هفته نامه صدای خاک شماره 31 - مگ لند

هفته نامه صدای خاک شماره 31

هفته نامه صدای خاک شماره 31

هفته نامه صدای خاک شماره 31

‫ﻣﺎﻫﻨﺎﻣﻪ اﻗﺘﺼﺎدى‪ -‬اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ ﺻﺪاى ﺧﺎک‬ ‫ﺷـﻤـﺎره ﺳﻰ و ﯾﮑﻤﯿﻦ ﺷﻬﺮﯾﻮر ﻣـﺎه‪1400‬‬ ‫ﻗﯿﻤﺖ‪ 30000:‬ﺗﻮﻣﺎن‬ ‫اﻧﭽﻪ در اﯾﻦ ﺷﻤﺎره ﻣﻰﺧﻮاﻧﯿﺪ‪:‬‬ ‫ﯾﮏداﻧﺸﻤﻨﺪاﯾﺮاﻧﻰﻣﻮﻓﻖﺑﻪﮐﺸﻒدرﻣﺎنﮐﺮوﻧﺎﺷﺪ‬ ‫ﺳﺎزﻧﺪﮔﻰﻫﺎىرﺋﯿﺴﻰ‪،‬ﺗﻤﺎﻣﻰﻧﺪارد!‬ ‫ﺟﺪالﭘﺎﯾﺎنﻧﺎﭘﺬﯾﺮﺑﺮﺳﺮذرتﻫﺎىاﻟﻮده‬ ‫ﻣﺸﮑﻞﺳﯿﻨﻤﺎىاﯾﺮاناﻧﻘﺮاضﻧﺴﻞﻋﺎﺷﻘﺎنﺳﯿﻨﻤﺎﺳﺖ‬ ‫اﻃﻠﺲﮐﺴﺐوﮐﺎروﻓﺮﺻﺖﻫﺎىﺳﺮﻣﺎﯾﻪﮔﺬارى‬ ‫درﺑﺨﺶﮐﺸﺎورزىاﺳﺘﺎناﻟﺒﺮز‬ صفحه 1 صفحه 2 ‫به نام او‬ ‫با سالم و احترام به مخاطبان ماهنامه صدای خاک‬ ‫مریم حضرتی‬ ‫مدیر مسئول‬ ‫کرونا‪ ،‬کرونا‪ ،‬کرونا و باز هم کرونا‪ .‬دولت دوازدهم تمام شد و رئیس جمهور جدید هم‬ ‫کار خودش را اغاز کرد اما امان از این کرونای جان ستان بیرحم که خیال تمام شدن‬ ‫ندارد و بس نمی کند تار و مار کردن نسل بشر را‪ .‬در طول یک ماهی که از شما دور بودیم‬ ‫خبرهای غم انگیزی در حوزه بهداشت و سالمت منتشر شد که دل هر ایرانی همنوع‬ ‫و هموطن دوستی را متاثر می کرد‪ .‬خبرهایی که حکایت از میزان ابتال و مرگ و میر‬ ‫باالی هموطنانی میکرد که بر دالیل مختلفی مانند بی احتیاطی و عدم رعایت پروتکل‬ ‫های بهداشتی گرفتار ویروس مرگبار کرونا شده بودند‪ .‬همه ما هم می دانیم که هر‬ ‫کدام از این افراد برای خود خانواده ای داشته اند که بی شک به دلیل وضعیت اسفناک‬ ‫اقتصادی که چند سالی ست مدام بدتر می شود با بیمار شدن و فوت عزیزانشان بر‬ ‫اثر کرونا گرفتار مشکالت وحشتناک اقتصادی شدند‪ .‬در این شماره هیﭻ توضیحی‬ ‫درباره انچه در صفحات مجله منتشر شده نمی دهیم به جای ان از تک تک شما خوبان‬ ‫که همواره یار ما بودید عاجزانه خواهش می کنیم پروتکل ها را جدی بگیرید‪ ،‬تا‬ ‫تعطیلی پیش می اید بار و بندیل سفر نبندید‪ ،‬کودکانتان را بی محابا به کوچه و خیابان‬ ‫نفرستید‪ ،‬رعایت کنید‪ ،‬عزیزان جان‪ ،‬رعایت کنید‪ ،‬کرونا با هیچکس شوخی ندارد‪.‬‬ ‫یکدانشمندایرانیموفقبهکشفدرمانکروناشد‬ ‫سازندگیهایرئیسی‪،‬تمامیندارد!‬ ‫روزی را از انچه در زمین پنهان است ‪ ،‬بجویید‬ ‫جدال پایان ناپذیر بر سر ذرتهای الوده‬ ‫مقدمات طرح اطلس کسب وکارها در استان البرز فراهم شد‬ ‫اجرای طرح مهارت اموزی دانش اموختگان کشاورزی در استان البرز‬ ‫مشکل سینمای ایران انقراض نسل عاشقان سینماست‬ ‫تولدمن امروز نیست‬ ‫دوست دارم زیبایی های جهان را به تصویر بکشم‬ ‫بهترین بابای دنیا‬ ‫به دنبال عشق واقعی‬ ‫‪4‬‬ ‫‪۷‬‬ ‫‪8‬‬ ‫‪9‬‬ ‫‪10‬‬ ‫‪11‬‬ ‫‪1۲‬‬ ‫‪13‬‬ ‫‪14‬‬ ‫‪15‬‬ ‫‪16‬‬ ‫ﺻﺎﺣﺐ اﻣﺘﯿﺎز و ﻣﺪﯾﺮﻣﺴﺌﻮل‪ :‬ﻣﺮﯾﻢ ﺣﻀﺮﺗﻰ‬ ‫ﺳﺮدﺑﯿﺮ‪ :‬ﯾﻮﺳﻒ ﺧﺎﮐﯿﺎن‬ ‫ﺷﻮراى ﺳﯿﺎﺳﺘﮕﺬارى‪ :‬ﻣﺮﯾﻢ ﺣﻀﺮﺗﻰ‪،‬‬ ‫ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﮔﻤﺮﮐﻰ‪ ،‬ﯾﻮﺳﻒ ﺧﺎﮐﯿﺎن‪،‬‬ ‫اﺑﻮاﻟﻔﻀﻞ ﮐﯿﻤﯿﺎﯾﻰ‬ ‫هنر‪،‬هنرمندان و مردم درانتظار‬ ‫برای اموزش هنرم به نسل جوان ارام و قرار ندارم‬ ‫دیگه تکرار نمیشه‬ ‫خواستن توانستن است‬ ‫صیانت‬ ‫سخنی کوتاه با ریاست جمهوری اسالمی ایران‬ ‫»خیریه هنرمندان مهرافرین« بزودی اغاز به کار میکند‬ ‫فیلمی نداریم که بتواند درامد ارزی داشته باشد‬ ‫ماجراهای زبل خان‬ ‫عکاسی دیجیتالی نحوه عکاسی افراد را تغییر داده است‬ ‫قصه مرد و دریا‬ ‫اخبار‬ ‫ﺗﺤﺮﯾﺮﯾﻪ‪ :‬ﻣﻬﻨﺪس ﻋﻠﻰ ورﻣﺮزﯾﺎر‪ ،‬دﮐﺘﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﺟﻮاد اﻣﯿﺮى‪،‬‬ ‫ﻣﻬﻨﺪس ﻣﺒﯿﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮى‪ ،‬ﺳﻤﯿﻪ ﺳﯿﻤﯿﻦ ﻗﺪ‪ ،‬زﻫﺮه ﺣﺎجﺣﯿﺪرى‪ ،‬ﻣﺮﯾﻢ‬ ‫ﻣﺸﻬﺪىرﺿﺎ‪ ،‬ارزو ﻗﺎﺳﻤﻰ‪ ،‬ﻣﺴﻌﻮد رﺣﯿﻤﻰ‪ ،‬ﻣﺠﯿﺪ ﻋﺎﺻﻤﻰ‪،‬ﺳﺎرا‬ ‫ﺻﺎدﻗﻰ‪ ،‬ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﮔﻤﺮﮐﻰ‪ ،‬ﻓﺮﯾﺪه ذاﮐﺮى‪ ،‬ﻧﮕﺎر ﮔﻤﺮﮐﻰ؛ ﻣﺤﻤﺪ‬ ‫اﻣﯿﺪ‪ ،‬ﺷﯿﻮا زﻧﺪى‪،‬وﻟﻰ اﷲ ﻧﯿﺴﺮﯾﺎن‪ ،‬اﮐﺮم ﺟﺪﯾﺪى ﻣﻤﺘﺎز‪ ،‬ﺟﺒﺎ ر اذﯾﻦ‬ ‫و ﺳﯿﺪرﺿﺎ اورﻧﮓ‬ ‫‪1۷‬‬ ‫‪18‬‬ ‫‪۲0‬‬ ‫‪۲1‬‬ ‫‪۲۲‬‬ ‫‪۲3‬‬ ‫‪۲3‬‬ ‫‪۲4‬‬ ‫‪۲6‬‬ ‫‪۲۷‬‬ ‫‪۲8‬‬ ‫‪30‬‬ ‫ﻣﺪﯾﺮ ﻫﻨﺮى‪ :‬نرگس حضرتی‬ ‫ﻣﺪﯾﺮﺑﺎزارﯾﺎﺑﻰ‪ :‬ﻣﺤﺴﻦ ﻣﺮادﭘﻮر‬ ‫ﻟﯿﻼ اﻟﯿﺎﺳﻰ‬ ‫ﭼﺎپ‪ :‬اﯾﺮان ﮐﻬﻦ‬ ‫ﺗﻠﻔﻦ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ‪ 09371952793 :‬ﻓﮑﺲ‪ 88942253‬ﮐﺪﭘﺴﺘﻰ‪1419873495:‬‬ ‫ﻣﺎﻫﻨﺎﻣﻪ اﻗﺘﺼﺎدى‪ -‬اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ ﺻﺪاى ﺧﺎک‬ ‫ﺷﻤﺎره ﺳﻰ و ﯾﮑﻤﯿﻦ ﺷﻬﺮﯾﻮر ﻣﺎه‪1400‬‬ ‫‪S E D A Y E K H A K . I R‬‬ ‫‪_ s e d a y _ k h a k‬‬ ‫ﺻﺪاى ﺧﺎک در ﺗﻠﮕﺮام‬ ‫ﺻﺪاى ﺧﺎک در اﯾﻨﺴﺘﺎﮔﺮام‬ صفحه 3 ‫گفتگو‬ ‫لطفا صدای مرا بشنوید‪...‬‬ ‫یک دانشمند ایرانی موفق به کشف درمان کرونا شد‬ ‫دکتــر میهــن جاوید عضــو هیئت‬ ‫علمی دانشــگاه علوم پزشکی تهران‬ ‫موفق بــه کشــف درمان کرونا شــد‪.‬‬ ‫دکتر میهن جاوید عضــو هیئت علمی‬ ‫دانشگاه علوم پزشــکی تهران با بیان‬ ‫این موضوع که تمام انواع کرونا مثل یک‬ ‫سرماخوردگی قابل درمان و عوارض ان‬ ‫قابل پیشگیریســت عنوان کرد که به‬ ‫کمک پان کرواســتاپ ویروس کرونا در‬ ‫عرض ‪ ۷۲‬ساعت قابل مهار کردن است‪.‬‬ ‫وی تصریح کرد‪ :‬تست های ازمایشگاهی‬ ‫نشان داد افزودن یک دوز از این دارو ب‬ ‫محیط کشت‪ ،‬حدود ‪ ۲۰۰‬برابرلود ویروس‬ ‫را به مدت ‪ ۷۲‬ســاعت کاهش میدهد‪.‬‬ ‫الزم به ذکر است که این داروی ترکیبی‪،‬‬ ‫پتنت امریــکا را دریافت کرده اســت‪.‬‬ ‫این صحبت هــای دکتر میهــن جاوید‬ ‫مدیرعامل شــرکت جاوید دارو درمان و‬ ‫عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی‬ ‫تهران است که با استناد به مدارکی ادعا‬ ‫دارد که با پروتــکل درمانی خود چندین‬ ‫بیمار کرونایــی را درمان کرده اســت‪.‬‬ ‫ســال گذشــته مجله صدای خاک با‬ ‫این دکتر با تجربه و دلســوز گفتگویی‬ ‫کرده بود که بــه بهانه ادعای ایشــان‬ ‫دوباره این گفتگو را بازنشــر می کنیم‪.‬‬ ‫ویروس کرونا در عرض ‪ 72‬ساعت قابل مهار‬ ‫کردن است‪ ،‬با ویروس ناشایست ساالری چه‬ ‫کنیم؟چه کسی مسئول خسارتی است که به‬ ‫جان و مال مردم و اقتصاد کشور در اثر اهمال‬ ‫سهوی یا عمدی برخی مسئولین وارد می شود؟‬ ‫بــا ایشــان در خصــوص اجرایــی شــدن‬ ‫پروتــکل درمانی خــود در بیمارســتان های‬ ‫کرونایــی صحبــت کرده ایم کــه می خوانید‪.‬‬ ‫جراحــی نابهنگامــی کــه اوایل اســفندماه‬ ‫‪ 98‬گریبانگیــرم شــد فرصــت مغتنمــی را‬ ‫در اختیارم گذاشــت کــه بعــد از ترخیص از‬ ‫بیمارســتان‪ ،‬در حد توانم بــه مطالعه ویروس‬ ‫نوظهــور کرونا‪ ،‬جنــس ویــروس‪ ،‬افینیتی یا‬ ‫عالقه مندی ویــروس به المان های ســلولی‪،‬‬ ‫اجزای ســلولی‪ ،‬محل النه گزینی و چگونگی‬ ‫هجوم ویروس به ارگان هــای حیاتی بپردازم‪.‬‬ ‫‪4‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫بعــد از جمــع اوری اطالعات‪ ،‬بــه دنبال‬ ‫فراخــوان صندوق شــکوفایی و نــواوری‬ ‫بــرای ورود شــرکت های دانش بنیــان به‬ ‫میــدان کارزار بــا ویروس کرونــا‪ ،‬به عنوان‬ ‫مدیرعامــل شــرکت جاویــد دارو درمان‬ ‫امادگی خــود را برای پیشــگیری و درمان‬ ‫بیمــاری کرونــا در تاریــخ ‪ 98/12 /15‬به‬ ‫ســتاد زیســت فناوری که به عنوان متولی‬ ‫ســاماندهی به طرح های ارســالی درزمینه‬ ‫کرونا تعیین شــده بــود اعالم نمــوده و در‬ ‫تاریخ ‪ 98/12/19‬عالوه بر اطالعات مربوط‬ ‫بــه داروی ضدعفونی کننــده ضدویروس‪،‬‬ ‫پروتکلــی را بــرای پیشــگیری و درمــان‬ ‫بیماری کرونا به این ســتاد ارســال کردم‪.‬‬ ‫علیرغم اســتقبال اولیــه از طرف ســتاد‬ ‫زیســت فناوری‪ ،‬بعــد از ارســال اطالعات‬ ‫متاســفانه علیرغم پیگیری های مکرر هیچ‬ ‫بازخوردی از ستاد مربوطه دریافت نگردید‪.‬‬ ‫به دنبال اطالع یافتن از فراخوان دانشــگاه‬ ‫علوم پزشــکی تهــران در رابطه بــا کووید‬ ‫‪ ،19‬پروتکل خود را در ســامانه پژوهش یار‬ ‫به اشــکال مختلف وارد و ثبت نمــودم اما‬ ‫همان گونه که تجارب قبلی ام با این سیستم‬ ‫درزمینه درمان نویــن نوروپاتی و زخم های‬ ‫دیابتی نشــان می داد‪ ،‬تاریخ تکرار شــد و‬ ‫طرح پیشگیری‪ -‬درمانی بنده بایگانی شد‪.‬‬ ‫از پای ننشســتم ولــی همه درها بســته و‬ ‫پیش رویــم فقط دیوار بود‪ .‬شــرح تالش ها‬ ‫و دوندگی هایــم در این مقولــه نمی گنجد‪.‬‬ ‫البتــه در خالل ایــن دوندگی هــا پروتکل‬ ‫پیشــنهادی ام را در تاریــخ ‪ 24‬مــارچ‬ ‫‪ 2020‬بــه ثبــت اینترنشــنال رســاندم‪.‬‬ ‫امروز که این مقاله را می نویســم میدانم که‬ ‫من تنها کسی نیســتم که تالش هایش که‬ ‫هیچ گونه جنبــه انتفاعی نداشــته‪ ،‬نادیده‬ ‫گرفته شده‪ .‬گرچه این قصه برای من تکراری‬ ‫شــده ولی امروز بهتر از همیشــه می فهمم‬ ‫که چرا کشــور کانادا و ســایر کشــورهای‬ ‫پیشــرفته پــر از نخبگانی با ملیــت ایرانی‬ ‫اســت‪ .‬این ها نخبگانی هستند که در کشور‬ ‫خودشــان غریب اند وب ناچار به غربت کوچ‬ ‫می کنند تا تلخی غربت در کشور خودشان‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫را در ســایه زندگی در غربت فراموش کنند‪.‬‬ ‫بگذریم‪...‬‬ ‫در زیــر پروتــکل پیشــنهادی از طــرف‬ ‫شــرکت جاویــد دارو درمان امده اســت‪.‬‬ ‫جــا دارد در اینجــا ابتــدا مختصــری به‬ ‫بخــش دارودرمانــی پروتــکل بپردازیم‪.‬‬ ‫کوویــد ‪ 19‬ویروســی نه چنــدان قــوی‬ ‫ولی دارای قدرت تکثیر بســیار باالســت‪.‬‬ ‫انچه جهــان را بــا معضلی بــزرگ روبرو و‬ ‫دچار ســردرگمی کرده است قدرت ویروس‬ ‫نیســت بلکه سرعت شــیوع و قدرت تکثیر‬ ‫زیاد ویروس اســت که قدرت تفکر و مقابله‬ ‫بــا ویــروس را از جهانیان گرفتــه‪ .‬ترس از‬ ‫عــوارض و عواقب طبــی و اقتصــادی این‬ ‫ویــروس دنیا را دچار شــوک کرده اســت‪.‬‬ ‫ویــروس بعــد از ورود بــه بدن به ســرعت‬ ‫تکثیــر یافتــه و از طریــق خون خــود را‬ ‫به مناطــق موردعالقــه خود می رســاند‪.‬‬ ‫مناطــق موردعالقــه ویروس شــامل ریه‪،‬‬ ‫قلب‪ ،‬کلیــه و ارگان هایی اســت که حاوی‬ ‫گیرنده هــای ‪ ACE‬به ویژه ‪ ACE2‬هســتند‪.‬‬ ‫ورود ویــروس بــه ارگان هــای هــدف‬ ‫از طریــق اتصــال ‪ S protein‬هــای‬ ‫ویروس به رســپتورهای ســلولی اســت‪.‬‬ ‫بر اســاس مســتندات علمی گیرنده های‬ ‫‪ ACE‬در کلیه ها‪ ،‬قلب‪ ،‬جــدار عروق‪ ،‬مغز و با‬ ‫تراکم بــاال در اندوتلیوم عروق ریه منتشــر‬ ‫هســتند‪ .‬ویروس پس از اتصال به گیرنده ها‬ ‫و جایگزینی در ارگان هــای هدف که عمدتاً‬ ‫قلب و ریه هســتند به ســرعت سبب فعال‬ صفحه 4 ‫شــدن پروســه التهابی می گردد‪ .‬ســرعت‬ ‫پیشــرفت پروســه التهابــی تعیین کننده‬ ‫پروگنوزیا میــزان وخامت بیماری اســت‪.‬‬ ‫بنابرایــن نکات کلیــدی در مهــار فعالیت‬ ‫ویــروس مشــتمل بــر دو نکتــه اســت‪:‬‬ ‫•پیشــگیری از ورود ویــروس بــه‬ ‫داخــل ســلول و یــا جلوگیــری از اتصال‬ ‫پیش رونده ویــروس به رســپتورهای ‪ACE‬‬ ‫•متوقــف کــردن رونــد التهابــی در بدن‬ ‫بــا تمرکــز بــر مــوارد بــاال‪ ،‬دو داروی‬ ‫ارزان قیمــت و قابل دسترســی‪ ،‬بــرای‬ ‫پیشــگیری و درمان ‪ 19 COVID‬در پروتکل‬ ‫شــرکت جاوید دارو درمان گنجانده شــد‪:‬‬ ‫•اسپیرونوالکتونیاالداکتون‬ ‫•ایبوبروفن از گروه دارویی ‪NSAID‬‬ ‫مکانیسماثراسپیرونوالکتون‬ ‫اسپیرونوالکتون از دو طریق می تواند‬ ‫ویروس را مهار کند‪:‬‬ ‫•اثر کلیــدی برگیرنده هــای ‪ ACE‬و ‪ACE2‬‬ ‫و تشــابه ســاختاری بــا گیرنده هــا دارد‬ ‫کــه تراکم زیــادی در ریــه و قلــب دارند‪.‬‬ ‫•اثــر ضدویــروس اثبات شــده روی انواع‬ ‫ویــروس نظیــر ‪EBV, CMV & KSHV‬‬ ‫دارد و ممکــن اســت اثــر ضدویــروس‬ ‫روی ‪ 19 COVID‬نیــز داشــته باشــد‪.‬‬ ‫اســپیرونوالکتون نه تنهــا اثــرات درمانی‬ ‫دارد بلکــه می تــوان به عنوان پیشــگیری‬ ‫از بروز عــوارض ریــوی ناشــی از ویروس‬ ‫به ویژه در بیمــاران ‪ At risk‬از ان ســود برد‪.‬‬ ‫مکانیسم اثر ‪ NSAID‬ها‪:‬‬ ‫ایبو بروفن از گــروه دارویی ضدالتهاب های‬ ‫غیــر اســتروییدی اســت و بــا کاهــش‬ ‫تولید اینتــر لوکیــن ‪ 6-IL‬و مهــار تولید‬ ‫پروســتاگلندین ‪ PGE2‬باعث مهار پیشرفت‬ ‫پروســه التهابــی می گــردد و از عــوارض‬ ‫مخــرب ‪ 19 COVID‬جلوگیــری می کند‪.‬‬ ‫‪ Adult cold‬و بابونــه بــا اثرات ضــد درد و‬ ‫ضد اضطراب به عنــوان داروهــای کمکی‬ ‫تجویــز می شــوند‪ .‬ضمنــاً بابونــه دارای‬ ‫اثــرات ضدالتهاب شناخته شــده هســت‪.‬‬ ‫اقدامات درمانی در بیماران بســتری در ‪ICU‬‬ ‫نیز در پروتکل پیشنهادی اورده شده است‪.‬‬ ‫بیمــاران در فــاز پیشــرفته دچــار انمی‬ ‫وهیپوالبومینمــی و هیپوولمی هســتند‪.‬‬ ‫افت شــدیدهموگلوبین‪ ،‬افزایــش فریتین‬ ‫ســرم؛ افت البومیــن‪ CRP ،‬بــاال و لکوپنی‬ ‫شدید پروگنوز بد بیماری را نشان می دهد‪.‬‬ ‫تجویز زودرس خون‪ ،‬البومین و اینترا لیپید‬ ‫عالوه بر سایر اقدامات درمانی نگه دارنده به‬ ‫بهبود بیماران کمــک قابل توجهی می کند‪.‬‬ ‫افزایش شدید ‪ D Dimer‬با مرگ ومیر باالیی‬ ‫همراه است‪.‬‬ ‫چگونه از بروز موارد جدید بیماری‬ ‫پیشگیری و از اشغال تخت های ‪ICU‬‬ ‫جلوگیریکنیم؟‬ ‫‪ %80‬افراد جامعه به فرم خفیف و متوســط‬ ‫بیمــاری ‪ COVID19‬مبتــا می شــوند که‬ ‫‪ Self-limited‬یــا خودبه خــود محــدود‬ ‫شــونده اســت‪ %20 .‬باقیمانــده بیماران‬ ‫که به فرم شــدید بیماری مبتال می شــوند‬ ‫درواقع بیمارانی هســتند که استعداد ذاتی‬ ‫برای بروز عوارض داشــته و یا بیماری های‬ ‫زمینــه ای دارنــد که ان هــا را به ســوی‬ ‫عوارض ناشــی از ویروس ســوق می دهد‪.‬‬ ‫غربالگــری و شناســایی این افــراد و اقدام‬ ‫به درمــان دارویــی پیشــگیرانه می تواند‬ ‫از بروز فــرم ناتوان کننده بیمــاری در این‬ ‫افراد جلوگیری کند‪ .‬این افــراد عبارتند از‪:‬‬ ‫•مبتالیان بــه اســم و انــواع بیماری های‬ ‫الرژیــک کــه طیــف ســنی وســیعی از‬ ‫کودک تا افراد مســن را شــامل می شوند‪.‬‬ ‫•بیمــاران چــاق بــا ‪ BMI‬بــاالی ‪35‬‬ ‫•مبتالیان به فشارخون‬ ‫•مبتالیان به دیابت‬ ‫•بیمــاران دچــار نقــص ایمنــی بــه هر‬ ‫علــت نظیــر شــیمی درمانی‪ ،‬بیمــاران‬ ‫پیونــدی‪ ،‬بیمــاران دیالیــزی و‪...‬‬ ‫مصرف روزانه ‪ 50mg-25‬اسپیرونوالکتون‬ ‫برحســب میزان پرخطــر بــودن بیماران‬ ‫می توانــد از بــروز عــوارض شــدید قلبی‬ ‫ریــوی و نتیجتــاً از مرگ ومیــر کنــد‪.‬‬ ‫فقط بیمــاران بــا بیماری های پیشــرفته‬ ‫کلیوی در صورت تجویز اســپیرونوالکتون‬ ‫بایــد از نزدیــک زیــر نظر پزشــک معالج‬ ‫بوده و تحــت کنترل دقیــق الکترولیت ها‬ ‫بخصــوص پتاســیم ســرم باشــند‪.‬‬ ‫اســپیرونوالکتون یــک داروی مهارکننده‬ ‫الدوسترون اســت با اثر بر روی گیرنده های‬ ‫‪ ACE‬و مصرف پیشگیرانه دارو سبب می شود‬ ‫ویروس در بدو ورود به بدن بــا این دارو باند‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شده و قدرت تکثیر ان به سرعت مهارشده و‬ ‫بدن فرصت کافی برای تولید انتی بادی علیه‬ ‫ویروس پیدا کند و درنتیجه عالئم بیماری به‬ ‫فرم خفیف تا متوسط در بدن تظاهر می کند‪.‬‬ ‫الزم به ذکر اســت که این دارو امــروزه در‬ ‫درمــان فشــارخون‪ ،‬ادم ناشــی از بیماری‬ ‫احتقانی قلب‪ ،‬اســیت و ‪ ...‬تجویز می شود‪.‬‬ ‫ضمنــاً ایــن دارو امــروزه به صــورت‬ ‫‪ off-label‬در مــواردی نظیــر اکنــه و‬ ‫بیماری های پوســتی نیز مصرف می شود‪.‬‬ ‫از طرفــی مصــرف روزانــه دمنــوش یــا‬ ‫فراورده هــای بابونــه به تخفیــف عالئم به‬ ‫طرز قابل توجهــی کمک می کنــد‪ .‬بابونه‬ ‫گیاهی اســت بــا اثــرات شناخته شــده‬ ‫ضدالتهابــی‪ ،‬ضــد درد‪ ،‬ارام بخشــی‬ ‫و همچنیــن اثــرات ضدویــروس‪.‬‬ ‫پروتــکل پیشــگیری و درمــان بیمــاری‬ ‫کرونا ارائه شــده به ســتاد زیســت فناوری‬ ‫و ارسال شــده بــه ســامانه پژوهش یــار‬ ‫دانشــگاه علــوم پزشــکی تهــران‬ ‫هــدف‪ :‬مهــار گســترش بیمــاری‬ ‫روش رســیدن به هدف‪ :‬پیشــگیری یعنی‬ ‫پاک ســازی مناطــق الــوده (ضدعفونی)‬ ‫مراحــل انجــام طرح‪-1:‬اولویت بنــدی و‬ ‫پاک ســازی مناطــق الــوده ای کــه باید‬ ‫به طــور اگرســیو ضدعفونــی شــوند‪.‬‬ ‫•درمــان بیمــاران قبــل از وخیم شــدن‬ ‫وضعیــت بالینــی (اقدامــات درمانــی‬ ‫پیشگیرانه به محض شــروع عالئم بیماری)‬ ‫برای رســیدن به هدف یعنی مهار گسترش‬ ‫بیماری دو پروتــکل پیشــنهاد می گردد‪:‬‬ ‫•پروتکل پیشگیری از گسترش بیماری‬ ‫•پروتکلدرمان‬ ‫با توجه بــه اینکــه در حال حاضــر منابع‬ ‫‪ source‬انتشــار بیماری مراکــز درمانی ای‬ ‫هســتند که پذیرای بیماران مبتالبه کرونا‬ ‫هســتند و تجمع بیمــاران و همراهان انان‬ ‫در ایــن مراکــز بــا ورود ویروس بــه بدن‬ ‫همراهــان و انتشــار ان به خــارج از مراکز‬ ‫درمانی همراه اســت ضدعفونی اگرســیو‪،‬‬ ‫مداوم و نقطه به نقطه مراکــز درمانی به ویژه‬ ‫‪ ICU‬هــا تارگت اصلــی برای پیشــگیری‬ ‫از شــیوع موارد کشــنده بیماری اســت‪.‬‬ ‫مراکــز درمانی به ویــژه ‪ ICU‬هــا به عنوان‬ ‫محیــط کشــت ویــروس و پرســنل‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪5‬‬ صفحه 5 ‫گفتگو‬ ‫این مراکز ناقلیــن مقاوم ترین ســوش هــای ویروس عمــل می کنند‪.‬‬ ‫شــاهد ایــن قضیــه ابتــا تعــداد زیــادی از پرســنل‬ ‫درمانــی بــه ســوش هــای مقــاوم ویــروس هســت‪.‬‬ ‫باوجــود اســتفاده از لباس هــای مخصــوص و ماســک و عینــک‬ ‫همچنــان ابتــا بــه ویــروس کرونــا در کادر درمــان باالســت‪.‬‬ ‫بنابرایــن مهم تریــن اولویــت پاک ســازی و ضدعفونــی مراکــز‬ ‫درمانی به ویــژه ‪ ICU‬هــا به عنــوان محیط کشــت ویروس و پرســنل‬ ‫ایــن مراکــز ناقلیــن مقاوم تریــن ســوش هــای ویــروس هســتند‬ ‫روش اجرای پروتکل پیشگیری از گسترش بیماری از ‪Source‬‬ ‫بیمارستانی‪:‬‬ ‫ویروس در کف زمیــن و در فضای مراکــز درمانی به وفور وجــود دارد و‬ ‫از طریق کفــش و لباس پرســنل و بیماران و همراهان منتقل می شــود‪.‬‬ ‫ویروس سنگین اســت و روی کف و سطوح رســوب کرده و رشد می کند‪.‬‬ ‫•باید در کلیه ورودی ها و خروجی های درمانگاه ها و بیمارستان ها‬ ‫حوضچه های مواد ضدعفونی (ترجیحاًضدعفونی کننده های انتی ویرال)‬ ‫تعبیهشود‪.‬‬ ‫•فضــای درمانگاه هــا‪ ،‬بیمارســتان ها‪ ،‬اتاق هــای عمــل و به ویــژه‬ ‫‪ ICU‬بایــد مرتبــاً بــا ازن با اشــعه اولتــرا ویولــه ضدعفونی شــوند‪ .‬با‬ ‫توجــه بــه محدودیــت و گرانــی دســتگاه های ضدعفونــی مبتنــی‬ ‫بــر‪ ،‬ازن‪ ،‬اشــعه چراغ هــای اولترا ویولــه بهتریــن الترناتیو هســتند‪.‬‬ ‫• یــک اتاق مجهــز به سیســتم اولتــرا ویولــه و حوضچه هــای حاوی‬ ‫ماده ضدعفونــی در ورودی اتــاق مذکور‪ ،‬در هــر ‪ ICU‬تعبیه شــود که‬ ‫پرســنل در پایان هــر شــیفت لباس ها‪ ،‬ماســک ها و دســتکش های‬ ‫خود را در انجــا در معرض پــراغ اولتراویولــه رها کرده و خارج شــوند‪.‬‬ ‫•کلیــه لباس هــا‪ ،‬ماســک ها و دســتکش ها به وســیله‬ ‫اشــعه اولتــرا ویولــه قابــل ضدعفونــی هســتند‪.‬‬ ‫•اشــعه اولتــرا ویوله (همانند خورشــید) دشــمن ویروس کروناســت‪.‬‬ ‫•برای هر چــه محدودتر کــردن بیمــاران ســرپایی و همراهــان انان‬ ‫(که اغلــب ناقل ویروس هســتند) از تردد اضافی در شــهر‪ ،‬الزم اســت‬ ‫داروهــا و اقالم تجویزی بــه بیماران ســرپایی ازجمله مــواد ضدعفونی‬ ‫دســت و صــورت در داروخانــه بیمارســتان های معین تمرکــز یابد‪.‬‬ ‫پروتکل درمان بیماران سرپایی مراجعه کننده به مراکز درمانی که‬ ‫نیاز به بستری ندارند‪:‬‬ ‫•تجویــز اســپری ضدعفونی کننــده بینــی و محلــول دهــان‬ ‫شــویه انتــی ویــرال (در صــورت در دســترس بــودن)‬ ‫•تجویــز تنتــور بابونــه یــا عصــاره ‪ Extract‬بابونــه‬ ‫‪ 20-10‬قطــره (در یــک لیــوان اب) نوشــیده شــود‪.