ ‫میگیــرد و ان را تکرار نمیکند ‪.‬هرگز جو شــهرت‬ ‫من را نگرفت‪.‬مــن دراوج شهرت‪،‬ســینما را کنار‬ ‫گذاشتم‪.‬حاضر بودم هزار ســال دیگر درد ایرج را‬ ‫به جان بخرم واز او پرســتاری کنم ‪ .‬دکتر ایرج به‬ ‫من میگفت ‪ :‬تو مثل یک پرستار مواظب همسرت‬ ‫هستی و این سخت ترین کار است‪.‬شاید باور نکنید‬ ‫گاهی من دو روز نمیخوابیدم و باالی سر ایرج بودم‬ ‫چون او با نخوابیدنش مرا وادار به بیدار بودن میکرد‪.‬‬ ‫فقط میخواستم بیدار باشــم و او را ببینم که بداند‬ ‫اصال هیچ طاقت ندیدنش را ندارم‪ .‬در بیمارســتان‬ ‫پرســتاران از ســبک پرســتاری من نسبت به‬ ‫ادامه مطلب(چــرا برای زنده یــاد ایرج قادری بودم‪ .‬بعد از چند روزی که با ایــرج نهار خوردیم‪،‬یک همســرم تعجب میکردند ایرج فرشته ای‬ ‫مراسم ســوگواری برگزار نشــد) که در سی روز از من ســوال کرد‪ :‬با مــن ازدواج میکنی؟ و من با بود که اشــتباهی روی زمین بود! روزی‬ ‫ویکمین شــماره مجله (صــدای خاک) بعلت‬ ‫کثرت مطالب منتشر نشد در این شماره به نظر‬ ‫خوانندگانمحترممیرسدکهدرذیلمیخوانید‪.‬‬ ‫زنده یــاد شــهال ریاحــی ‪،‬هنرمند فقیــد عرصه‬ ‫تاتروســینما‪ ،‬خواهر زنده یاد (تهمینــه اطمینان‬ ‫مقــدم) و همســر ایــرج قــادری بود‪.‬شــهال بود‬ ‫که بنا بــه عالقــه ای که تهمینــه به دنیــای هنر‬ ‫داشــت‪ ،‬قبل از ورود به ســینما و تا ســال ‪1344‬‬ ‫در بیســت فیلم ســینمایی ایفای نقش نمود ‪.‬او در‬ ‫سال ‪ 1330‬در باغ شــاه با ایرج قادری اشنا میشود‬ ‫دران زمان ایرج دانشــجوی رشــته داروسازی بود‬ ‫و در داروخانــه بــرادرش که همان حوالــی بود کار‬ ‫میکرد‪ .‬پدرم کارمند وزارت دارایــی بود و درانجا به‬ ‫کارمندانش درهمان باغ شاه زمین می دادند وپدرم‬ ‫زمین ها را میســاخت‪.‬ما در خیابان باغ شــاه ساکن‬ ‫بودیم و من هر زمان برای خرید بــه داروخانه برادر‬ ‫ایرج میرفتم‪،‬ایرج خیلی مودبانــه و با تواضع داروی‬ ‫مرا میداد و با احترام خاصــی خداحافظی میکرد‪.‬او‬ ‫از همان دوران جوانی‪،‬انســانی محجوب وخجالتی‬ ‫و مودب بود‪ .‬ما اکثر شــبها مراسم دورهمی داشتیم‬ ‫و بعد از برگزاری ان‪ ،‬فال حافــظ راه می انداختیم‪.‬تا‬ ‫اینکه یک شب خانم دکتر افشار که دکترای ادبیات‬ ‫داشت به جمع ما پیوســت و اعالم کرد که یک نفر‬ ‫مهمان هم دارد که ســاعتی دیگرخواهد امد‪ .‬زمانی‬ ‫نگذشــت که جوانی بلند قد و رعنا(ایرج قادری)به‬ ‫جمع ما اضافه شــد ومن با دیدن او به شدت تعجب‬ ‫کردم که بعد خانم دکتر افشاراو را از همکاران پزشکی‬ ‫خود معرفی کــرد‪ .‬بعد ازاینکه مراســم فالگیری رو‬ ‫به اتمام بود خانم دکتر افشــار از ایرج خواســت که‬ ‫فال او را نیز بگیرد‪ .‬مراســم تا پاسی از نیم شب ادامه‬ ‫داشــت‪ .‬این رفت وامدها باعث اشــنایی بیشترمن‬ ‫با ایرج شــد البته بدون کوچکترین ســوء نظرو بی‬ ‫ادبی‪ .‬تا اینکه یک روز برحســب تصادف همدیگر را‬ ‫دررستوران غذاخوری دیدیم‪.‬ان زمان من ‪ 17‬ساله‬ ‫‪24‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫خنده گفتم‪ :‬بله ‪ ...‬یک هفته بعد امدند خواســتگاری‬ ‫اما پدر و مادر مــن مخالف ایــن ازدواج بودند وهردو‬ ‫خانواده عقیده داشتند تحصیالتمان را ادامه دهیم‪....‬‬ ‫من راه فرار از منزل به ســرم زد وهر دو به این نتیجه‬ ‫رسیدیم که برویم خدمت(روحانی) محل و از او کمک‬ ‫بگیریم‪.‬باتفاق ایرج رفتیم خدمــت روحانی و گفتیم‬ ‫مــا دو نفرقصــد ازدواج داریم ولی خانــواده هایمان‬ ‫مانع هستند ‪.‬ایشــان گفت‪ :‬با خواندن صیغه ‪،‬شما به‬ ‫هم محرم میشــوید وصیغه را با اجازه خودمان جاری‬ ‫ساخت وما با هم ازدواج کردیم‪....‬چند روز بعد نامه ای‬ ‫به درخانه امد که پدرم رضایــت داده من به عقد ایرج‬ ‫درایم‪.‬سراســیمه راهی منــزل پدر شــدم‪ ،‬نزدیک‬ ‫خانه پدر که رســیدم دیدم خواهرم بــا یک چمدان‬ ‫از درب خانه خارج شــد‪ .‬به محض دیدن من با عجله‬ ‫گفت ‪ :‬سریع با من بیا‪....‬وبا هم رفتیم داخل یه کوچه‪.‬‬ ‫او به من گفت‪ :‬بابا از دســتت خیلی عصبانی شــده ‪...‬‬ ‫خالصه با پــا در میانی فامیــل من صــورت پدرم را‬ ‫بوسیدم وبه او گفتم ‪ :‬نه میخوام عروسی برام بگیری ‪.‬‬ ‫نه جهیزیه میخوام وزدم زیرگریه ‪....‬باالخره من وایرج‬ ‫به عقد رســمی هم در امدیم ‪ .‬یک حیاط با یک اتاق‬ ‫ویک اشپزخانه‪ ،‬شــروع زندگی من با ایرج بود‪ .‬بعد از‬ ‫چند ســال اولین فرزندمان به دنیا امد و اســمش را‬ ‫گذاشتیم (تورج)‪،‬مشکالت پشت مشکالت شد زندگی‬ ‫ما ‪ .‬تا اینکه من راهی اروپا شــدم ‪ .‬یک مدت انجا بودم‬ ‫و سپس دوری ایرج باعث شــد من به وطن برگردم‪...‬‬ ‫سال ها گذشت و ایرج اصرار داشــت که (تورج)برای‬ ‫ادامه تحصیل راهی اروپا شــود‪( .‬تورج)رفت اما چند‬ ‫ســال بعد در اثر تصادف رانندگی ‪،‬ناکام از دنیا رفت و‬ ‫ما مجلس یادبودی در مسجد (الجواد) در میدان هفت‬ ‫تیر برایش برگزار کردیم‪ .‬بــاور کنید(تورج) عین ایرج‬ ‫پاک ترین‪،‬نجیب ترین‪،‬مودب ترین جوانی بود که من‬ ‫روی زمین دیدم‪ .‬البته مواظبت و تربیت من وایرج بی‬ ‫تاثیــر نبــود ولی چه ســود کــه خیــرش را نه من‬ ‫دیدم و نــه ایرج‪ .‬باعــروج (تورج) مــن و ایرج مجددا‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫که لکه خون را در گوشــه لبش دیدم فهمیدم که‬ ‫کار از کار گذشته اســت‪.‬وقتی دکتر تاکید کرد که‬ ‫بایستی روانه تهران شود دنیا روی سرم خراب شد‪.‬‬ ‫ایرج را بــا امبوالنس روانه تهران کــردم وخودم با‬ ‫اتومبیلم به دنبال امبوالنس راهی شدم‪.‬امبوالنس‬ ‫زودتر از من به بیمارستان رســیده بود و سریعا او‬ ‫را دربیمارستان بســتری کرده بودند ‪.‬زمانیکه به‬ ‫تهران رسیدم و از حالش باخبر شدم ‪،‬دکتر گفت‪:‬‬ ‫تمام ازمایشات را بررســی کردم ومتاسفانه ایرج‬ ‫مبتال به سرطان شده اســت ‪ .‬دو ماه عین کنیز از‬ ‫او مواظبت کردم‪.‬کاش بــود و من همچنان غیر از‬ ‫پرستاری کنیزیش را انجام میدادم‪...‬خوشبختانه‬ ‫کسی را ندیدم که از او بد بگوید‪.‬ایرج خیلی مظلوم‬ ‫بود خیلی‪...‬دلــم برایش تنگ شــده ‪.‬نمیدانم چه‬ ‫کلماتی را بگویم تا شــنونده متوجــه بدی حالم و‬ ‫عالقه ام به او بشــود! فقط ارزو میکنم با او بمیرم‪.‬‬ ‫مناعت طبع ایرج را در هیچکس ندیدم‪ ،‬از شــکم‬ ‫گرفته تا مال و منال دنیا‪.‬هرگــز روی خطاهایش‬ ‫دست نگذاشتم و هرگز اشتباهاتش برایم اهمیت‬ ‫نداشت‪ ،‬چون همیشه من‪ ،‬برایش اول بودم‪ .‬خدایا‬ ‫مــرا در ان دنیا بدون ایرج رها نکن‪ 59 .‬ســال با او‬ ‫زندگی کردم باز هــم حاضرم با تمام مصیبتهایش‬ ‫‪ 59‬سال دیگر با او زندگی کنم‪ .‬چشمم کور وظیفه‬ ‫دارم ازاو حمایت و نگهداری کنم‪ .‬تا زمانی که ایرج‬ ‫در تهران و دربیمارستان بســتری نشده بود هیچ‬ ‫گله ای از مسئولین ســینمایی نداشتم‪ .‬ولی از ان‬ ‫به بعد به قول جناب مطلبی که میگفت‪ :‬ما خیلی‬ ‫بی صاحبیــم! دل ازرده شــدم ‪.‬واقعا چــرا ادمی‬ ‫که ‪ 50-60‬سال برای ســینمای مملکت زحمت‬ ‫کشــیده اینطور در سکوت مســئولین به خاک‬ ‫سپرده شود؟ من میخواستم شوهرم را خودم بخاک‬ ‫بســپارم که هیچ مسئول ســینمایی در مراسم او‬ ‫نباشــد ‪ .‬چون انها بودند که وقتی ممنوع الکارش‬ ‫کردند ‪ ،‬ایرج پیرشــد‪ ،‬او همان ســال مرده بود!!!