‬‬ ‫•در صورت ســرفه حتــی خفیف شــربت زوفا یــک قاشــق غذاخوری‬ ‫هــر ‪ 8‬ســاعت بــرای بزرگ ســاالن و مرباخــوری بــرای اطفــال‬ ‫•قــرص ایبوبروفــن ‪ mg 400‬هــر ‪ 8‬ســاعت کــه در صورت شــدت‬ ‫بیمــاری تــا ‪ 800‬میلی گــرم هــر ‪ 8‬ســاعت قابل افزایــش اســت‪.‬‬ ‫•‪ Adult cold‬هــر ‪ 8‬ســاعت ‪ 2-1‬عــدد بــر اســاس وخامــت بیماری‬ ‫•قــرص ‪ mg 25 Spironolactone‬هــر ‪ 12‬ســاعت کــه در صــورت‬ ‫وخامــت بیمــاری تــا ‪ 50mg‬هــر ‪ 12‬ســاعت قابل افزایــش اســت‪.‬‬ ‫•قــرص ‪ 5mg Chlordiazepoxide‬هر ‪ 12‬ســاعت که تــا ‪ 10mg-5‬هر‬ ‫‪ 8‬ســاعت بر اســاس وخامت حال عمومی بیمــار قابل افزایش اســت‪.‬‬ ‫‪6‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫در بیماران بستری در ‪ICU‬‬ ‫در بیمــاران بســتری در ‪ ICU‬کــه نیــاز بــه تهویــه مکانیکــی‬ ‫ندارنــد همیــن پروتــکل دارویــی اجــرا می شــود‪.‬‬ ‫عــاوه بــر پروتــکل دارویــی فــوق استنشــاق تنتــور ‪ %1‬بابونــه‬ ‫بــا نبوالیزرنیزبــه درمــان کمــک می کنــد‪ .‬در صــورت وخامــت‬ ‫وضــع بیمــار می تــوان از فــرم تزریقــی ‪ Ibuprofen‬اســتفاده کــرد‪.‬‬ ‫در بیماران با درگیری شدید ریوی که تحت ساپورت تنفسی هستند‪:‬‬ ‫توصیه می شود به موارد فوق یعنی‬ ‫ تجویــز پروتــکل دارویــی توصیه شــده به صــورت گاواژ از طریــق‬‫ســوند معــده و یــا در صــورت دسترســی فــرم تزریقــی داروهــا‪.‬‬ ‫ تجویــز زودرس پکدســل‪ .‬درصورتی کــه ‪ Hg‬هموگلوبیــن کمتــر از‬‫‪ 12‬میلی گــرم در دســی لیتر باشــد هموگلوبیــن باید بــا تجویز پکد ســل‬ ‫حداقل بــه ‪ 12‬میلی گرم در دســی لیتر رســانده شــود که این عــدد حداقل‬ ‫مقــدار الزم ‪ Hg‬بــرای برقــراری اکسیژناســیون کافی خون شــریانی اســت‪.‬‬ ‫ تجویز زودرس البومین یا اسیدهای امینه (امینوفیوژن) پرنترال ‪ parenteral‬با‬‫همان دوز استاندارد در ‪ ARDS‬و ‪Systemic inflammatory response syndrome‬‬ ‫ تجویــز زودرس اینترالیپیــد پرنتــرال ‪ parenteral‬بــا همان دوز اســتاندارد‬‫در ‪ ARDS‬و ‪.Systemic inflammatory response syndrome‬‬ ‫ تجوی ز ‪ IVIG‬بر اساس دوز استاندارد ایمنوگلوبولین تراپی در بیماران �‪immuno‬‬‫‪.deficient‬‬ ‫‪:References‬‬ ‫‪Her� ,Krüger N4 ,Schroeder S3 ,Kleine-Weber H2 ,Hoffmann M1 -1‬‬ ‫‪,Nitsche A9 ,Wu NH8 ,Herrler G8 ,Schiergens TS7 ,Erichsen S6 ,rler T5‬‬ ‫‪Cell Entry De� 2-SARS-CoV .Pöhlmann S11 ,Drosten C3 ,Müller MA100‬‬ ‫‪and Is Blocked by a Clinically Proven and TMPRSS2 pends on ACE2‬‬ ‫‪3614–3609 ,13 .no ,113 .vol ;2016 ,29 Protease Inhibitor. PNAS, March‬‬ ‫‪Langleben D, Khoury J, Schlesinger RD, Draga� ,Orfanos SE1 -2‬‬ ‫�‪takis L, Roussos C, Ryan JW, Catravas JD. Pulmonary capil‬‬ ‫‪lary endothelium-bound angiotensin-converting enzyme‬‬ ‫‪.9-1593:)12(99;30 Mar 1999 .activity in humans.Circulation‬‬ ‫‪Andrew M. Allen, Jialong Zhuo, Frederick A.O. Mendelsohn. Local� - -3‬‬ ‫‪receptors. American Journal ization and function of angiotensin AT1‬‬ ‫‪38S–31S Pages ,Issue S1 ,13 Volume 2000 of Hypertension, January‬‬ ‫‪Faiez Zannad, MD, PhD. Angiotensin-converting enzyme in� - -4‬‬ ‫�‪hibitor and spironolactone combination therapy, New objec‬‬ ‫‪tives in congestive heart failure treatment. The american journal‬‬ ‫‪1993 ,21 January ,A39-PA34 ,3 ISSUE ,71 of cardiology. Volume‬‬ ‫‪Dinesh Vermaa, Jacob Thompsona, and Sankar Swa� -5‬‬ ‫‪minathana.‬‬ ‫‪Spironolactone‬‬ ‫‪blocks‬‬ ‫‪Epstein–Barr‬‬ ‫�‪vi‬‬ ‫�‪rus production by inhibiting EBV SM protein func‬‬ ‫‪3614-3609:)13(29,113 March 2016 tion. Proc Nati Acad Sci‬‬ ‫‪Yoshiko‬‬ ‫‪Kanemoto,‬‬ ‫‪Hirokazu‬‬ ‫‪Tanaka,‬‬ ‫‪Koji‬‬ ‫‪Tana�-6‬‬ ‫�‪ka, Koji Imamura, Fusae Maruyama, Izumi Tsuboi, OL. Ef‬‬ ‫‪production. Japa� 6-fects of NSAIDs on interleukinn‬‬ ‫‪139 MARCH1998 2.NO 18 ;nese Journal of Inflamation‬‬ ‫‪-7‬‬ ‫‪preparations,‬‬ ‫�‪Medical‬‬ ‫‪and‬‬ ‫‪Chamomile.‬‬ ‫‪effects‬‬ ‫‪of‬‬ ‫‪Benefits‬‬ ‫‪side‬‬ ‫‪benefits,‬‬ ‫‪Chamomile:‬‬ ‫‪The‬‬ ‫‪Richard‬‬ ‫‪Health‬‬ ‫‪reviewed by Cathy Wong, Updated on July‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫‪N.‬‬ ‫‪2019 ,17 ly‬‬ صفحه 6 ‫سازندگی هایرئیسی‪،‬تمامیندارد!‬ ‫نوشته‪:‬غالمرضاگمرکی‬ ‫با اتش سوزیهای مجدد جنگلهای (زاگرس) مشخص شد‬ ‫عامالن اصلی این فجایع غیر انســانی کسانی هستند که‬ ‫تحت هیچ شرایطی دلبستگی و وابستگی به این مملکت‬ ‫ندارند! در شــماره های قبل نوشــتیم عده ای مسئول بی‬ ‫مسئولیت ‪ ،‬هدفی جز تخریب این جنگلها و هموار کردن‬ ‫زمین برای ســاخت و ســاز و ویالهای انچنانی نداشته و‬ ‫ندارند‪ ،‬چرا که با این طرفند زشــت و غیر انسانی‪ ،‬می توان‬ ‫صاحب زمین و ســپس ویال و مال و منال شان بدون اینکه‬ ‫اب از اب تکان بخورد‪ .‬دیشــب وقتی شعله های سرکش‬ ‫اتش را از میان انبوه درختان ســربفلک کشیده جنگلهای‬ ‫(زاگــرس)را از تلویزیون مــی دیدم ناخوداگاه اشــک از‬ ‫چشمانم ســرازیر شــد که چرا رحم و مروت و انسانیت؛‬ ‫چهل سال عین بختک روی مردم افتاده است! چرا بخاطر‬ ‫مال اندوزی و ثروت‪ ،‬به ایندگان توجهی نمی شــود؟! مگر‬ ‫نه اینکه نســل فردای این مملکت وظیفه دارد انطور که‬ ‫گذشــتگان تالش و اباد کردند‪ ،‬اینان نیز پاجای پای انان‬ ‫گذاشــته ‪ ،‬ایرانی ابادتر بسازند‪.‬چه دســتهایی روی کار‬ ‫امدند و مصیبت را در این مملکــت به ارمغان اوردند؟! چه‬ ‫کسانی با این ملت و مملکت سرستیز دارند که هرگز اجازه‬ ‫نمیدهند حتی خاک این مملکت در ارامش باشد چه رسد‬ ‫به ملت ان! ایا اینان که دم از ایرانــی اباد میزنند کجایند‬ ‫که تــوان و قدرت جلوگیــری از این نحو بیــن را ندارند‪...‬‬ ‫بیائید بخاطر رضای خدا دست از این خرابکاریها که از نظر‬ ‫بیگانگان مملکت را بدون صاحب نشــان میدهد برداریم و‬ ‫ایرانی سرسبز و اباد و با نشــاط داشته باشیم‪ .‬شک ندارم با‬ ‫امدن رئیســی بعنوان رئیس جمهور‪ ،‬نوک نیزه ها بسمت‬ ‫اوســت که بعد از ‪ 8‬ســال انطور که میگویــد؛ قصد دارد‬ ‫ویرانه ای بنام ایران را که تحویل گرفته اســت‪ ،‬اباد نماید‬ ‫ناگفته پیداست در چنین شرایطی اگر نیت رئیس جمهور‬ ‫ایران باشد‪ ،‬خداوند بزرگ هرگز اورا تنها نخواهد گذاشت‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪7‬‬ صفحه 7 ‫گفتگو‬ ‫روزی را از انچه در زمین پنهان است ‪ ،‬بجویید‬ ‫اکرم جدیدی‬ ‫کشــاورزی‪ ،‬مهمترین و ضــروری ترین راه‬ ‫برای بقای زندگی بشــریت اســت زندگی‬ ‫تمام موجودات روی زمین اعم از انســان ها‪،‬‬ ‫حیوانات و پرنده ها به گیاهان کاشــته و درو‬ ‫شده بستگی دارد‪ .‬امروزه صنعت کشاورزی‬ ‫در پیشــرفت اوضاع اقتصادی کشور بسیار‬ ‫حائز اهمیت اســت به همین دلیل یکی از‬ ‫شــاخص های اســتقالل و خودکفایی یک‬ ‫کشور رشــد صنعت کشــاورزی است‪ .‬دین‬ ‫مبین اسالم کشاورزان را انسان هایی تعریف‬ ‫می نماید که بــرای درامــد روزی حالل‪،‬‬ ‫تولید وعرضــه منابع خوراکی برای کشــور‬ ‫تالش می کنند‪ .‬این تالش های کشــاورزان‬ ‫نزد خدا بســیار حائز اهمیت اســت و اجر‬ ‫بزرگی نزد خدا دارد‪ .‬از انجایی که کشاورزی‬ ‫برای بقای انســان ها ضروری و همچنین در‬ ‫دین اسالم بســیار یاد شده اســت‪ ،‬خداوند‬ ‫خــود را در قران کشــاورز یاد کرده اســت‬ ‫با ما همراه باشــید تــا حرف هــا و تجارب‬ ‫اقــای حســن زاده را بشــنویم‪ .‬مــن ‪56‬‬ ‫ســال دارم و از کودکــی کشــاورز بــودم‬ ‫شــرایط ان زمان( دوران شــاه) بــه گونه‬ ‫ای نبود کــه بتوانم به تحصیــل ادامه دهم‬ ‫و تنها تــا گرفتــن ســیکل درس خواندم‬ ‫ده هکتارزمین کشــاورزی کشــت گندم‪،‬‬ ‫جو و عــدس دارم کــه غالبا با کشــت دیم‬ ‫و مقــدار کمی هم کشــت ابیاری اســت‬ ‫البتــه در کنار ایــن زمین کشــاورزی باغ‬ ‫ســیبی هم با ‪ 300‬اصله درخت داشتم که‬ ‫بیشــتر رزق مردم بود تا در امد ما زیرا این‬ ‫منطقه محل گذر گردشــگران بــود و انها‬ ‫بدون اجازه وارد باغ می شــدند متاســفانه‬ ‫با گذشــت زمــان این بــاغ از بیــن رفت‬ ‫من به همراه خانواده ام ‪ 8‬ســال است که از‬ ‫تهران به اردبیل مهاجــرت کردیم در مدتی‬ ‫که در تهران بودم پدرم زمین های کشاورزی ‬ ‫ام را کشــت می کرد به مرور زمان از حجم‬ ‫تولید محصوالت کشــاورزیمان کاسته شد‬ ‫و مثال عدســی را کــه تا یک دهه گذشــته‬ ‫صد تا صد کیلــو عدس جمع مــی کردیم‬ ‫امســال حدود ‪ 2500‬کیلو برداشــت شد‬ ‫‪8‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫این جا معموال هر کســی که عــدس بکارد‬ ‫باید ســریع ان را جمع کند زیــرا اگر جمع‬ ‫نکند از بین می رود یعنی زمانی که ســاقه‬ ‫ها خشــک شــود ان را بکنیم عدس ها می‬ ‫ریزد و بایــد هنگام کندن هنوز نم داشــته‬ ‫باشــد جو و گندم هم به این صورت اســت‬ ‫پنج هکتاری از زمین های زیر کشت مختص‬ ‫کاشــت گندم و جو اســت اما با مشکالتی‬ ‫که بــرای برداشــت داریم از جمله ســهم‬ ‫کمباینی ها برای مــن تنها‪10‬گونی از این‬ ‫محصوالت باقی می ماند چــون زیرا افرادی‬ ‫که ماشــین کمباین دارند پول نمی گیرند‬ ‫و معامله پایاپای انجام می شــود‪ .‬متاسفانه‬ ‫دولت نیز از بخش کشاورزی حمایت موثری‬ ‫ندارد به عنوان مثال بــرای خرید تراکتور و‬ ‫کمباین به کشاورز تســهیالت می دهد اما‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫وقتی سود این تسهیالت را محاسبه می کنیم‬ ‫سرسام اور است و کشــاورز را به دام می اندازد‬ ‫ده ســال پیش تراکتور ده میلیون بود که می‬ ‫خواستم تهیه کنم اما برای پیش فاکتور باید‪16‬‬ ‫میلیون پرداخت می کردم اگرچه نیاز کشاورزی‬ ‫داشتن تراکتور است اما نه خرید ان با این سود‬ ‫تسهیالت معقول است و نه استفاده از تراکتور‬ ‫دیگری سودی برای کشــاورز باقی می گذارد‬ ‫با شــرایط ســختی مانند تغییرات شرایط اب‬ ‫و هوایــی‪ ،‬نبود حمایــت هــای الزم در تهیه‬ ‫ابزار و اداوات کشــاورزی‪ ،‬عــدم حمایت مالی‬ ‫از طرف دولت که بر صنعت کشــاورزی ایران‬ ‫حاکم اســت به ســختی می توان کشاورزی‬ ‫را در کشــور سر پا نگهداشــت و اگر به سرعت‬ ‫فکری برای مدیریت رفع مشکالت کشاورزان‬ ‫و باغداران نشــود بزودی ایــن صنعت حیاتی‬ ‫در ایــران بــه نابودی صــد در صد می رســد‬ صفحه 8 ‫جدال پایان ناپذیر بر سر ذرت های الوده‬ ‫در حالی که کمتر از یک ماه پیش رئیس سازمان ملی استاندارد‬ ‫به ایســنا گفته بود که احتماالً با تمهیدات چیده شــده مابقی‬ ‫ذرت هــای الوده از کشــور خارج خواهد شــد‪ ،‬اخیــرا نماینده‬ ‫اراک در مجلس شــورای اســامی بحث ورود ایــن محموله به‬ ‫چرخه مصــرف دام و طیــور را مطــرح کرده؛ موضوعــی که از‬ ‫سوی سازمان ملس استاندارد تکذیب شــد و از این نماینده نیز‬ ‫خواســته شــده مســتندات خود را برای رســیدگی ارائه کند‪.‬‬ ‫در روزهای اخیــر مطلبی در فضای توییتــر و برخی پایگاه های‬ ‫اینترنتی به نقل از محمد حسن اصفری‪ ،‬نماینده مجلس شورای‬ ‫اسالمی منتشر شده که گفته ســازمان ملی استاندارد قصد دارد‬ ‫با فشار و البی‪ ،‬ذرت ها و کنجاله های فاســد شده ای را که از سال‬ ‫‪ ۹۷‬در بندر دپو شــده و در گزارش ها و ازمایش های قبلی همین‬ ‫ســازمان تایید نشده اســت را با وارد کردن ســم افالتوکسین‬ ‫و ازمایشــات جدیــد وارد چرخــه مصــرف دام و طیــور کند‪.‬‬ ‫اما وحید مرندی مقدم‪ ،‬معــاون ارزیابی کیفیت ســازمان ملی‬ ‫اســتاندارد ایران از دغدغه ایشــان نســبت به ســامتی مردم‬ ‫قدردانــی کــرد و در واکنش به ایــن اظهارات تصریــح کرد‪ :‬با‬ ‫تکذیب مطالب عنوان شــده به اســتحضار ملت شــریف ایران‬ ‫می رساند با تمهیدات اتخاذ شــده در ســازمان ملی استاندارد‬ ‫ایران تاکنون هیچ ذرت و کنجاله الوده ای وارد کشــور نشــده و‬ ‫این ســازمان همیشــه خود را متعهد به حفظ ایمنی و سالمت‬ ‫مردم می داند و به عنوان یک ســازمان حاکمیتی مقید به رعایت‬ ‫اســتانداردهای اجبــاری به ویژه درمــورد مواد غذایی اســت‪.‬‬ ‫وی افزود‪ :‬این نماینده اگر مستنداتی درباره اظهاراتش دارد‬ ‫میتواند به این سازمان ارائه کند تا بررسی و پیگیری الزم انجام‬ ‫شود‪.‬‬ ‫این اظهــارات در حالــی مطرح می شــود که کمتــر از یک ماه‬ ‫پیش غالمرضــا شــریعتی‪ ،‬رئیس ســازمان ملی اســتاندارد‬ ‫به ایســنا گفته بــود که احتمــاالً بــا تمهیدات چیده شــده‬ ‫مابقی ذرت هــای الوده از کشــور خــارج خواهد شــد و دیگر‬ ‫چیزی بــه عنــوان ذرت الــوده در کشــور نخواهیم داشــت‪.‬‬ ‫باز هم ادعا و تکذیب!‬ ‫اما مشــخص نیســت کــه چــرا دوباره بحــث ترخیــص این‬ ‫محموله و ادعــا و تکذیب ها در این رابطه مطرح شــده اســت‪.‬‬ ‫وضعیت مشــابهی هم در سال گذشــته وجود داشــت و اصال‬ ‫وضعیت امحا یا مرجــوع کردن ایــن محموله هــا زمانی برای‬ ‫افکار عمومی اهمیت پیدا کرد که ابان ماه ســال گذشــته نائب‬ ‫رئیس کمیســیون اصل ‪ ۹۰‬مجلس شــورای اســامی ‪ -‬در یک‬ ‫برنامــه تلویزیونی گفت کــه مجموعــا ‪ ۵۰۰‬هزار تــن ذرت در‬ ‫استان خوزستان وجود داشــته که از این مقدار‪ ۳۵۰ ،‬هزار تن که‬ ‫استاندارد ان از ســوی وزارت بهداشت و ســازمان ملی استاندارد‬ ‫تایید شده به کشــور وارد شــده‪ ،‬اما ‪ ۱۴۰‬هزار تن از این محموله‬ ‫طبق ازمایش های انجام شــده الوده به سم افالتوکسین هستند‬ ‫که هنوز در انبار نگهداری می شــود‪ .‬اما ســازمان ملی استاندارد‬ ‫ایران‪ ،‬گمرک و وزارت کشــاورزی در بیانیه مشترکی اعالم کردند‬ ‫که کیفیت و ســامت ‪ ۳۵۰‬هزار تن ذرت‪ ،‬قبل از ورود به کشور از‬ ‫سوی سه مرجع نظارتی یعنی سازمان ملی استاندارد ایران‪ ،‬وزارت‬ ‫بهداشت‪ ،‬درمان و اموزش پزشکی و ســازمان دامپزشکی پایش و‬ ‫تایید شده و سپس مجوزهای الزم برای ترخیص صادر شده است‪.‬‬ ‫ماجرای ذرت های الوده چه بود؟‬ ‫ماجرای این ذرت ها مربوط به سال ‪ ۱۳۹۵‬است که حدود ‪ ۱۲۰‬هزار‬ ‫تن ذرت وارد بندر امام (ره) شــد و با انجــام ازمایش های متعدد از‬ ‫سوی سازمان ملی استاندارد‪ ،‬وجود ســم افالتوکسین باال در این‬ ‫محموله اثبات شــد و گواهی انطباق برای این محموله صادر نشد‪.‬‬ ‫در نهایت سال گذشــته نیره پیروزبخت رئیس سابق سازمان ملی‬ ‫اســتاندارد‪ ،‬اعالم کرد که رئیس جمهوری دســتور توقف واردات‬ ‫ذرت های الوده به کشور و برخورد قضایی با متخلفان را صادر کرده و‬ ‫تکلیف کرده است که اگر این محموله مرجوع نشود‪ ،‬باید امحا شود‪.‬‬ ‫ســال گذشــته گمانــه زنی هایــی دربــاره تبدیــل ذرت هــا‬ ‫بــه الــکل نیــز مطــرح شــد کــه بــه ســرانجام نرســید‪.‬‬ ‫دو سال پیش نیز سازمان اموال تملیکی اعالم کرد پیش بینی کرده‬ ‫بود که با فروش این ذرت ها به کشــورهای غیرهمسایه که امکان‬ ‫برگشــت این محموله به ایران کامال منتفی باشــد‪ ،‬حداقل نصف‬ ‫ارز خارج شــده برای خرید این محموله ها بار دیگر وارد ایران شود‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪9‬‬ صفحه 9 ‫مقاله‬ ‫رییس سازمان جهاد کشاورزی استان البرز‪:‬‬ ‫مقدمات طرح اطلس کسب وکارها و فرصت های سرمایه‬ ‫گذاری در بخش کشاورزی استان البرز فراهم شد‬ ‫دکتر عبداهلل مخبر دزفولی رییس ســازمان جهادکشــاورزی‬ ‫اســتان البرز در گفتگو بــا ماهنامه صدای خاک اظهــار کرد ‪:‬‬ ‫کشــاورزی یکی از مهمترین بخشــهای اقتصادی استان البرز‬ ‫اســت‪ .‬این اســتان به دلیل وجود نیروی انســانی متخصص و‬ ‫توانمند‪ ،‬میزبانی از مراکــز متعدد علمی‪ ،‬اموزشــی و اجرایی‬ ‫کشــاورزی‪ ،‬نزدیکی به بازار پایتخت و همچنین دسترســی به‬ ‫محور مواصالت اصلی کشــور از ظرفیتهای باالیی برای توسعه‬ ‫کسب و کارهای کشــاورزی برخوردار اســت‪ .‬از طرفی تاکنون‬ ‫رشد و توسعه بخش قابل توجهی از کسب و کارهای کشاورزی‬ ‫اســتان مطابق با ظرفیتها و اولویتهای هر منطقــه نبوده و در‬ ‫برخی از نقاط کســب و کارهایی مستقر شــده اند که براساس‬ ‫ویژگی‪-‬های طبیعی و اقتصادی اســتان توجیه پذیر نیستند‪.‬‬ ‫وی افــزود‪ :‬تاکنــون نقشــه راهی برای ســرمایه گــذاری در‬ ‫بخش کشــاورزی اســتان البرز تدویــن و عملیاتی نشــده و‬ ‫هر کســی هر جــا و در هــر زمینه ای کــه تشــخیص داده و‬ ‫عالقمند بوده ســرمایه گــذاری کــرده و بعضا ضــرر و زیان‬ ‫های فراوانی متحمل شــده انــد‪ .‬این موضوع بطــور خودکار‬ ‫موجب گریز ســرمایه از بخش کشــاورزی اســتان شده است‪.‬‬ ‫‪10‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫این مسئول در ادامه اشــاره کردند‪ :‬به شدت معتقدم که بخش‬ ‫کشــاورزی و کســب وکارهای مســتقر در ان از نظر سطح و‬ ‫میزان کاربرد دانش و فنــاوری با توجه به پیشــرفت های روز‬ ‫جهانی بســیار فقیر اســت‪ .‬الزم اســت برنامه ریــزی ویژه ای‬ ‫برای این منظور صــورت پذیرد تا زمینــه افزایش ضریب نفوذ‬ ‫فناوری در این بخش فراهم شــود‪ .‬بر همین اســاس ســازمان‬ ‫جهادکشــاورزی اســتان با همکاری مرکز امــوزش عالی امام‬ ‫خمینی(ره) طرح اطلس کســب وکارها و فرصتهای ســرمایه‬ ‫گذاری در بخش کشاورزی استان البرز را تهیه کرده و مقدمات‬ ‫اجرای ان فراهم شــده اســت‪ .‬در ایــن اطلس پتانســیلهای‬ ‫کشاورزی و روستایی شهرستانهای مختلف استان و حلقه های‬ ‫مفقوده زنجیره ارزش کســب و کارهای شناســایی شده است‪.‬‬ ‫برای هر شهرســتان نیز دفترچه ویژه ای تهیه شــده اســت‪.‬‬ ‫مخبر دزفولی در پایان اشــاره کرد‪ :‬ایــن مجموعه فرصتهای‬ ‫ســرمایه گــذاری را به ســرمایه گــذاران معرفی مــی کند‪.‬‬ ‫مثال بارز ان شهرســتان ســاوجبالغ اســت کــه حلقه های‬ ‫مفقــوده ســرمایه گــذاری در این منطقــه در حــوزه های‬ ‫صنایع بســته بندی‪ ،‬ســرد خانــه و‪ ...‬تعریف شــده اســت‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 10 ‫رئیس مرکز اموزش عالی امام خمینی(ره) خبر داد‪:‬‬ ‫اجرای طرح مهارت اموزی دانش اموختگان کشاورزی به منظور‬ ‫توسعه اشتغال مولد و کارافرینانه در بخش کشاورزی استان البرز‬ ‫دکتــر میررحیمــی رئیــس مرکز امــوزش عالــی امام‬ ‫خمینــی(ره) در گفتگو بــا ماهنامه صدای خــاک اظهار‬ ‫کرد‪ :‬طرح مهارت امــوزی دانش اموختگان کشــاورزی‬ ‫به منظور توســعه اشــتغال مولد و کارافرینانــه در بخش‬ ‫کشاورزی استان البرز برنامه ریزی و در حال اجرا می باشد‪:‬‬ ‫دکتر میررحیمی ادامــه داد‪ :‬یکی ازکارهــای خوبی که از‬ ‫اسفند سال گذشته شروع شــده و امسال تداوم یافته توجه‬ ‫به امــوزش میدانی مشــاغل نوپای کشــاورزی به دانش‬ ‫اموختگان کشاورزی اســت‪ .‬در این طرح که نام ان مهارت‬ ‫اموزی شغلی کشاورزی گذاشته شده با همکاری شرکتهای‬ ‫خصوصی دانش بنیان و فناور مستقر در زیست کارافرینی‬ ‫و کســب و کارهای مرکز اموزش عالی امــام خمینی(ره)‪،‬‬ ‫دانش اموختــگان عالقمند تحت پوشــش اموزشــهای‬ ‫مهارتی قرار می گیرند و عمال همانند ســایر کارشناســان‬ ‫شرکتها موظفند مقررات کاری شــرکتها را رعایت کنند‪.‬‬ ‫رییس مرکــز امــوزش عالی امــام خمینــی(ره) عنوان‬ ‫کــرد‪ :‬در حــال حاضــر ده شــغل از جمله تکنیســین‬ ‫کشــت بافت‪ ،‬تکنیســین بذر‪ ،‬تکنیســین تولید سبزی‬ ‫و صیفــی در گلخانه هــای مــدرن کشــت طبقاتــی‪،‬‬ ‫تکنیســین پــررورش گل و گیاهــان زینتــی در ایــن‬ ‫طرح برنامه ریزی شــده اســت‪ .‬افــراد پس از ثبــت نام و‬ ‫مصاحبــه وارد فرایند مهارت اموزی شــغلی می شــوند‪.‬‬ ‫وی افزود‪ :‬تاکنون از مجموع ‪ 56‬مصاحبه صورت گرفته ‪12‬‬ ‫نفر مستقر شــده اند و بین ‪ 6‬تا ‪ 12‬ماه الزم است در محل‬ ‫مهارت اموزی حضور مستمر داشته باشــد و پس از پایان‬ ‫دوره و قبولی در ازمون عملی و تایید شــرکتها‪ ،‬گواهینامه‬ ‫مهارت اموزی بــه افراد اعطا می شــود‪ .