‬ صفحه 24 ‫صفحهخوانندگانمجله‬ ‫از انجاکه نظرات ‪ ،‬پیشــنهادات وانتقادات‬ ‫خوانندگان محترم مجلــه میتواند تاثیر‬ ‫بسزایی درنشــرمطالب داشته باشد بران‬ ‫شــدیم تا باگشــودن این صفحه بتوانیم‬ ‫نظرات شــما عزیزان را هرچند ماه یکبار‬ ‫منعکس نماییم تا درتامین خواســته های‬ ‫منطقی شــما عزیزان گام موثری برداشته‬ ‫ک نظرات وپیشــنهادات‬ ‫شــود‪ .‬بی شــ ‬ ‫وانتقــادات شــما درهرچه پربار شــدن‬ ‫مجلــه خودتان بــی تاثیر نخواهــد بود‪.‬‬ ‫گمرکی و دیگر نویسندگان قلمی می کنند‪،‬‬ ‫غنیمت است و ســبب حفظ رابطه خواننده‬ ‫با چنین فضاهای اســت کــه در نوع خودش‬ ‫جالب اســت‪ .‬به دلیل گرایش اغلب مردم به‬ ‫فضای مجازی مجله باید کانال ارتباطی خود‬ ‫را در یکی از شــبکه های اجتماعی پرطرفدار‬ ‫ایجاد کند و زمینه ســاز تعامل خوانندگان با‬ ‫تحریریه نشریه شوند‪ .‬با ارزوی ادامه موفقیت‬ ‫حبیب اســماعیلی‪ -‬واقعاتوی این شــرایط‬ ‫انتشار چنین نشریه متنوع؛ پر محتوا وپر وپیمون‬ ‫که متاســفانه نشــریات کاغذی داره از بین میره‬ ‫واقعا (مجله صــدای خاک) خیلــی غنیمته که‬ ‫با جمــع اوری اطالعات بــروز داره اداره میشــه‪.‬‬ ‫مخصوصا بخــش اجتماعی و هنــری بخصوص‬ ‫ســینما که مطالــب سرســری گرفته نشــده‪.‬‬ ‫دستتون درد نکنه‪ .‬انشااهلل روز بروز موفق تر بشه‬ ‫وخســتگی تان دربیاد‪ .‬من اززحمات شما وکلیه‬ ‫دست اندر کاران این نشریه که واقعا تالش میکنند‬ ‫تشــکر میکنــم وارزوی موفقیت براتــون دارم‪.‬‬ ‫مریم دوستی‪ .‬نویســنده وکارگردان‬ ‫سینما‪ -‬دوســتان صدای خاک همین طور‪،‬‬ ‫شــفاف و زالل بمانید‪ .‬در این روزهای وانفسا‬ ‫در ســال و قرن جاری‪ ،‬در این بحران بی ابی‪،‬‬ ‫بی نظمی‪ ،‬بی برقی‪....‬بــی نظیر بودن خوش‬ ‫خردی و اندیشمندی شماســت‪ .‬هفت هنر‬ ‫از هنر اول که رقص و اواز و نمایش اســت تا‬ ‫هنر نهایی ســینما‪ ،‬در تونل خاکستری زمانه‬ ‫خودش اســت‪ ،‬باید هوشــیار باشــیم‪ ،‬اگاه‬ ‫و دســت بجنبانیم‪ ،،،،‬نمیدانیم شــعار نه به‬ ‫جنگ ســر بدهیم یاغصه کشــور همسایه را‬ ‫بخوریم یا یاری رســان مظلومیت ملت های‬ ‫اســیر در دست کرونا باشــیم‪.....‬حداقل هیچ‬ ‫کاری هم اگر از دســت مان بر نیاید ‪ ،‬شعری‬ ‫بگوییم اگر شاعریم‪ ،‬جمله ای زندگی بخش و‬ ‫روبروی اینه بایستیم و با خود زمزمه کنیم‪،،،‬‬ ‫هنوز در دنیــا حرف های خــوب و خبرهای‬ ‫خــوب هســت‪ ،‬هست‪......‬دوســتان صدای‬ ‫خاک‪ ،‬خاکی و درخشــان و پر امیــد بمانید ‪.‬‬ ‫ســعید رجبی فروتن معاونت ســازمان‬ ‫سینمایی‪ -‬طی چند شماره ای که از ان خوانده ام‬ ‫در مجله رویکرد معطوف بــه بازنمایی ظرفیت ها‬ ‫و تواناییهــای مختلف اســتان البرز بــرام جالب‬ ‫بود‪ .‬به نظرم در بازتاب مســایل فرهنگی و هنری‬ ‫در ماهنامــه می توان به معرفی زیرســاخت های‬ ‫اســتان در زمینه فرهنگ و هنر بیشتر پرداخت و‬ ‫همچنین چهره های بنام استان از گذشته تا حال‬ ‫را برای مخاطب نشــریه به زیبایی شناســاند‪ .‬در‬ ‫دوران رکود سینماها و سالهای نمایش و موسیقی‬ ‫انتشــار مســتمر مطالبی نظیر انچه کــه اقای‬ ‫محمد محسنی ســرمایه گذار‪ -‬بنظر‬ ‫مــن مطمعنــم مطالــب شــما هــم برای‬ ‫مجلــه و هــم بــرای مخاطــب ســود مند‬ ‫اســت ‪ .‬بخصوص یــاداوری ســینماگران‬ ‫قبــل انقــاب و خاطــرات جالــب انــان‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫مسعودصباح‪-‬کارشناسوتهیه کننده‬ ‫تلویزیونومدرسدانشکده هنرهایزیبا‬ ‫دانشگاه تهران‪ -‬سالم جناب گمرگى که واقعاً‬ ‫پیشکسوت وسینه سوخته عرصه قلم وتصویر‬ ‫هستید‪ .‬مدتى که به لطف ومحبت شما با‬ ‫ماهنامه وزین وعزیز صداى خاک اشنا شده ام ‪،‬‬ ‫از مطالب تخصصى ان درکنار مطالب سینمایى‬ ‫اش‪ ،‬تنها مى توانم یک جمله بگویم‪ ،‬خداوند به‬ ‫این جمع دغدغه مندان ودلسوزان قدرت قلم‬ ‫وتوان وتندرستى عنایت فرماید که در مسیر‬ ‫پیش رویشان موفقتر از همیشه باشند‪ .‬دغدغه‬ ‫خاک و سینما داشتن در یک اردوگاه به خودى‬ ‫خود قابل ستایش است‪.‬‬ ‫مهدی سجاده چی رییس کانون فیلمنامه‬ ‫نویسان وفیلمنامه نویس‪ -‬اقای گمرکی‬ ‫راســتش من فقط مقالــه شــما رو می خونم‬ ‫و بقیه رو با نگاهی سرســری عبــور می کنم‪.‬‬ ‫تنها مشــکلی که خیلــی زود ادم متوجه اون‬ ‫می شه ویراستاری نســبتا ضعیف مجله ست‪.‬‬ ‫ارمان موسی پوراهنگســاز‪ -‬بنظــرم‬ ‫بســیار مجله خوب و وزینی هســت ‪.‬شــاید‬ ‫اگر کمی بخــش علمی بیشــتر شــود بهتر‬ ‫باشــد ‪.‬بخش هنری و ســینمایی عالی است‪.‬‬ ‫مهر ماه‪1400‬‬ ‫ی و دوم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪25‬‬ صفحه 25 ‫نقد‬ ‫بازیگر «از نفس افتاده» هم از نفس افتاد‬ ‫ژان پل بلموندو‬ ‫سیدرضااورنگ‬ ‫بازیگران مطرح سینما‪ ،‬همانگونه که بر پرده سینما خاطره بازی‬ ‫کردند‪،‬خودشان نیز روزی به خاطره تبدیل شــدند و می شوند‪.‬‬ ‫ستاره های درخشنده ای در اسمان سینمای جهان درخشیدند‬ ‫و کم کم پشت کوه خاطره ها غروب کردند‪.‬انان دیگر در این دنیا‬ ‫جایی ندارند‪ ،‬اما یاد و نام شــان در ذهن و دل عالقه مندان سینما‬ ‫همچنان باقی مانده است‪ .‬برای نسل ما و پیش از ما‪ ،‬سینما فقط‬ ‫محل دیدن فیلم نبود‪،‬بلکه مکانی بود که ما را از زمین و زمان جدا‬ ‫می کرد و روحمان را در دریای لذت فــرو می برد‪ .‬بازیگران برای‬ ‫ما بســیار مهم بودند و قابل احترام‪.‬به یاد نــدارم پیش از انقالب‪،‬‬ ‫فیلمی را به خاطر کارگردانش دیده باشــم‪ ،‬فقط و فقط فیلم ها‬ ‫را با هنرافرینانشان می شناختیم‪ .‬وقتی می خواستیم به سینما‬ ‫برویم‪،‬می گفتیم‪ :‬فالن سینما فیلم پل نیومن را گذاشته یا مارلون‬ ‫براندو‪،‬گری گــوری پک‪،‬جان وین‪،‬چارلتون هســتون‪ ،‬اســتیو‬ ‫مک کوئین‪،‬الن دلون و‪...‬همه انان محبــوب مان بودند و خاطره‬ ‫ســاز و حاال هم خبر امد که یکی از بازیگران خاطره ساز نسل ما‪،‬‬ ‫یعنی ژان پل بلموندو نیز رحل اقامــت در دنیای دیگر افکند و به‬ ‫خاطره ها پیوست‪ .‬هرچند این بازیگر بزرگ در ابتدا به دلیل بازی‬ ‫در فیلم های موج نوی سینمای فرانســه‪،‬مانند «از نفس افتاده»‬ ‫گدار مطرح و نامش بر ســر زبان ها افتاد‪،‬اما برای ما نوجوانان ان‬ ‫زمان به خاطر بــازی در «الپاگور» ‪« ،‬حرفه ای» ‪« ،‬بورســالینو»‪،‬‬ ‫«ولگرد وحشی»‪« ،‬دســته ای از مارســی» و‪ ...‬محبوب و مشهور‬ ‫بود‪ .‬بازیگری اکشن بود که کمدی را نیز چاشنی کارش می کرد‪.‬‬ ‫فیلمهایش برایمان جذاب و سرگرم کننده بود و بازی اش دوست‬ ‫داشــتنی‪ .‬در دهه ‪ 1970‬که فیلم های اکشن و پلیسی فرانسوی‬ ‫با بازیگران محبوبی‪،‬چــون ژان پل بلمندو ‪،‬الن دلون و میشــل‬ ‫کنستانتین به وفور در ســینماهای ایران روی پرده می رفت‪ ،‬هم‬ ‫‪26‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫نسل های من مخاطب همیشــگی این فیلم ها بودند و دیدن هیچ‬ ‫کدام از انها را از دست نمی دادند‪ .‬با درگذشت ژان پل بلمندو‪،‬اکنون‬ ‫از بین ان ســه بازیگر معروف فیلم های اکشن فرانسوی‪،‬الن دلون‬ ‫در قید حیات است‪ .‬بلموندو در طول حیات هنری خود‪،‬فیلم های‬ ‫بســیاری بازی کرد که اغلب انها الاقل در ایران پرمخاطب بودند‪.‬‬ ‫هرچند که وی یکــی از بازیگران مطرح موج نوی فرانســه هم بود‬ ‫که به رونق این نوع از ســینما نیز کمک فراوانی کــرد‪ .‬این بازیگر‬ ‫محبوب و خاطره انگیز نیز ترک دنیا گفت و به دوســتان بازیگرش‬ ‫پیوست‪.‬اکنون از وی خاطره ای باقی مانده است که با ان دل خود‬ ‫را خوش می کنیم‪،‬مانند بقیه بازیگران خاطره انگیز سینمای دنیا‬ ‫که از دیدن فیلم هایشــان روی پرده های عریــض و طویل لذت‬ ‫می بردیم‪ .‬اکنون چند دهه است که نســل های پس از ما از دیدن‬ ‫فیلم های جذاب و خاطره انگیز ســینمای جهان محروم هستند‪.‬‬ ‫اطالعات بصری این نســل محدود به صفحه محــدود مونیتورها‬ ‫و گوشی های همراه شده اســت‪ .‬دیدن فیلم های سینمایی با این‬ ‫وسایل ارتباط جمعی‪،‬هرگز لذت سینما رفتن و روی پرده عریض‬ ‫تماشا کردن فیلم های مطرح گذشــته و امروز را نداشته و نخواهد‬ ‫داشــت‪ .‬متاســفانه مســئوالن و مدیران ناکارامد دولتی و بخش‬ ‫خصوصی با ممنوع و محدود کردن اکران فیلــم های خارجی در‬ ‫سینماهای ایران به نوعی‪ ،‬هم به نســل های جدید خیانت کردند‬ ‫و هم سینمای ایران را که دیگر رقیبی قوی نداشت تا شانه به شانه‬ ‫ان حرکت کند‪،‬به سوی قهقرا سوق داد‪ .‬نســل امروز به خصوص‬ ‫دانشجویان رشــته ســینما‪،‬یا باید نام امثال ژان پل بلموندو را در‬ ‫کتاب ها بخوانند و در اینترنت جستجو کنند و یا بر صفحه کوچک‬ ‫گوشی های موبایل‪،‬فیلم های رنگ و رو رفته این بزرگان را به تماشا‬ ‫بنشینند‪،‬ان هم به خاطر تکلیف دانشــگاهی‪،‬نه لذت فیلم دیدن‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 26 ‫لزوم برگزاری یک رفراندوم سراسری !‬ ‫شاهپورمحمدیمستندسازومنتقد‬ ‫سیســتم مدیریتــی ســینمای کشــور همچنــان از‬ ‫یک نظام کهنــه اداری پیــروی میکند و ســکان این حوزه‬ ‫حســاس و مهم ‪ ،‬در هر دوره ای همواره بدست مدیران غیر‬ ‫کارشناس سپرده میشــود تا انجا که ناکارامدی شان و عدم‬ ‫اشــراف و شــناخت کافی انها نســبت به این هنر ‪ -‬صنعت‬ ‫برزگترین اســیب ها را بر پیکره ســینمای ما وارد میسازد‪.‬‬ ‫ســوال اساســی و بی پاســخ همیشــگی ســینماگران در‬ ‫هــر دوره ای با عوض شــدن عمــر دولتها‪ ،‬این بوده اســت‬ ‫که چــرا ســینماگران میبایســت تــاوان انتخــاب های‬ ‫ســلیقه ای و جناحــی روســای ســازمان ســینمایی را‬ ‫از طــرف وزیــران وقــت فرهنــگ هــر دوره بپردازند!!؟‬ ‫چــه کســی چنیــن حقــوق و قانونــی را از طــرف‬ ‫ســینماگران کل کشــور برای دولتها تعیین کرده اســت ؟‬ ‫اگر پاسخ این باشــد که این موضوع از ابتدای پیدایش وزارت‬ ‫فرهنگ و هنر این کشــور در قوانین و چارت ســازمانی این‬ ‫وزارتخانه بوده‪ ،‬ایا زمان ان نرســیده اســت کــه در قوانین‬ ‫جــاری و قدیمــی ایــن وزارت اندکــی بازنگری شــود ؟‬ ‫چرا باید با انتخاب مدیران غیر کارشــناس در هــر دوره ای ‪،‬‬ ‫اصحاب سینما بیشترین اسیبها را ببینند و نظاره گر این سوء‬ ‫مدیریت ها باشــند و حتی حق اعتراض هم نداشته باشند ؟‬ ‫به چه دلیلی ؟‬ ‫از طرفی چــرا مدیریت های جناحی منتخــب این حوزه ها‬ ‫وقتی عمر ماموریتشان تمام میشود ‪ ،‬بدون بررسی و ارزیابی‬ ‫کارنامه کاریشــان و بدون پرسش از ســینماگران در مورد‬ ‫چگونگی رضایت از عملکرد ایشــان ‪ ،‬میزهایشــان را ترک‬ ‫میکنند و این چرخــه معیوب برای وزرای بعدی ارشــاد نیز‬ ‫خیلی راحت و بدون هیچگونه بازخواستی تکرار میشود ‪ !!.‬ایا‬ ‫قرار است این چرخش ناموزون تا ابدالدهر ادامه داشته باشد؟‬ ‫بزرگتریــن مشــکل ســینمای ایران همــواره نبــود یک‬ ‫مدیریــت قــوی‪ ،‬بــدور از هرگونه نــگاه های سیاســی و‬ ‫جناحــی‪ ،‬انهم از جنــس خود ســینماگران بوده اســت‪!!.‬‬ ‫و همیــن نــگاه هــای ســلیقه ای باعــث گردیــده‬ ‫عقــب ماندگــی هــا و در جــا زدن هــای ایــن حــوزه‬ ‫طــی ســالهای گذشــته شــتاب فاحشــی بگیــرد‪!!.‬‬ ‫حــال که دولــت جدیــد عزم خــود را بــرای ســازندگی‬ ‫اساســی زیر ســاخت هــای اداری کشــور جزم کــرده و‬ ‫میخواهــد جلوی رانــت و رابطــه ســاالری را بگیــرد‪ ،‬ایا‬ ‫زمان ان فرا نرســیده اســت که به رییس جمهور محترم و‬ ‫وزیر منتخب ارشاد اعالم شــود که الزم و ضروری است یک‬ ‫همه پرســی و رفراندوم اساســی از طرف کل ســینماگران‬ ‫کشــور برای انتخاب تصدی مدیریت این پســت حســاس‬ ‫فرهنگــی از خود خانــواده ســینماگران صــورت گیرد‪.‬؟‬ ‫به نظر می رسد تا یک انتخاب اشــتباه دیگری برای تصدی‬ ‫مدیریت ســازمان ســینمایی از طرف وزیــر محترم جدید‬ ‫صورت نگرفته و جناح های سیاســی مختلف ‪ ،‬سالیق فکری‬ ‫موردنظر خود را به ایشــان القا ننموده اند ‪ ،‬موضوع رفراندوم‬ ‫ضربتی و سراسری ســینماگران به استحضار ایشان رسانده‬ ‫شــود تا حداقل از این طریق جلــوی اشــتباهات و ازمون‬ ‫و خطاهای ‪ ۴‬ســال اینده ســینمای کشــور گرفته شود‪!.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫مهر ماه‪1400‬‬ ‫ی و دوم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪27‬‬ صفحه 27 ‫قصهسفر‬ ‫داستان‬ ‫نویسنده ‪ :‬ولی اله نیسریان‬ ‫صبح خیلی زود اتوبوس وارد ترمینال جنوب شد ‪ .‬تعدادی از مسافران‬ ‫خواب بودند ‪ ،‬عده ای گیــج و منگ پس از این ســفر طوالنی داخل‬ ‫صندلی هایشان به بدنشان کش و قوس می دادند و چشمهای خود را‬ ‫با دستهای مشت کرده می مالیدند و تالش می کردند متوجه بشوند‬ ‫کجا هستند ‪ ،‬ایا به مقصد رســیده اند ‪ ،‬ایا یکی از همان توقفهای بین‬ ‫راهیســت ؟ عدهای از مســافران بجه های کوچک داشــتند و این‬ ‫سراسیمگی توقف و پیاده شدن بزرگترها انها را رنجانده بود و گریه می‬ ‫کردند ‪ .‬لباس اکثر مســافران یا لباس محلی خوزســتان بود یا لباس‬ ‫بسیجی ‪ ،‬اتوبوس از ابادان به تهران رسیده بود ‪ .‬هر شخص یا خانواده‬ ‫ای ســعی می کرد زودتر از اتوبوس پیاده شــود ‪ .‬راننــده اتوبوس و‬ ‫شاگردش از اتوبوس پیاده شده بودند ‪ ،‬شاگرد مشغول تحویل چمدانها‬ ‫به مسافران بود و راننده خسته به سمت دفتر تعاونی رفته بود ‪ .‬راهرو‬ ‫تنگ اتوبوس ‪ ،‬گریه بچه های بی قرار‪ ،‬این شتاب پیاده شدن ‪ ،‬مسافران‬ ‫اغلب گیج و منگ را دجار سردگمی کرده بود و حداقل دقایقی باید می‬ ‫گذشت که حواسها سر جایش بیاید ‪ .‬محمود یکی از مسافران اتوبوس‬ ‫بدون هیچ شتابی برای پیاده شدن ‪ ،‬از پنجره اتوبوس به فضای گرگ و‬ ‫میش و خاکســتری ترمینال نگاه می کرد ‪ ،‬صبر کرد همه از اتوبوس‬ ‫پیاده شوند ‪ ،‬شاگرد اتوبوس که بار و چمدان مسافران را داده بود با یک‬ ‫جارو دستی و یک خاک انداز وارد اتوبوس شد ‪ .‬شاگرد خسته از مسیر‬ ‫طوالنی و ازدحام تحویل چمدانها بر اساس وظیفه اش وارد اتوبوس شد‬ ‫که کف اتوبوس را جارو بزند ‪ ،‬پرده ها را درســت کنــد و اتوبوس را به‬ ‫کارواش ببرد ‪ .‬با دیدن محمود کمی مکث کرد و سپس از همان ردیف‬ ‫جلو شــروع به درســت کردن پرده ها کرد ‪ ،‬نیم نگاهی هم به مسافر‬ ‫داشــت ‪ ،‬مســافری که از پنجره زل زده بود به بیرون ‪ .‬محمود کش و‬ ‫قوســی به بدنش داد ‪ ،‬تا صبح پلک نزده بود ‪ ،‬در پاهایش ســنگینی‬ ‫احساس می کرد ‪ .‬از جایش بلند شد به شــاگرد راننده خسته نباشی‬ ‫گفت و از اتوبوس امد به فضای باز ترمینال ‪ .‬اواخر شهریور ‪ 1362‬بود و‬ ‫هوا ارام به ســمت پاییز پاورچین پاورچین حرکت مــی کرد ‪ .‬اغلب‬ ‫اتوبوسها روشن بودند و ادمهای کمی که اغلب مشخص بود یا راننده‬ ‫هستند یا شاگرد راننده در اطراف اتوبوسها رفت و امد می کردند ‪ .‬عده‬ ‫ای از مسافران خانواده بودند‪ ،‬در گوشه ای بیتوته کرده ‪،‬یا خواب بودند‬ ‫یا مشغول گپ زدن و مادران بجه های بخواب رفته را در اغوش داشتند‬ ‫صدای مناجات صبحگاهی از رادیو ترمینال در فضای باز شنیده می‬ ‫شد ‪ .‬محمود یکی از درهای ورودی به سالن را گشود و وارد فضای سر‬ ‫پوشیده سالن شــد ‪ .‬ازدحام و شــلوغی ســالن مثل اوار شدن یک‬ ‫ساختمان ‪ ،‬روی محمد خراب شد ‪ .