‬البتــه دوره های‬ ‫اموزشی هم شامل ‪ 7‬کارگاه اموزشی در زمینه مباحث بازار‬ ‫از جمله‪ :‬تکنیکهای مشتری مداری‪ ،‬تکنیک های خالقیت‪،‬‬ ‫مدیریت ریسک‪ ،‬اشنایی با بازارهای تجاری کشاورزی و ‪....‬‬ ‫پیش بینی شده است که در طول دوره مهارت اموزی افراد‬ ‫داوطلبانه و با پرداخت هزینه می توانند در انها شرکت کنند‪.‬‬ ‫وی در ادامه اشــاره کــرد‪ :‬با ســازمان جهادکشــاورزی‬ ‫اســتان تفاهم نامه ای منعقد شــده که طبق ان کســانی‬ ‫که موفــق به گرفتــن ایــن گواهینامه شــوند در مســیر‬ ‫اخــذ پروانــه تولیــد و مجوزهــای ســرمایه گــذاری در‬ ‫بخــش کشــاورزی اســتان‪ ،‬در اولویــت خواهنــد بــود‪.‬‬ ‫همچنین ایشان افزود‪ :‬با کمیته امداد امام خمینی(ره) استان‬ ‫البرز قراردادی منعقد شــده که ‪ 25‬نفر از کســانی که تحت‬ ‫پوشش این کمیته هســتند را برای این منظور معرفی کنند‪.‬‬ ‫وی افزود‪ :‬فعال این طرح در اســتان البرز امتحان می شــود‬ ‫تا مشاهده شــود چقدر به توســعه قابلیتهای شغلی دانش‬ ‫اموختــگان کمک مــی کند؟ چقــدر از ان اســتقبال می‬ ‫شــود؟‪ .‬اگر این طرح کاربردی شــود در کل کشور می توان‬ ‫به توسعه اشــتغال مولد و کارافرینانه در بخش کشاورزی با‬ ‫همکاری شــرکتهای دانش بنیان و فناور کمک زیادی کرد‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪11‬‬ صفحه 11 ‫ﻧقﺪ‬ ‫مشکلبزرگسینمایایرانانقراضنسلعاشقانسینماست‬ ‫سید رضا اورنگ منتقد فیلم و‬ ‫مدرس سینما‬ ‫سال هاست که سینمای ایران با مشکل‬ ‫فیلمنامه دست و پنجه نرم می کند‪،‬از‬ ‫فیلمفارسی های انچنانی دیروز گرفته‬ ‫تا فیلم های به اصطالح پست مدرن‬ ‫امروز‪.‬همه نیز درباره این معضل اساسی‬ ‫داد سخن سر می دهند‪،‬اما کسی یافت‬ ‫نشده و شاید یافت نشود تا مشکالت‬ ‫اصلی فیلمنامه و ضعف های ان در فیلم‬ ‫ها و سریال های ایرانی را یکی یکی نام‬ ‫ببرد و برای رفع انها راهکار ارائه کند‪.‬‬ ‫اکثر مسووالن سینمایی کشور به‬ ‫خاطر نداشتن دانش سینمایی الزم‪،‬‬ ‫هرگز وارد این حیطه نشده و نخواهند‬ ‫شد‪.‬متاسفانه تهیه کنندگان ایرانی و‬ ‫سینماگران نیز هرگز درباره جزئیات‬ ‫فیلمنامه و معضالت ان اظهار نظر‬ ‫خاصی نکرده اند‪.‬‬ ‫وقتی مشکلی که باید به دست خود‬ ‫سینمایی ها رفع شود‪،‬اما انها نسبت‬ ‫به ان بی تفاوت هستند یا دانش ان‬ ‫را ندارند‪،‬از مسووالن سینمایی چه‬ ‫انتظاری می رود؟‬ ‫بدتر از همه اینکه‪،‬امروز در مراکز‬ ‫دانشگاهی‪،‬به خصوص واحدهای‬ ‫علمی‪-‬کاربردی‪،‬اغلب کسانی فیلمنامه‬ ‫را درس می دهند که دانش کافی در‬ ‫باره این هنر و فن ندارند‪،‬حتی بعضی‬ ‫از انان بدیهیات فیلمنامه را نیز نمی‬ ‫دانند!اکثرا کتاب فیلمنامه ای در دست‬ ‫گرفته و برای هنرجویان از روی ان می‬ ‫خوانند!به این ترتیب نسل جوان چگونه‬ ‫باید با فوت و فن فیلمنامه نویسی اشنا‬ ‫شود؟همین افراد جوان بعد از مدتی‬ ‫وارد دنیای فیلمسازی می شوند‪.‬نتیجه‬ ‫اش همین می شود که اکنون سینمای‬ ‫کشور با ان مواجه است‪.‬‬ ‫در اکثر مراکز علمی‪ -‬کاربردی‪،‬اصرار‬ ‫بر این است که درس مهم فیلمنامه‬ ‫نویسی را به مدرسانی بدهند که‬ ‫تخصص الزم را در این رشته ندارند‪.‬‬ ‫‪1۲‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫اعضای هیات گزینش دانشگاه جامع‬ ‫علمی‪-‬کاربردی کشور نیز به خاطر‬ ‫نااشنا بودن یا تخصص کافی نداشتن با‬ ‫اصول فیلمنامه نویسی‪،‬به کسانی مجوز‬ ‫می دهند فیلمنامه را درس بدهند که‬ ‫مانند خودشان تخصصی در این زمینه‬ ‫ندارند‪.‬‬ ‫اگر اعضای هیات گزینش سواد الزم را‬ ‫داشتند‪،‬هرگز مجوز تدریس فیلمنامه‬ ‫را به مدرسان رشته نمایش یا مشابه‬ ‫ان نمی دادند‪.‬چرا باید کسانی که سال‬ ‫ها در زمینه فیلمنامه نویسی تجربه‬ ‫دارند‪،‬ان را درس ندهد‪،‬اما افرادی‬ ‫که تخصص و تجربه الزم را ندارد‪،‬‬ ‫تدریس کنند؟!این سوالی است که باید‬ ‫رییس دانشگاه جامع علمی‪-‬کاربردی‬ ‫و مدیران ریز و درشت و اعضای هیات‬ ‫گزینش ان بدهند‪.‬‬ ‫یکی از اشتباهات دیگر این است که‬ ‫در همین مراکز‪ ،‬تدریس درس مبانی‬ ‫فیلمنامه و کارگاه های ان را به افرادی‬ ‫می دهند که سابقه کارگردانی دارند‪.‬‬ ‫هنوز نمی دانند که دنیای کارگردانی‬ ‫با فیلمنامه نویسی از زمین تا اسمان با‬ ‫هم فرق دارند‪.‬‬ ‫کارگردانان بزرگ سینمای جهان‪،‬مثل‬ ‫جان فورد‪،‬بیلی وایلدر‪،‬فرد زینه‬ ‫مان‪،‬مارتین اسکورسیزی‪،‬استیون‬ ‫اسپیلبرگ و‪...‬ایا فیلمنامه فیلم های‬ ‫خویش را خودشان می نوشتند یا می‬ ‫نویسند؟ اگر فیلمسازی مانند کوئنتین‬ ‫تارانتینو فیلمنامه فیلم اش را خودش‬ ‫می نویسد‪،‬به خاطر این است که کارش‬ ‫را با فیلمنامه نویسی اغاز کرده و با‬ ‫دنیای ان کامال اشناست‪.‬‬ ‫این معضل بسیار بزرگی است که‬ ‫بسیا ر ی ا ز کا ر گر د ا نا ن ا یر ا نی‬ ‫اصرار دارند فیلمنامه فیلم خود را‬ ‫بنویسند‪،‬چرا باید چنین کنند؟‬ ‫فیلمنامه جزئیات بسیاری دارد و فوت‬ ‫و فن خاصی که هرکسی نمی تواند‬ ‫در ان چیره دست شود‪.‬تعداد زیادی‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫از فیلمنامه هایی را که برخی از کارگردانان‬ ‫نوشته اند‪،‬بیشتر شبیه یک دکوپاژ نیم بند‬ ‫است تا فیلمنامه!‬ ‫اگر مرحوم علی حاتمی فیلمنامه ها را خوش‬ ‫می نوشت‪،‬به این دلیل بود که کارش را‬ ‫با نوشتن اغاز کرد‪.‬این مورد درباره اصغر‬ ‫فرهادی نیز صدق می کند‪.‬‬ ‫پنجشنبه گذشته در برنامه شهر فرنگ شبکه‬ ‫خبر‪،‬دوستان بنده اقایان جابر قاسمعلی‬ ‫و اصغر نعیمی به عنوان کارشناس حضور‬ ‫داشتند تا مشکالت فیلمنامه و فیلمنامه‬ ‫نویس در ایران را بررسی کنند‪.‬‬ ‫این دو عزیز با توجه به تخصصی که داشتند‬ ‫به برخی از مشکالت اشاره کردند که بیشتر‬ ‫درباره فیلمنامه نویسان بود‪،‬نه فیلمنامه‪.‬‬ ‫این درست است که دستمزد فیلمنامه‬ ‫نویسان باید متعارف باشد و زحمات انان‬ ‫جبران شود‪.‬این حق نویسندگان است که‬ ‫تهیه کنندگان حتما باید ان را مد نظر داشته‬ ‫باشند‪.‬‬ ‫انچه مهم تر از مشکالت فیلمنامه نویس‬ ‫است‪،‬معضالت فیلمنامه و فیلمنامه نویسی‬ ‫است‪.‬باید اول به ان پرداخته شود‪.‬زیرا‬ ‫اگر توجه نشود‪،‬مشکالت همچنان باقی‬ ‫خواهد ماند‪.‬وقتی فیلمنامه مشکل داشته‬ ‫باشد‪،‬بدون شک فیلمنامه نویس نیز دچار‬ ‫مشکل می شود‪.‬‬ ‫ای کاش دوست بنده جناب حمیدرضا‬ ‫مدقق‪،‬تمهیدی می اندیشید تا اول تمام‬ ‫مشکالت فیلمنامه در ایران لیست می‬ ‫شد‪،‬سپس در برنامه های بعد به انها پرداخته‬ ‫شده و در نهایت برای رفع مشکالت راهکار‬ ‫ارائه می شد‪.‬‬ ‫همان گونه که گفته شد‪،‬دستمزد متعارف‬ ‫و متناسب با زحمتی کشیده شده حق‬ ‫فیلمنامه نویس است‪،‬اما ایا با باال بردن‬ ‫دستمزدها مشکالت فیلمنامه حل می‬ ‫شود؟قطعا خیر‪ .‬برای رفع مشکالت فیلمنامه‬ ‫نویسی در ایران‪،‬باید ریشه ای با ان برخورد‬ ‫و معضالت را اصولی حل کرد تا یک بار برای‬ ‫همیشه‪،‬معضل فیلمنامه در ایران برطرف‬ ‫شود‪.‬‬ صفحه 12 ‫تولدمنامروزنیست‬ ‫سپرده و رفته اند‪ .‬حاال با خودتان فکر نکنید‬ ‫نویسنده ‪ :‬نگار گمرکی‬ ‫که من از کار افتاده و مریض هستم؛ نه اصال‬ ‫مثل خیلی از روزهای دیگه لب تخت نشسته اینطور نیس …‬ ‫بودم وبه ریش روزگار لبخند میزدم ‪.‬‬ ‫فقط بچه ها گفتن نمی تونن از من مراقبت‬ ‫روزگار بدی شده ‪ ،‬مثل سابق هیچ چیز‬ ‫کنن‪ .‬اخرین باری که دیدمشون با رویی‬ ‫سر جای خودش نیست‪ .‬صدایی منو‬ ‫گشاده اما با بغضی درگلو گفتن‪ :‬مادر جون‪،‬‬ ‫بخودمیاورد‪:‬کجاییفریماه؟‬ ‫دیدم پرستار بخش با یه کیک وارد اتاق شد شما احتیاج به مراقبت بیست وچهار ساعته‬ ‫داری و ما نمی تونیم بیشتر از چند ساعت ازت‬ ‫و گفت ‪:‬‬ ‫_ مامان جونی ها ‪ ،‬خوشگل خانوما امروز تولد مواظبتکنیمهمین‪...‬‬ ‫داریم ‪.....‬‬ ‫اینکه دیگه زور نیس‪ .‬اما چیزی که دلم را‬ ‫یکی از پیرزن ها شروع کرد به بشکن زدن‬ ‫شکست این بود که چطورتونستن خانه ی‬ ‫و قر دادن و اهنگ تولدت مبارک باد را‬ ‫‪ ۲۰۰‬متری منو در قلهک بفروشند و به قول‬ ‫خواندن‪....‬‬ ‫لبخندی بی رمق روی لب چند نفر دیگراز خودشان بزنند به زخم زندگیشان‪ ،‬ومرا راضی‬ ‫هم اتاقی هایم نشست ‪ ،‬هیچ کدام تکانی به کنند انجا را بفروشم و بیایم اسایشگاه ‪ .‬گفتند‪:‬‬ ‫روی سر ما جا داری مامان فریماه‪ .‬اون خونه‬ ‫خودشان ندادند‪.‬‬ ‫برات‪ ،‬بزرگه تنهایی واست سخته‪ ،‬امنیت‬ ‫پرستار نزدیک تخت من امد و گفت ‪:‬‬ ‫نداره‪ ،‬نظافتش که دیگه هیچی‪ ،‬میای پیش‬ ‫_فریماه خوشگله ‪ ،‬تولدتون مبارک‪.....‬‬ ‫ما‪ ،‬سرت با نوه هات گرم میشه‪ ،‬عروس و داماد‬ ‫بی حوصله نگاهش کردم و گفتم‪ :‬تولد من بهت خدمت میکنن‪....‬‬ ‫و من یاد حرف مادر بزرگ خدابیامرزم افتادم‬ ‫امروز نیس‪ ،‬تولد من ابان ماهه‪.‬‬ ‫شناسنامه مو زود گرفتن و سپس ادامه داد‪ :‬که همیشه میگفت‪ :‬درد را از هر طرف بخوانی‬ ‫درد است ؛ حاال حکایت منو فرزندانم شده‪....‬‬ ‫من نمیدونم خوشگله ‪..‬‬ ‫شمع های کیک را فوت میکنم و با چاقو برش‬ ‫طبق شناسنامه ات امروز تولدته ‪ ،‬یاال ببینم میزنم گ و بین پیرزن های بینوا که همگی‬ ‫چکار میکنین ‪ ،‬پاشین پاشین تنبلی نکنین توی اتاق بان چشم دوخته اند تقسیم میکنم‬ ‫و مابقی را می برم میدم به سرپرستار تااو نیز‬ ‫یه قری یه چیزی‪..‬‬ ‫بین خودشان تقسیم کند واز او تشکر می‬ ‫کنم‪.‬‬ ‫همیشه خدیجه خانومو میندازین وسط‬ ‫برمیگردم ودوباره لب تخت میشینم و فکرم‬ ‫وخودتونمیشینتماشاچی‪...‬؟‬ ‫میره توی روزگار‪...‬‬ ‫و اشاره کرد به پیرزنی که هنوز داشت اهنگ‬ ‫خدارا شکر میکنم که هیچ کس ازفک و فامیل‬ ‫تولد را می خواند و دور خودش و اتاق می‬ ‫چرخید ‪ .‬پرستارکیک را گذاشت جلوی من نمی داند چرا اینجا هستم‪ ،‬همه فکر میکنند‬ ‫المان پیش دخترم هستم‪.‬‬ ‫و رفت‪ .....‬به سه چهارعدد شمعی که روی‬ ‫کیک خود نمایی میکردند‪ ،‬خوب نگاه کردم‬ ‫و خواستم بیاد بیارم که این چندمین تولدمه توی سه سال گذشته از خجالتم به هیچ کس‬ ‫حرفی نزدم‪.‬‬ ‫‪....‬‬ ‫اخر مگر میشود بگویم من فریماه نصرتی‪،‬‬ ‫دختر حاج اکبر نصرتی فرش فروش معروف‬ ‫منتها تنها چیزی که بیاد داشتم این بود‬ ‫که سه ساله بچه هایم مرا به این اسایشگاه تهران اخر عمری منو گذاشتند اسایشگاه‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫سالمندان ‪...‬؟‬ ‫برایم حفظ موقعیت پدرم خیلی اهمیت‬ ‫داره‪....‬‬ ‫چون طرز فکرپدرم با اونا قابل مقایسه‬ ‫نیست‪ .‬یگه برام مهم شایدهم برایم مهم‬ ‫نیستند‪،....‬‬ ‫شاید روزی پی به اشتباه شون ببرند ‪ .‬مثل‬ ‫من که االن پشیمونم خونه رو بخاطر‬ ‫بچه هایی فروختم که بجای سرپرستی‬ ‫و نگهداری از مادرشون‪ ،‬اونو بیارن قاطی‬ ‫یه مشت ادم که معلوم نیست چی وکی‬ ‫هستند‪ ...‬معلون نیست بیماری دارند ‪،‬‬ ‫ندارند ‪..‬‬ ‫دلم میسوزه ازاینکه درمورد همسرم‬ ‫کوتاهی کردم واونو ازدست دادم ‪.‬‬ ‫اگر زنده بود حال وروز من این نبود‪ .‬دیروز‬ ‫مقاله ای میخواندم که نوشته بود وقتی‬ ‫میگویند‪ :‬خدایکی ‪ ،‬همسر هم یکی‪ ،‬بی‬ ‫جهت نمیگویند‪ .‬چون با گذشت زمان بچه‬ ‫ها میروند دنبال کار وسرنوشت خودشان‬ ‫وتنها همسران میمانند که باید جور یکدیگر‬ ‫را بکشند‪ .‬اونا عین عضوی ازبدن هستند‬ ‫که باید مواطب سالمتی شون باشیم‪ .‬دیگه‬ ‫خسته شدم‪......‬‬ ‫بطرف تخت ام میروم‪ .‬روی تخت دراز‬ ‫میکشم شاید این افکار پلید از ذهنم دور‬ ‫شود وارام بخوابم ‪.....‬‬ ‫چه خوب است بی خبری ‪.....‬‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪13‬‬ صفحه 13 ‫؟؟؟؟؟؟‬ ‫گفتگو‬ ‫گفتگوباهنرمندجوان؛‬ ‫عاشق نقاشیم و دوست دارم زیبایی های جهان را به تصویر بکشم‬ ‫*رقیهبقایی‬ ‫«الیکا کشاورز»‪ ،‬در ‪ ۲۲‬اذر ماه سال‪۱۳۶۶‬‬ ‫خورشــیدی در شــمیرانات تهــران و در‬ ‫خانواده ای هنردوست متولد شد‪ ،‬زمانی که‬ ‫شش ماه بیشتر نداشــت والدینش متوجه‬ ‫شــدند که از چشم هایش بســی بیش تر از‬ ‫گوش هایش اســتفاده می کند‪ .‬این رخداد‬ ‫تلخ بود؛ اما واقعی‪ .‬او ناشــنوا به دنیایی پر از‬ ‫ســکوت و ارامش قدم نهاد‪ .‬او قلم گرفتن را‬ ‫از دو ســالگی شــروع کرد و به روح بی جان‬ ‫کاغذ ســفید زندگی بخشــید‪ .‬تمام حاالت‬ ‫و خلقیات درونی اش را با ترســیم شــکل و‬ ‫نقاشی بروز می داد؛ انگار تنها راه ارتباطش‬ ‫با دنیــای پرهیاهــوی اطرافش قلــم بود و‬ ‫نگاره هــای زیبنده ی کاغذ‪ ،‬اســتعدادش‬ ‫شــگرفت بود و عالقه اش به نقاشــی وصف‬ ‫ناپذیر‪ ،‬همواره مشتاق و خواستار اموختن‪.‬‬ ‫«الیکا کشــاورز» نقــاش جــوان درباره ی‬ ‫عالقه مندی خود به هنر نقاشــی می گوید‪:‬‬ ‫«عالقمنــدی من به نقاشــی زمــان نداره‬ ‫بهتره بگم از لحظه ای کــه یک کودک می‬ ‫تونه قلم به دســت بگیره شــوق خلق اثار‬ ‫هنری در درون من جوونه زد‪ ،‬این اشــتیاق‬ ‫بیشتر و بیشتر شد و رســید به جاییکه االن‬ ‫هستم‪ ،‬مسیر پر از فراز و نشیب بود؛ ولی من‬ ‫همیشه ثابت قدم و پیشــرو بودم‪ ،‬خونواده‬ ‫ی عزیــزم من رو تــوی این مســیر خیلی‬ ‫کمک کردند که هرگــز فراموش نمی کنم‪.‬‬ ‫ســبک کار من رئال هســت و نمایشگاهی‬ ‫گروهی و انفــرادی زیادی داخل و بیشــتر‬ ‫خارج از کشــور برگــزار کــردم‪ ،‬در ترکیه‪،‬‬ ‫گرجستان‪ ،‬فرانسه‪ ،‬ایتالیا‪ ،‬امریکا و ‪ ...‬از بین‬ ‫این نمایشــگاه ها یکیش با سبک متفاوت‬ ‫بود که بر می گرده به افــکار درونی من که‬ ‫نمایشگاه بسیار موفقی بود و بیشتر از نیمی‬ ‫از اثار من در اون نمایشــگاه فروخته شد‪».‬‬ ‫وی بــا بیان اینکه همیشــه در نمایشــگاه‬ ‫ها بــا اســتقبال بازدیدگننــدگان مواجه‬ ‫می شــدم‪ ،‬می افزاید‪« :‬همیشــه و همه جا‬ ‫تمام افراد بــه من محبت و لطف داشــتند‬ ‫و همه با مهر تمــام کارهای مــن رو دنبال‬ ‫کردند که ممنون تک تکشــون هســتم‪».‬‬ ‫‪14‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫کشاورز دوست دارد سفر کند و زیبایی های را‬ ‫به تصویر بکشد‪ ،‬از اولین نقاشی خود این طور‬ ‫می گوید‪« :‬من همیشــه هر انچه که دوست‬ ‫داشــتم رو کشیدم‪ ،‬شــاید بهتره بگم دوست‬ ‫دارم خیلی بیشــتر ســفر کنم‪ ،‬خیلی بیشتر‬ ‫زیبایی ها رو ببینم و تا جایی که می شــه انها‬ ‫رو با قلم و بوم ثبت همیشــگی کنم‪ .‬االن هم‬ ‫یک مجموعه ای از اثار در دســت نقاشی دارم‬ ‫که به ایران باستان برمی گرده و فکر می کنم‬ ‫مجموعه ی ارزشــمندی خواهد شد‪ .‬قبل تر‬ ‫به این نکته اشاره کردم که زمانی که تونستم‬ ‫قلم در دســت بگیرم شروع به نقاشی کشیدن‬ ‫کردم؛ ولی یکی از اولین اثــرات هنریم کارت‬ ‫پستالی هســت که برای خواهرم ارسال کردم‬ ‫زمانی که بــرای درمــان در خــارج از ایران‬ ‫بودم در دو ســالگیم و ایشــون در ایران بود‪».‬‬ ‫وی در خصوص مشکالت سر راهش این طور‬ ‫می گوید‪« :‬صد در صد مشــکالت در ســر راه‬ ‫همه هست‪ ،‬تک تک ما ‪ .‬چگونه نگاه کردنشون‪،‬‬ ‫چگونه اندیشیدن بهشــون و چگونه رد شدن‬ ‫ازشون مهمه‪ ،‬من هم مثل همه مسیر همواری‬ ‫جلوی راهم نبوده‪ ،‬راه من هم پر از فراز و نشیب‬ ‫بود که باعث شده جایی بایستم که االن هستم ‪.‬‬ ‫من کوچکتر از اونی هستم که بخوام توصیه ای‬ ‫بکنم؛ ولی می تونم یه حرف خواهرانه به تمام‬ ‫کسانیکه عشق به انجام کاری دارن بکنم و اون‬ ‫هم اینه که‪ ،‬هرگز نباید تســلیم بشن و هر بار‬ ‫باید محکمتر از قبل قدم بردارند‪ .‬من مادرزادی‬ ‫ناشنوا هستم از بدو تولد‪ ،‬جامعه ای که کوچک‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫هم نیست و همه شبیه من هستند مشکالت‬ ‫بسیار بسیار زیادی دارند که واقعا باید بهشون‬ ‫اهمیت داده بشه‪ ،‬درک بشــه و برای کمرنگ‬ ‫کردنشــون تالش بشــه ولی این مشکالت با‬ ‫اینکه یــه جاهایی روح من رو می خراشــید‪،‬‬ ‫دلم رو تیره و تار می کرد ولی عشــق به خلق‬ ‫این هنر زیبا بر همه شــون چیره می گشت‪».‬‬ ‫کشــاورز درباره جمله معلولیــت محدودیت‬ ‫نیســت‪ ،‬معتقد اســت‪« :‬باید منطقی به این‬ ‫کالم نگاه کرد‪ ،‬اینکه بشینیم و بگیم معلولیت‬ ‫محدودیت نیســت خیلی موافق نیســتم تا‬ ‫جایی که جامعه ی اگاهی داشــته باشــیم‪،‬‬ ‫معلولیت بــرای مایی که دچارش هســتیم‬ ‫قطعا محدودیت نیســت؛ ولی ایــن محدود‬ ‫نبودن فقط به مــا بر نمی گرده تــا زمانی که‬ ‫جامعه رفتار با یک فرد ناشنوا‪ ،‬نابینا‪ ،‬کم توان‬ ‫حرکتی‪ ،‬کم تــوان ذهنی و ‪ ...‬رو بلد نباشــه‬ ‫ناخوداگاه ســر راه ماها سدی خواهند ساخت‬ ‫که عبور ما رو محدود نه ولی با سختی مواجه‬ ‫می کنه‪ .‬ارزوی من برای همــه ی افراد دنیا‪،‬‬ ‫صلح‪ ،‬ارامش‪ ،‬ســامتی‪ ،‬قدم گذاشــتن در‬ ‫راه هدفشــون و جهانی بدون جنگ هست‪».‬‬ ‫وی در پایــان اظهارکــرد‪« :‬در پایــان از‬ ‫کســانیکه که در ایــن مقاله مــن رو دیدند‬ ‫و شــنیدند ازتون بســیار سپاســگزاری می‬ ‫کنم که وقــت گرانبهاتــون رو در اختیار من‬ ‫قــرار دادید و بــرای تک تکتون ســامتی و‬ ‫ارامــش از درگاه ایــزد منان خواســتارم‪».‬‬ صفحه 14 ‫بهترینبابایدنیا‬ ‫نو یسنده‪ :‬مهین علیمردانی‬ ‫یادم میاد نوجوان که بــودم روزهای جمعه پدرم منو که تنها‬ ‫فرزند خانــواده بودم میبرد روســتا وزمانیکه اهالی روســتا‬ ‫برای دیدن پــدرم میامدند مــدام ازاو خواهــش میکردند‬ ‫دلشان را شاد کند‪ .‬روستا بشــدت کوچک ومحقر بودوگمان‬ ‫نمیکنم بیش از ده الی پانزده خانــوار انجا زندگی میکردند‪.‬‬ ‫بهمیــن خاطر وقتــی پــدرم وارد روســتا میشــد همه از‬ ‫امدن او بــا خبــر میشــدند‪ .‬همیــن تعــداد جمعیت از‬ ‫پــدرم خواهــش میکردنــد دقایقــی دل انهارا شــادکند‬ ‫چون نه برقی بود ونه رادیو‪ .‬پدرم (نــی ) قدیمی وزیبایش را‬ ‫از جیب کتش بیرون میاورد وبا دمیدن در ان ‪ ،‬پســرکی ‪۱۵‬‬ ‫ساله ‪ ،‬با ضرب اورا همراهی و بساط شــادی را فراهم میکرد‪.‬‬ ‫ازانجا که میدانســتم حقوق پدر کفاف زندگیمان را نمیدهد‬ ‫ خواســتم کاری برایم دســت وپا‬ ‫ ‬ ‫بعد از اخــذ دیپلم از پدرم‬ ‫کند واو مدام طفره میرفت که بعــد از تحصیالت عالیه اقدام‬ ‫به خواســته من خواهد کرد ‪ ،‬تاباالخره اصرار من باعث شــد‬ ‫یکروز مرا برد پیش شــهردار ‪ .‬راستش شــهردار وقتی شنید‬ ‫قصددارم باکار ‪ ،‬کمک خرج پدرم باشــم کلــی منو تحویل‬ ‫گرفت وتشــویق کرد ونهایتا منو بیکی ازادارات شــهرداری‬ ‫معرفی نمود ومن از فردا مشغول کارشــدم‪ .‬اولین حقوقی را‬ ‫که ازشهرداری دریافت کردم گذاشتم داخل یک پاکت نامه‬ ‫وگذاشــتم روی طاقچه اتاق‪ .‬وقتی پدرم پاکت رادید ازطریق‬ ‫مادرم متوجه حقوق من شــدودرحالیکه پاکت رامیگذاشت‬ ‫داخل جیب شــلوار م بمن گفت‪ :‬حقوق من ‪ ،‬کفاف زندگیمو‬ ‫نو میده اما حقوق تو فقط میتونه کتابهای درسی تورو تامین‬ ‫کنه واز خونه خارج شــد‪ .‬این حرف پدرحسابی منوهوشیار‬ ‫کردکه باید تالش بیشــتری انجام بدم‪ .‬ازفردای اونروز با یکی‬ ‫دونفر ازرفقا قرار گذاشــتیم من بجای خرید کتاب درســی ‪،‬‬ ‫از کتابهای اونا اســتفاده کنم تا بتونم بجــای خرید کتابهای‬ ‫درســی ‪ ،‬اول (تنبک) بخرم و نزد فروشــنده ‪ ،‬نــت هارو یاد‬ ‫بگیرم‪ .‬باین ترتیب برای خودم برنامه ریزی کردم وحســابی‬ ‫چســبیدم به درس وتمرین ضرب‪ .‬طولی نکشید که ضرب‬ ‫رو یــاد گرفتم و توی مجالس دوســتان شادشــون میکردم‬ ‫‪ ،‬تااینکه یه روز یکی از دوستان پیشــنهاد دادحاال که ضرب‬ ‫‪ ،‬رو خــوب یاد گرفتی میتونــی توی خیابونا هــم بزنی‪ .‬من‬ ‫جلوی متــرو را ترجیــح دادم وشــروع به فعالیــت کردم‪.‬‬ ‫طولی نکشــید که یه روز گفتن مســئولین بــرای بازدید از‬ ‫متر و دارند میــان مترو اینجا ‪ .‬من طبــق معمول رفتم جای‬ ‫همیشــگی واهنگ فیلم( ســلطان قلبهــا) رو زدم‪ .‬همون‬ ‫موقع مســئولین وارد ایســتگا ه مترو شــدند‪ .‬شخصی که‬ ‫از اون محافظــت میکردند عینک دودی بچشــم داشــت ‪.‬‬ ‫وقتی منو دید سری تکان دادو روی کارت ویزیت اش چیزی‬ ‫نوشت وگذاشت روی پولهایی که مردم میریختن روی پارچه‬ ‫‪ .‬بارفتن او‪ ،‬کارت را برداشــتم نوشــته بود‪ :‬خســته نباشی‪.‬‬ ‫من فالنی شهردار هســتم فردا ســاعت ‪ ۹‬دفترم منتظرت‬ ‫هستم‪ ......‬حســابی شــوکه شــده بودم‪ .‬از ان لحظه تا فردا‬ ‫خواب و خوراک نداشــتم‪ ......‬فردا سرساعت ‪ ۹‬صبح وارد اتاق‬ ‫شــهردار شــدم ‪ .