‬هوا دم داشت و سالن ترمینال موج‬ ‫می زد از سربازانی که یا به مرخصی امده بودند یا از مرخصی به محل‬ ‫خدمت خود می رفتند ‪ .‬در میان خیل سربازان مسافران شخصی هم‬ ‫دیده می شــد چراغ اغلب دفترهای فروش بلیط خاموش بود و صف‬ ‫بیشماری از مردم و ســربازان جلو دفترها منتظر حضور فروشندگان‬ ‫بلیط بودند ‪ .‬محمود فکر کرد چرا از همان بیرون به طرف خانه نرفته ؟ و‬ ‫باز اندیشید به همسرش چه بگوید ‪ .‬در سالن ترمینال صدای مناجات‬ ‫بلندتر از بیرون ســالن بود‪ .‬صدای مناجات قطع شد و مارش نظامی‬ ‫‪28‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫شروع به نواختن کرد ‪ .‬خبر‪ ،‬حمله جدیدی بود ‪ .‬سکوت سالن را فرا گرفت ‪.‬‬ ‫همه توجه ها رفت به ســمت صدا ‪ .‬شــنوندگان عزیز توجــه فرمائید ‪،‬‬ ‫شنوندگان عزیز ‪ ،‬غیور مردان سلحشور ما ‪ ،‬بامدادامروز‪ .......‬سربازها حاال‬ ‫زمزمه می کردند و عده ای از همراهان انها گریه سر داده بودند ‪ .‬در داخل‬ ‫سرویس بهداشتی محمود چند بار با اب صورتش را شست ‪ .‬در اینه زل زد‬ ‫به خودش ‪ .‬یاد همسر و پسرتازه به دنیا امده اش او را از فضای ترمینال جدا‬ ‫کرد ‪ .‬با خودش گفت ‪ :‬به مریم چی بگم ؟ دوباره به اینه زل زد و بازهم اب را‬ ‫میان کف دستش ریخت و انرا پاشــید به صورتش ‪ .‬اب خنک بود و حس‬ ‫خوبی را به محمود می داد ‪ .‬دوباره به اینه نگاه کرد و خودش را دید ‪ ،‬بازهم‬ ‫فکر کرد و نگرانی وجودش را در بر گرفت ‪ .‬با خودش گفت ‪ :‬حاال بازجو چه‬ ‫گزارشی می نویسه ؟ ذهنش رفت به ابادان ‪ .‬با نامه احضاری که کارگزینی‬ ‫پاالیشگاه تهران به او داده بود ‪ ،‬عازم ابادان شــد ‪ .‬در نامه نوشته شده بود‬ ‫برای پاره توضیحات باید خودش را به پایگاه بسیج پاالیشگاه ابادان مستقر‬ ‫در بوارده ابادان معرفی کند ‪ .‬مریم نامه را که دیده بود گریه کرد ‪ .‬محمود‬ ‫هم لبخند زد و گفت ‪ :‬مریم جان ‪ ،‬نگران نباش چیزی نیست ‪ .‬من که کاری‬ ‫نکردم و رفت ابادان‪ .‬روی یک صندلی فلزی که نشیمن گاهش چوبی بود‬ ‫روبروی یک جوان با محاسن کامال مشکی با لباس بسیجی نشسته بود و‬ ‫سئواالت جوان را پاسخ می داد ‪ .‬بینشان یک میز بود و روی میز برگه های‬ ‫بازجویی ‪ .‬گاهی محمود مطالبی را کتبی می نوشت و گاهی حرف که میزد‬ ‫بازجو روی برگه طرف خودش یادداشــت هایی تحریــر می کرد ‪ .‬صدای‬ ‫رادیو بیرون از اطــاق بازجویی نوای جنگ و حملــه را می نواخت گاهی‬ ‫صدای انفجار و ترکیدن یک خمپاره یا گلوله توپ لرزشی در اشیاء محدود‬ ‫اطاق بوجود می اورد و گرد و غبار مختصری رقص کنان در هوا جوالن می‬ ‫کردند ‪ ،‬انگار از یکنواختی خسته شــده اند و موج ناشی از انفجارها به انها‬ ‫مجال حرکت و رقصیدن می داد ‪ .‬در اطاق باز شد و پیرمرد عربی که جفیه‬ ‫به گردن داشت با سینی چای وارد اطاق شد ‪.‬دو استکان چای را روی میز‬ ‫گذاشت و وقتی خواست خارج شود ‪ ،‬محمود از او پرسید ‪ :‬اقا اینجا سیگار‬ ‫پیدا می شه ؟ مرد عرب بدون کالمی از اطاق خارج شد و پس از چند دقیقه‬ ‫با یک بسته سیگار به اطاق امد ‪ .‬سیگار را به محمود داد و منتظر دریافت‬ ‫پولش شد ‪ .‬محمود که از بیخوابی ‪ ،‬گرســنگی و ساعتها بازجویی خسته‬ ‫شــده بود از مکث و نگاه پیرمرد چیزی دستگیرش نشد و او هم به پیرمرد‬ ‫نگاه کرد ‪ .‬به خودش امد ‪ ،‬قیمت بسته سیگار را پرســید و پولش را داد ‪.‬‬ ‫پیرمرد پول را گرفت و از اطاق خارج شد ‪.‬بازجو مشغول نوشتن روی اوراق‬ ‫خودش بود ‪ .‬محمود اول به او نگاه کرد سپس به عکســهای روی دیوار ‪.‬‬ ‫تصویر امام خمینی درست پشت سر بازجو در قابی بدون شیشه به دیوار‬ ‫نصب شــده بود و روی دیوارهای دیگر چند تصویر از اعزام بســیجیان به‬ ‫جبهه بود ‪ .‬در یکی از تصاویر نوجوانی توسط یک روحانی که قران روی سر‬ ‫او گرفته بود بدرقه جبهه می شــد ‪ ،‬چند عکس دیگر هم دید که همگی‬ ‫تصویر شهدا بودند ‪ .‬به بازجو گفت ‪ :‬می توانم سیگار بکشم ؟ بازجو گفت ‪:‬‬ ‫چند دقیقه دیگر کارمان تمام می شــود ‪ .‬بازجو اوراقی را که نوشــته بود‬ ‫مرتب کرد و سپس با ماشــین دوخت انها را منگنه کرد ‪ .‬محمود پرسید ‪:‬‬ ‫حاال من باید چکار کنم ؟ بازجو گفت ‪ :‬چایت را بخور و برو تهران سر کارت ‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 28 ‫کارگزینی نتیجه را به اطالعت می رساند ‪ .‬امیدت به خدا باشه ‪ .‬و زل‬ ‫زد به محمود ‪ .‬محمود از اطاق امد بیرون ‪ .‬توی راهرو اشــپزخانه را‬ ‫دید و مرد عرب را که داشت سیگار می کشید ‪ .‬گرسنگی امانش را‬ ‫گرفته بود و نگاه بازجو امیدش را ‪ .‬خواست از مرد عرب تقاضای نان‬ ‫کند ولی منصرف شد ‪ .‬کمی جلوتر یک اب سردکن دید ‪ ،‬نمونه این‬ ‫اب سردکنها را در ادارات مختلف شرکت نفت دیده بود ‪ .‬یک لیوان‬ ‫اب خورد ‪ ،‬کمی از گرســنگیش فاصله گرفت ‪ .‬امــد توی خیابان‬ ‫غروب شده بود و منطقه بوارده ابادان مثل قبرستان سوت و کور بود‬ ‫نزدیک برج بوارده بــود و یادش امد در دوران دبیرســتان و موقع‬ ‫امتحانات با دوســتانش می امدند به این محل ‪ .‬بیاد گذشته روی‬ ‫چمنها دراز کشید ‪ .‬صدای انفجار خمپاره و راکت او را از ابادان جدا‬ ‫کرد و اورد به ســرویس بهداشــتی ترمینال جنوب تهران ‪ .‬امد به‬ ‫خیابان و تاکسی گرفت ‪ .‬به محله ای که زندگی می کرد رسید ‪ ،‬توان‬ ‫رفتن به خانه را نداشــت و مدام با خودش می گفــت ‪ :‬به مریم چه‬ ‫بگویم ؟ اگر اخراج شــدم ‪ ،‬در این اوضاع و احوال جنگی چگونه کار‬ ‫پیدا کنم ؟ پارک کوچکی تفریحگاه عصرانه عده ای از اهل محل بود‬ ‫رفت و روی یکی از نیمکتهای پارک نشســت ‪ .‬گرسنه شده بود ‪ .‬به‬ ‫چند عابر نگاه کرد ‪ ،‬بلند شد و رفت به طرف خانه ‪ .‬وارد حیاط خانه‬ ‫شــد ‪ .‬خانه کوچکی بود و دو اطاقی که در اجاره داشت رو به حیاط‬ ‫بودند و اشپزخانه در گوشه ای از حیاط و یک توالت مشترک برای‬ ‫همه ساکنین در گوشه ای دیگر از حیاط ‪ .‬روی اطاقهای طبقه اول‬ ‫هم دو اطاق ساخته شــده بود که صاحبخانه اقامت داشت و بروی‬ ‫اطاقهــای صاحبخانه یک اطاق بــا یک تراس زیبا کــه انجا خانم‬ ‫مطلقه ای زندگی می کرد با تک پســرش ‪ .‬صاحبخانــه درجه دار‬ ‫نیروی هوایی بود و با دوخواهر ‪ ،‬مادر و برادرش زندگی میکرد ‪ .‬امیر‬ ‫عاشق بود ولی معشوق هیچوقت جواب مشــخصی به او نمی داد ‪،‬‬ ‫امیر هم به حرف مادرش که می گفت این عشــق و عاشقی عاقبت‬ ‫ندارد گوش نمی کرد‪ .‬یکی از خواهرهای امیر و برادرش می گفتند‬ ‫ما شاعر هســتیم و گاهی که مســتاجرها و موجرها دل و دماغی‬ ‫داشتند و اوقاتی عصر گاهان روی تراس همه جمع می شدند ‪ ،‬می‬ ‫گفتند ‪ ،‬مــی خندیدند و چــای می خوردنــد ‪ ،‬خواهــر و برادر‬ ‫شعرهایشــان را می خوانندند و گریه می کردند و اخر ماجرا تمام‬ ‫نوشته هایشان را پاره می کردند ‪ .‬محمود که امد توی حیاط خانه ‪،‬‬ ‫راضیه خانم هم از پله ها امده بود پائین و رســیده بود توی حیاط ‪.‬‬ ‫راضیه خانم نگاهی بــه چهره محمود انداخــت و گفت ‪ :‬چطوری‬ ‫مایکل جکســون ‪ ،‬حاال چرا برای ما قیافه گرفتی ؟ بعد بلند گفت ‪:‬‬ ‫مریم خانم ‪ ،‬تحویل بگیر ‪ ،‬اقای مایکل امدنــد ‪ .‬دیگه ابغوره نگیر ‪.‬‬ ‫محمود تبسمی کرد ‪ .‬از شیر اب توی حیاط ‪ ،‬ابی به صورتش زد و‬ ‫مریم را دید که متبسم ولی نگران از چهارچوب در او را نگاه می کند ‪.‬‬ ‫مریم متوجه شــد که رفتن محمود به ابادان عاقبت خوشی برای‬ ‫خانواده نداشته ‪ ،‬تا وقتی که سفره را پهن کرد و شام را بر سر سفره‬ ‫گذاشــت هم چیزی نگفت ‪ ،‬محمود هم فقط نگاهــش می کرد ‪.‬‬ ‫اشکان کوچولو اسوده خواب بود و از غوغای اطرافش گرچه بی صدا‬ ‫بود هیچ اطالعی نداشــت ‪ .‬ارام در گوشه دنج اطاقی که بزرگتر بود‬ ‫خوابیده بود ‪ .‬محمود گفت صبح می رود سرکار ‪ ،‬نگران نباش ‪ .‬حاال‬ ‫حاالها زمان می بره نتیجه را ابالغ کنند ‪ .‬من که کاری نکردم ‪ ،‬دوستی‬ ‫با چند نفر که دلیل نمی شه ‪ .‬مریم ارام اشــک ریخت و به اشکان که‬ ‫خواب بــود نگاه کرد ‪ .‬مریم گفت ‪ :‬خانم قدســی همســایه توی یک‬ ‫شرکت دارویی کار می کنه ‪ .‬قول داده با کارگزینی صحبت کنه و مرا‬ ‫سر کار ببره ‪ ،‬می گه واسه خط تولید نیرو می خواهند ‪ .‬مخصوصا حاال‬ ‫که زمان جنگه تولیدشان زیاد شــده ‪ .‬فردا بعدازظهر یک سری بهش‬ ‫بزنم و پیگیر بشم ‪ .‬تند تند و عصبی صحبت می کرد ‪ .‬محمود لیوان اب‬ ‫را داد دست مریم و مریم بی صدا اشک ریخت محمود به مریم نگاه کرد‬ ‫مریم می دانست که محمود چه زیبا و چه عاشقانه دوستش دارد ‪ ،‬در‬ ‫این مواقع که مریم احساس ناامنی می کرد ‪ ،‬وارد جریان احساسی او‬ ‫نمی شد و صبر می کرد مریم هر احساسی که دارد تخلیه کند و فقط‬ ‫نگاهش می کرد و در موقع مناسب ان بقول مریم لبخند قشنگه را مثل‬ ‫اب زالل می پاشید روی صورت ماه مریم ‪ .‬مریم اول نگاهش می کرد‬ ‫بعد کم کم ارام می شد و سپس او هم لبخند رقص کنان می امد اول‬ ‫روی لبهایش و بعد پخش می شــد روی همــه صورتش محمود این‬ ‫لحظات زیبا را به دنیایی نمی داد ‪ .‬اما این دفعه محمود هر چه ســعی‬ ‫نکرد ان لبخند قشنگه ‪ ،‬نیامد که نیامد ‪ ،‬مریم هم فهمید که موضوع از‬ ‫دفعه های قبل جدی تر است ‪ .‬برگشــت و به گهواره اشکان نگاه کرد ‪،‬‬ ‫اشکان داشــت خواب شــیرینی می دید و ان لبخند قشنگه را روی‬ ‫لبهایش داشت ‪ ،‬مریم ارام ارام به ارامش رسید و هر چه گل زیبا را بود‬ ‫به خاطر اورد و یک دسته گل زیبا گذاشت توی دامن محمود ‪ .‬محمود‬ ‫اول کمی تعجب کرد بعد دســته گلها را در اغوش گرفت و با بو کردن‬ ‫انها خندید ‪.‬بی هیچ مقدمه ای با خودش گفت ‪ :‬اگر اتفاقی بیفته ‪ ،‬این‬ ‫حقوق کارمندی شرکت نفت را با کمی زیاد و کم ‪ ،‬ولی شرافتمندانه در‬ ‫می اورد ‪ .‬بعد از اندیشه خودش تعجب کرد ‪ .‬من که هنوز اخراج نشدم ‪.‬‬ ‫محمود تا صبح چشم بر هم نگذاشت ‪ .‬صبح زود مثل همیشه از خواب‬ ‫بیدار شد ‪ ،‬مریم و اشکان خواب بودند ‪ ،‬ارام و بی صدا لباس پوشید و به‬ ‫ایستگاه همیشــگی رفت و سر وقت سوار ســرویس پاالیشگاه شد ‪.‬‬ ‫کارمند بخش کنترل و امار حوادث بود ‪ ،‬شش همکار داشت که دونفر‬ ‫انها ابادانی و در پاالیشگاه ابادان همکارش بودند‪ .‬تمام جیک و پیکش‬ ‫در محل کار با عبداله بود و یوسف ‪ ،‬محمود می دانست محبوب همه‬ ‫همکارای دفتری و کارگرای تعمیرات اســت ‪ ،‬حتی رئیسش هم که‬ ‫حزب الهی بود ‪ ،‬میانه اش با او خوب بود ‪ .‬نه اهل دروغ بود و نه دور زدن‬ ‫کسی ‪ ،‬همیشه امار جنسهایی که تحویل می گرفت با امار مصرفی ها‬ ‫یکی بود ‪ ،‬رئیس قسمت می دانســت محمود در هیچ یک از مراسم‬ ‫شرکت نمی کند ولی با هاش خوب بود و بازده کاریش را خیلی قبول‬ ‫داشت ‪ ،‬رئیس قسمت ســنش از محمود کمتر بود و تجربه انچنانی‬ ‫نداشت و بیشــتر مواقع از محمود مشــورت می گرفت ‪ .‬ولی در این‬ ‫یکماهه که محمــود برای پــاره ای توضیحات به ابــادان می رفت ‪،‬‬ ‫فاصله اش را از محمود بیشتر کرده بود و کمتر دنبال کار می فرستادش‬ ‫ولی می دید که محمود اصال دلخور نشده و از رئیسش انتظاری ندارد ‪.‬‬ ‫محمود امد توی اطاق و مثل همیشــه بقول همکارانش سالم با حال‬ ‫کرد ‪ .‬جو اطاق غمزده بود و همکارانش با جواب سالمی ارام پاسخش را‬ ‫دادند ‪ .‬در اطاق رئیس هم که اغلب باز بود ‪ ،‬بسته بود ‪ .‬محمود به روی‬ ‫ادامه در شــماره بعد‪.‬‬ ‫خودش نیــاورد و ‪.......................‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫مهر ماه‪1400‬‬ ‫ی و دوم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪29‬‬ صفحه 29 ‫اﺧﺒار‬ ‫تصویربرداری(نجال‪)2‬‬ ‫تصویربــرداری فصــل دوم مجموعــه‬ ‫تلویزیونــی «نجــال» در تهــران ادامــه دارد‪.‬‬ ‫به گزارش مشاور رســانهای پروژه‪ ،‬گروه تولید‬ ‫ســریال مناســبتی «نجال ‪ »2‬به کارگردانی‬ ‫خیراهلل تقیانیپور و تهیهکنندگی سعید سعدی‬ ‫در حال حاضر در لوکیشــنی واقــع در جنوب‬ ‫تهران مشــغول تصویربرداری هستند‪ .‬تا نیمه‬ ‫مهر ماه تولیــد در تهران ادامــه پیدا میکند و‬ ‫پس از ان گروه بــرای ادامــه کار عازم جنوب‬ ‫کشور و ســپس کشــور عراق خواهند شد‪ .‬از‬ ‫میان بازیگران حضور ایــوب اقاخانی در پروژه‬ ‫قطعی شده و قرار است در فواصل کار چندین‬ ‫بازیگر دیگر نیز به سریال اضافه شوند‪ .‬به گفته‬ ‫سعید سعدی‪ ،‬این سریال برای پخش در سال‬ ‫اینده از شــبکه سوم ســیما اماده خواهد شد‪.‬‬ ‫فصل دوم «نجــال» که در ‪ ۳0‬قســمت تولید‬ ‫خواهد شــد‪ ،‬به بازگشــت کاراکترهای قصه‬ ‫از کربال و حوادثی که در این مســیر برایشــان‬ ‫رقم میخــورد میپــردازد‪ .‬حســام منظور‪،‬‬ ‫محیا دهقانی‪ ،‬ملیــکا شــریفینیا‪ ،‬مصطفی‬ ‫ساسانی‪ ،‬سوگل طهماســبی‪ ،‬ایوب اقاخانی‪،‬‬ ‫مرتضــی شــاهکرم‪ ،‬بدرالســادات برنجانی‪،‬‬ ‫محســن پوشــایی و (با هنرمنــدی) هدایت‬ ‫هاشــمی‪ ،‬ســیدمهرداد ضیایــی و ازیتــا‬ ‫حاجیــان بازیگرانی هســتند کــه در فصل‬ ‫جدید این ســریال به ایفای نقش میپردازند‪.‬‬ ‫پایانپیشتولیدپریسان‬ ‫سه بازیگر جدید به فیلم «پریسان» پیوستند‪.‬‬ ‫با اضافه شدن سیاوش چراغیپور‪ ،‬سیدمهدی‬ ‫نریمانی و هامون ســیدی به پروژه «پریسان»‬ ‫به کارگردانی و تهیهکنندگــی کامبیز بابایی‪،‬‬ ‫گروه بازیگران این فیلم تکمیل شد‪ .‬با انتخاب‬ ‫کامل بازیگــران و عوامل پشــت دوربین این‬ ‫فیلم بزودی در تهران مقابــل دوربین خواهد‬ ‫‪30‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫رفت‪.‬فرهاد قائمیان‪ ،‬شــقایق فراهانی‪ ،‬صحرا‬ ‫اسداللهی‪ ،‬مهدی کوشکی‪ ،‬لیندا کیانی‪ ،‬نادیا‬ ‫شادمان و سیاوش طهمورث و (با هنرمندی)‬ ‫ثریا قاســمی‪ ،‬به همراه (هنرمنــد نوجوان)‬ ‫شارمین علیمحمدی‪ ،‬دیگر بازیگرانی هستند‬ ‫کــه حضورشــان در این فیلم قطعی شــده‬ ‫است‪«.‬پریســان» به نویسندگی علی مقدم و‬ ‫کامبیز بابایی با مضمونی اجتماعی به تالش و‬ ‫فداکاریهای کادر درمان و قاچاق دارو توسط‬ ‫مافیای ایــن صنعت که در روزهای شــیوع‬ ‫ویروس کرونا به یکی از معضالت روز جامعه‬ ‫تبدیل شــده‪ ،‬میپردازد‪ .‬دیگــر عوامل این‬ ‫پروژه عبارتند از‪ :‬مشاور فیلمنامه و بازنویسی‬ ‫نهایی‪ :‬زامیاد سعدوندیان‪ ،‬مدیر پروژه‪ :‬سمیه‬ ‫فرجی‪ ،‬مجری طرح‪ :‬رضا بابایی‪ ،‬مدیر تولید‪:‬‬ ‫سیدمهدی نریمانی‪ ،‬برنامهریز‪ :‬سعید غالمی‪،‬‬ ‫مدیر فیلمبرداری‪ :‬مجید گرجیان‪ ،‬صدابردار‪:‬‬ ‫حسین بشاش‪ ،‬طراح گریم‪ :‬محمود دهقانی‪،‬‬ ‫طراح صحنــه‪ :‬داریوش پیرو‪ ،‬طــراح لباس‪:‬‬ ‫گالره دربندی‪ ،‬دستیار اول کارگردان‪ :‬مرضیه‬ ‫زرتشــت‪ ،‬منشــی صحنه‪ :‬رعنا بهرخ‪ ،‬مدیر‬ ‫تدارکات‪ :‬علی جعفری‪ ،‬عکاس‪ :‬سحر رجبیان‪،‬‬ ‫عکاس و فیلمبردار پشــت صحنه‪ :‬ســاحل‬ ‫عبدالهزاده‪ ،‬مدیر امور مالی‪ :‬سهیال مندوزئی‬ ‫و مشــاور رســانهای‪ :‬امیــن اعتمادیمجد‪.‬‬ ‫سید زاده رفت؛ پور احمدی امد‬ ‫طی حکمی ازســوی وزیر فرهنگوارشــاد‬ ‫اســالمی ؛ مجید پور احمدی بعنــوان مدیر‬ ‫عامل صندوق هنر جایگزین ســیدزاده شد‪.