‬خودش بود همان مردی که منو استخدام‬ ‫کرده بود‪ .‬بااشــاره اوروی مبل نشســتم ‪ .‬گفت ‪ :‬هرگز فکرم‬ ‫خطا نمیره‪ .‬امــروز وقتی دیــدم با نواختن ضــرب ‪ ،‬هم دل‬ ‫مردم رو شــاد میکنی وهم تالش میکنی درامد بیشــتری‬ ‫کسب کنی خیلی خوشحال شــدم‪ .‬تو دراینده مرد بزرگی‬ ‫خواهی شــد‪.. .‬جوابدادم‪ :‬اگر انســانی مثل شــما دستم رو‬ ‫نمیگرفت قطعن امروز جنابعالی شاهد چنین اتفاقی نبودید‪.‬‬ ‫وبعد خداحافظی کــردم و از اتاقش بیرون امــدم ‪ .‬از فردای‬ ‫انروز زندگــی را همچنان که برنامه ریزی کــرده بودم پیش‬ ‫بردم تا جاییکه دوســال بعد بایکی ازخانمهــای همکارم در‬ ‫شــهرداری ازدواج کردم واالن چند وقته پا بماهه و هرروز (‬ ‫ویار) داره‪......‬فعال تنها چیزی که فکر مو مشــغول کرده اینه‬ ‫که واقعا اگر مســئولین ویــا همه ی مردم بداد هم برســند‪.‬‬ ‫مملکت گلســتان خواهد شــد چون باین نتیجه رسیدم که‬ ‫اصل زندگی در انســانیت خالصه میشــه‪ .‬فقــط همین‪......‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪15‬‬ صفحه 15 ‫به دنبال عشق واقعی‬ ‫دکتر فریدون خیام فر‪ -‬قسمت دوم بدهید جایز است‪.‬هیچ بد‬ ‫نامی در ان نیست و مخفیکاری و الپوشانی در ان وجود نداردعشق‬ ‫به خانواده تنها عشق‪ .‬واقعی است که دران همه تمایالت سیراب‬ ‫میشود‪.‬‬ ‫عشق ازاد ‪ -‬رابطه جنسی بر اساس انتخاب فرد که محدود به‬ ‫ازدواج نمی شود‬ ‫شیفتگی ‪ -‬در عهد جدید به معنای عشق احساسی مشروط به کار‬ ‫می رود یعنی«دوستت دارم چون…»‬ ‫عشــق افالطونی – یک رابطه نزدیک که در ان رابطه جنســی‬ ‫وجود ندارد یا ســرکوب یــا محدود شده اســت‪ .‬در این عشــق‬ ‫علی رغم رابطـ�ه نزدیک ولی نزدیکـ�ی وجود ندارد و بـ�ه ا ن �‪pla‬‬ ‫‪ tonic love‬نیز گفته میشــود‪ .‬رز ســفید نماد این عشــق اســت‪،‬‬ ‫هر چنــد گفته میشــود او خود هرگــز از این اصطالح اســتفاده‬ ‫نکرده اســت ولی در قــرن پانزدهم برای توصیــف رابطه عاطفی‬ ‫احساسات میان سقراط و شــاکردانش به کار رفته‪ .‬شاید مثال ان‬ ‫را در ادبیات خودمان شــبه به عالقه شــمس و موالنا ذکر کرد که‬ ‫خنک ان قماربازی که بباخت هر چه بودش‬ ‫بنماند هیچش اال مستی قمار دیگر‬ ‫ویا در جای دیگر که می گوید‬ ‫زاهد بودم‪ ،‬ترانه گویم کردی‬ ‫سر حلقه ی بزمو باده جویم کردی‬ ‫سجاده نشین با وقاری بودم‬ ‫بازیجه کودکان کویم کردی‬ ‫عشق ظاهری ‪ -‬رابطه عاشــقانه ای که در ان پختگی الزم وجود‬ ‫ندارد و «راستین» نیست‪ .‬این کلمه دارای بار معنایی منفی است و‬ ‫تاکید دارد که عشق در دوران جوانی معموالً کمتر راستین و واقعی است‪.‬‬ ‫عشــق بــه مذهــب ‪ -‬تعهــد و دوســت داشــتن خــدا یــا مذهب‪،‬‬ ‫بــه نظــر برخــی بــاال تریــن مرتبــه عشــق حقیقــی اســت‬ ‫عشق رومانتیکـ عالقه ای که ترکیبی از صمیمیت و میل جنسی‬ ‫است‪.‬‬ ‫عشــق راســتین ‪ -‬عشــق بدون قید و شــرط یا انگیــزه خاص‪.‬‬ ‫دوســت داشــتن فــرد فقــط بــه خاطــر خــود و نــه رفتارهــا یا‬ ‫عقایــدش‪ .‬همچنیــن بــه عشــق بی قیــد و شــرط اشــاره دارد‪.‬‬ ‫عشــق یک طرفــه ‪ -‬مهــر عاطفــه ای کــه یــک طرفه اســت‪.‬‬ ‫شــهوت ‪ -‬عاطفه بر اســاس شــهوت و تمایل به ارضی نفس‪.‬بسیار فنا‬ ‫بذیر و ممکن اســت از بیــن برنده ارزشــهای وجودی انســان گردد‪.‬‬ ‫ممکــن اســت موجــب زمیــن گیــری وی در حرکــت تکاملی اش‬ ‫گردد‪ .‬به شــرط عفــت موجبات نجــات انســان را فراهم مــی اورد‪.‬‬ ‫عشــق لحظه ای ‪ -‬عشــقی که در لحظه ای که فرد بــرای اولین بار‬ ‫با فردی تمــاس می گیرد به وجــود می اید‪ .‬از این عشــق بــه مراتب‬ ‫در داســتان ها و ادبیــات یــاد شده اســت و بــه “ ‪” love at first sight‬‬ ‫معروف اســت‪.‬قلب انســان از جــا کنده میشــود ولی درصــورت باز‬ ‫شــدن ماهیت اصلی ان و اشــنایی بیشــترو مشخص شــدن حقایق‬ ‫ممکن اســت رفته رفتــه رنگ ببــازد‪ ،‬و حتی بــه تنفر تبدیل شــود‪.‬‬ ‫عشــق مســتلزم فــداکاری ‪ -‬فــداکاری و گذشــتن‬ ‫از جــان یــا چیــز بــا ارزش دیگــری برمبنــای عشــق‪.‬‬ ‫عشق اســاطیری ‪ -‬بــه عشــق های داســتانی و سرشــار از شور و‬ ‫هیجان به معشوق رسیدن عشــق اســاطیری می گویندمانن شیرین‬ ‫و فرهاد ویا رومیو و ژولیت هســت کــه در ان علی رغم تالش بســیار‬ ‫زیاد هرگز به وصال نمیرســند و هــر دو در راه عشــق میمیرند و امید‬ ‫هســت که در دنیای بعــدی انها دســت به دســت یکدیگــر بدهد‪.‬‬ ‫‪16‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 16 ‫هنر‪،‬هنرمندان و مردم درانتظار‬ ‫جبار اذین منتقد ومدرس سینما‬ ‫بــا بدروددولت جناب اقــای روحانی که درادامــه حرکتهای غلط‬ ‫وغیرملی وغیرمردمی دولتهای پیشــین‪ ،‬کوهی ازتخریب و انحراف‬ ‫و ویرانی درتمام عرصه هــای جامعه‪ ،‬اقتصاد‪،‬سیاســت و فرهنگ‬ ‫ونابســامانیها فرهنگی واجتماعی بــه جای گذاشــت‪،‬باتبلیغات‬ ‫‪ ،‬همســویی هــا وتبانیهــا وبرنامــه ها‪،‬دولــت جنــاب اقــای‬ ‫رییســی‪،‬کارخودرااغازکرده اســت‪ .‬دولتی که همانند دولت های‬ ‫قبل نه از درون مــردم که ازمیان احزاب حکومتی ســربرون اورده‬ ‫وسواربرارابه شعروشعار باتوسن های مبارزه بافسادوبرقراری عدالت‬ ‫بیش ازجاده واقعیــت هادرمســیررویاوتخیل وتوهم به پیش می‬ ‫تازدوبه هزاران امید واقعی وکاذب دامن زده اســت‪ .‬واقعیت اینکه‬ ‫اوضاع جامعــه درتمام زمینه هــا وازجمله فرهنگ وهنر‪،‬ســخت‬ ‫بحرانی وپرازمشــکالت ومعضالت مدیریتی‪ ،‬ســاختاری‪ ،‬فرهنگی‬ ‫وفکری و مناسباتی و اجرایی اســت واگرقرارباشدبه راستی دراین‬ ‫عرصه هاکارهایی صورت گیرد‪ ،‬این کارهاباید اساســی و بنیادی و‬ ‫ریشه ای و کارشناســانه وهمه جانبه وفراگیرباشد‪،‬ولی موجودیت‬ ‫دولت جدید‪،‬نشــان نمــی دهد که اهل این اقدام ســترگ باشــد‬ ‫وبتوانددر جامعه تحول بیافریند‪ .‬نهایت اینکه دســت به یکســری‬ ‫رفرمهای ســطحی زند‪ .‬بدیهی اینکه با شــعر وشــعار وبرنامههای‬ ‫حزبــی و گروهی‪ ،‬نمی تــوان معضــالت اجتماعی راســامان داد‬ ‫واگربنا اســت به عنوان نمونــه درحــوزه فرهنگ‪،‬هنروبه تبع ان‬ ‫سینماوتاتروموسیقی وصداوسیماوسایردســتگاه ها وجریان های‬ ‫فرهنگی‪ ،‬تغییر وتحــول انجام گیرد‪.‬ایــن حرکت‪،‬همزمان باید در‬ ‫سایرحوزه های اقتصادوسیاست ومناســبات اجتماعی هم صورت‬ ‫گیرد‪.‬محال اســت که بدون ایجاد تغییرات بنیادین وساختاری در‬ ‫حیطه هــای اجتماعی‪،‬اقتصادی وسیاســی‪،‬برنامه های فرهنگی‪-‬‬ ‫حتااگربانیت خیروکار کارشناســی همراه باشد‪-‬به نتیجه مطلوب‬ ‫دســت یابد‪ .‬ازهمین روتغییروتعویض مهره های سیاســی و رنگ‬ ‫امیزی ظاهــری دفاترواتاق هاوجایگزینی شــعار هــای جدیدبه‬ ‫جای شــعار های تاریخ مصرف گذشــته دیروز‪ ،‬نه تنها ثمربخش‬ ‫نیســت که تداوم اتالف پول مردم و ســرمایه های ملی اهالی هنر‬ ‫و فرهنگ خواهد بود‪ .‬فرهنگ وهنر‪،‬درکناراقتصادفاســدجامعه‪،‬پرا‬ ‫شوب ترین بخش کشور اســت که نیاز به تحوالت عمیق ودقیق و‬ ‫انقالبی دارد‪ .‬این تغییربایددربرگیرنده تحوالت فکری‪ ،‬مدیریتی‪،‬من‬ ‫اسباتی‪،‬اقتصادی‪،‬فرهنگی‪،‬تولیدی وپخش واکران و اجراباشد‪.‬نمی‬ ‫شــود و نمی توان با حضور ووجودنامدیران‪،‬کارناشناسان‪،‬سیاست‬ ‫پیشــگان‪،‬ابتذال گراها‪،‬باندهــای مافیاوپولشــویان وســوداگری‬ ‫درفرهنگ وهنروسینماوصداوسیما تغییروتحول ایجادکرد‪.‬سینما‬ ‫وســایرهنرها ودرراس انهافرهنگ کشــورنیازبه انقــالب درتمام‬ ‫بخش ها و متخصصان و مدیران کارشناس و معماران ومتخصصان‬ ‫فرهنگی وهمدلی و“ ازهمسویی اهالی فرهنگ وهنردارد“‪،‬می اید‪.‬‬ ‫هفتهی پر رفت و امد برج ازادی تهران از‬ ‫سوی مقامات خارجی و سفرا‬ ‫برج ازادی میزبان سفرا و تعدادی از میهمانان مراسم تحلیف رئیس‬ ‫جمهوری ایران شد‪.‬‬ ‫به گزارش روابط عمومﯽ برج ازادی‪ ،‬تعدادی از مقامات و میهمانان‬ ‫مراسم تحلیف هشتمین رئیس جمهوری ایران‪ ،‬میهمان برج ازادی‬ ‫تهران بودند و از این نماد ملی و باشکوه بازدید کردند‪.‬‬ ‫روخلیو مایتا وزیر امور خارجه کشور بولیوی‪ ،‬ساچا سرخیولورنتی‬ ‫دبیرکل اتحادیه البا‪ ،‬خانم رومینا پرز سفیر بولیوی ‪ ،‬سعید مراد‬ ‫فتاحزاده‪ ،‬رئیس کمیته بین الملل نمایندگان مجلس عالی‬ ‫تاجیکستان‪ ،‬محمد عطا سلطاناف‪ ،‬مدیرکل مطبوعات مجلس‬ ‫نمایندگان تاجیکستان‪ ،‬معروفجان عبدالرحماناف‪ ،‬دبیر اول سفارت‬ ‫تاجیکستان‪،‬کریستوفزاخیاالکاسیسنمایندهویژهپاپفرانسیس‪،‬رهبر‬ ‫کاتولیکهایجهان‪،‬رودریگودیازردوسانتوسسفیربرزیلدرایران‪،‬دراگان‬ ‫تودورویچ سفیر صربستان در ایران‪ ،‬کارلوس انتونیو الکاال کوردونس‪،‬‬ ‫سفیر ونزئال در ایران ‪ ،‬دینی اپلیانا دبیر اول سفارت اندونزی در ایران‬ ‫از جمله این میهمانان بودند که از پیشنهادات سید عباس عظیمی‬ ‫رئیس موزه و برج ازادی برای تعامالت فرهنگی و هنری و همکاری‬ ‫های مشترک استقبال کردند‪.‬‬ ‫یک تشکر کوتاه‬ ‫نشریه ای که پیش رو دارید یازدهمین شماره ایست که افتخار‬ ‫همکاری با (صدای خاک) رادارم که صفحات سینمایی انرا بانظر‬ ‫مثبت مدیر نشریه (بانو مریم حضرتی) راه اندازی کردیم‪ .‬خوشبختانه‬ ‫تا قبل ازاین شماره درمیان اهالی وعالقمندان به سینما‪ ،‬خوش‬ ‫درخشیده است‪ .‬ایکاش صفحه نظر خواهی خوانندگان میداشتیم‬ ‫تاصدق گفتار حقیر شفاف سازی شود‪ .‬بهرحال الزم دانستم از تک‬ ‫تک دوستان واهالی فرهنگ وهنر به ویژه مسئولین محترم وزارت‬ ‫ارشاد که بوسیله تلفن ویا بصورت پیامک ‪ ،‬نگارنده رامورد لطف‬ ‫وعنایت خودقرار میدهند سپاسگذاری نمایم‪ .‬البته از بزرگوارانی که‬ ‫عاشق مطالب سینمای قبل انقالب هستند تشکر ویژه دارم ودست‬ ‫تک تک شما خوانندگان (صدای خاک) را به گرمی میفشارم‪.‬‬ ‫غالمرضاگمرکی‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫‪1۷‬‬ صفحه 17 ‫گفتگو‬ ‫محمدرضانصیریافشار‪:‬‬ ‫برایاموزشهنرمبهنسلجواناراموقرارندارم‬ ‫گفتگو‪:‬ابوالفضلکیمیایی‬ ‫محمدرضــا نصیــری افشــار هنرمنــد و معمــار بناهــای هنــری‪،‬‬ ‫مجسمه ســاز‪ ،‬طراح و ســازنده اثار هنری بــا چوب‪ ،‬ســنگ و فلز‪ ،‬در‬ ‫بیســت و دوم اردیبهشــت هــزار و ســیصد و پنجــاه در محله هفت‬ ‫چنــار تهــران بدنیا امــد‪ .‬وی اکنون در ســن ‪۵۰‬ســالگی با نشــاط‬ ‫و پشــت کاری وصــف نشــدنی هنر خــود را بــر روی چــوب نمایان‬ ‫میســازد و اثاری را خلــق می کند که تحســین همــگان را در بر دارد‪.‬‬ ‫افشــار از کودکــی هنــر خــود را نمایــان کــرد و از همــان‬ ‫ابتــدا بــا اســتفاده از وســائل خراطــی و طراحــی روی‬ ‫چــوب‪ ،‬اشــیای زیبــای هنــری را هنرمندانــه می ســاخت‪.‬‬ ‫محمدرضا نصیری افشــاردر گفتگو بــا خبرنگارصدای خــاک‪ ،‬درباره‬ ‫فعالیت های هنری خــود گفت‪ :‬کار هنر را از ‪۸‬ســالگی شــروع کردم‪،‬‬ ‫از همان دوران ابتدایی به نقاشــی عالقه خاصی داشــتم و با کنده کاری‬ ‫بر روی چوب مجسمه ها و اشــیای هنری می ســاختم‪ .‬به جهت اینکه‬ ‫پدرم یک نظامی بود به مدت ‪ ۶‬ســال از دوران دفاع مقدس را در بوشهر‬ ‫زندگی کردیم و با توجه بــه عالقه ام به امور فنی و هنری در هنرســتان‬ ‫فنی و حرفه ای بوشهر و در رشته تراشکاری مشــغول به تحصیل شدم‪.‬‬ ‫در همان دوران که ‪ ۱۳‬ســال بیشــتر هم نداشتم موفق شــدم پرسی را‬ ‫طراحی کنم اما متاسفانه نه تنها با اســتقبال روبرو نشدم بلکه موانعی بر‬ ‫سر راهم پدید امد که میل به اختراع و ســاختن را در من سرکوب کرد‪.‬‬ ‫این هنرمند توانا بیان کرد‪ :‬در ‪ ۱۵‬ســالگی بود که یکدســتگاه خراطی‬ ‫ساختم و باســماجت تمام بر این ساخته ام پافشــاری کردم و نتیجه اش‬ ‫این شد که این دســتگاه دیده شــود و لوح تقدیری نیز برای ساختن ان‬ ‫دســتگاه دریافت کنم‪ .‬رفتــه رفته باگذشــت زمان وعالقــه ذاتی ام به‬ ‫خلق اثار هنری از چــوب و اهن دلیلی شــد تا کارگاهــی را راه اندازی‬ ‫کنم و اثار فاخــر هنــری از ترکیب عناصر چــوب و اهن بســازم این‬ ‫اثار بســیار مورد توجــه ســرمایه داران و صاحبان ثروت قــرار گرفت‪.‬‬ ‫وی ادامــه داد‪ :‬اثــار هنری و انتیکــی مانند کالســکه های الکچری و‬ ‫درب های انتیک و مبلمان های هنری از ترکیب فلز و چوب‪ ،‬تماماً حاصل‬ ‫تراوشــات ذهن و ساخته ی دستم بود‪ .‬طراحی و ســاخت رستوران های‬ ‫الکچری‪ ،‬طراحی هــای داخلی و اثار هنــری از چوب و فلز و ســنگ و‬ ‫ســاخته های دســت هنرمندی که جنس و نوع مواد مانعی بر خلق اثر‬ ‫نبود‪ ،‬بســیار مورد توجه سرمایه داران هنر دوســت قرار گرفت و من هم‬ ‫هر روز ساخته های ذهنم را تجسم می بخشــیدم تا انجا که دیگر تاب و‬ ‫توان و تحمل برخورد های این جماعت پول دار برایم عذاب اور شــده بود‪.‬‬ ‫انگار من باید هنرم را خلق می کردم و انها چون پول داشــتند باید هنرم‬ ‫را می خریدند‪ .‬ان هم به قیمتی هایی ناعادالنه بایــد می فروختم‪ ،‬که در‬ ‫نهایت بســیاری از این افراد حتی ان حداقل ها را نیــز پرداخت نکردند‪.‬‬ ‫افشــار ادامه داد‪ :‬از این ارتباط های ارباب و رعیتی به ســتوه امده بودم و‬ ‫دیگر تاب تحقیر را نداشتم همین شــد که کارگاه هنری ام را جمع کردم‬ ‫و کال در وادی دیگر فعالیت خودم را اغاز کردم‪ .‬در ســال های ‪ ۹۲‬بود که‬ ‫در رشته معماری دانشگاه ازاد اســامی پذیرفته شدم و تحصیل خود را‬ ‫‪18‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫دوباره شــروع کردم‪ .‬دوران تحصیالت خود را در مقطع کارشناسی ارشد‬ ‫معماری در دانشگاه ازاد اسالمی دیلمان گذراندم‪ .‬از جاییکه سابقا نیز در‬ ‫تهران و مناطق شمال شهر رســتوران های مدرن و هنری ساخته بودم با‬ ‫ساخت و ساز بنا بیگانه نبودم و پس از فارغ التحصیلی در رشته معماری‪،‬‬ ‫کار ساخت و ساز ساختمان را در رامسر اغاز کردم و با سرعت در این بازار‬ ‫جا افتادم‪ .‬موانع زیاد اداری و اجتماعی بر سر راه کار ساخت و ساز بود که با‬ ‫تحمل سختی ها موانع را یک به یک همواره می کردم تا اینکه بحران رکود‬ ‫مســکن تمام کشــور را در بر گرفت و من هم از این قاعده مستثنا نبودم‪.‬‬ ‫وی تاکید کرد‪ :‬بالغ بر چندین میلیارد تومان ضرر و زیان مالی را متحمل‬ ‫شــدم که همین مسئله باعث افســرد گی و مشــکالت روحی برایم شد‬ ‫و دیگر تاب و توانی برایم نگذاشــته بود‪ .‬در این شرایط بودم که به ناگهان‬ ‫تصمیم گرفتم به اصل خود برگردم و اصل مــن هم خلق اثار هنری از هر‬ ‫جسمی بود فرقی نمی کرد چوب باشد یا اهن سنگ باشد یا شیشه‪ .‬فقط‬ ‫هنر می توانســت من را از این احوال خارج کند‪ .‬بــرای همین که تصمیم‬ ‫گرفتم کالس های ســاخت اشــیا هنری از چوب را برای هنردوســتان‬ ‫راه اندازی کنــم‪ .‬از تهران به روســتای گلیجان محدوده شهســوار نقل‬ ‫مکان کردم‪ .‬از انجایی که مجوز کارگاه ســاخت صنایع فلزی را داشــتم‬ ‫به اداره میراث فرهنگی تنکابــن مراجعه کردم و مجوز ســاخت صنایع‬ ‫دســتی را نیز دریافت کــردم و کالس اموزش صنایع هنــری چوبی را‬ ‫در این روســتا راه اندازی کردم‪ .‬اکنــون اتلیه ای به نام امیر افشــار دارم‬ ‫که برای من حکم امپراطوری عشــق را دارد‪ ،‬چرا که از سراســر کشــور‬ ‫هنرجویانی با ذوق و اشــتیاق برای یادگیری به کالس های من می ایند‪.‬‬ ‫این هنرمند تاکید کرد‪ :‬در امپراطوری عشــق هنــری را به جوانان ایرانی‬ ‫اموزش می دهم که شــاید کمتر جایی یافت شــود‪ ،‬برای همین خیلی‬ ‫خوشحال و خرســندم‪ .‬در ابتدای راه اندازی کالس هایم‪ ،‬بروشور و تراکت‬ ‫چاپ کردم و بــا تبلیغات زیاد‪ ،‬هنر خــود را به محیــط پیرامون معرفی‬ ‫کردم و همین امر نیز باعث شــد هنرجویان زیادی درخواست حضور در‬ ‫کالس ها را داشته باشند‪ .‬از سوی دیگر روســای ادارت و نهادهای تنکابن‬ ‫برای دیدن محصوالت هنری و ســطح کالس هــا از اتلیه بنــده دیدار‬ ‫کردند و قول های مســاعدی را برای تســهیل در امــور کالس ها دادند‬ ‫که متاســفانه هیچ کدام انها محقق نشد‪ .‬البته درخواســت های بنده از‬ ‫ادارات ذیربط تســهیالت کالن و یا وام های میلیاردی نبوده و نیســت‪،‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 18 ‫درخواســت بنده در این حد بود که در مکانی که محل‬ ‫رفت و امد اســت محلی را برای نمایــش اثار هنری ام‬ ‫به من اختصــاص دهند کــه همان هم عملی نشــد‪.‬‬ ‫افشــارادامه داد‪ :‬هنر‪ ،‬روح انسان را جال می دهد و انسان‬ ‫را می ســازد همانطور که من توانســتم تمام مشکالت‬ ‫روحی و روانپریشــی های خودم را با هنــر درمان کنم‬ ‫و تنظیمات روح خــود را به تنظیمات اولیــه خود باز‬ ‫گردانم‪ ،‬همه می توانند با هنر روح خــود را جال دهند‪.‬‬ ‫متاسفانه از سوی بسیاری از مراکز‪ ،‬ادارات و سازمان ها‬ ‫به بنده قول های مســاعد جهت همکاری مانند؛ احیای‬ ‫کارگاه و کالس در فرهنگســرا ها‪ ،‬خلــق اثار هنری در‬ ‫سطح شهر ها و بســیاری موارد دیگر داده شد که هیچ‬ ‫کدام شــان محقق نشــد‪ .‬اداره اموزش و پــرورش این‬ ‫منطقه تصمیم گرفت در مدرســه روســتای گلیجان‬ ‫محوطه ای را برای اموزش هنرجویــان به کالس های‬ ‫من اختصــاص دهد که بــا کمال تعجــب و حیرت با‬ ‫مقاومت شورای محلی روســتای گلیجان روبرو شدم‬ ‫و همیــن شــورا مانع تشــکیل کالس های من شــد‪.‬‬ ‫افشــار در ادامه افزود‪ :‬از ســوی فرمانداری شسهسوار‬ ‫و اداره میــراث ایــن شــهر نیز مقــرر شــد فضایی‬ ‫شیشــه ای را در کنار رودخانه ای در همین شــهر را به‬ ‫کالس هــای مــن و هنرجویانم اختصــاص دهند که‬ ‫باعث جذب توریســت نیز خواهد شــد‪ ،‬ولی این اقدام‬ ‫هم انجام نشــد‪.‬خیلی از مســئوالن می ایند و هنر مرا‬ ‫از نزدیک می بیننــد و تحــت تاثیــر زیبایی های ان‬ ‫قرار می گیرنــد‪ ،‬اما خیلــی زود فرامــوش می کنند ‪.‬‬ ‫وی یاداور شد‪ :‬بر حســب عالقه و وظیفه ای که در خود‬ ‫حس می کنم برای اموزش هنرم به نســل جوان ارام و‬ ‫قرار نــدارم تا حدی که به درخواســت خــودم به اداره‬ ‫اموزش فنی و حرفه ای شهســوار مراجعــه کردم و به‬ ‫صورت کامال افتخاری کالس اموزش هنر روی چوب را‬ ‫شروع کردم‪ .‬کالس من از تمام کالس های دیگر پیشی‬ ‫گرفت و بسیار خواهان پیدا کرد تا حدی که همین امر‬ ‫دلیلی شد تا کالس های من را منحل کنند و دیگر اجازه‬ ‫اموزش را به من ندادند‪ .‬همه این ســختی ها و مصائب‬ ‫دلیلی محکم شــد تا اتلیه خودم را تاســیس کنم و در‬ ‫فضایی استیجاری کار اموزش را ادامه دهم همین امر‬ ‫مرا اغنا می کنــد و مایه ارامش روح و روان من اســت‪.‬‬ ‫در حال حاضر به صورت افتخاری در دانشــگاه بوعلی‬ ‫گرجستان اموزش هنر می دهم و انان به خوبی قدر این‬ ‫کار مرا ارج میگذارند‪ .‬ای کاش این هنر در میان مسوالن‬ ‫هنر این مرز وبوم مغفول نمی ماند و قدر هنرمندان این‬ ‫کشــور را می دانســتند‪ .‬انقدر نیرو و انرژی دارم که در‬ ‫صورت حمایت و پشتیبانی مســوالن از این هنر‪ ،‬اتلیه‬ ‫وامپراتوری عشــق را به وســعت ایران گسترش دهم‬ ‫دبیر کمیته بنادر و دریانوردی ستاد مرکزی ایت اهلل رئیسی‪:‬‬ ‫رستم قاسمی درسال یک میلیون‬ ‫مسکن را خواهند ساخت‬ ‫دبیــر کمیتــه بنــادر و دریانــوردی ســتاد مرکــزی ایــت اهلل رئیســی معتقد‬ ‫اســت که رســتم قاســمی درســال یک میلیــون مســکن را خواهند ســاخت‪.‬‬ ‫عباس دشــتی مشــاور دکتر ارامی و دکتر کرمی در مجلس و دبیــر کمیته بنادر و‬ ‫دریانوردی ســتاد مرکزی ایت اهلل رئیســی در گفتگو با جهانی پــرس درخصوص‬ ‫گزینه انتخابی رستم قاســمی به عنوان وزیر راه و شهرســازی اظهار کرد‪ :‬باتوجه به‬ ‫شخصیت و شناختی که از اقای رستم قاســمی وجود دارد و اینکه تجربیاتی هم در‬ ‫وزارت نفت داشــتند یکی از گزینه های خوب در حوزه وزارت راه و شهرسازی است‪.‬‬ ‫وی افــزود‪ :‬بــا توجه بــه تجربیــات ایشــان و رضایتی کــه پرســنل وزارت نفت‬ ‫از ایشــان دارنــد و حتــی در حال حاضــر که از ایشــان بــه نیکی یاد مــی کنند‬ ‫بــه نظــرم یکــی از بهتریــن گزینه هــا بــرای ایــن کار محســوب می شــوند‪.‬‬ ‫دشــتی ادامه داد‪ :‬مجلس هم تمام قد موافق برنامه های ایشــان هســتند همانطور‬ ‫که روز گذشــته در کمیســیون بودجه و کمیســیون عمــران مجلــس رخ داد و از‬ ‫برنامه های ایشــان در اینده بــه جد راضــی بودند و امیــدوارم بــا رای باالیی که‬ ‫در مجلــس می گیرند بــا ان هم افزایــی که دارند عملکرد خوبی داشــته باشــند‪.‬‬ ‫دبیر کمیته بنادر و دریانوردی ســتاد مرکزی ایت اهلل رئیســی بیان کرد‪ :‬ایشــان به‬ ‫ان شعار رئیسی و مجلس که اعالم کرده بودند در ســال یک میلیون مسکن ساخته‬ ‫شــود اقای قاســمی دارای این تجربه هســتند و این شــعار را محقق خواهند کرد‪.‬‬ ‫وی در خصوص نقش مهندس قاســمی در راســتای توســعه اقتصــاد دریا محور و‬ ‫زیرساخت ها و توســعه بنادر کشــور با وجود قاســمی اظهار کرد‪ :‬با توجه به اینکه‬ ‫خود ایت اهلل رئیســی هم در دولت کار و کرامت تاکید بر دریا محــور دارند‪ ،‬امید ان‬ ‫داریم با وجود جناب اقای مهندس قاســمی در وزارت راه و شهرســازی شاهد رشد‬ ‫و شــکوفایی بیش از پیش بنادر کشور نیز باشــیم‪ ،‬زیرا بر این باور هستیم که توسعه‬ ‫اقتصاد دریا محور باعث اشــتغال در حوزه های دریایی باالخص بنــادر خواهیم بود‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪19‬‬ صفحه 19 ‫گزارش پشت صحنه فیلم یوسف و زلیخا سال ‪1347‬‬ ‫دیگه تکرار نمیشه‬ ‫غالمرضا گمرکی‬ ‫اکثر سینماگران قدیمی بخاطر دارند استودیو‬ ‫(پارس فیلم) متعلق به زنده یاد دکتر‬ ‫اسماعیل کوشان در کیلومتر ‪ 9‬جاده کرج‬ ‫بود‪ .‬برای نگارنده که در ان زمان ماشین‬ ‫شخصی نداشت‪ ،‬رفت و امد بسیار دشوار‬ ‫بود‪ .‬چند روزی از فیلمبرداری فیلم (یوسف‬ ‫و زلیخا) می گذشت و فرصت نمی شد برای‬ ‫تهیه گزارش پشت صحنه به انجا بروم‪.‬‬ ‫باالخره یک روز شال و کاله کردم و راهی‬ ‫استودیو بزرگ پارس فیلم شدم‪ .‬زمانیکه‬ ‫رسیدم فیلمبرداری در (پالتو) بسیار جالبی‬ ‫که زنده یاد (ولی اهلل خاکدان)دکوراتور بنام‬ ‫سینما انرا ساخته بود در حال فیلمبرداری‬ ‫بود‪ .‬درست نیم ساعت بعد گروه‪ ،‬کار را تعطیل‬ ‫وبرای صرف غذا در همان (پالتو) به انتظار‬ ‫امدن غذا نشستند‪ .‬مرحوم کوشان و فروزان و‬ ‫(جونیت ارکین) معروف به فخرالدین که برای‬ ‫ایفای نقش مقابل فروزان از ترکیه به ایران‬ ‫امده بود در دفتر دکتر کوشان حضورداشتند‪.‬‬ ‫مهدی رئیس فیروز کارگردان فیلم وارد دفتر‬ ‫شد و به دنبال ان زنده یاد حسین محسنی‬ ‫برادر هنرمند فقید مجید محسنی که از‬ ‫کشاورزی در دماوند به نماینده مردم دماوند‬ ‫در مجلس شورای ملی ارتقاء یافته بود‪ ،‬بعنوان‬ ‫مدیر تهیه با ظرف های فلزی کاله دار وارد‬ ‫اتاق شده و بعد از چیدن غذا روی میز قصد‬ ‫خروج داشت که دکتر کوشان از او پرسید‪:‬‬ ‫برای همه برگ سفارش دادید و حسین‬ ‫محسنی پاسخ داد ‪ :‬بله ‪ ....‬و رفت‪ .‬حدود چند‬ ‫دقیقه از رفتن محسنی نگذشته بود که یکی‬ ‫از کارگران فنی بنام (حسن) با گفتن‪ :‬یاهلل ‪..‬‬ ‫وارد اتاق شد و بدون اینکه جز به غذا به کسی‬ ‫نگاه کند از رئیس فیروز پرسید‪ :‬اقا سکانس‬ ‫بعد کجاست تا اماده کنیم؟ رئیس فیروز‬ ‫گفت‪ :‬خودم میام میگم‪ .‬و حسن همچنان‬ ‫چشم از غذاها برنمیداشت با گفتن‪ :‬چشم‬ ‫اقا‪ ،‬اتاق را ترک کرد‪ .‬حس ششم تلنگری به‬ ‫نگارنده زد‪ .‬ورود حسن هیچ ربطی به سوال‬ ‫نداشت و او فقط امده بود از نوع غذا باخبر‬ ‫شود‪ .‬حسن که رفت نگارنده نیز با پوزش از‬ ‫حاضرین بدنبال او رفتم‪ .‬حسن وارد (پالتو)‬ ‫شد و نگارنده به دنبال او زمانیکه وارد (پالتو)‬ ‫شدم بچه های فنی مشغول خوردن چلو کباب‬ ‫‪20‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫کوبیده بودند‪ .‬حال و احوالی ردو بدل شد و به‬ ‫اتاق دکتر کوشان برگشتم اما خدایی‪ ،‬غذا از‬ ‫گلوم پایین نمی رفت بطوریکه رئیس فیروز‬ ‫پرسید‪ :‬چرا غذاتو نمی خوری و من بدروغ‬ ‫گفتم‪ :‬صبحانه دیر خوردم اشتهایی ندارم‪،‬‬ ‫در حالیکه صبحانه هم نخورده بودم‪ .‬همگی‬ ‫بعد از صرف غذا برای ادامه فیلمبرداری راهی‬ ‫(پالتو) شدند با ورودم به (پالتو) تمام حواسم‬ ‫به حسن بود تا ببینم عکس العمل او در مورد‬ ‫تبعیض غذایی چیست! رئیس فیروز صحنه را‬ ‫برای فیلمبرداری تشریح کرد و فیلمبردار به‬ ‫گروهش دستور چیدن چراغها را داد و حدود‬ ‫‪ 20‬دقیقه بعد همه چیز برای گرفتن(پالن)‬ ‫مهیا شد‪ .‬با امدن دکتر کوشان‪ ،‬رئیس فیروز‬ ‫دستور حرکت داد که بیک باره حسن با گفتن‬ ‫‪ :‬ببخشید‪ ...‬پرید تا یکی از چراغها را روشن‬ ‫کند که عمدا پایش را به کابل برق گیر داد و‬ ‫همزمان دو عدد چراغ ‪ 800‬همراه با سه پایه‬ ‫هایشان سرنگون شد و تاریکی مطلق(پالتو)‬ ‫را فراگرفت و تنها صدای حسن بود که گفت‪:‬‬ ‫همگی ببخشید ‪...‬سپس رو به دکتر کوشان‬ ‫کردو گفت‪ :‬اقا خیلی عذر میخوام چشمم‬ ‫ندید‪ ،‬پول دوتا المپ رو از دستمزدم کم‬ ‫کنین‪ ...‬دکتر سری تکان داد و گفت‪ :‬برو‬ ‫به کارت برس‪ ...‬حسن فوری دو عدد المپ‬ ‫شکسته شده را عوض کرد و چراغها روشن‬ ‫شد و فیلمبرداری بعد از ناهار اغاز گردید‪.‬‬ ‫نمیدانم فیلمبرداری تا چه ساعتی طول‬ ‫کشید‪ .‬اما وقتی سکانس بسته شد حدود‬ ‫‪ 12‬شب بود‪ .‬زمانیکه حسن مشغول جمع‬ ‫اوری کابلهای برق بود یواشکی بهش گفتم‪:‬‬ ‫اصال کارت درست نبود اونم برای شکم‪...‬‬ ‫رنگ صورت حسن تغییر کردو پرسید چرا؟‬ ‫گفتم‪ :‬بعدا بهت می گم و از (پالتو) خارج‬ ‫شدم‪ .‬وقتی همه رفتند من ماندم و دکتر‬ ‫کوشان‪ .‬دکتر پرسید چرا نهار نخوردی‪..‬؟‬ ‫راستش طاقت نیاوردم و گفتم ‪ :‬میدونین‬ ‫چرا دوتا چراغ ‪ 800‬با سه پایه سرنگون شد؟‬ ‫دکتر با تعجب گفت‪ :‬نه‪ ...‬پاسخ دادم‪ :‬مگر‬ ‫شما به اقای محسنی نگفتید غذا برای همه‬ ‫برگ سفارش بده؟ دکتر گفت چرا؟ ‪ ..‬گفتم ‪:‬‬ ‫یادتونه وقتی داشتیم نهار میخوردیم حسن‬ ‫اومد توی اتاق و از اقای رئیس فیروز پرسید‪:‬‬ ‫سکانس بعد کجاست‪ ....‬دکتر کوشان گفت‪:‬‬ ‫اره یادمه گفتم حسن اصال به رئیس فیروز‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫نگاه نکرد و فقط امده بود امار غذا رو بگیره‬ ‫که ما چی میخوریم‪ .‬دکتر که عمیقا تحت‬ ‫تاثیر قرار گرفته بود گفت‪ :‬خب بعد‪ ...‬گفتم‬ ‫‪ :‬اگر یادتون باشه با رفتن حسن منم پشت‬ ‫سرش رفتم داخل (پالتو) و دیدم بچه های‬ ‫فنی دارن چلوکباب کوبیده میخورن‪ ،‬بخاطر‬ ‫همین حسن تالفی شو سرانداختن دوتا‬ ‫چراغ ‪ 800‬دراورد‪ ...‬دکتر که شدیدا از کوره‬ ‫دررفته بود صدازد‪ :‬اقای حسین محسنی‪...‬‬ ‫دیری نگذشت که بجای محسنی ابدارچی‬ ‫جوابداد‪ :‬اقای دکتر تو اتاقشون دارن فاکتور‬ ‫می نویسن‪ .‬دکتر فریاد زد‪ :‬بگو فورا بیاد اینجا‪.‬‬ ‫لحظه ای بعد محسنی وارد اتاق شد دکتر‬ ‫گفت‪ :‬میشه فاکتورامروز ناهار رو ببینم‪.‬‬ ‫محسنی که مقداری کاغذ به همراه داشت‬ ‫گفت‪ :‬چشم االن‪ ...‬و قاطی کاغذها برگه ای‬ ‫را به دکتر داد‪ .‬دکتر زیرلب شروع بخواندن‬ ‫فاکتور کرد‪ .‬چلوکباب برگ پانزده پرس‪.‬‬ ‫نوشابه کانادادرای ‪ 15‬عدد بو بعد در حالیکه‬ ‫فاکتور را به محسنی می داد گفت‪ :‬چرا برای‬ ‫بچه های گروه فنی که این همه از کله سحرتا‬ ‫اخر شب زحمت می کشن کوبیده گرفتی و‬ ‫برای ما برگ؟ چرا؟ منکه گفتم برای همه‬ ‫چلوکباب برگ بگیر‪ .‬مگر چه فرقی بین من و‬ ‫اون کارگر زحمت کش وجود داره ‪...‬؟ محسنی‬ ‫که از ترس تنش می لرزید و به لکنت افتاده‬ ‫بود گفت‪ :‬حتما چلوکبابی اشتباه کرده من‬ ‫یادمه بهش گفتم ‪ 15‬پرس چلوکباب برگ‬ ‫با نوشابه‪ .‬دکتر که اصال حرفهای محسنی‬ ‫برایش ارزش نداشت گفت‪ :‬اون اشتباه کرده‬ ‫ولی تو که غذارو سرو کردی ندیدی که اونا‬ ‫کوبیده خوردن و ما برگ‪ ...‬حیف ‪ ...‬حیف که‬ ‫برادر مجید محسنی هستی ‪ ..‬خودتو اصالح‬ ‫کن حسین‪ ...‬دیگه تکرار نشه ‪ ...‬حسین خم‬ ‫شد تا دست دکتر را ببوسد اما دکتر دستش‬ ‫را کشید و ادامه داد‪ :‬یک پرس برگ ‪ 15‬ریال‬ ‫قیمتشه اما یه المپ ‪ 800‬پنجاه ریال! به‬ ‫کجا میخواستی سود برسانی؟ امروزهمون‬ ‫کارگری که قرار بود چلوکباب برگ بخوره‬ ‫وقتی دید بین من و اون تبعیض قائل شدی‬ ‫دوتا المپ چراغ ‪ 800‬را عمدا خورد کرد به‬ ‫نظرت این کار درست بود که بین ما تبعیض‬ ‫قائل بشی؟ حسین درحالیکه با شرمندگی‬ ‫عقب عقب از اتاق خارج می شد گفت‪:‬‬ ‫ببخشین اقای دکتر؛ دیگه تکرار نمیشه‪.‬‬ صفحه 20 ‫خواستنتوانستناست‬ ‫نوشته‪:‬غالمرضاگمرکی‬ ‫چگونه(رضــا) بــا تــاش و پشــتکار‪ ،‬از نــام اوران ســینمای‬ ‫ایران شــد و بقــول معــروف امــروز بــا وزراء هــم فالــوده نمی‬ ‫خــورد! او راز موفقیــت خــود را اینگونــه تعریــف کــرد‪:‬‬ ‫از اول هفته تا اخر هفتــه‪ ،‬کمک حال پدرم بودم‪ .‬شــب جمعه بابت‬ ‫یک هفتــه کار و زحمت (‪ 20‬ریــال) بعنوان دســتمزد بمن حقوق‬ ‫میداد‪ .‬من سیزده ســالم بود که بااتفاق خانواده از زادگاهم ابادان در‬ ‫ســال ‪ 1336‬به تهران امدیم‪ .‬گرمای باالی ‪ 50‬درجه خوزستان برای‬ ‫پدرم مهلک بود‪ .‬بهمین دلیل بنا به توصیه پزشــکان بار سفربستیم و‬ ‫در خیابان شــهباز جنوبی یک حیاط ‪ 70‬متری به مبلغ شش هزار و‬ ‫پانصد تومان خریداری و ساکن شدیم‪ .‬پدرم شغل سنگینی را از دوران‬ ‫جوانی برای خودش پیشــه کرده و اهنگری می کرد و من عاشــق‬ ‫سینه چاک ســینما‪ .‬هر روز صبح زود می رفتم درب مغازه پدر را باز‬ ‫میکردم؛ اب و جارو میزدم ‪ .‬چای درســت می کردم و به محض امدن‬ ‫پدر‪ ،‬میرفتم مدرسه‪ ...‬ظهر که از مدرسه بر میگشتم مجددا می امدم‬ ‫مغازه‪ ،‬پدرم می رفت مســجد و بعد از اتمام نماز ظهر می رفت منزل‬ ‫ناهارشو میخورد و برمی گشت مغازه و من راهی منزل میشدم تا بعد‬ ‫از خوردن ناهار به درس و مشقهایم برســم‪ .. .‬سرتاسر هفته‪ ،‬کار من‬ ‫همین بود‪ .. .‬یک پسردائی داشتم بنام حسین هم سن و سال و جدای‬ ‫از فامیلی با هم خیلی رفیق بودیم‪ .‬جمعه که میشــد ‪ 20‬ریالی را که‬ ‫بابت یک هفته کار از پدر دســتمزد می گرفتم میدادم به حسین و او‬ ‫میشد(مادرخرج) ‪ ...‬ساعت ده صبح سوار اتوبوس بنز بی دماغ میشدیم‬ ‫و میدان(توپخانه) پیداده می شدیم و نفری یک ریال کرایه می دادیم‪.‬‬ ‫در ان زمان هنوز شرکت واحد در تهران تاســیس نشده بود و بجای‬ ‫ان (شــرکت اتوتوکل) یک ســری اتوبوس بنز بی دماغ از المان وارد‬ ‫کرده بود که مردم را جابجا می کرد‪ ....‬وقتی وارد الله زاد میشــدیم از‬ ‫اولین سینما بنام(تابان) تا اخرین سینما بنام( کریستال) که متعلق‬ ‫به زنده یاد صابررهبر کارگردان مطرح ســینما بود پیــاده میرفتم و‬ ‫بقول معروف یک خط درمیان جلو ســینماها می ایستادم و عکسها و‬ ‫پوســترهای فیلم ها را میدیدیم‪ .‬گله به گله در الله زار سینما‪ ،‬تئاتر‪،‬‬ ‫رستوران و ‪ ...‬بود و وسط الله زار یک مســجد کوچک بنا شده بود که‬ ‫خیابان الله زار را کامــل کرده بود‪ ،‬بگونه ای که هر کســی به دلخواه‬ ‫خود می رفت با شــادی و نشــاط و عبادت‪ ،‬جمعه خود را در الله زار‬ ‫خوش می گذرانید‪ ...‬به انتهای الله زار که می رســیدیم گرسنگی به‬ ‫سراغمان می امد می رفتیم سر چهارراه استانبول ‪ ،‬دو عدد ساندویچ‬ ‫خوک به عرض ‪ 35‬سانتی متر میخریدیم ‪ 12‬ریال یعنی نفری ‪ 6‬ریال‬ ‫و گاز میزدیم تا برســیم به اول الله زار‪ .‬ناگفته نماند که در ان زمان از‬ ‫تمام کشورهایی که با ایران رابطه داشــتند فیلم وارد میشد و دست‬ ‫اندرکاران سینمای ایران هم ســالی ‪ 20‬تا ‪25‬فیلم تولید می کردند‪.‬‬ ‫فیلمهای خارجــی که ان زمــان توی بــورس بودند و مــردم از ان‬ ‫اســتقبال می کردند (جیمزباند) ده فرمان‪ ،‬وایکینگها‪ ،‬اسپارتاکوس‪،‬‬ ‫یاروچطوره‪ ،‬دراکوال و‪ ...‬حســین که می دانست از فیلمهای ترسناک‬ ‫بیشــتر لذت میبرم؛ میرفت و دو عــدد بلیط ردیف جلــو میخرید‬ ‫‪ 6‬ریال نفری ‪ 3‬ریــال و میرفتیم دو ســاعت فیلم (دراکــوال) را که‬ ‫(کریســتوفری) بازی می کرد می دیدیم فیلم که تمام میشــد می‬ ‫امدیم ســمت کافه (مصطفی پایان)‪ ،‬مصطفی خواننده اذری بود که‬ ‫در رســتورانی بهمین نام میخواند دو عدد نوشــیدنی با پسته میخریدیم‬ ‫‪ 12‬ریال نفــری ‪ 6‬ریال و نــم نم می خوردیــم تا می رســیدیم به میدان‬ ‫(توپخانه) ســوار اتوبوس اتوتوکل میشــدیم وبســمت منزل می رفتیم‪.‬‬ ‫این بود تفریح بی نظیر وســالم دو نفره در روز جمعه بــا هزینه هر نفر ‪16‬‬ ‫ریال که صد البته با این مبلغ االن یک بســته ادامس هم نمی توان خرید!‬ ‫همانطور که اول داستان گفتم عاشق ســینما بودم و چون شنیده بودم که‬ ‫در الله زار چند استودیو فیلمسازی مثل (کاروان فیلم) گروه متحده سینما‬ ‫تهران و ‪ ....‬وجود دارد‪ ،‬عاشق الله زار بودم من از کوچه (ارباب جمشید) که‬ ‫پاتوق تمام اســتودیوها بود غافل بودم تا اینکه در یکی از روزهای جمعه به‬ ‫حسین گفتم بریم استودیو(کاروان فیلم ) را پیدا کنیم‪ .‬به اتفاق راهی انجا‬ ‫شدیم‪ .‬اواسط الله زار متوجه انبوه جمعیت شــدیم وقتی به انجا رسیدیم‬ ‫دیدیم جماعت برای دیدن فیلمبرداری تجمــع کرده اند‪ .‬من با دیدن زنده‬ ‫یاد وحدت از خوشحالی در پوســت خود نمی گنجیدم نقش زن مقابل او‬ ‫را نمی شــناختم‪ .‬تا باالخره به یکی از کارگران فنی فیلم‪ ،‬سیگاری تعارف‬ ‫کردم و با او ارتباط برقرار کردم و از طریق ایشان متوجه شدیم که زن بازیگر‬ ‫(پوری بنائی) و اسم فیلم (عروس فرنگی) و محصول استودیو(نقش جهان)‬ ‫است‪ .‬من که به شــدت مشتاق شده بودم ثانیه شــماری می کردم تا زمان‬ ‫ناهار برسد‪ ...‬باالخره وقت نهار شد و من مخ کارگر فنی را بکار گرفتم و به او‬ ‫فهماندم که عاشق بازیگری هستم و چطورمی توانم وارد سینما شوم؟ انروز‬ ‫تا زمانیکه نوراجازه میداد فیلمبرداری ادامه داشت‪ .‬بعد از اتمام کار متوجه‬ ‫شدم کارگر فنی ماشین ندارد از ســر زرنگی به او پیشنهاد دادم با هم برویم‬ ‫لذا یک تاکسی دربست گرفتیم قرار شــد کارگر را که اسمش (حسن) بود‬ ‫برسانم و بعد خود راهی منزل شــوم در بین راه انچه سوال داشتم از حسن‬ ‫پرسیدم و حسن با سعه صدر به سواالت من جواب داد و حتی بمن قول داد‬ ‫اگر در فیلم(عروس فرنگی) نقش کوتاهی خواستند از من استفاده شود‪ .‬تا‬ ‫اینکه یک روز پدرم سراغ مرا از حسین می گیرد و حسین صادقانه بهش می‬ ‫گوید ‪ :‬پسرت داره بازیگر میشه‪ ...‬پیش خودم فکر کردم االن پدرم شروع به‬ ‫ناسزاگویی می کند اما لبخندی زد و گفت‪ :‬چه خوب‪ ،‬چه جالب اگر میشه‬ ‫تشــویقش کنی ادامه بده و من مات و مبهوت به چشــمان پدرم ذل زدم‪.‬‬ ‫پدرم با تعجب گفت‪ :‬شــوخی نمی کنم حتی دعا می کنــم یه روز بهترین‬ ‫بازیگر جهان بشــی‪ ...‬منکه کامال گیج و منگ شــده بودم از او خداحافظی‬ ‫کردم و راهی منزل شدم‪ .‬در بین راه بخود و طرز تفکر پدرم حسابی تعجب‬ ‫کردم باالخره من با بچه های فیلمبرداری قاطی شدم و گهگاه در فیلمها به‬ ‫عنوان نوجوان ظاهر میشــدم تا جائیکه یک روز به او خبر میدهند که برای‬ ‫نقش اول یک نوجوان در فیلمی انتخاب شــده است‪ .‬البته ناگفته نماند در‬ ‫طول روزهائیکه فیلمبرداری داشتیم حسابی کار می کردم به طوری که به‬ ‫زنده یاد وحدت نشــون داده بودم زمان بازی من فرارسید حسابی دیالوگها‬ ‫را حفظ کرده بودم و با حرکت کارگردان امــدم جلو دوربین و نقش مقابل‬ ‫خود دیالوگ رو ردوبدل کردیم‪ .‬بقدری زیبا بازی کردم که همه تحت تاثیر‬ ‫قرار گرفتند و وحدت بمن تبریک گفت و ادامه داد‪ :‬اینده درخشانی خواهی‬ ‫داشت‪ .‬چند سال بعد که پشت لبم سبز شــد با یکی از سوپراستارهای زن‬ ‫سینما همبازی شدم و بدین ترتیب محفلی نبود که راجع بازی من صحبت‬ ‫نشود‪ .‬او امروز یکی از کهنسال ترین بازیگران سینمای ایران است که توانسته‬ ‫در طول بازیگری دوبار جایزه ســیمرغ بلورین را از ان خــود نماید‪ ....‬حاال‬ ‫هر وقت اورا می بینم فقط یک جمله می گوید‪ :‬خواســتن‪ ،‬توانستن است!‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪21‬‬ صفحه 21 ‫نیمکــت‬ ‫صیانت‬ ‫نویسنده ‪ :‬محمد امید‬ ‫حمید و سعید و مرتضی به یاد دوران جوانیشان ‪ ،‬هر کدام یک بستنی‬ ‫خریده و گرمای تابستان را با کمک ان در حال مهار کردن هستند ‪ ،‬انها‬ ‫طبق معمول بر روی نیمکت همیشگی نشسته اند ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬بچه ها شنیدین شهردار عوض شده ؟‬ ‫سعید ‪ :‬بله ‪ ...‬میگم خدا کنه به هر نیمکت یه کولرگازی وصل کنه که وقتی‬ ‫میشینیم خنک بشیم ‪ (.‬میخندد )‬ ‫مرتضی ‪ :‬فکر بدی هم نیست ها ‪ ...‬من میگم به عنوان یک طرح‬ ‫بنویسیمش بدیم مجلس تصویبش کنه ‪ ...‬اونوقت دیگه شهردار مجبوره‬ ‫انجامش بده ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬بله هفتاد سال از جونمون گذشتیم و کار کردیم تا از مردم و‬ ‫مملکت صیانت کنیم ‪ ...‬حاال که پیر شدیم اینها باید از ما صیانت کنن ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬این صیغه صیانت که گفتی یعنی چی ؟‬ ‫مرتضی ‪ :‬صیانت یعنی پاسداری ‪ ...‬مگه نه حمید جان ؟‬ ‫حمید ‪ :‬دقیقا ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬میگم چرا جدیدا از این کلمه زیاد استفاده میشه ‪ ...‬پس معنیش‬ ‫میشه پاسداری ؟‬ ‫مرتضی ‪ :‬بله ‪ ....‬مگه نشنیدی جدیدا یه قانون تصویب کردن به نام صیانت‬ ‫از فضای مجازی ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬میبینی اقا مرتضی ‪ ....‬قانون تصویب میکنن که از فضای مجازی‬ ‫صیانت کنن ‪ ،‬اونوقت واسه یه دونه کولر گازی که وصلش کنن به نیمکت‬ ‫پارکها تا از ما در برابر گرمای کشنده هوا صیانت کنن تصویب نمیکنن ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬نگران نباش حمید جان ‪ ...‬اینها به فکر مردمن ‪ ...‬کسیکه انقدر به‬ ‫فکر فضای مجازیه که قانون صیانت ازش تصویب میکنه مطمئنن صد برابر‬ ‫به فکر فضای واقعیه ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬میگم بچه ها ‪ ...‬مگه فضای مجازی نیاز به صیانت داره ؟‬ ‫حمید ‪ :‬اگه منظورت از صیانت اینه که مراقبت کنن کسی از مردم دزدی‬ ‫و کالهبرداری نکنه ‪ ...‬اره نیاز به صیانت داره ‪ ...‬ولی اگه منظور دیگه ای‬ ‫داشته باشی نمیدونم ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬چه منظوری بابا ؟ ‪ ....‬سواله دیگه براش پیش اومده ‪ ....‬میگم عجب‬ ‫بستنی خوشمزه ای بود ها ‪ ...‬من یکی دیگه میخوام ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬سردیت میکنه اقا سعید ( میخندد )‬ ‫حمید ‪ ( :‬میخندد ) دندونهاش مصنوعیه سردی رو حس نمیکنه ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬نه اینکه شما یک لک به دندونهای مادرزادیتون نیفتاده ؟‬ ‫(میخندد)‬ ‫مرتضی ‪ :‬تقصیر خودمونه ‪ ...‬اگه این صیغه صیانت رو از دوران جوونی یاد‬ ‫گرفته بودیم و از دندونامون خوب صیانت کرده بودیم االن دندونهای‬ ‫‪۲۲‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫خودمون سالم بودن ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬عجب صیغه ی عحیبیه ها این صیانت ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬خیلی عجیبه ‪ ...‬اگه از خوردنت صیانت میکردی االن نه فشار‬ ‫خون داشتی نه چربی داشتی نه قند ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬پوکی استخونو بگو ‪ ...‬اخ اخ اخ ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬معده و کلیه هم صیانت میخواسته ها ما نمیدونستیم ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬خدا بگم چیکارش کنه اونی رو که این صیغه ی صیانت رو از اون‬ ‫دورانی که ما جوون بودیم رو نکرد ‪ ...‬اخ که اگه رو کرده بود ما االن همون‬ ‫جوون بیست ساله مونده بودیم ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬اخه انسان هم انقدر دلسوز ‪ ...‬نیگا میکنن میبینن ملت بیست‬ ‫و چهار ساعته سرشون تو گوشیه دلشون واسه چشم و گردن و مغز اونها‬ ‫میسوزه و میخوان از فضای مجازی صیانت کنن ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬یعنی اگه کسی بیشتر از اندازه به فضای مجازی نیگا کنه نمیزارن‬ ‫؟‬ ‫سعید ‪ :‬پس اون بنده خدایی که تو فضای مجازی کار میکنه و از این‬ ‫طریق نون زن و بچشو درمیاره چی؟