‬‬ ‫ضمن تشــکر اززحمــات جناب ســیدزاده‬ ‫وخوشامد گویی به جناب پور احمدی امید‬ ‫اســت همواره درراه خطیری کــه پیش رو‬ ‫دارنددر میان هنرمنــدان فرهنگ وهنرایران‬ ‫زمین موفق وسربلندباشند‪ .‬دراین جا ذکر این‬ ‫نکته بســیار حائز اهمیت است که جناب پور‬ ‫احمدی دررابطه با بیمه تکمیلی هنرمندان‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫درنظر داشته باشند اکثر هنرمندان حوزه فرهنگ و‬ ‫هنرخصوصا پیشکســوتان باالی شصت سال سن‬ ‫دارند و این دوره ایســت که صد درصداین عزیزان‬ ‫مدام نیاز به دکتــر ودارو دارند وکمتر پیش میاید‬ ‫عمل جراحی ســنگین داشته باشــند‪ .‬لذا سقف‬ ‫پرداخت بیمه تکمیلی بــرای ویزیت ودارودرطول‬ ‫سال برای هر نفر‪ ۳50‬هزارتومان بسیار ناچیز است‬ ‫و این رقم برای حداکثر سه بار ویزیت ودارو کفایت‬ ‫میکنــد‪ .‬انتظــار دارد جناب پوراحمدی نســبت‬ ‫به افزایش ایــن رقم تجدید نظر فرمایند‪ .‬انشــااله‬ ‫اکران فیلمهای خارجی‬ ‫محمدرضــا فرجی مدیــرکل نظــارت برعرصه و‬ ‫نمایش فیلم ‪ ،‬دربــاره اکران فیلمهــای خارجی‬ ‫اعــالم نمود‪ :‬شــورای صنفــی نمایش بــه دفاتر‬ ‫پخــش فیلم ســینمایی اجــازداده تــا بصورت‬ ‫محــدود فیلمهــای خارجــی اکــران شــود‪.‬‬ ‫تمدید پروانه ساخت (خط اخر)‬ ‫اصغــر نصیــری کارگــردان وتهیــه کننــده‬ ‫خوشــنام ســینمای ایــران ؛ پیــش تولیــد‬ ‫فیلــم خــط اخــر را اغــاز خواهــد کــرد‪.‬‬ ‫نظرخواهیازاهالیسینما‬ ‫محمد مهدی اســماعیلی وزیر ارشــاداصراردارد‬ ‫برای سروسامان بخشیدن به اوضاع ناهنجارتولید‬ ‫وتوزیع فیلــم؛ ازاهالی ســینما نظرخواهی نماید‪.‬‬ ‫پیشــنهاد میشــود جناب وزیر اطالعات اساسی‬ ‫درخصوص اوضاع ســینما در دهــه ‪ 60‬و ‪ 70‬را‬ ‫کسب و همان سالهای طالیی را به سینما برگرداند‪.‬‬ ‫فعال جناب وزیر به مناســبت روز ملی سینما برای‬ ‫هنرمندان بســته معیشــتی در نظر گرفته است‪.‬‬ صفحه 30 صفحه 31 صفحه 32 ‫قصهسفر‬ ‫داستان‬ ‫نویسنده ‪ :‬ولی اله نیسریان‬ ‫صبح خیلی زود اتوبوس وارد ترمینال جنوب شد ‪ .‬تعدادی از مسافران‬ ‫خواب بودند ‪ ،‬عده ای گیــج و منگ پس از این ســفر طوالنی داخل‬ ‫صندلی هایشان به بدنشان کش و قوس می دادند و چشمهای خود را‬ ‫با دستهای مشت کرده می مالیدند و تالش می کردند متوجه بشوند‬ ‫کجا هستند ‪ ،‬ایا به مقصد رســیده اند ‪ ،‬ایا یکی از همان توقفهای بین‬ ‫راهیســت ؟ عدهای از مســافران بجه های کوچک داشــتند و این‬ ‫سراسیمگی توقف و پیاده شدن بزرگترها انها را رنجانده بود و گریه می‬ ‫کردند ‪ .‬لباس اکثر مســافران یا لباس محلی خوزســتان بود یا لباس‬ ‫بسیجی ‪ ،‬اتوبوس از ابادان به تهران رسیده بود ‪ .‬هر شخص یا خانواده‬ ‫ای ســعی می کرد زودتر از اتوبوس پیاده شــود ‪ .‬راننــده اتوبوس و‬ ‫شاگردش از اتوبوس پیاده شده بودند ‪ ،‬شاگرد مشغول تحویل چمدانها‬ ‫به مسافران بود و راننده خسته به سمت دفتر تعاونی رفته بود ‪ .‬راهرو‬ ‫تنگ اتوبوس ‪ ،‬گریه بچه های بی قرار‪ ،‬این شتاب پیاده شدن ‪ ،‬مسافران‬ ‫اغلب گیج و منگ را دجار سردگمی کرده بود و حداقل دقایقی باید می‬ ‫گذشت که حواسها سر جایش بیاید ‪ .‬محمود یکی از مسافران اتوبوس‬ ‫بدون هیچ شتابی برای پیاده شدن ‪ ،‬از پنجره اتوبوس به فضای گرگ و‬ ‫میش و خاکســتری ترمینال نگاه می کرد ‪ ،‬صبر کرد همه از اتوبوس‬ ‫پیاده شوند ‪ ،‬شاگرد اتوبوس که بار و چمدان مسافران را داده بود با یک‬ ‫جارو دستی و یک خاک انداز وارد اتوبوس شد ‪ .‬شاگرد خسته از مسیر‬ ‫طوالنی و ازدحام تحویل چمدانها بر اساس وظیفه اش وارد اتوبوس شد‬ ‫که کف اتوبوس را جارو بزند ‪ ،‬پرده ها را درســت کنــد و اتوبوس را به‬ ‫کارواش ببرد ‪ .‬با دیدن محمود کمی مکث کرد و سپس از همان ردیف‬ ‫جلو شــروع به درســت کردن پرده ها کرد ‪ ،‬نیم نگاهی هم به مسافر‬ ‫داشــت ‪ ،‬مســافری که از پنجره زل زده بود به بیرون ‪ .‬محمود کش و‬ ‫قوســی به بدنش داد ‪ ،‬تا صبح پلک نزده بود ‪ ،‬در پاهایش ســنگینی‬ ‫احساس می کرد ‪ .‬از جایش بلند شد به شــاگرد راننده خسته نباشی‬ ‫گفت و از اتوبوس امد به فضای باز ترمینال ‪ .‬اواخر شهریور ‪ 1362‬بود و‬ ‫هوا ارام به ســمت پاییز پاورچین پاورچین حرکت مــی کرد ‪ .‬اغلب‬ ‫اتوبوسها روشن بودند و ادمهای کمی که اغلب مشخص بود یا راننده‬ ‫هستند یا شاگرد راننده در اطراف اتوبوسها رفت و امد می کردند ‪ .‬عده‬ ‫ای از مسافران خانواده بودند‪ ،‬در گوشه ای بیتوته کرده ‪،‬یا خواب بودند‬ ‫یا مشغول گپ زدن و مادران بجه های بخواب رفته را در اغوش داشتند‬ ‫صدای مناجات صبحگاهی از رادیو ترمینال در فضای باز شنیده می‬ ‫شد ‪ .‬محمود یکی از درهای ورودی به سالن را گشود و وارد فضای سر‬ ‫پوشیده سالن شــد ‪ .‬ازدحام و شــلوغی ســالن مثل اوار شدن یک‬ ‫ساختمان ‪ ،‬روی محمد خراب شد ‪ .‬هوا دم داشت و سالن ترمینال موج‬ ‫می زد از سربازانی که یا به مرخصی امده بودند یا از مرخصی به محل‬ ‫خدمت خود می رفتند ‪ .‬در میان خیل سربازان مسافران شخصی هم‬ ‫دیده می شــد چراغ اغلب دفترهای فروش بلیط خاموش بود و صف‬ ‫بیشماری از مردم و ســربازان جلو دفترها منتظر حضور فروشندگان‬ ‫بلیط بودند ‪ .‬محمود فکر کرد چرا از همان بیرون به طرف خانه نرفته ؟ و‬ ‫باز اندیشید به همسرش چه بگوید ‪ .‬در سالن ترمینال صدای مناجات‬ ‫بلندتر از بیرون ســالن بود‪ .‬صدای مناجات قطع شد و مارش نظامی‬ ‫‪28‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫شروع به نواختن کرد ‪ .‬خبر‪ ،‬حمله جدیدی بود ‪ .‬سکوت سالن را فرا گرفت ‪.‬‬ ‫همه توجه ها رفت به ســمت صدا ‪ .‬شــنوندگان عزیز توجــه فرمائید ‪،‬‬ ‫شنوندگان عزیز ‪ ،‬غیور مردان سلحشور ما ‪ ،‬بامدادامروز‪ .......‬سربازها حاال‬ ‫زمزمه می کردند و عده ای از همراهان انها گریه سر داده بودند ‪ .‬در داخل‬ ‫سرویس بهداشتی محمود چند بار با اب صورتش را شست ‪ .‬در اینه زل زد‬ ‫به خودش ‪ .‬یاد همسر و پسرتازه به دنیا امده اش او را از فضای ترمینال جدا‬ ‫کرد ‪ .‬با خودش گفت ‪ :‬به مریم چی بگم ؟ دوباره به اینه زل زد و بازهم اب را‬ ‫میان کف دستش ریخت و انرا پاشــید به صورتش ‪ .‬اب خنک بود و حس‬ ‫خوبی را به محمود می داد ‪ .‬دوباره به اینه نگاه کرد و خودش را دید ‪ ،‬بازهم‬ ‫فکر کرد و نگرانی وجودش را در بر گرفت ‪ .‬با خودش گفت ‪ :‬حاال بازجو چه‬ ‫گزارشی می نویسه ؟ ذهنش رفت به ابادان ‪ .‬با نامه احضاری که کارگزینی‬ ‫پاالیشگاه تهران به او داده بود ‪ ،‬عازم ابادان شــد ‪ .‬در نامه نوشته شده بود‬ ‫برای پاره توضیحات باید خودش را به پایگاه بسیج پاالیشگاه ابادان مستقر‬ ‫در بوارده ابادان معرفی کند ‪ .‬مریم نامه را که دیده بود گریه کرد ‪ .‬محمود‬ ‫هم لبخند زد و گفت ‪ :‬مریم جان ‪ ،‬نگران نباش چیزی نیست ‪ .‬من که کاری‬ ‫نکردم و رفت ابادان‪ .‬روی یک صندلی فلزی که نشیمن گاهش چوبی بود‬ ‫روبروی یک جوان با محاسن کامال مشکی با لباس بسیجی نشسته بود و‬ ‫سئواالت جوان را پاسخ می داد ‪ .‬بینشان یک میز بود و روی میز برگه های‬ ‫بازجویی ‪ .‬گاهی محمود مطالبی را کتبی می نوشت و گاهی حرف که میزد‬ ‫بازجو روی برگه طرف خودش یادداشــت هایی تحریــر می کرد ‪ .‬صدای‬ ‫رادیو بیرون از اطــاق بازجویی نوای جنگ و حملــه را می نواخت گاهی‬ ‫صدای انفجار و ترکیدن یک خمپاره یا گلوله توپ لرزشی در اشیاء محدود‬ ‫اطاق بوجود می اورد و گرد و غبار مختصری رقص کنان در هوا جوالن می‬ ‫کردند ‪ ،‬انگار از یکنواختی خسته شــده اند و موج ناشی از انفجارها به انها‬ ‫مجال حرکت و رقصیدن می داد ‪ .‬در اطاق باز شد و پیرمرد عربی که جفیه‬ ‫به گردن داشت با سینی چای وارد اطاق شد ‪.‬دو استکان چای را روی میز‬ ‫گذاشت و وقتی خواست خارج شود ‪ ،‬محمود از او پرسید ‪ :‬اقا اینجا سیگار‬ ‫پیدا می شه ؟ مرد عرب بدون کالمی از اطاق خارج شد و پس از چند دقیقه‬ ‫با یک بسته سیگار به اطاق امد ‪ .‬سیگار را به محمود داد و منتظر دریافت‬ ‫پولش شد ‪ .‬محمود که از بیخوابی ‪ ،‬گرســنگی و ساعتها بازجویی خسته‬ ‫شــده بود از مکث و نگاه پیرمرد چیزی دستگیرش نشد و او هم به پیرمرد‬ ‫نگاه کرد ‪ .‬به خودش امد ‪ ،‬قیمت بسته سیگار را پرســید و پولش را داد ‪.‬‬ ‫پیرمرد پول را گرفت و از اطاق خارج شد ‪.‬بازجو مشغول نوشتن روی اوراق‬ ‫خودش بود ‪ .‬محمود اول به او نگاه کرد سپس به عکســهای روی دیوار ‪.‬‬ ‫تصویر امام خمینی درست پشت سر بازجو در قابی بدون شیشه به دیوار‬ ‫نصب شــده بود و روی دیوارهای دیگر چند تصویر از اعزام بســیجیان به‬ ‫جبهه بود ‪ .‬در یکی از تصاویر نوجوانی توسط یک روحانی که قران روی سر‬ ‫او گرفته بود بدرقه جبهه می شــد ‪ ،‬چند عکس دیگر هم دید که همگی‬ ‫تصویر شهدا بودند ‪ .‬به بازجو گفت ‪ :‬می توانم سیگار بکشم ؟ بازجو گفت ‪:‬‬ ‫چند دقیقه دیگر کارمان تمام می شــود ‪ .‬بازجو اوراقی را که نوشــته بود‬ ‫مرتب کرد و سپس با ماشــین دوخت انها را منگنه کرد ‪ .‬محمود پرسید ‪:‬‬ ‫حاال من باید چکار کنم ؟ بازجو گفت ‪ :‬چایت را بخور و برو تهران سر کارت ‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 28 ‫کارگزینی نتیجه را به اطالعت می رساند ‪ .‬امیدت به خدا باشه ‪ .‬و زل‬ ‫زد به محمود ‪ .‬محمود از اطاق امد بیرون ‪ .‬توی راهرو اشــپزخانه را‬ ‫دید و مرد عرب را که داشت سیگار می کشید ‪ .‬گرسنگی امانش را‬ ‫گرفته بود و نگاه بازجو امیدش را ‪ .‬خواست از مرد عرب تقاضای نان‬ ‫کند ولی منصرف شد ‪ .‬کمی جلوتر یک اب سردکن دید ‪ ،‬نمونه این‬ ‫اب سردکنها را در ادارات مختلف شرکت نفت دیده بود ‪ .‬یک لیوان‬ ‫اب خورد ‪ ،‬کمی از گرســنگیش فاصله گرفت ‪ .‬امــد توی خیابان‬ ‫غروب شده بود و منطقه بوارده ابادان مثل قبرستان سوت و کور بود‬ ‫نزدیک برج بوارده بــود و یادش امد در دوران دبیرســتان و موقع‬ ‫امتحانات با دوســتانش می امدند به این محل ‪ .‬بیاد گذشته روی‬ ‫چمنها دراز کشید ‪ .‬صدای انفجار خمپاره و راکت او را از ابادان جدا‬ ‫کرد و اورد به ســرویس بهداشــتی ترمینال جنوب تهران ‪ .‬امد به‬ ‫خیابان و تاکسی گرفت ‪ .‬به محله ای که زندگی می کرد رسید ‪ ،‬توان‬ ‫رفتن به خانه را نداشــت و مدام با خودش می گفــت ‪ :‬به مریم چه‬ ‫بگویم ؟ اگر اخراج شــدم ‪ ،‬در این اوضاع و احوال جنگی چگونه کار‬ ‫پیدا کنم ؟ پارک کوچکی تفریحگاه عصرانه عده ای از اهل محل بود‬ ‫رفت و روی یکی از نیمکتهای پارک نشســت ‪ .‬گرسنه شده بود ‪ .‬به‬ ‫چند عابر نگاه کرد ‪ ،‬بلند شد و رفت به طرف خانه ‪ .‬وارد حیاط خانه‬ ‫شــد ‪ .‬خانه کوچکی بود و دو اطاقی که در اجاره داشت رو به حیاط‬ ‫بودند و اشپزخانه در گوشه ای از حیاط و یک توالت مشترک برای‬ ‫همه ساکنین در گوشه ای دیگر از حیاط ‪ .‬روی اطاقهای طبقه اول‬ ‫هم دو اطاق ساخته شــده بود که صاحبخانه اقامت داشت و بروی‬ ‫اطاقهــای صاحبخانه یک اطاق بــا یک تراس زیبا کــه انجا خانم‬ ‫مطلقه ای زندگی می کرد با تک پســرش ‪ .‬صاحبخانــه درجه دار‬ ‫نیروی هوایی بود و با دوخواهر ‪ ،‬مادر و برادرش زندگی میکرد ‪ .‬امیر‬ ‫عاشق بود ولی معشوق هیچوقت جواب مشــخصی به او نمی داد ‪،‬‬ ‫امیر هم به حرف مادرش که می گفت این عشــق و عاشقی عاقبت‬ ‫ندارد گوش نمی کرد‪ .‬یکی از خواهرهای امیر و برادرش می گفتند‬ ‫ما شاعر هســتیم و گاهی که مســتاجرها و موجرها دل و دماغی‬ ‫داشتند و اوقاتی عصر گاهان روی تراس همه جمع می شدند ‪ ،‬می‬ ‫گفتند ‪ ،‬مــی خندیدند و چــای می خوردنــد ‪ ،‬خواهــر و برادر‬ ‫شعرهایشــان را می خوانندند و گریه می کردند و اخر ماجرا تمام‬ ‫نوشته هایشان را پاره می کردند ‪ .‬محمود که امد توی حیاط خانه ‪،‬‬ ‫راضیه خانم هم از پله ها امده بود پائین و رســیده بود توی حیاط ‪.‬‬ ‫راضیه خانم نگاهی بــه چهره محمود انداخــت و گفت ‪ :‬چطوری‬ ‫مایکل جکســون ‪ ،‬حاال چرا برای ما قیافه گرفتی ؟ بعد بلند گفت ‪:‬‬ ‫مریم خانم ‪ ،‬تحویل بگیر ‪ ،‬اقای مایکل امدنــد ‪ .‬دیگه ابغوره نگیر ‪.‬‬ ‫محمود تبسمی کرد ‪ .‬از شیر اب توی حیاط ‪ ،‬ابی به صورتش زد و‬ ‫مریم را دید که متبسم ولی نگران از چهارچوب در او را نگاه می کند ‪.‬‬ ‫مریم متوجه شــد که رفتن محمود به ابادان عاقبت خوشی برای‬ ‫خانواده نداشته ‪ ،‬تا وقتی که سفره را پهن کرد و شام را بر سر سفره‬ ‫گذاشــت هم چیزی نگفت ‪ ،‬محمود هم فقط نگاهــش می کرد ‪.‬‬ ‫اشکان کوچولو اسوده خواب بود و از غوغای اطرافش گرچه بی صدا‬ ‫بود هیچ اطالعی نداشــت ‪ .‬ارام در گوشه دنج اطاقی که بزرگتر بود‬ ‫خوابیده بود ‪ .‬محمود گفت صبح می رود سرکار ‪ ،‬نگران نباش ‪ .‬حاال‬ ‫حاالها زمان می بره نتیجه را ابالغ کنند ‪ .‬من که کاری نکردم ‪ ،‬دوستی‬ ‫با چند نفر که دلیل نمی شه ‪ .‬مریم ارام اشــک ریخت و به اشکان که‬ ‫خواب بــود نگاه کرد ‪ .‬مریم گفت ‪ :‬خانم قدســی همســایه توی یک‬ ‫شرکت دارویی کار می کنه ‪ .‬قول داده با کارگزینی صحبت کنه و مرا‬ ‫سر کار ببره ‪ ،‬می گه واسه خط تولید نیرو می خواهند ‪ .‬مخصوصا حاال‬ ‫که زمان جنگه تولیدشان زیاد شــده ‪ .‬فردا بعدازظهر یک سری بهش‬ ‫بزنم و پیگیر بشم ‪ .‬تند تند و عصبی صحبت می کرد ‪ .‬محمود لیوان اب‬ ‫را داد دست مریم و مریم بی صدا اشک ریخت محمود به مریم نگاه کرد‬ ‫مریم می دانست که محمود چه زیبا و چه عاشقانه دوستش دارد ‪ ،‬در‬ ‫این مواقع که مریم احساس ناامنی می کرد ‪ ،‬وارد جریان احساسی او‬ ‫نمی شد و صبر می کرد مریم هر احساسی که دارد تخلیه کند و فقط‬ ‫نگاهش می کرد و در موقع مناسب ان بقول مریم لبخند قشنگه را مثل‬ ‫اب زالل می پاشید روی صورت ماه مریم ‪ .‬مریم اول نگاهش می کرد‬ ‫بعد کم کم ارام می شد و سپس او هم لبخند رقص کنان می امد اول‬ ‫روی لبهایش و بعد پخش می شــد روی همــه صورتش محمود این‬ ‫لحظات زیبا را به دنیایی نمی داد ‪ .‬اما این دفعه محمود هر چه ســعی‬ ‫نکرد ان لبخند قشنگه ‪ ،‬نیامد که نیامد ‪ ،‬مریم هم فهمید که موضوع از‬ ‫دفعه های قبل جدی تر است ‪ .‬برگشــت و به گهواره اشکان نگاه کرد ‪،‬‬ ‫اشکان داشــت خواب شــیرینی می دید و ان لبخند قشنگه را روی‬ ‫لبهایش داشت ‪ ،‬مریم ارام ارام به ارامش رسید و هر چه گل زیبا را بود‬ ‫به خاطر اورد و یک دسته گل زیبا گذاشت توی دامن محمود ‪ .‬محمود‬ ‫اول کمی تعجب کرد بعد دســته گلها را در اغوش گرفت و با بو کردن‬ ‫انها خندید ‪.‬بی هیچ مقدمه ای با خودش گفت ‪ :‬اگر اتفاقی بیفته ‪ ،‬این‬ ‫حقوق کارمندی شرکت نفت را با کمی زیاد و کم ‪ ،‬ولی شرافتمندانه در‬ ‫می اورد ‪ .‬بعد از اندیشه خودش تعجب کرد ‪ .‬من که هنوز اخراج نشدم ‪.‬‬ ‫محمود تا صبح چشم بر هم نگذاشت ‪ .‬صبح زود مثل همیشه از خواب‬ ‫بیدار شد ‪ ،‬مریم و اشکان خواب بودند ‪ ،‬ارام و بی صدا لباس پوشید و به‬ ‫ایستگاه همیشــگی رفت و سر وقت سوار ســرویس پاالیشگاه شد ‪.‬‬ ‫کارمند بخش کنترل و امار حوادث بود ‪ ،‬شش همکار داشت که دونفر‬ ‫انها ابادانی و در پاالیشگاه ابادان همکارش بودند‪ .