‬ ‫مرتضی ‪ :‬پس بچه ها چجوری درس میخونن ؟‬ ‫حمید ‪ :‬انگار شما معنی صیانت رو با تحریم اشتباه گرفتین ها ‪ ....‬باباجان‬ ‫میخوان پاسداری کنن نه اینکه نذارن از فضای مجازی استفاده بشه ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬ای بابا ‪ ...‬اصال ولش کنین این بحثو ‪ ...‬ما نه متخصص صیانتیم نه‬ ‫متخصص قانون تصویب کردن ‪ ...‬کی میره یه سری دیگه بستنی بگیره‬ ‫بیاره ؟‬ ‫مرتضی ‪ :‬بشینین من میرم میگیرم ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬فقط داری میری تو راه از خودت صیانت کن که نخوری زمین (‬ ‫میخندند)‬ ‫مرتضی ‪ :‬نترس ‪ ...‬اونی که قانون صیانت از فضای مجازی رو تصویب‬ ‫میکنه قانون صیانت از منم تصویب میکنه ‪.‬‬ ‫هر سه میخندند و مرتضی میرود تا بستنی ها را گرفته و بازگردد ‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 22 ‫غالمرضاگمرکی‬ ‫سخنی کوتاه با ریاست‬ ‫جمهوری اسالمی ایران‬ ‫جناب اقای سید ابراهیم رئیسی‪ ،‬این یک نامه‬ ‫فردی نیست‪ .‬صدای یک ملت است که از دل‬ ‫صفحات مجله (صدای خاک) به گوش می رسد‪.‬‬ ‫جناب اقای رئیســی‪ ،‬اگر ملت بزرگ و غیور‬ ‫ایران را بعنوان خانواده واقعــی خود در نظر‬ ‫بگیرید و خواسته های بحق انان را رفع و رجوع‬ ‫بفرمائید شــک نکنید که این خانواده خلف‪،‬‬ ‫شما را بعنوان یک پدر دلسوز خواهد پرستید‬ ‫و انوقت اســت که جنابعالی ‪ 80‬میلیون هواه‬ ‫خواه خواهید داشــت و هیﭻ قدرت و کشوری‬ ‫نمی تواند این ستون عظیم را جابجا نماید‪ .‬پس‬ ‫به ندای حق طلبانــه خانواده خود لبیک گفته‬ ‫ثابت فرمائید اهداف درستی را پیش روی دارید‪.‬‬ ‫الزم است بعنوان یک ایرانی وطن پرست ذیال‬ ‫نیازهای خانواده خود را بعرض عالی برسانیم‪.‬‬ ‫‪ -1‬اصــالح وضعیــت بیمــه و برانــدازی‬ ‫پرداخت وجــه بــه مکانهای بهداشــتی‬ ‫و دریافــت رســید و مجــددا عــودت‬ ‫بخشــی از پــول پرداختی اربــاب رجوع‪.‬‬ ‫‪ -۲‬هرچقدر بهره وام هــای بانکی کاهش یابد‬ ‫قطعا مردم بجای ســپرده گذاری‪ ،‬با نقدینگی‬ ‫خود به ســمت تولید و ایجــاد کار میروند‪.‬‬ ‫‪ -3‬ایجــاد مکانــی بهداشــتی بــرای‬ ‫جمــع اوری زنــان هــر جایــی و‬ ‫محیطــی کامــال بهداشــتی بــرای انان‬ ‫‪ -4‬از انجا که در تمام زمینه های ملک و وسائط‬ ‫نقلیه باعث گرانی شــده است‪ ،‬تدبیری اتخاذ‬ ‫گردد تا با انبوه ســازی اپارتمان و تسهیالت‬ ‫سهل و اسان ؛ تمام جوانان صاب سرپناه شوند‪.‬‬ ‫‪ -5‬بــرای اگاهی از وضعیت مــردم‪ ،‬ماهیانه‬ ‫یک بار‪ ،‬تعدادی گزارشــگر به مناطق تهران‬ ‫اعزام تا مردم خواســته ها و پیشــنهادات‬ ‫خودشــان را مطــرح نماینــد و بهمیــن‬ ‫نوار بدســت شــخﺺ حضرتعالی برســد‪.‬‬ ‫‪ -6‬کمیتــه ای تشــکیل و هــر هفتــه‬ ‫نظــارت کامــل بــر اوضــاع قیمــت‬ ‫اجنــاس مــورد نیاز مــردم انجــام گیرد‪.‬‬ ‫‪ -۷‬به هنگام ثابت شــدن اولین اختالس گر‬ ‫بدون محاکمه‪ ،‬حکم اعدام ایشان صادر گردد‪.‬‬ ‫‪ -8‬براســاس شــعار ســال ‪( 68‬استقالل‪،‬‬ ‫ازادی‪ ،‬جمهوری اســالمی) دولت جنابعالی‬ ‫ازادی مطلــق را بــاری ملت فراهم ســازد‪.‬‬ ‫محمدحسینلطیفی‪:‬‬ ‫»خیریههنرمندانمهرافرین«بزودی‬ ‫اغاز به کار میکند‬ ‫رئیس هیات مدیره «خیریه هنرمندان مهرافرین» از افتتاح رسمی این موسسه در روزهای‬ ‫اتی خبر داد‪ .‬به گزارش مشاور رسانهای موسسه‪ ،‬محمدحسین لطیفی رئیس هیات مدیره‬ ‫«خیریه هنرمندان مهرافرین» درباره فعالیتهایی که قرار اســت توسط این موسسه مردم‬ ‫نهاد انجام گیرد گفت‪ :‬مجوز رســمی «خیریه هنرمندان مهرافرین» زمستان سال گذشته‬ ‫با شماره ثبت ‪ 50875‬صادر شد و همانطور که از اسم موسسه مشخص است‪ ،‬با جمعاوری‬ ‫یک سامانه اطالعاتی مشخص از تمامی هنرمندان حاضر در کشور‪ ،‬فعالیتهای خیرخواهانه‬ ‫متعددی به این قشــر ارائه میشــود‪ .‬از جمله اهداف اصلی این موسســه میتوان به بحث‬ ‫اشتغالزایی‪ ،‬بیمه‪ ،‬کمک به رفع مشــکالت معیشتی هنرمندان و‪ ...‬اشــاره کرد که با یک‬ ‫برنامهریزی درســت و اصولی تمامی این اقدامات در ایندهای نزدیک پیگیری خواهد شــد‪.‬‬ ‫وی درباره تشابه فعالیتهای این موسســه با دیگر نهادهای دست اندرکار حوزه هنرمندان‬ ‫نیز خاطرنشان کرد‪« :‬خیریه هنرمندان مهرافرین» در راستای تقویت فرهنگ خیرخواهانه‬ ‫و حمایت از هنرمندان سراســر کشور با حفظ شــانیت و شرافت این قشــر راهاندازی شده‬ ‫اســت‪ .‬ضمن اینکه تالش میکنیم در کنار ســایر نهادها و مراکز فرهنگی – هنری مشغول‬ ‫فعالیت‪ ،‬خدمات گســتردهتری به هنرمندان مغفول مانده کشــور ارائه دهیم‪ .‬در قدم اول‬ ‫نیز باید لیســتی از تمامی هنرمندان حاضر در کشــور تهیه کنیم تا در نهایت نسبت به نوع‬ ‫فعالیتهای مورد نیاز برای این قشــر توســط هیات مدیره تصمیمگیری شــود‪ .‬به همین‬ ‫منظور ســایتی نیز در دســت راهاندازی اســت که عضوگیری از طریق ان انجام میگیرد‪.‬‬ ‫لطیفی در ادامه با اشــاره به ســایر اعضــای حاضر در هیــات مدیره «خیریــه هنرمندان‬ ‫مهرافریــن» اظهــار داشــت‪ :‬اقایان فرهــاد قائمیــان‪ ،‬حســین مسافراســتانه‪ ،‬حامد‬ ‫عنقا‪ ،‬بابــک زرین‪ ،‬محســن زارعاشــکذری و خانم نســرین مقانلــو به عنــوان اعضای‬ ‫هیات مدیــره در موسســه حضور خواهنــد داشــت‪ .‬ضمن اینکــه اقایان ســیدحامد‬ ‫محســنپور و علیرضا حقیقیقریب نیــز به عنوان بازرس در این موسســه حضــور دارند‪.‬‬ ‫این نویســنده و کارگردان در پایان درباره زمان اغاز به کار و نحوه افتتاح رسمی این موسسه‬ ‫نیز گفت‪ :‬بزودی با حضور جمعی از چهرههای مطرح هنری کشور – که از تمامی انان با ارسال‬ ‫دعوتنامه دعوت به عمل امده ‪ -‬مراسم افتتاحیه در دفتر موسسه برگزار و فعالیتهای این‬ ‫نهاد نیز به طور رســمی اغاز میشود‪ .‬ســایر جزئیات و فعالیتهای اتی «خیریه هنرمندان‬ ‫مهرافرین» نیز بزودی از طریق سایت و مدیر روابط عمومی موسسه اطالعرسانی خواهد شد‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫‪۲3‬‬ صفحه 23 ‫گفتگو‬ ‫عباس زریجی‬ ‫غالمرضاگمرکی‬ ‫فیلمی نداریم که بتواند درامد ارزی داشته باشد‬ ‫اودرعنفوان کودکی مثل اکثر عالقمندان به هنر‬ ‫هفتم‪ ،‬عاشق سینما بود‪ .‬درسن ‪ ۱۶‬سالگی درزادگاه‬ ‫اش اهواز‪ ،‬نمایش ( افسانه گربه) رابعنوان کارگردان‬ ‫روی صحنه برد‪ ،‬سپس برای ادامه تحصیل راهی اراک‬ ‫شد ونمایش دیگری از اثار( برتو برشت) راروی پلکان‬ ‫دانشکده به نمایش گذاشت‪ ...‬دوسال خدمت سربازی‬ ‫خودرادرتهران سپری نمود اما دست از تالش برنداشت‬ ‫ودرمقطع کارشناسی ارشدودررشته کارگردانی فارغ‬ ‫التحصیل شدوبعنوان دستیار کارگردان موفق گردید‬ ‫چند فیلم را بعنوان دستیار انجام دهد‪ .‬درسال ‪۹۹‬‬ ‫موفق بکارگردانی چندین فیلم بلند ویدئویی گردید‪.‬‬ ‫سال ‪ ۹۴‬راباساخت مستند های صنعتی اغاز کرد که‬ ‫حاصل این تالش ‪ ۵‬ساله ‪ ،‬حدود ‪ ۲۰‬فیلم نیمه بلند‬ ‫صنعتی شد‪ .‬سال ‪ ۹۵‬فیلم سینمایی(دم سرد) را باتم‬ ‫اجتماعی ساخت که در سالهای ‪ ۹۶‬و‪ ۹۷‬توانست انرا‬ ‫در‪ ۷۰‬فستیوال شرکت دهد‪ .‬فیلم (دم سرد) ضمن‬ ‫درو نمودن جوایز ‪ ،‬از نگاه منتقدین فیلم(نیواورلئان)‬ ‫در میان ده فیلم برتردنیا درسال ‪ ۲۰۱۷‬شناخته‬ ‫شداما هرگز درایران رنگ اگران بخودندید بگونه ای‬ ‫که زریجی راترغیب به ساخت فیلمهای مستندنمود‪.‬‬ ‫زریجی درهمین دوران طالیی چندین فیلمنامه‬ ‫وکتاب نوشت وبه عنوان ناشر‪ ،‬به بازار عرضه نمود‪.‬‬ ‫وی درحال حاضربا داشتن ‪۲۰‬سال سابقه فعالیت‬ ‫درسینما ودراستانه ‪ ۳۷‬سالگی باین افتخار دست‬ ‫یافته که هرگز خودش راالوده سینمای سرگرمی‬ ‫وبدنه نکرده است‪....‬‬ ‫قبل از این که سواالت اصلی را مطرح کنم‪ ،‬از‬ ‫نحوه ورودتان به سینما بگویید‪ .‬چطور شد سر‬ ‫از این حرفه دراوردید؟‬ ‫ورود من به سینما ریشه در هنر نمایش دارد‪ .‬من از‬ ‫کودکی در اهواز وارد انجمن نمایش شدم و بازیگری‬ ‫تئاتر را اموختم‪ .‬چند سالی بازیگری کردم و بعد در‬ ‫سن ‪ ۱۶‬سالگی اولین نمایش خودم را کارگردانی‬ ‫کردم‪ .‬در سن ‪ ۱۷‬سالگی نمایش دیگری کارگردانی‬ ‫کردم که در جشنواره کودک و نوجوان برگزیده شد‪.‬‬ ‫به دانشگاه اراک رفتم و لیسانس بازیگری گرفتم‪ .‬بعد از‬ ‫ان به تهران امدم و در مقطع فوق لیسانس کارگردانی‬ ‫خواندم و همزمان هم کارگردانی تیاتر میکردم و هم‬ ‫در سینما دستیاری‪ .‬بعد از چند پروژه دستیاری‪ ،‬به‬ ‫عنوان انتخاب بازیگر و بازیگردان در سینما مشغول‬ ‫به کار شدم و سپس فیلمهای ویدیویی ساختم‪ .‬بعد از‬ ‫شش فیلم بلند ویدیویی‪ ،‬اولین فیلم بلند سینماییام‬ ‫یعنی دم سرد را ساختم‪ .‬اینگونه بود که زلف ما با‬ ‫سینما گره خورد و پیچ خورد و گرههایش کور شد‪.‬‬ ‫سال ها است اهالی سینما از عملکرد مسئولین‬ ‫سینمایی در تمام زمینه ها مثل پروانه ساخت‪،‬‬ ‫‪24‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫پروانه نمایش و شورای صنفی اکران‬ ‫ناراضی اند‪ ،‬اگر شما به عنوان رئیس‬ ‫سازمان سینمایی بودید چه راهکاری برای‬ ‫رضایت اهالی سینما ارائه می دادید؟‬ ‫این مشکلی که شما درباره سیستم مدیریتی‬ ‫سینما فرمودین مختص به سینما نیست و در‬ ‫تمام رشتههای هنری و حتی فراتر از ان در‬ ‫تمام حرفهها ما شاهد این نارضایتیها هستیم‪.‬‬ ‫باالسری بودن دولت و ا ِعمال مدیریت ناشیانه‬ ‫و نابخردانه از سوی ان همیشه باعث سرکوب‬ ‫سیستمهای درست تخصصی و اهالی ان حرفهها‬ ‫بوده و هست‪ .‬من اگر رئیس سازمان سینمایی‬ ‫بودم که البته هیچ عالقهای به این کار نداشته و‬ ‫ندارم‪ ،‬مدیریت سینما را به اهلش میسپردم‪ .‬شما‬ ‫مستحضر هستید که مث ً‬ ‫ال در جشنواره فیلم فجر‬ ‫که مهمترین جشنواره فیلم ایران است کسانی‬ ‫به عنوان سیاستگذار‪ ،‬داور‪ ،‬مجری و غیره قرار‬ ‫میگیرند که کمترین تخصصی در سینما‪ ،‬فیلم و‬ ‫جشنواره هنری ندارند‪ .‬البته بعضاً شده که از میان‬ ‫خود هنرمندان کسانی را در راس یک جشنواره‬ ‫مهم بینالمللی در ایران قرار دادهاند ولی باز‬ ‫توفیقی حاصل نیامده‪ .‬دلیل ان فقط و فقط‬ ‫فرصتی است که ان هنرمند نه به جشنواره بلکه‬ ‫تنها به خودش داده تا شخصاً چیزی به دست‬ ‫بیاورد‪ ،‬یعنی منظور من این است که اگر سیستم‬ ‫استثنایی قائل شد و هنرمندی را در رشتهای به‬ ‫مدیریت هنری گماشت‪ ،‬کسی را سر کار گذاشته‬ ‫که بیشتر از امور به فکر خودش است‪.‬‬ ‫به نظر شما اگر وزارت ارشاد کلیه امور‬ ‫فیلمسازی و اکران فیلمها را به اتحادیه‬ ‫تهیه کنندگان واگذار نماید‪ ،‬ایا شرایط‬ ‫بهترمیشود؟‬ ‫قطعاً اگر وزارت ارشاد تصمیمگیریهای کالن‬ ‫و خرد را در خصوص تولید و نمایش فیلم به‬ ‫اتحادیه‪ ،‬ان هم یک اتحادیه کام ً‬ ‫ال خصوصی‬ ‫و بی طرف‪ ،‬واگذار نماید شرایط تولید فیلم‬ ‫در ایران دگرگون خواهد شد‪ .‬ورود اصناف به‬ ‫شکل درست در هدایت صنوف و فعاالن صنفی‬ ‫بزرگترین اتفاقی است که باید به وقوع بپیوندد‪.‬‬ ‫سینما دارد که باید در شرایط خاص و فورسماژور‬ ‫به انها عمل نماید‪ ،‬اما مهمتر از سینما هزاران حرفه‬ ‫کوچک و خردی است که باید مورد توجه قرار بگیرند‪.‬‬ ‫منظور من اص ً‬ ‫ال ان نیست که سینما نباید حمایت‬ ‫شود‪ ،‬خیر هم سالنهای سینما و هم فیلمسازان و‬ ‫تمامی اهالی صنعت فیلم باید مورد توجه دولت قرار‬ ‫بگیرند اما همه میدانیم که به غیر از یک وام به درد‬ ‫نخور دولت کار دیگری برای هنرمندان سینما انجام‬ ‫نداده‪ .‬و همچنین شاهد هستیم چه تعداد کارگران‬ ‫روزمزدی که کارشان را از دست دادند و در نان‬ ‫شبشانماندهاند‪.‬‬ ‫به نظر شما عامل گرانی دستمزد بازیگران‬ ‫چیست و برای کاهش این دستمزدهای نجومی‬ ‫چه راهکاری به نظر شما میرسد؟‬ ‫بحث دستمزد بازیگران بحث تازهای نیست؛ چه‬ ‫در ایران و چه در جهان‪ .‬در تمام دنیا بازیگران‬ ‫دستمزدهایی دریافت میکنند که روسای جمهور‬ ‫و وزرا و اعضای کابینه هیچ وقت دریافت نکردهاند‪.‬‬ ‫این یک قاعده است و نمیشود با ان مبارزه کرد‪.‬‬ ‫راهکار چیز دیگری است‪ .‬راهکار این است که ستاره‬ ‫سازی کنیم یعنی کسانی را وارد سینما بکنیم که‬ ‫کثرت در ستاره ها را باعث شود‪ .‬این امر هم دستمزد‬ ‫بازیگران را متعادلتر می کند و هم رقابت را در بین‬ ‫انها به وجود میاورد و بسیاری فواید دیگر‪ .‬اما در‬ ‫ایران ماجرا کمی متفاوت است‪ .‬در ایران بازیگران‬ ‫دستمزدهای نجومی میگیرند که هیچ وقت قدرت‬ ‫بازگرداندن ان پول ها را در گیشه ندارند‪ .‬در خارج‬ ‫اگر بازیگری مث ً‬ ‫ال ‪ ۵۰‬میلیون دالر دستمزد طلب‬ ‫میکند‪ ،‬فیلمی ‪ ۵۰۰‬میلیونی را حمایت میکند‪ .‬در‬ ‫ایران اما این گونه نیست‪ .‬اینجا بازیگران بدون بازده‬ ‫مالی پولهای هنگفت میگیرند و تهیه کنندگان ان‬ ‫پولها را پرداخت میکنند‪ .‬این تنها و تنها یک ادرس‬ ‫دارد‪ :‬پولشویی!‬ ‫چرا دولت برای قانون کپی رایت اقدامی‬ ‫نمیکند؟‬ ‫با شرایطی که پاندمی کرونا برای سالنهای‬ ‫سینما به وجود اورده و باعث تعطیلی ان‬ ‫ها شده‪ ،‬وظیفه دولت در مقابل این بحران و‬ ‫نجاتسینماچیست؟‬ ‫دولت ایران هیچ وقت برای قانون کپی رایت اقدامی‬ ‫نکرده چرا که با اولین اقدام باید به دادگاههای‬ ‫بینالمللی رفته و غرامتهای بسیار بسیار گزاف و‬ ‫گرانی را پرداخت کند تا تازه امکان ورود به جهان‬ ‫امن کپیرایت را داشته باشد‪ .‬با شرایط فعلی و اوضاع‬ ‫اقتصادی ایران این امر شدنی نیست چرا که عالوه بر‬ ‫ان با تصویب قانون کپی رایت در ایران نان بسیاری‬ ‫اجر میشود که نمی دانیم چرا باب میل دولت نیست‪.‬‬ ‫علی القاعده دولت وظایفی در قبال هنرمندان‬ ‫چرا صدا و سیما از تبلیغ فیلمهای تولید شده‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 24 ‫سینماممانعتمیکند؟‬ ‫بحث صدا و سیما و عدم حمایت از سینما بسیار‬ ‫ساده است‪ .‬صدا و سیما سیاستی دارد که صد‬ ‫در صد با سیاست سینما متفاوت است‪ .‬اگر تا به‬ ‫امروز هم تبلیغی از سینما در تلویزیون شده یا‬ ‫برای بیطرف نشان دادن صدا و سیما بوده و یا‬ ‫فیلمهایی بودند که با صدا و سیما در سیاست‬ ‫همسو بودند وگرنه ما کجا و کی تبلیغ یک فیلم‬ ‫اجتماعی یا سیاسی درست را در تلویزیون‬ ‫دیدهایم؟‬ ‫دولت ظاهرا تالش میکند در زمینه‬ ‫فیلمسازیبهنسلجوانفیلمساز‬ ‫توجه ویژه ای نماید و همه ساله تعدادی‬ ‫کارگردان فیلم اولی با فیلمهای خود‬ ‫شگفتی می افرینند‪ .‬از طرفی حضور‬ ‫فیلمسازان قدیمی کمرنگ شده است‪ .‬ایا‬ ‫ورود فیلمسازان جوان و فیلم اولی باعث‬ ‫بیکاری یا کم کاری قدیمی ها شده است؟‬ ‫بحث فیلمسازان جوان در ایران یک بحث‬ ‫جدی است که خوشبختانه اتفاق افتاده و فیلم‬ ‫سازان اخیری که به عنوان فیلم اولی وارد سینما‬ ‫شدهاند انقدر بهتر از بقیه عمل کردهاند که‬ ‫تهیهکنندگان را به سوی خود جلب نمودهاند‪.‬‬ ‫چرا یک تهیهکننده باید دستمزد هنگفت به‬ ‫یک فیلمساز حرفهای بدهد و یک فیلم درجه‬ ‫چند تحویل بگیرد درصورتی که میتواند‬ ‫با دادن یک دستمزد دانشجویی به یک‬ ‫فیلمساز جوان فیلمی ارزانتر و بهتر داشته‬ ‫باشد‪ .‬توجه داشته باشید که فیلمسازان جوان‬ ‫برای به سرانجام رساندن یک فیلم شاید‬ ‫توقعات بسیار کمتری نسبت به فیلمسازان‬ ‫حرفهای داشته باشند و کمرنگ شدن فعالیت‬ ‫فیلمسازان قدیمی به نظر من دو دلیل عمده‬ ‫دارد‪ :‬نخست به روز نبودن ان فیلمسازان‬ ‫است که هنوز نتوانستهاند با مختصات جدید‬ ‫فیلمسازی همسو شوند و دیگر و در بعضی از‬ ‫فیلمسازان مهم قدیمی باید به سختگیریها و‬ ‫گرانگیریهای انها اشاره کنم که در سینمای‬ ‫نفروش امروز واقعاً شدنی نیست‪.‬‬ ‫برای بهبود سینمای ایران چه‬ ‫پیشنهادیدارید؟‬ ‫سینمای امروز ایران تنها و تنها یک مشکل‬ ‫عمده و اساسی دارد و ان عرضه بین المللی‬ ‫فیلم هاست‪ .‬ما در قاعده فیلمی نداریم که‬ ‫بتواند درامد ارزی داشته باشد سینمای‬ ‫ایران اگر روی پخش کنندگان جوان سرمایه‬ ‫گذاری دقیق و درست و علمی کند‪ ،‬میتواند‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫فردای روشنی داشته باشد‬ ‫فیلم اخیرتان دم سرد در مجامع بین المللی‬ ‫حضور بسیار چشمگیری داشته‪ .‬کمی از‬ ‫مراوداتمالیبینالمللیسینمابگویید‪.‬‬ ‫فیلم دم سرد من جزو معدود فیلمهایی بود که‬ ‫توانست درامد ارزی مطلوبی داشته باشد و بعد از‬ ‫پخش جهانی به پخش ملی و داخلی خود روی بیاورد‪،‬‬ ‫این مسیری است که برای تمامی فیلمهای اتی خودم‬ ‫در نظر گرفتهام‪ .‬ما حاال در ایران هر فروشی داشته‬ ‫باشیم فیلم موفق بوده است چرا که نه به فروش ریالی‬ ‫بلکه به فروش ارزی ان متکی بوده و هستیم‬ ‫سخناخرتانچیست؟‬ ‫اخرین حرفی که باید درباره سینما بگویم شبیه به‬ ‫بحث توریسم است ما اگر توریسم درستی نداریم‬ ‫دلیلش مشخص است‪ ،‬همان دلیل باعث میشود‬ ‫که امکان رقابت بین المللی در فروش را نداشته‬ ‫باشیم ما سالهاست که چند قصه محدود را به اشکال‬ ‫مختلف می نویسیم و میسازیم‪ .‬زمان ان فرا رسیده‬ ‫که داستانهای متفاوت و جسورانه ای بیرون از دایره‬ ‫تکرار و سانسور برای سینمای از نفس افتادهی ایران‬ ‫بنویسیم و ان را به جایگاه واقعی خودش در جهان‬ ‫برسانیم‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪25‬‬ صفحه 25 ‫طتز‬ ‫محمد امید ( فیلمنامه نویس )‬ ‫ماجراهای زبل خان‬ ‫شهر تخصص داشته باشه ‪.‬‬ ‫زبل خان خوشحال و خندان و در حالیکه یک جعبه شیرینی در دست دارد‬ ‫همسر ‪ :‬خب پزشکی هسته ای هم تخصص خوبیه برای شهردار بودن ‪.‬‬ ‫وارد خانه میشود ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬من که سر در نمیارم ‪ ...‬چرا خوبه ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬سالم عرض شد همسر جان‬ ‫همسر ‪ :‬ببین پزشک که کارش درمان کردن مریضهاست ‪ ...‬درسته ؟‬ ‫همسر ‪ :‬سالم ‪ ....‬خسته نباشی ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬دقیقا ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬سالمت باشی و از کرونا به دور ‪ ....‬باقلوا گرفتم در حد المپیک ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬هسته ای هم که یعنی هسته و منشا همه مریضیها رو میکشه بیرون ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬باقلوا ؟ ‪ ....‬اخ جون ‪ .....‬ببینم امروز تولد من که نیست ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬همسر جان فکر نمیکنی منظور از هسته ای مربوط به انرژی هسته ای‬ ‫زبل خان ‪ :‬نخیر‬ ‫و این چیزها باشه ؟‬ ‫همسر ‪ :‬تولد خودتم که نیست ؟‬ ‫همسر ‪ :‬تو این مورد نه ‪ ...‬ببین پزشکی هسته ای ‪ ...‬شهرداری ‪ .....‬یعنی اقای‬ ‫زبل خان ‪ :‬نچ‬ ‫شهردار تمام بیماریهایی رو که تو هسته و داخل و بطن شهر وجود داره‬ ‫همسر ‪ :‬تولد خواهر مادرتم که نیست ؟‬ ‫کالبدشکافی میکنه و میکشه بیرون بعد سه سوته درمانش میکنه ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬نخیر ‪ ...‬کل خانواده محترم و عزیز بنده زمستونی ان ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬واااااای فکرشو بکن ‪ ...‬یه شهر کامال سالم بدون هیچ بیماری ‪ .‬بدون‬ ‫همسر ‪ :‬تولد مامی من و خواهر برادرهای عزیزم هم که نیست ؟‬ ‫الودگی ‪ ،‬بدون ترافیک ‪ ...‬واااای‬ ‫زبل خان ‪ :‬از اونها اطالعی ندارم ‪.‬‬ ‫همسر ‪ ( :‬عصبانی ) چی ؟ تو چطور جرات کردی تاریخ تولدهای خانواده منو همسر ‪ :‬بله ‪ ...‬همینه که خارجیها انقدر پیشرفت میکنن دیگه ‪ ....‬تحقیق کردن‬ ‫دیدن اینهمه شهردار اومده رفته هیچ کاری نتونسته بکنه ‪ ،‬بنابراین یک پزشک‬ ‫فراموش کنی ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬با این شرایط اقتصادی و کرونا ‪ ،‬من بعضی وقتا اسمم هم فراموش هسته ای رو گذاشتن شهردار که بیماریها را از شهرشون ریشه کن کنه ‪.‬‬ ‫میکنم چه برسه به اینجور چیزها ‪ ....‬حاال ول کن این حرفهای چیپ و پیش پا زبل خان ‪ :‬یعنی میشه ؟‬ ‫همسر ‪ :‬چرا نشه ؟ ‪ .....‬اگه واقعا وجدان کاری داشته باشه و دلسوز مردم باشه و‬ ‫افتاده رو ‪ ....‬نمیخوای بدونی این باقلوا به چه مناسبته ؟‬ ‫بعضی از بیماریها رو زیرسیبیلی رد نکنه و فک و فامیلهاشو مسئول بیماری یابی‬ ‫همسر ‪ :‬برام مهم نیست ‪.‬‬ ‫نکنه ‪ ...