‬تمام جیک و پیکش‬ ‫در محل کار با عبداله بود و یوسف ‪ ،‬محمود می دانست محبوب همه‬ ‫همکارای دفتری و کارگرای تعمیرات اســت ‪ ،‬حتی رئیسش هم که‬ ‫حزب الهی بود ‪ ،‬میانه اش با او خوب بود ‪ .‬نه اهل دروغ بود و نه دور زدن‬ ‫کسی ‪ ،‬همیشه امار جنسهایی که تحویل می گرفت با امار مصرفی ها‬ ‫یکی بود ‪ ،‬رئیس قسمت می دانســت محمود در هیچ یک از مراسم‬ ‫شرکت نمی کند ولی با هاش خوب بود و بازده کاریش را خیلی قبول‬ ‫داشت ‪ ،‬رئیس قسمت ســنش از محمود کمتر بود و تجربه انچنانی‬ ‫نداشت و بیشــتر مواقع از محمود مشــورت می گرفت ‪ .‬ولی در این‬ ‫یکماهه که محمــود برای پــاره ای توضیحات به ابــادان می رفت ‪،‬‬ ‫فاصله اش را از محمود بیشتر کرده بود و کمتر دنبال کار می فرستادش‬ ‫ولی می دید که محمود اصال دلخور نشده و از رئیسش انتظاری ندارد ‪.‬‬ ‫محمود امد توی اطاق و مثل همیشــه بقول همکارانش سالم با حال‬ ‫کرد ‪ .‬جو اطاق غمزده بود و همکارانش با جواب سالمی ارام پاسخش را‬ ‫دادند ‪ .‬در اطاق رئیس هم که اغلب باز بود ‪ ،‬بسته بود ‪ .‬محمود به روی‬ ‫ادامه در شــماره بعد‪.‬‬ ‫خودش نیــاورد و ‪.......................‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫مهر ماه‪1400‬‬ ‫ی و دوم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪29‬‬ صفحه 29 ‫اﺧﺒار‬ ‫تصویربرداری(نجال‪)2‬‬ ‫تصویربــرداری فصــل دوم مجموعــه‬ ‫تلویزیونــی «نجــال» در تهــران ادامــه دارد‪.‬‬ ‫به گزارش مشاور رســانهای پروژه‪ ،‬گروه تولید‬ ‫ســریال مناســبتی «نجال ‪ »2‬به کارگردانی‬ ‫خیراهلل تقیانیپور و تهیهکنندگی سعید سعدی‬ ‫در حال حاضر در لوکیشــنی واقــع در جنوب‬ ‫تهران مشــغول تصویربرداری هستند‪ .‬تا نیمه‬ ‫مهر ماه تولیــد در تهران ادامــه پیدا میکند و‬ ‫پس از ان گروه بــرای ادامــه کار عازم جنوب‬ ‫کشور و ســپس کشــور عراق خواهند شد‪ .‬از‬ ‫میان بازیگران حضور ایــوب اقاخانی در پروژه‬ ‫قطعی شده و قرار است در فواصل کار چندین‬ ‫بازیگر دیگر نیز به سریال اضافه شوند‪ .‬به گفته‬ ‫سعید سعدی‪ ،‬این سریال برای پخش در سال‬ ‫اینده از شــبکه سوم ســیما اماده خواهد شد‪.‬‬ ‫فصل دوم «نجــال» که در ‪ ۳0‬قســمت تولید‬ ‫خواهد شــد‪ ،‬به بازگشــت کاراکترهای قصه‬ ‫از کربال و حوادثی که در این مســیر برایشــان‬ ‫رقم میخــورد میپــردازد‪ .‬حســام منظور‪،‬‬ ‫محیا دهقانی‪ ،‬ملیــکا شــریفینیا‪ ،‬مصطفی‬ ‫ساسانی‪ ،‬سوگل طهماســبی‪ ،‬ایوب اقاخانی‪،‬‬ ‫مرتضــی شــاهکرم‪ ،‬بدرالســادات برنجانی‪،‬‬ ‫محســن پوشــایی و (با هنرمنــدی) هدایت‬ ‫هاشــمی‪ ،‬ســیدمهرداد ضیایــی و ازیتــا‬ ‫حاجیــان بازیگرانی هســتند کــه در فصل‬ ‫جدید این ســریال به ایفای نقش میپردازند‪.‬‬ ‫پایانپیشتولیدپریسان‬ ‫سه بازیگر جدید به فیلم «پریسان» پیوستند‪.‬‬ ‫با اضافه شدن سیاوش چراغیپور‪ ،‬سیدمهدی‬ ‫نریمانی و هامون ســیدی به پروژه «پریسان»‬ ‫به کارگردانی و تهیهکنندگــی کامبیز بابایی‪،‬‬ ‫گروه بازیگران این فیلم تکمیل شد‪ .‬با انتخاب‬ ‫کامل بازیگــران و عوامل پشــت دوربین این‬ ‫فیلم بزودی در تهران مقابــل دوربین خواهد‬ ‫‪30‬‬ ‫شماره سی و دوم‬ ‫مهر ماه ‪1400‬‬ ‫رفت‪.‬فرهاد قائمیان‪ ،‬شــقایق فراهانی‪ ،‬صحرا‬ ‫اسداللهی‪ ،‬مهدی کوشکی‪ ،‬لیندا کیانی‪ ،‬نادیا‬ ‫شادمان و سیاوش طهمورث و (با هنرمندی)‬ ‫ثریا قاســمی‪ ،‬به همراه (هنرمنــد نوجوان)‬ ‫شارمین علیمحمدی‪ ،‬دیگر بازیگرانی هستند‬ ‫کــه حضورشــان در این فیلم قطعی شــده‬ ‫است‪«.‬پریســان» به نویسندگی علی مقدم و‬ ‫کامبیز بابایی با مضمونی اجتماعی به تالش و‬ ‫فداکاریهای کادر درمان و قاچاق دارو توسط‬ ‫مافیای ایــن صنعت که در روزهای شــیوع‬ ‫ویروس کرونا به یکی از معضالت روز جامعه‬ ‫تبدیل شــده‪ ،‬میپردازد‪ .‬دیگــر عوامل این‬ ‫پروژه عبارتند از‪ :‬مشاور فیلمنامه و بازنویسی‬ ‫نهایی‪ :‬زامیاد سعدوندیان‪ ،‬مدیر پروژه‪ :‬سمیه‬ ‫فرجی‪ ،‬مجری طرح‪ :‬رضا بابایی‪ ،‬مدیر تولید‪:‬‬ ‫سیدمهدی نریمانی‪ ،‬برنامهریز‪ :‬سعید غالمی‪،‬‬ ‫مدیر فیلمبرداری‪ :‬مجید گرجیان‪ ،‬صدابردار‪:‬‬ ‫حسین بشاش‪ ،‬طراح گریم‪ :‬محمود دهقانی‪،‬‬ ‫طراح صحنــه‪ :‬داریوش پیرو‪ ،‬طــراح لباس‪:‬‬ ‫گالره دربندی‪ ،‬دستیار اول کارگردان‪ :‬مرضیه‬ ‫زرتشــت‪ ،‬منشــی صحنه‪ :‬رعنا بهرخ‪ ،‬مدیر‬ ‫تدارکات‪ :‬علی جعفری‪ ،‬عکاس‪ :‬سحر رجبیان‪،‬‬ ‫عکاس و فیلمبردار پشــت صحنه‪ :‬ســاحل‬ ‫عبدالهزاده‪ ،‬مدیر امور مالی‪ :‬سهیال مندوزئی‬ ‫و مشــاور رســانهای‪ :‬امیــن اعتمادیمجد‪.‬‬ ‫سید زاده رفت؛ پور احمدی امد‬ ‫طی حکمی ازســوی وزیر فرهنگوارشــاد‬ ‫اســالمی ؛ مجید پور احمدی بعنــوان مدیر‬ ‫عامل صندوق هنر جایگزین ســیدزاده شد‪.‬‬ ‫ضمن تشــکر اززحمــات جناب ســیدزاده‬ ‫وخوشامد گویی به جناب پور احمدی امید‬ ‫اســت همواره درراه خطیری کــه پیش رو‬ ‫دارنددر میان هنرمنــدان فرهنگ وهنرایران‬ ‫زمین موفق وسربلندباشند‪ .‬دراین جا ذکر این‬ ‫نکته بســیار حائز اهمیت است که جناب پور‬ ‫احمدی دررابطه با بیمه تکمیلی هنرمندان‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫درنظر داشته باشند اکثر هنرمندان حوزه فرهنگ و‬ ‫هنرخصوصا پیشکســوتان باالی شصت سال سن‬ ‫دارند و این دوره ایســت که صد درصداین عزیزان‬ ‫مدام نیاز به دکتــر ودارو دارند وکمتر پیش میاید‬ ‫عمل جراحی ســنگین داشته باشــند‪ .‬لذا سقف‬ ‫پرداخت بیمه تکمیلی بــرای ویزیت ودارودرطول‬ ‫سال برای هر نفر‪ ۳50‬هزارتومان بسیار ناچیز است‬ ‫و این رقم برای حداکثر سه بار ویزیت ودارو کفایت‬ ‫میکنــد‪ .‬انتظــار دارد جناب پوراحمدی نســبت‬ ‫به افزایش ایــن رقم تجدید نظر فرمایند‪ .‬انشــااله‬ ‫اکران فیلمهای خارجی‬ ‫محمدرضــا فرجی مدیــرکل نظــارت برعرصه و‬ ‫نمایش فیلم ‪ ،‬دربــاره اکران فیلمهــای خارجی‬ ‫اعــالم نمود‪ :‬شــورای صنفــی نمایش بــه دفاتر‬ ‫پخــش فیلم ســینمایی اجــازداده تــا بصورت‬ ‫محــدود فیلمهــای خارجــی اکــران شــود‪.‬‬ ‫تمدید پروانه ساخت (خط اخر)‬ ‫اصغــر نصیــری کارگــردان وتهیــه کننــده‬ ‫خوشــنام ســینمای ایــران ؛ پیــش تولیــد‬ ‫فیلــم خــط اخــر را اغــاز خواهــد کــرد‪.‬‬ ‫نظرخواهیازاهالیسینما‬ ‫محمد مهدی اســماعیلی وزیر ارشــاداصراردارد‬ ‫برای سروسامان بخشیدن به اوضاع ناهنجارتولید‬ ‫وتوزیع فیلــم؛ ازاهالی ســینما نظرخواهی نماید‪.‬‬ ‫پیشــنهاد میشــود جناب وزیر اطالعات اساسی‬ ‫درخصوص اوضاع ســینما در دهــه ‪ 60‬و ‪ 70‬را‬ ‫کسب و همان سالهای طالیی را به سینما برگرداند‪.‬‬ ‫فعال جناب وزیر به مناســبت روز ملی سینما برای‬ ‫هنرمندان بســته معیشــتی در نظر گرفته است‪.‬‬ صفحه 30 صفحه 31 صفحه 32

آخرین شماره های هفته نامه صدای خاک

هفته نامه صدای خاک ۱۰۸

هفته نامه صدای خاک ۱۰۸

شماره : ۱۰۸
تاریخ : 1402/01/23
هفته نامه صدای خاک 41

هفته نامه صدای خاک 41

شماره : 41
تاریخ : 1400/09/06
هفته نامه صدای خاک 40

هفته نامه صدای خاک 40

شماره : 40
تاریخ : 1400/08/29
هفته نامه صدای خاک 36

هفته نامه صدای خاک 36

شماره : 36
تاریخ : 1400/08/14
هفته نامه صدای خاک 35

هفته نامه صدای خاک 35

شماره : 35
تاریخ : 1400/07/25
هفته نامه صدای خاک 31

هفته نامه صدای خاک 31

شماره : 31
تاریخ : 1400/06/20
ثبت نشریه در مگ لند

شما صاحب نشریه هستید ؟

با عضویت در مگ لند امکانات متنوعی را در اختیار خواهید داشت
ثبت نام ناشر
لطفا کمی صبر کنید !!