‬قطعا شدنیه ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬حتی اگه بگم زبلت داره میشه مدیر تبلیغات اداره ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬اینم که یک ارزوی محاله ‪.‬‬ ‫همسر ‪ ( :‬ذوق زده میشود ) دروغ میگی ؟‬ ‫همسر ‪ :‬انقد بدبین نباش ‪ ...‬خارجیها انقدری فک و فامیل ندارن که کل پستها رو‬ ‫زبل خان ‪ :‬اگه در تمام عمرم یه بار به تو راست گفته باشم همین یکباره ‪.‬‬ ‫بسپارن بهشون ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬یعنی تا االن کال بهم دروغ میگفتی ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬راست میگی ها ‪ ...‬به اینجاش فکر نکرده بودم ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬نه بابا ‪ ...‬داشتم دیالوگ ماندگار میگفتم که بفهمی با یه مدیر‬ ‫همسر ‪ :‬پس وقتی با تخصص پزشکی هسته ای میشه شهردار شد ‪ ،‬با تخصص‬ ‫تبلیغات طرفی ‪.‬‬ ‫مدیریت پسماند هم میشه رییس جمهور شد ‪ ...‬این وسط تنها چیزی که مهمه‬ ‫همسر ‪ :‬حاال چرا مدیر تبلیغات ؟‬ ‫داشتن یک پ بزرگه ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬بده مگه ؟ ‪ ....‬خیلی هم کالس داره ‪ ...‬میشینی یه گوشه حرف‬ ‫زبل خان ‪ :‬بازم که برگشتیم به خونه ی اول همسر جان ‪.‬‬ ‫میزنی پول میگیری ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬چرا ؟‬ ‫همسر ‪ :‬ولی اخه تو که هیچ سررشته ای از تبلیغات نداری ؟ تازه رشته ی‬ ‫زبل خان ‪ :‬خب داشتن یه پ بزرگ یعنی داشتن یک پارتی بزرگ ( میخندد )‬ ‫تحصیلیتم که مدیریت پسمانده ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬نخیرم ‪ ...‬داشتن یک پ بزرگ ‪ .....‬یعنی داشتن یک پشتکار بزرگ ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬همسر جان شنیدی که میگن ما ادما هر کدوممون برای انجام‬ ‫زبل خان ‪ :‬اهان ‪ ...‬از اون لحاظ میگی ؟ ‪ ...‬نمیدونم چرا انقدر منفی بافم من ‪.‬‬ ‫ماموریتی به این جهان اومدیم ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬از بس که خودتو تو معرض امواج منفی فضای مجازی قرار میدی ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬بله شنیدم ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬اره ‪ ...‬راست میگی ‪ ( ....‬کمی فکر میکند )‬ ‫زبل خان ‪ :‬میگم خدا رو چه دیدی شاید قسمت بوده من بشم مدیر تبلیغات‬ ‫همسر ‪ :‬خب دیگه مدیر تبلیغات عزیزم خسته شده ‪ ...‬بشین که برم یه چایی بیارم‬ ‫مجموعه ی به اون بزرگی که ‪....‬‬ ‫ته باقلوا رو دو تایی دربیاریم ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬که تبلیغات کنی مردم پسماند کمتری تولید کنن ؟ ( ذوق زده ) تو‬ ‫فوق العاده ای زبل خان ‪ ...‬تو دوستدار طبیعت و محیط زیستی ‪ ....‬بهت افتخار زبل خان ‪ :‬همشو ؟‬ ‫همسر ‪ :‬بله ‪ ....‬تا دونه ی اخرش‬ ‫میکنم ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬مرض قند میگیریم که ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬اونها که بله ‪ ....‬ولی ماموریت من یه چیز دیگه است ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬نه بابا ‪ ...‬خدا رو چه دیدی شاید ما هم از خارجیها یاد گرفتیم شهردارمون‬ ‫همسر ‪ :‬چیه ؟‬ ‫شد پزشک هسته ای ‪ ،‬با ذره بین قویش گشت و گشت مریضی قند ما رو پیدا کرد‬ ‫زبل خان ‪ :‬اینه که به عنوان مدیر تبلیغات پول بیشتری به جیب بزنم و هر‬ ‫و درمانمون کرد ‪.‬‬ ‫دومونو خوشبخت کنم ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬اگه نشد چی ؟‬ ‫همسر ‪ :‬پس خدمت به مردم چی میشه ؟‬ ‫همسر ‪ :‬ای بابا توام ‪ ....‬شوخی کردم دیگه ‪ ...‬شوخی هم سرت نمیشه ‪ ...‬دو تا دونه‬ ‫زبل خان ‪ :‬نگران نباش ‪ ...‬اگر چیزی ته دیگ بمونه نمیذارم دست هیچ‬ ‫بخوریم چپ میشیم ‪ ...‬باقلواست ها ‪.‬‬ ‫اختالسگری بهش بخوره و خرج مشکالت مردم میکنم ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬راست راستی باورم شده بود اخه ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬افرین عزیزم ‪ ....‬تو قابل تحسینی ‪ ...‬دارم میبینم روزی رو که رییس‬ ‫همسر ‪ :‬بشین به راههای جدید تبلیغاتی فکر کن تا برگردم ‪.‬‬ ‫جمهور شدی ‪.‬‬ ‫همسر میرود و زبل خان می نشیند تا ببیند چه راههایی می تواند برای تبلیغات‬ ‫زبل خان ‪ :‬با تخصص مدیریت پسماند ؟‬ ‫شهریور ماه‬ ‫شماره‬ ‫اجتماعیتا به همگان اثبات نماید که تخصص مهم نیست بلکه داشتن پ‬ ‫اقتصادی‪-‬پیدا کند‬ ‫‪1400‬یکی از کشورهای اروپایی یهماهنامه مدرن‬ ‫شنیدم تو‬ ‫یکممگه ؟ ‪....‬‬ ‫سی وداره‬ ‫اشکالی‬ ‫همسر ‪26:‬بله چه‬ ‫بزرگ مهم است ‪ ...‬البته بد برداشت نشه ها ‪ ،‬منظور داشتن پارتی بزرگ نیست‬ ‫اقایی تخصصش پزشکی هسته ای بوده کردنش شهردار ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬نه بابا ( متعجب ) مگه میشه ؟ ‪ ....‬اخه شهردار باید در مورد مدیریت بلکه داشتن پشتکار بزرگه ‪.‬‬ صفحه 26 ‫محمدامید ‪:‬فیلمنامه نویس‬ ‫خان‬ ‫زبل‬ ‫ماجراهای‬ ‫فاین ارت‬ ‫برجسته‬ ‫مصاحبهباسعید رضوانیان؛عکاس‬ ‫عکاسی دیجیتالی نحوه عکاسی افراد را تغییر داده است‬ ‫محمد بویری‪ -‬هر کسی که دوربین دارد این روزها‬ ‫میتواند عکاس باشد و بسیاری از ان ها می خواهند‬ ‫عکاسان یا هنرمندان حرفه ای باشند‪،‬هر چند هر دوی انها‬ ‫می توانند باشند‪.‬در اینترنت افرادی که خود را عکاسان‬ ‫فاین ارت می نامند افزایش یافته است‪.‬با سعید رضوانیان‬ ‫عکاس خالق فاین ارت که جوایز معتبر بین المللی را در‬ ‫کارنامه خود دارد و توانسته اثار خاصی را خلق کند به‬ ‫گفتگو نشستیم که ماحصل ان پیش روی شماست‪.‬‬ ‫عکاسی را از چه زمانی اغاز کردید؟اولین دوربینی که‬ ‫داشتید؟و اینکه چه دوره های اموزشی در عکاسی گذرانده‬ ‫اید؟‬ ‫کمی در مورد شیوه ساخت اثارتان بگویید؟‬ ‫اثار من براساس ایده های شهودی ساخته می شوند‪.‬ان چیزی که به‬ ‫صورت سیال و شاید خیلی گذرا از ذهن می گذرد‪،‬یا گاهی خواب و‬ ‫رویاها‪،‬ان تصاویر را می سازم‪.‬شیوه کار معموال به این ترتیب است که‬ ‫ان ایده ذهنی را ابتدا روی کاغذ طراحی می کنم‪.‬بعد شروع می کنم به‬ ‫عکاسی کردن عناصری که در ان تصویر الزم دارم‪.‬در اخر هم در یک‬ ‫فرایند دقیق و معموال پیچیده انها را با استفاده از نرم افزار ترکیب میکنم‬ ‫و یا با استفاده از تکنیک نقاشی دیجیتال به صورت واقعی میکشم‪.‬این‬ ‫فرایندی است که به ان اصطالحا فتومونتاژ می گویند‪.‬‬ ‫در مقایسه با سایر عکاسان فاین ارت چه توصیفی از کارهایتان‬ ‫دارید؟‬ ‫عکاسی را در سال ‪ ۱۳۸۲‬و با یک دوربین انالوگ بدون هیچ معلمی‬ ‫شروع کردم‪.‬اصول فنی کار با دوربین را از روی کتاب های اموزش‬ ‫عکاسی می خواندم و نگاتیوهایم را با کمک دوستانی که در انجمن‬ ‫سینمایی داشتم‪،‬در تاریکخانه انجمن ظاهر و چاپ می کردم‪.‬‬ ‫از نظر من کارهایم بیش از ان که به عکاسی نزدیک باشند‪،‬به نقاشی‬ ‫و سینما نزدیک هستند‪.‬به نقاشی به خاطر شیوه ساخت و پر جزئیات‬ ‫بودنشان و به سینما به خاطر زمانمند بودن و روایت گری شان‪.‬‬ ‫در مورد سبک عکاسی مورد عالقه تان توضیح دهید و‬ ‫چطور شد که این سبک را انتخاب کردید؟‬ ‫چند عکاس را نام ببرید که عکس های ان ها برای شما جذاب‬ ‫هستند؟‬ ‫از سال ‪ ۱۳۸۷‬که توانستم یک دوربین دیجیتال بخرم‪،‬عکاسی به‬ ‫بخش معماری از زندگیم تبدیل شد‪.‬فناوری دیجیتال به عکاس این‬ ‫امکان را می داد از هر چه می خواهد تعداد بیشماری عکس بگیرد‪.‬‬ ‫من هم ناخوداگاه شروع کردم به عکاسی از طیف وسیعی از سوژه ها‬ ‫و در ژانرهای مختلف از مستند اجتماعی تا عکاسی تئاتر‪.‬اما خیلی‬ ‫زود متوجه شدم انچه که انجام می دهم‪،‬ان چیزی نیست که دلم‬ ‫می خواهد‪.‬این شد که یکباره همه چیز را متوقف کردم‪.‬دقیقا ‪ ۹‬ماه‬ ‫عکاسی نکردم‪.‬شروع کردم به تحقیق‪،‬پژوهش‪،‬مطالعه و دیدن‪.‬‬ ‫جستجو و جستجو‪.‬نمی دانستم چه می خواهم اما می دانستم انچه‬ ‫به عنوان عکاسی انجام می دهم با درون من بی ارتباط است‪.‬تا اینکه‬ ‫روزی با اثاری از یک هنرمند خارجی روبرو شدم‪،‬ان ها تصاویر‬ ‫خیالی بودند و فضایی فرا واقع گرایانه داشتند‪.‬در ان لحظه بود که‬ ‫گویا چیزی در ذهن من متولد شد‪.‬توانسته بودم به یک سرچشمه‬ ‫درونی وصل شوم‪.‬گویا حاال در استانه اتاقی بودم که مدت ها در‬ ‫راهروی تاریک به دنبالش می گشتم‪.‬در ان زمان اصال نمی دانستم‬ ‫که ان اثار چطور ساخته شده اند‪.‬حتی مطمئن نبودم که این ها‬ ‫عکاسی هستند یا نقاشی‪.‬با نرم افزارهای ویرایش تصویر سال ها‬ ‫بود که کار می کردم‪.‬شروع به اموختن حرفه ای تر ان ها کردم‪.‬‬ ‫مجدد از کتاب های تخصصی زبان اصلی‪.‬این مسیر ادامه پیدا کرد‬ ‫تا توانستم انچه که در ذهن داشتم را با استفاده از عکاسی و کمک‬ ‫نرم افزارهای ویرایشی خلق کنم‪.‬یکی از اتفاقات جالب انجا بود که‬ ‫حدود ‪ ۶‬سال بعد از ان مواجه‪،‬اثاری از من در کنار اثاری از همان‬ ‫هنرمند خارجی در شماره ای از فصلنامه عکاسی که ویژه فتومونتاژ‬ ‫بود به چاپ رسید!‬ ‫کمتر پیش می اید که یک عکاس برای من خیلی برجسته باشد‪.‬بیشتر‬ ‫منبع الهام و سمت نگاه من به نقاش ها و سینماگرهاست‪.‬اما از عکاسانی‬ ‫که از دیدن کارهایشان لذت می برم می توانم از تیم واکر‪،‬هلموت نیوتن‬ ‫و‪ ...‬نام ببرم‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪27‬‬ صفحه 27 ‫؟؟؟؟؟؟‬ ‫گفتگو‬ ‫گفتگوباهنرمندجوان؛‬ ‫عاشق نقاشیم و دوست دارم زیبایی های جهان را به تصویر بکشم‬ ‫*رقیهبقایی‬ ‫«الیکا کشاورز»‪ ،‬در ‪ ۲۲‬اذر ماه سال‪۱۳۶۶‬‬ ‫خورشــیدی در شــمیرانات تهــران و در‬ ‫خانواده ای هنردوست متولد شد‪ ،‬زمانی که‬ ‫شش ماه بیشتر نداشــت والدینش متوجه‬ ‫شــدند که از چشم هایش بســی بیش تر از‬ ‫گوش هایش اســتفاده می کند‪ .‬این رخداد‬ ‫تلخ بود؛ اما واقعی‪ .‬او ناشــنوا به دنیایی پر از‬ ‫ســکوت و ارامش قدم نهاد‪ .‬او قلم گرفتن را‬ ‫از دو ســالگی شــروع کرد و به روح بی جان‬ ‫کاغذ ســفید زندگی بخشــید‪ .‬تمام حاالت‬ ‫و خلقیات درونی اش را با ترســیم شــکل و‬ ‫نقاشی بروز می داد؛ انگار تنها راه ارتباطش‬ ‫با دنیــای پرهیاهــوی اطرافش قلــم بود و‬ ‫نگاره هــای زیبنده ی کاغذ‪ ،‬اســتعدادش‬ ‫شــگرفت بود و عالقه اش به نقاشــی وصف‬ ‫ناپذیر‪ ،‬همواره مشتاق و خواستار اموختن‪.‬‬ ‫«الیکا کشــاورز» نقــاش جــوان درباره ی‬ ‫عالقه مندی خود به هنر نقاشــی می گوید‪:‬‬ ‫«عالقمنــدی من به نقاشــی زمــان نداره‬ ‫بهتره بگم از لحظه ای کــه یک کودک می‬ ‫تونه قلم به دســت بگیره شــوق خلق اثار‬ ‫هنری در درون من جوونه زد‪ ،‬این اشــتیاق‬ ‫بیشتر و بیشتر شد و رســید به جاییکه االن‬ ‫هستم‪ ،‬مسیر پر از فراز و نشیب بود؛ ولی من‬ ‫همیشه ثابت قدم و پیشــرو بودم‪ ،‬خونواده‬ ‫ی عزیــزم من رو تــوی این مســیر خیلی‬ ‫کمک کردند که هرگــز فراموش نمی کنم‪.‬‬ ‫ســبک کار من رئال هســت و نمایشگاهی‬ ‫گروهی و انفــرادی زیادی داخل و بیشــتر‬ ‫خارج از کشــور برگــزار کــردم‪ ،‬در ترکیه‪،‬‬ ‫گرجستان‪ ،‬فرانسه‪ ،‬ایتالیا‪ ،‬امریکا و ‪ ...‬از بین‬ ‫این نمایشــگاه ها یکیش با سبک متفاوت‬ ‫بود که بر می گرده به افــکار درونی من که‬ ‫نمایشگاه بسیار موفقی بود و بیشتر از نیمی‬ ‫از اثار من در اون نمایشــگاه فروخته شد‪».‬‬ ‫وی بــا بیان اینکه همیشــه در نمایشــگاه‬ ‫ها بــا اســتقبال بازدیدگننــدگان مواجه‬ ‫می شــدم‪ ،‬می افزاید‪« :‬همیشــه و همه جا‬ ‫تمام افراد بــه من محبت و لطف داشــتند‬ ‫و همه با مهر تمــام کارهای مــن رو دنبال‬ ‫کردند که ممنون تک تکشــون هســتم‪».‬‬ ‫‪14‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫کشاورز دوست دارد سفر کند و زیبایی های را‬ ‫به تصویر بکشد‪ ،‬از اولین نقاشی خود این طور‬ ‫می گوید‪« :‬من همیشــه هر انچه که دوست‬ ‫داشــتم رو کشیدم‪ ،‬شــاید بهتره بگم دوست‬ ‫دارم خیلی بیشــتر ســفر کنم‪ ،‬خیلی بیشتر‬ ‫زیبایی ها رو ببینم و تا جایی که می شــه انها‬ ‫رو با قلم و بوم ثبت همیشــگی کنم‪ .‬االن هم‬ ‫یک مجموعه ای از اثار در دســت نقاشی دارم‬ ‫که به ایران باستان برمی گرده و فکر می کنم‬ ‫مجموعه ی ارزشــمندی خواهد شد‪ .‬قبل تر‬ ‫به این نکته اشاره کردم که زمانی که تونستم‬ ‫قلم در دســت بگیرم شروع به نقاشی کشیدن‬ ‫کردم؛ ولی یکی از اولین اثــرات هنریم کارت‬ ‫پستالی هســت که برای خواهرم ارسال کردم‬ ‫زمانی که بــرای درمــان در خــارج از ایران‬ ‫بودم در دو ســالگیم و ایشــون در ایران بود‪».‬‬ ‫وی در خصوص مشکالت سر راهش این طور‬ ‫می گوید‪« :‬صد در صد مشــکالت در ســر راه‬ ‫همه هست‪ ،‬تک تک ما ‪ .‬چگونه نگاه کردنشون‪،‬‬ ‫چگونه اندیشیدن بهشــون و چگونه رد شدن‬ ‫ازشون مهمه‪ ،‬من هم مثل همه مسیر همواری‬ ‫جلوی راهم نبوده‪ ،‬راه من هم پر از فراز و نشیب‬ ‫بود که باعث شده جایی بایستم که االن هستم ‪.‬‬ ‫من کوچکتر از اونی هستم که بخوام توصیه ای‬ ‫بکنم؛ ولی می تونم یه حرف خواهرانه به تمام‬ ‫کسانیکه عشق به انجام کاری دارن بکنم و اون‬ ‫هم اینه که‪ ،‬هرگز نباید تســلیم بشن و هر بار‬ ‫باید محکمتر از قبل قدم بردارند‪ .‬من مادرزادی‬ ‫ناشنوا هستم از بدو تولد‪ ،‬جامعه ای که کوچک‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫هم نیست و همه شبیه من هستند مشکالت‬ ‫بسیار بسیار زیادی دارند که واقعا باید بهشون‬ ‫اهمیت داده بشه‪ ،‬درک بشــه و برای کمرنگ‬ ‫کردنشــون تالش بشــه ولی این مشکالت با‬ ‫اینکه یــه جاهایی روح من رو می خراشــید‪،‬‬ ‫دلم رو تیره و تار می کرد ولی عشــق به خلق‬ ‫این هنر زیبا بر همه شــون چیره می گشت‪».‬‬ ‫کشــاورز درباره جمله معلولیــت محدودیت‬ ‫نیســت‪ ،‬معتقد اســت‪« :‬باید منطقی به این‬ ‫کالم نگاه کرد‪ ،‬اینکه بشینیم و بگیم معلولیت‬ ‫محدودیت نیســت خیلی موافق نیســتم تا‬ ‫جایی که جامعه ی اگاهی داشــته باشــیم‪،‬‬ ‫معلولیت بــرای مایی که دچارش هســتیم‬ ‫قطعا محدودیت نیســت؛ ولی ایــن محدود‬ ‫نبودن فقط به مــا بر نمی گرده تــا زمانی که‬ ‫جامعه رفتار با یک فرد ناشنوا‪ ،‬نابینا‪ ،‬کم توان‬ ‫حرکتی‪ ،‬کم تــوان ذهنی و ‪ ...‬رو بلد نباشــه‬ ‫ناخوداگاه ســر راه ماها سدی خواهند ساخت‬ ‫که عبور ما رو محدود نه ولی با سختی مواجه‬ ‫می کنه‪ .‬ارزوی من برای همــه ی افراد دنیا‪،‬‬ ‫صلح‪ ،‬ارامش‪ ،‬ســامتی‪ ،‬قدم گذاشــتن در‬ ‫راه هدفشــون و جهانی بدون جنگ هست‪».‬‬ ‫وی در پایــان اظهارکــرد‪« :‬در پایــان از‬ ‫کســانیکه که در ایــن مقاله مــن رو دیدند‬ ‫و شــنیدند ازتون بســیار سپاســگزاری می‬ ‫کنم که وقــت گرانبهاتــون رو در اختیار من‬ ‫قــرار دادید و بــرای تک تکتون ســامتی و‬ ‫ارامــش از درگاه ایــزد منان خواســتارم‪».‬‬ صفحه 14 ‫داستان‬ ‫قصه مرد و دریا‬ ‫نویسنده ‪ :‬ولی اله نیسریان‬ ‫تقدیم به دوستم شیرزاد‬ ‫مــرد رو بــه دریــا ایســتاده بــود و امــواج را نــگاه‬ ‫مــی کــرد ‪ .‬دریــا چــه بــی تــاب بــود ‪ .‬امــواج مانند‬ ‫معشــوفه هایــی که بــی قــرار شــده انــد ‪ ،‬یکدیگــر را‬ ‫در اغوش می گرفتند ‪ ،‬در هم می پیچیدند ‪ ،‬بی هیچ شــرم و‬ ‫حیایی ‪ .‬از مسافت دور کف به دهان غرش مستانه می کردند و‬ ‫شتابان به سوی ساحل می امدند ‪ .‬شاید به ساحل می امدند‬ ‫که نظاره گران را به جشــن شــادمانه خود دعوت کنند ‪ .‬به‬ ‫ساحل که می رســیدند ‪ ،‬انگار به ارامش پس از هم اغوشی‬ ‫رسیده اند ‪ ،‬ارام می گرفتند ‪ .‬با طنازی خودنمایی می کردند و‬ ‫همچون رقصنــده ای باز جلوه کنان باز می گشــتند ‪ .‬جمع‬ ‫مستانشــان هلهله کنان و دف زنان بار دیگر برای شــروعی‬ ‫شــورانگیزتر دســت به دســت یکدیگر می دادند ‪ .‬برایشان‬ ‫خستگی معنا نداشــت ‪ .‬مرد خیره مانده بود به این جشن پر‬ ‫شــکوه ‪.‬مرغان دریایی انگار این حال و هوای مســتانه را می‬ ‫شناختند ‪ .‬در این جشن و شــادمانی شرکت می کردند ‪ .‬انها‬ ‫هم سر از پا نشــناخته می چرخیدند و اواز می خواندند ‪ .‬هوا‬ ‫مرطوب بود و چسبناک ‪ ،‬می نشست به تن ادمهایی که امده‬ ‫بودند برای دیدن این ضیافت ‪ .‬اب در گوش مرد زمزمه کرد ‪:‬‬ ‫بیا ‪ ،‬به جمع ما بیا ‪ ،‬در رقص ما شرکت کن ‪ .‬با ما برقص و رها شو‬ ‫از همه غمهایت ‪ .‬اول لطافت اب را در میان انگشــتان پایش‬ ‫حس کرد ‪ .‬بعد این حس مانند پیچکی ارام ارام تمام وجودش‬ ‫را در بر گرفت ‪ .‬حس زیبای هم اغوشی امواج با هم ‪ ،‬حاال شده‬ ‫بود هم اغوشــی امواج با تن مرد ‪ .‬دســت هــای لطیف اب‬ ‫نوازشــش می کردند ‪ ،‬لطافــت اب او را برد بــه نهرهایی که‬ ‫نخلستانهای ابادان را سیراب می کردند ‪ ،‬با فرهاد بود و جاسم ‪.‬‬ ‫اول کتاب می خوانند ‪ ،‬یک عالمه حرف می زدند بعد تن خیس‬ ‫از عرقشان را می زدند به اب نهر ‪ .‬مرد در دوردست ابرها را دید‬ ‫‪ ،‬همچون لشکر سیاه پوشی به مهمانی دریا امده بودند ‪ .‬دریا‬ ‫فریاد شادی کشید و ابرها غریدند ‪ ،‬موج قد کشید ‪ ،‬تالش کرد‬ ‫مانند میزبانی نیک به ابرهای مهمان برسد ‪ ،‬اسمان مغرور به‬ ‫خوش امد گوئیش پاســخ داد ‪ .‬مرد تا زانو توی اب بود ‪ .‬دیگر‬ ‫جایی در این مهمانی نداشت ‪ ،‬پشت کرد به این همنشینی ‪،‬‬ ‫ارام ارام به طرف ساحل امد ‪ .‬شنهای کف دریا زیر پایش بازی‬ ‫می کردند ‪ .‬حرکتش دیگر شتاب موقع امدن در اب را نداشت‬ ‫‪ .‬دریا نمی خواست مهمانش ترکش کند ‪ ،‬چند موج فرستاد تا‬ ‫او بماند ‪ ،‬مرد در ساحل پیرزن و جوانکی را دید که منتظرش‬ ‫هســتند ‪ .‬پیرزن تکیده بود و قاب عکســی در دست داشت ‪.‬‬ ‫‪28‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫عکس جوان توی قاب ‪ ،‬مانند جوانک کنار پیــرزن متحیر او را نگاه‬ ‫میکردند ‪ .‬جوانک دست انداخته بود دور شانه های پیرزن و با سکوتی‬ ‫پرسشــگر منتظر بیرون امدن مرد از اب بود ‪ .‬مرد دیگر به دریا فکر‬ ‫نمی کرد ‪ ،‬او هم نظاره گر جوانک و پیرزن که قاب عکس را محکم در‬ ‫میان دستانش و چسبیده بر سینه اش گرفته بود شد ‪ .‬فکر کرد شاید‬ ‫جوانک برادر جوان توی قاب عکس است و حتما پیرزن مادر هر دو ‪.‬‬ ‫صدای سنج و دمام و قاب عکس جوان همسایه که بتازگی در دریا به‬ ‫همرا دوستش غرق شــده بود ‪ ،‬کودکی مرد را زنده کرد ‪ .‬ابوالفضل با‬ ‫دوستش رفته بودند رودخانه بهمنشیر ماهی بگیرند ‪ ،‬چند روزی از‬ ‫انها خبری نشد و بعد از چند روز جریان اب جنازه انها را به داخل یک‬ ‫نهر کشانده بود ‪ .‬می گفتنند عرب کشاورزی صبح زود جنازه ها را‬ ‫پیدا کرده و به پاسگاه ژاندارمری خبر داده ‪ .‬قاب عکس ابوالفضل هم‬ ‫در اغوش مادرش بود و قاب عکس رفیق ابوالفضل هم در اغوش مادر‬ ‫رفیق ابوالفضل ‪ .‬انگار مادرها به کس دیگری اعتماد نداشــتند و که‬ ‫قاب عکس را به او بدهند ‪ .‬مادرها گریه هم نمی کردند ‪ ،‬اما چهره شان‬ ‫دیگر مثل قبل نبود ‪ ،‬مادر ابولفضل را چند بــار در میان جمع زنان‬ ‫محل دیده بود و همیشه مادر ابوالفضل بلند بلند حرف میزد و بلند‬ ‫بلند می خندید ولی حاال فقط زل زده بود به جلو و چند زن او را گرفته‬ ‫بودند و راه می بردند ‪ .‬صدای سنج و دمام خاکستون ابادان را به لرزه‬ ‫اورده بود کودکی مرد می دید همه گریه می کنند ‪ ،‬هم برای دو جوان‬ ‫و هم برای مادرهایشان ‪ .‬کودکی مرد با موج عزاداران حرکت می کرد‬ ‫و مواظب بود زیر دست و پا له نشــود ‪ .‬دو قبر کنار هم کنده بودند ‪،‬‬ ‫چند نفر در اطراف قبرها ‪ ،‬خاک را جا بجا می کردند ‪ .‬تابوتها با سیل‬ ‫جمعیت به قبرها رسید ‪ .‬جمعیت راه باز کرد برای دو تابوت و دو مادر ‪.‬‬ ‫مادر ابوالفضل با قاب عکس پسرش نشســت کنار زمین چال شده ‪.‬‬ ‫تابوت را که زمین گذاشتند ‪ ،‬مادر ابوالفضل غش کرد و سرخورد توی‬ ‫قبر پســرش ‪ .‬کودکی مرد دیگر چیزی ندید ‪ .‬چند روز بعد مادرش‬ ‫گفت ‪ :‬مادر ابوالفضل طاقت دوری پسرش را نداشت ‪ .‬حاال مرد کامال‬ ‫از اب بیرون امده بود ‪ ،‬ایستاده بود مقابل مادر و جوانک ‪ .‬شلوارش تا‬ ‫زانو خیس بود و پایش برهنه ‪ .‬شاید رفتارش که در این حال و هوا به‬ ‫اب زده بود ‪ ،‬مناسب نبود ‪ .‬بر خودش مسلط شد و سالم کرد ‪ .‬پیرزن‬ ‫زل زده به جلو ‪ ،‬خیره شده بود به دریا ‪ .‬جوانک فقط نگاه می کرد به‬ ‫مرد و شلوار خیسش ‪ ،‬خواست حرفی به تندی بزند که گوشی موبایل‬ ‫مرد به صدا درامد ‪ .‬مرد به صفحه گوشی تلفن نگاهی انداخت ‪ ،‬از مادر‬ ‫و جوانک دور شد و به مدیر شرکت که پشت خط بود سالم کرد ‪ .‬مدیر‬ ‫با عصبانیت پرسید ‪ :‬کار تمام شد ؟ مرد خواســت پاسخ دهد ‪ ،‬ولی‬ ‫رئیس دوباره با همان لحن گفت ‪ :‬زود تمامش کن و برگرد شرکت ‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 28 ‫بهترینبابایدنیا‬ ‫نو یسنده‪ :‬مهین علیمردانی‬ ‫یادم میاد نوجوان که بــودم روزهای جمعه پدرم منو که تنها‬ ‫فرزند خانــواده بودم میبرد روســتا وزمانیکه اهالی روســتا‬ ‫برای دیدن پــدرم میامدند مــدام ازاو خواهــش میکردند‬ ‫دلشان را شاد کند‪ .‬روستا بشــدت کوچک ومحقر بودوگمان‬ ‫نمیکنم بیش از ده الی پانزده خانــوار انجا زندگی میکردند‪.‬‬ ‫بهمیــن خاطر وقتــی پــدرم وارد روســتا میشــد همه از‬ ‫امدن او بــا خبــر میشــدند‪ .‬همیــن تعــداد جمعیت از‬ ‫پــدرم خواهــش میکردنــد دقایقــی دل انهارا شــادکند‬ ‫چون نه برقی بود ونه رادیو‪ .‬پدرم (نــی ) قدیمی وزیبایش را‬ ‫از جیب کتش بیرون میاورد وبا دمیدن در ان ‪ ،‬پســرکی ‪۱۵‬‬ ‫ساله ‪ ،‬با ضرب اورا همراهی و بساط شــادی را فراهم میکرد‪.‬‬ ‫ازانجا که میدانســتم حقوق پدر کفاف زندگیمان را نمیدهد‬ ‫ خواســتم کاری برایم دســت وپا‬ ‫ ‬ ‫بعد از اخــذ دیپلم از پدرم‬ ‫کند واو مدام طفره میرفت که بعــد از تحصیالت عالیه اقدام‬ ‫به خواســته من خواهد کرد ‪ ،‬تاباالخره اصرار من باعث شــد‬ ‫یکروز مرا برد پیش شــهردار ‪ .‬راستش شــهردار وقتی شنید‬ ‫قصددارم باکار ‪ ،‬کمک خرج پدرم باشــم کلــی منو تحویل‬ ‫گرفت وتشــویق کرد ونهایتا منو بیکی ازادارات شــهرداری‬ ‫معرفی نمود ومن از فردا مشغول کارشــدم‪ .‬اولین حقوقی را‬ ‫که ازشهرداری دریافت کردم گذاشتم داخل یک پاکت نامه‬ ‫وگذاشــتم روی طاقچه اتاق‪ .‬وقتی پدرم پاکت رادید ازطریق‬ ‫مادرم متوجه حقوق من شــدودرحالیکه پاکت رامیگذاشت‬ ‫داخل جیب شــلوار م بمن گفت‪ :‬حقوق من ‪ ،‬کفاف زندگیمو‬ ‫نو میده اما حقوق تو فقط میتونه کتابهای درسی تورو تامین‬ ‫کنه واز خونه خارج شــد‪ .‬این حرف پدرحسابی منوهوشیار‬ ‫کردکه باید تالش بیشــتری انجام بدم‪ .‬ازفردای اونروز با یکی‬ ‫دونفر ازرفقا قرار گذاشــتیم من بجای خرید کتاب درســی ‪،‬‬ ‫از کتابهای اونا اســتفاده کنم تا بتونم بجــای خرید کتابهای‬ ‫درســی ‪ ،‬اول (تنبک) بخرم و نزد فروشــنده ‪ ،‬نــت هارو یاد‬ ‫بگیرم‪ .‬باین ترتیب برای خودم برنامه ریزی کردم وحســابی‬ ‫چســبیدم به درس وتمرین ضرب‪ .‬طولی نکشید که ضرب‬ ‫رو یــاد گرفتم و توی مجالس دوســتان شادشــون میکردم‬ ‫‪ ،‬تااینکه یه روز یکی از دوستان پیشــنهاد دادحاال که ضرب‬ ‫‪ ،‬رو خــوب یاد گرفتی میتونــی توی خیابونا هــم بزنی‪ .‬من‬ ‫جلوی متــرو را ترجیــح دادم وشــروع به فعالیــت کردم‪.‬‬ ‫طولی نکشــید که یه روز گفتن مســئولین بــرای بازدید از‬ ‫متر و دارند میــان مترو اینجا ‪ .‬من طبــق معمول رفتم جای‬ ‫همیشــگی واهنگ فیلم( ســلطان قلبهــا) رو زدم‪ .‬همون‬ ‫موقع مســئولین وارد ایســتگا ه مترو شــدند‪ .‬شخصی که‬ ‫از اون محافظــت میکردند عینک دودی بچشــم داشــت ‪.‬‬ ‫وقتی منو دید سری تکان دادو روی کارت ویزیت اش چیزی‬ ‫نوشت وگذاشت روی پولهایی که مردم میریختن روی پارچه‬ ‫‪ .‬بارفتن او‪ ،‬کارت را برداشــتم نوشــته بود‪ :‬خســته نباشی‪.‬‬ ‫من فالنی شهردار هســتم فردا ســاعت ‪ ۹‬دفترم منتظرت‬ ‫هستم‪ ......‬حســابی شــوکه شــده بودم‪ .‬از ان لحظه تا فردا‬ ‫خواب و خوراک نداشــتم‪ ......‬فردا سرساعت ‪ ۹‬صبح وارد اتاق‬ ‫شــهردار شــدم ‪ .‬خودش بود همان مردی که منو استخدام‬ ‫کرده بود‪ .‬بااشــاره اوروی مبل نشســتم ‪ .‬گفت ‪ :‬هرگز فکرم‬ ‫خطا نمیره‪ .‬امــروز وقتی دیــدم با نواختن ضــرب ‪ ،‬هم دل‬ ‫مردم رو شــاد میکنی وهم تالش میکنی درامد بیشــتری‬ ‫کسب کنی خیلی خوشحال شــدم‪ .‬تو دراینده مرد بزرگی‬ ‫خواهی شــد‪.. .‬جوابدادم‪ :‬اگر انســانی مثل شــما دستم رو‬ ‫نمیگرفت قطعن امروز جنابعالی شاهد چنین اتفاقی نبودید‪.‬‬ ‫وبعد خداحافظی کــردم و از اتاقش بیرون امــدم ‪ .‬از فردای‬ ‫انروز زندگــی را همچنان که برنامه ریزی کــرده بودم پیش‬ ‫بردم تا جاییکه دوســال بعد بایکی ازخانمهــای همکارم در‬ ‫شــهرداری ازدواج کردم واالن چند وقته پا بماهه و هرروز (‬ ‫ویار) داره‪......‬فعال تنها چیزی که فکر مو مشــغول کرده اینه‬ ‫که واقعا اگر مســئولین ویــا همه ی مردم بداد هم برســند‪.‬‬ ‫مملکت گلســتان خواهد شــد چون باین نتیجه رسیدم که‬ ‫اصل زندگی در انســانیت خالصه میشــه‪ .‬فقــط همین‪......‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪15‬‬ صفحه 15 ‫مرد مکث کرد و گفت ‪ :‬جنازه در ســردخانه است ‪ .‬هنوز جواز دفن‬ ‫صادر نشده ‪ .‬دارم می روم پزشــک قانونی ‪ .‬رئیس دوباره گفت ‪ :‬زود‬ ‫تمامش کن ‪ .‬به مطبوعات نکشــد ‪ .‬دیه را بده و خالص ‪ .‬هر جا هم‬ ‫پول الزم بود خرج کن ‪ .‬سریع بیا شرکت ‪ .‬چند محموله جت اسکی‬ ‫رسیده بندرعباس ‪ .‬باید بروی برای ترخیص ‪ .‬همه پیش فروش شده‬ ‫و مشتری ها منتظرند ‪ .‬تلفن قطع شــد ‪ .‬مرد چشمانش را بست و‬ ‫صورتش از انچه شنیده بود درهم شد ‪ .‬خجالت کشید برگردد و به‬ ‫مادر جوان که تکیده بود و عزادار نگاه کند ‪ .‬رفت و جورابها و کفشش‬ ‫را پوشــید ‪ .‬جوانک کمی از الهتاب افتاده بود ولی نگاه پرسشگرش‬ ‫همچنان بر مرد ســنگینی می کرد ‪ .‬جوانک پرسید ‪ :‬بالخره جنازه‬ ‫برادرما تکلیفش چیه ؟ چرا به مــا تحویل نمی دند خاکش کنیم ؟‬ ‫اینجوری برادر ما سرگردانه ‪ .‬مرد گفت ‪ :‬حق با شماست ‪ .‬من دیروز‬ ‫پزشک قانونی بودم ‪ .‬بیائید برویم پزشــک قانونی ‪ ،‬الباقی کارهای‬ ‫اداری را تمــام کنیم و جنازه را برای خاکســپاری تحویل بگیریم ‪.‬‬ ‫شــرکت همه هزینه ها را تقبل می کند ‪ .‬نگران چیزی نباشــید ‪.‬‬ ‫نتوانست به چهره مادر نگاه کند ‪ .‬در راهروی پاسگاه انتظامی مرد با‬ ‫پیرزن و جوانک روی صندلی نشسته بودند ‪ .‬سربازی به انها نزدیک‬ ‫شد و انها را به اطاق رئیس پاسگاه برد ‪ .‬رئیس پاسگاه پرونده ای را که‬ ‫روی میزش بود می خواند ‪ .‬مرد ‪ ،‬مادر و جوانک مقابل رئیس ایستاده‬ ‫بودند ‪ .‬رئیس پاسگاه سرش را از روی پرونده بلند کرد رو به جوانک‬ ‫کرد و گفت ‪ :‬امیر علی ‪ ،‬اگر حرفی یا ‪ ....‬ســپس شتابزده گفت ‪ :‬بیا‬ ‫امیرعلی اینجا را امضا کن ‪ .‬جوانک با تردید گفت ‪ :‬برگه چیه ؟ چی را‬ ‫باید امضا کنم ؟ و به مادرش نگاه کرد ‪ .‬رئیس پاسگاه گفت ‪ :‬اگر این‬ ‫برگه را امضا نکنی ‪ ،‬پزشک قانونی جنازه برادرت را تحویل نمی ده ‪.‬‬ ‫مادر ســکوت کرده بود و قاب عکس را به ســینه اش می فشرد ‪ ،‬از‬ ‫پسرش همین مانده بود ‪ ،‬شــاید فکر می کرد می خواهند این قاب‬ ‫عکس را از او بگیرند ‪ .‬مرد از پنجره مشرف به حیاط پاسگاه ‪ ،‬تجمع‬ ‫حداقل بیست زن و مرد روستایی را دید ‪ .‬حواسش رفت به درختی‬ ‫که چند پرنده النــه کرده بودند ‪ .‬مرد بلند شــد و امد کنار پنجره ‪.‬‬ ‫پائین درخت ‪ ،‬جوجه ای که از داخل النه ســقوط کرده بود و روی‬ ‫زمین افتاده بود را دید ‪ .‬پرنده مــادر در اطراف جوجه اش پرواز می‬ ‫کرد ولی قادر به کمک نبود ‪ .‬گربه ای کمین کرده بود و به تالش مادر‬ ‫جوجه نگاه می کرد ‪ .‬با دوستانش در نخلستان بودند و جوجه بلبلی‬ ‫که روی خاک پر پر می زد ‪ ،‬از روی زمین برداشــت ‪ .‬جاسم گفت ‪:‬‬ ‫بدش به مو ‪ .‬جوجه را گرفت و از نخل باال رفت ‪ .‬او و فرهاد با نگرانی به‬ ‫باال رفتن جاســم از درخت نخل نگاه می کردند ‪ .‬جاسم از درخت‬ ‫پائین امد و بچه ها همه باهم خندیدند ‪ .‬مرد دلش می خواست که به‬ ‫حیاط پاســگاه برود و جوجه را از روی زمین بردارد ‪ .‬رئیس پاسگاه‬ ‫گفت ‪ :‬امیرعلی ‪....‬برادرت نباید ســوار جت اسکی می شد ‪ .‬باید انرا‬ ‫تحویل مهندس شــرکت می داد و مهندس شــرکت هم تحویل‬ ‫خریدار ‪ .‬امیر علی عصبانی شد ‪ ،‬امد طرف میز رئیس پاسگاه ‪ ،‬شدت‬ ‫تاثر و غم مرگ برادر ‪ ،‬کنترل حرف زدن را از او گرفته بود ‪ .‬به شمالی‬ ‫حرف زد ‪ .‬رئیس پاسگاه گفت ‪ :‬جوری حرف بزن که نماینده شرکت‬ ‫متوجه بشه ‪ .‬و سپس هر دو رو کردند به مرد که نماینده شرکت بود ‪.‬‬ ‫مرد حواســش پیش جوجه بود و گربه ای که کمین کرده بود برای‬ ‫طعمه ‪ .‬رئیس پاسگاه از جایش بلند شد و امد طرف پنجره ‪ .‬به مرد‬ ‫گفت ‪ :‬اینها وابستگان متوفی هستند ‪ .‬سپس به طعنه ادامه داد ‪ :‬شما‬ ‫مگر نماینده شرکت نیســتید ؟ مرد امد و روی یک صندلی نشست ‪.‬‬ ‫مادر هنوز سرپا ایســتاده بود ‪ .‬مرد بلند شــد و صندلیش را داد مادر ‪.‬‬ ‫رئیس پاســگاه و امیرعلی حرکات مــرد را نگاه می کردنــد ‪ .‬مرد به‬ ‫امیرعلی نگاه کرد ‪ .‬به طرفش رفت ‪ .‬ببین امیرعلی ‪ ،‬برادرت را حضوری‬ ‫ندیده بودم ‪ ،‬چند سال بود که با شرکت همکاری می کرد ‪ ،‬با هم تلفنی‬ ‫حرف زده بودیم ‪ ،‬ولی مالقاتی با هم نداشــتیم ‪ .‬بنظرم پسر خوب و با‬ ‫معرفتی می امد ‪ .‬چند بار دعوتم کرد به شمال بیایم و میگفت مادرم‬ ‫دستپختش عالیه ‪ .‬سالها بود که جت اسکی ها را از انبار می اورد کنار‬ ‫ساحل و مهندس هم انها را تست می کرد و تحویل مشتری ها می داد ‪.‬‬ ‫سالها برادرت ‪ ،‬جت اسکی ها را می دید ‪ ،‬دلش می خواست یکبارهم‬ ‫شده ‪ ،‬سوار یکی از انها بشه و باهاش یک دوری توی دریا بزنه ‪ .‬حق هم‬ ‫داشت ‪ .‬مگر یک ادم چند بار می تونه به دلش نهیب بزنه ‪ ،‬حتما توی‬ ‫این سالها به دلش می گفته ‪ :‬اینها مال تو نیست ‪ .‬تو حق سوار شدن و‬ ‫دور زدن با جت اسکی داخل دریا را نداری ‪ .‬اما انروز دیگه داداشت به‬ ‫حرف دلش گوش کرد ‪ ،‬مهندس دیر کرده بــود ‪ ،‬قرار به وقت دیگری‬ ‫موکول شده بود و برادرت شرایط را مناسب دید ‪ ،‬حتما با خودش گفته‬ ‫همان دم دمای ســاحل یک چرخی می زنم و تا مهندس و مشتری‬ ‫بیایند بر می گردم ساحل ‪ ،‬منهم این یکبار به حرف دلم گوش می کنم‬ ‫‪ .‬مرد مکث کرد ‪ .‬دوباره رفت طرف پنجره ‪ ،‬دیگر ازجوجه و شکارچی‬ ‫خبری نبود ‪ .‬تجمع کنندگان هم کم شده بودند ‪ .‬دوباره برگشت طرف‬ ‫امیر علی ‪ .‬جلیقه نجات هم نمی پوشــه و می زنه به دریا ‪ .‬اولش حتما‬ ‫توی محدوده ساحل بوده ‪ ،‬بعد میره اون جایی که امواج قد می کشن ‪.‬‬ ‫خواست بگوید ‪ ،‬انجایی که امواج معاشقه می کنن ‪ ،‬حاال برادرت توی‬ ‫سردخانه منتظره ‪ .‬من مطمئن هستم برادرت خوشحاله ‪ ،‬به ارزوش‬ ‫رسیده و جانش را سر ارزوش گذاشت ‪ .‬خیلی ها هستند که زندگی می‬ ‫کنند ‪ ،‬می میرند و به ارزوشــان نمی رسند ‪ .‬تصمیم با خودته ‪ ،‬بیشتر‬ ‫قضیه را کش بدی ‪ ،‬من مطمئن هستم ادمهایی که در تهران نشستند‬ ‫همین دیه را هم نمی دهند ‪ ،‬هزینه مراسم خاکسپاری را نمی دهند و از‬ ‫همه مهمتر ‪ ،‬به مــادرت نگاه کن ‪ .‬به نظرت چــرا اون قاب عکس را از‬ ‫خودش جدا نمی کنه ‪ .‬اون پســرش را بالتکلیف می دونه ‪ .‬حتی نمی‬ ‫دونه جنازه بچه اش کجاست ؟ حاال تصمیم با خودته ‪ .‬اون برگه امضا‬ ‫کن ‪ ،‬برویم جنازه را تحویل بگیرم ‪ ،‬به خاک بســپاریم و ارامش را به‬ ‫مادرت برگردانیم ‪ .‬امیرعلی همه مدتی که مرد حرف می زد ‪ ،‬ساکت‬ ‫بود ‪ .‬برگشت و به مادرش نگاه کرد ‪ .‬مادر همچنان زل زده بود به دیوار‬ ‫روبــرو ‪ .‬امیرعلــی رفــت طــرف میــز رئیــس پاســگاه ‪.‬‬ ‫صدای قــران و مرثیه خوانی در گورســتان روســتا همــراه با گریه‬ ‫روستائیان ادغام شــده بود ‪ .‬مرد کنار ایســتاده بود و به مراسم نگاه‬ ‫می کرد ‪ .‬تلفنش بــه صدا درامد ‪ .‬رئیس شــرکت مثل همیشــه با‬ ‫فریاد و تشــر حرف می زد ‪ .‬به مرد گفت ‪ :‬مراســم که تمام شد سریع‬ ‫بیا تهران ‪ .‬مــرد نگاه می کرد به مــادر امیر علی با نگرانی گوشــی را‬ ‫قطع کرد و رفت طــرف تجمع عزاداران ‪ .‬مادر امیــر علی که کنار قبر‬ ‫نشسته بود وقتی تابوت پســرش را اوردند و کنار قبر گذاشتند ‪ ،‬افتاد‬ ‫توی قبر ‪ .‬مرد گریه می کرد ‪ ،‬نتوانســته بــود در دوران کودکی برای‬ ‫مادر ابوالفضل گریه کند ‪ .‬امــا امروز برای مــادر امیرعلی گریه کرد ‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪29‬‬ صفحه 29 ‫به دنبال عشق واقعی‬ ‫دکتر فریدون خیام فر‪ -‬قسمت دوم بدهید جایز است‪.‬هیچ بد‬ ‫نامی در ان نیست و مخفیکاری و الپوشانی در ان وجود نداردعشق‬ ‫به خانواده تنها عشق‪ .‬واقعی است که دران همه تمایالت سیراب‬ ‫میشود‪.‬‬ ‫عشق ازاد ‪ -‬رابطه جنسی بر اساس انتخاب فرد که محدود به‬ ‫ازدواج نمی شود‬ ‫شیفتگی ‪ -‬در عهد جدید به معنای عشق احساسی مشروط به کار‬ ‫می رود یعنی«دوستت دارم چون…»‬ ‫عشــق افالطونی – یک رابطه نزدیک که در ان رابطه جنســی‬ ‫وجود ندارد یا ســرکوب یــا محدود شده اســت‪ .‬در این عشــق‬ ‫علی رغم رابطـ�ه نزدیک ولی نزدیکـ�ی وجود ندارد و بـ�ه ا ن �‪pla‬‬ ‫‪ tonic love‬نیز گفته میشــود‪ .‬رز ســفید نماد این عشــق اســت‪،‬‬ ‫هر چنــد گفته میشــود او خود هرگــز از این اصطالح اســتفاده‬ ‫نکرده اســت ولی در قــرن پانزدهم برای توصیــف رابطه عاطفی‬ ‫احساسات میان سقراط و شــاکردانش به کار رفته‪ .‬شاید مثال ان‬ ‫را در ادبیات خودمان شــبه به عالقه شــمس و موالنا ذکر کرد که‬ ‫خنک ان قماربازی که بباخت هر چه بودش‬ ‫بنماند هیچش اال مستی قمار دیگر‬ ‫ویا در جای دیگر که می گوید‬ ‫زاهد بودم‪ ،‬ترانه گویم کردی‬ ‫سر حلقه ی بزمو باده جویم کردی‬ ‫سجاده نشین با وقاری بودم‬ ‫بازیجه کودکان کویم کردی‬ ‫عشق ظاهری ‪ -‬رابطه عاشــقانه ای که در ان پختگی الزم وجود‬ ‫ندارد و «راستین» نیست‪ .‬این کلمه دارای بار معنایی منفی است و‬ ‫تاکید دارد که عشق در دوران جوانی معموالً کمتر راستین و واقعی است‪.‬‬ ‫عشــق بــه مذهــب ‪ -‬تعهــد و دوســت داشــتن خــدا یــا مذهب‪،‬‬ ‫بــه نظــر برخــی بــاال تریــن مرتبــه عشــق حقیقــی اســت‬ ‫عشق رومانتیکـ عالقه ای که ترکیبی از صمیمیت و میل جنسی‬ ‫است‪.‬‬ ‫عشــق راســتین ‪ -‬عشــق بدون قید و شــرط یا انگیــزه خاص‪.‬‬ ‫دوســت داشــتن فــرد فقــط بــه خاطــر خــود و نــه رفتارهــا یا‬ ‫عقایــدش‪ .‬همچنیــن بــه عشــق بی قیــد و شــرط اشــاره دارد‪.‬‬ ‫عشــق یک طرفــه ‪ -‬مهــر عاطفــه ای کــه یــک طرفه اســت‪.‬‬ ‫شــهوت ‪ -‬عاطفه بر اســاس شــهوت و تمایل به ارضی نفس‪.‬بسیار فنا‬ ‫بذیر و ممکن اســت از بیــن برنده ارزشــهای وجودی انســان گردد‪.‬‬ ‫ممکــن اســت موجــب زمیــن گیــری وی در حرکــت تکاملی اش‬ ‫گردد‪ .‬به شــرط عفــت موجبات نجــات انســان را فراهم مــی اورد‪.‬‬ ‫عشــق لحظه ای ‪ -‬عشــقی که در لحظه ای که فرد بــرای اولین بار‬ ‫با فردی تمــاس می گیرد به وجــود می اید‪ .‬از این عشــق بــه مراتب‬ ‫در داســتان ها و ادبیــات یــاد شده اســت و بــه “ ‪” love at first sight‬‬ ‫معروف اســت‪.‬قلب انســان از جــا کنده میشــود ولی درصــورت باز‬ ‫شــدن ماهیت اصلی ان و اشــنایی بیشــترو مشخص شــدن حقایق‬ ‫ممکن اســت رفته رفتــه رنگ ببــازد‪ ،‬و حتی بــه تنفر تبدیل شــود‪.‬‬ ‫عشــق مســتلزم فــداکاری ‪ -‬فــداکاری و گذشــتن‬ ‫از جــان یــا چیــز بــا ارزش دیگــری برمبنــای عشــق‪.‬‬ ‫عشق اســاطیری ‪ -‬بــه عشــق های داســتانی و سرشــار از شور و‬ ‫هیجان به معشوق رسیدن عشــق اســاطیری می گویندمانن شیرین‬ ‫و فرهاد ویا رومیو و ژولیت هســت کــه در ان علی رغم تالش بســیار‬ ‫زیاد هرگز به وصال نمیرســند و هــر دو در راه عشــق میمیرند و امید‬ ‫هســت که در دنیای بعــدی انها دســت به دســت یکدیگــر بدهد‪.‬‬ ‫‪16‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 16 ‫اﺧﺒار‬ ‫وزیر فرهنگ وارشاد اسالمی‬ ‫گرچــه هریــک از وزراء کابینــه رییســی‬ ‫میتواند ملــت ایــران را ازاین ســردرگمی ‪،‬‬ ‫بالتکلیفی ‪ ،‬گرانی ونبــود دارو نجات دهد اما‬ ‫بحــث فرهنگوانتخاب یک فــرد فرهنگی‬ ‫وفرهنگ شناس میتواند کشــوری را نجات‬ ‫دهدچراکه فرهنگ‪ ،‬چهار ستون یکمملکت‬ ‫است‪ .‬شنیده ها ‪،‬حاکی از ان است که رییسی‬ ‫در مــورد انتخاب محمد مهدی اســماعیلی‬ ‫بعنوان وزیر فرهنگ وارشــاد اسالمی اشتباه‬ ‫نکرده اســت‪ .‬اســماعیلی زمانی میتوانددر‬ ‫زمینه ســینما موفق باشــد که امور سینمارا‬ ‫به دســت ســینماگران فهیم که خانه نشین‬ ‫شــدند امادریایی تجربه دارند واگذار نماید و‬ ‫درب اتاقــش بــروی حتی یــک کارگر فنی‬ ‫سینمابســته نشــود چراکه ممکن اســت‬ ‫تفکــر وراهــکار ان کارگــر بهتــر از رییس‬ ‫ســازمان ســینمایی باشــد‪ .‬بامید انــروز‪...‬‬ ‫فیلم قهرمان واسکار‬ ‫جدیدتریــن ســاخته اصغــر فرهــادی‬ ‫جــزو ده فیلمی ســت کــه برای شــانس‬ ‫در اســکار انتخــاب شــده اســت‪.‬‬ ‫استاد بهرام بیضایی در امریکا‬ ‫پایان دهمین سال حضور بیضایی‪ ،‬نویسنده‪،‬‬ ‫کارگردان‪ ،‬ادیب وپژوهشــگرنام اور سینمای‬ ‫ایــران در دانشــگاه( اســتنفورد) امریــکا‪.‬‬ ‫وی طــی ایــن ده ســال چند نمایــش نیز‬ ‫روی صحنــه بــرده اســت‪.‬هفته گذشــته‬ ‫بمناســبت ده ســال حضورش دردانشــگاه‬ ‫مذکور‪ ،‬اثــار وی مجددا مورد بررســی قرار‬ ‫گرفــت‪ .‬امیــر نــادری کارگــردان توانای‬ ‫ایرانی درایــن برنامه حضور مستمرداشــت‪.‬‬ ‫‪30‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫در خشش فیلم محمد صادق رنجکشان‬ ‫فیلــم ســینمایی (متــری شــش و نیــم)‬ ‫افتخار دیگری برای ســینمای ایران کســب‬ ‫نمود‪.‬ایــن فیلــم باســرمایه محمــد صادق‬ ‫فیلم نابغه ایرانی نوشته غالمرضا گمرکی و رنجکشــان وکارگردانی ســعید روستا با ‪128‬‬ ‫محمدامید‬ ‫ســینمادر فرانســه بفروش ‪ 245‬هــزار دالر‬ ‫مهســا هاشــمی ازجمله بازیگران جوان درعرصه رســید‪ .‬مجله ( صدای خاک) ایــن موفقیت‬ ‫ســینما وتلویزیوناســت‪ .‬اوکه تاکنون دردودوره رابــه کلیه عوامــل فیلــم تبریــک میگوید‪.‬‬ ‫جشــنواره کودک ونوجوان اصفهان جوایزی ازان‬ ‫خود کرده اســت بعد ازمدتها ســکوت قراراست‬ ‫دریک فیلم قابل تامل سینمایی ایفای نقش نماید‪.‬‬ ‫مهدی هاشمی شهرام مسلخی در یقه‬ ‫سفیدها‬ ‫فیلم سینمایی (یقه ســفیدها) به تهیه کنندگی‬ ‫وکارگردانــی شــهرام مســلخی پروانــه نمایش‬ ‫گرفت‪ .‬دراین فیلم که عمــاد خدابخش انرا تدوین‬ ‫نموده است‪ ،‬مهدی هاشــمی‪ .‬لیال اوتادی‪.‬علیرضا‬ ‫داوود نــژاد‪ ،‬مهدی کوشــکی‪ .‬علیرضا اســتادی‬ ‫وصحرا اســدالهی بازی میکنند‪.‬فریبا الســادات‬ ‫خلیلی مدیریــت تولید این فیلــم رابرعهده دارد‪.‬‬ ‫اتفاقبرایمرتضیشایسته‬ ‫عاقبت مرتضی شایسته ‪ ،‬تهیه کننده (روز‬ ‫واقعه) بدلیل انجام تعهداتی که بایشان محول‬ ‫شده بود او راروانه بیمارستان نمود‪ .‬شایسته‬ ‫رییس شورای صنفی اکران براثرفشار کاری‬ ‫دربیمارستان بستری شد‪ .‬اقای ساداتیان به‬ ‫نقل از دکتر معالج ایشان اطالع داد حال عمومی‬ ‫شایسته بحمداله روبه بهبودیست وبایستی چند‬ ‫روزی تحت نظر باشند‪( .‬صدای خاک) ارزوی‬ ‫سالمتی برای ایشان دارد‪.‬‬ ‫هنرمنددیگریاسمانیشد‬ ‫علی سلیمانی بازیگر بااخالق فیلمهای سفربه‬ ‫چزابه‪ .‬تنگه ابو قریب‪ ،‬وضعیت سفید‪ ،‬درمدت‬ ‫معلوم وسریالهای پایتخت‪ ،4‬دادستان‪،‬‬ ‫پرکارترینبازیگر‬ ‫عصرپاییزی و‪ ....‬بدلیل بی اهمیتی دولتمردان‪،‬‬ ‫لیال)‬ ‫(نوبــت‬ ‫ســریال‬ ‫حمید فــرخ نژاد کــه در‬ ‫درسن ‪ 50‬سالگی براثر کرونا منحوس از جمع‬ ‫بکارگردانی روح اله حجــازی ایفای نقش میکند‪ ،‬یاران بدیار حق شتافت‪ .‬روحش قرین رحمت‬ ‫طبق امار‪ ،‬جزو پر کارترین بازیگران شناخته شد‪.‬‬ ‫باد‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 30 ‫هنر‪،‬هنرمندان و مردم درانتظار‬ ‫جبار اذین منتقد ومدرس سینما‬ ‫بــا بدروددولت جناب اقــای روحانی که درادامــه حرکتهای غلط‬ ‫وغیرملی وغیرمردمی دولتهای پیشــین‪ ،‬کوهی ازتخریب و انحراف‬ ‫و ویرانی درتمام عرصه هــای جامعه‪ ،‬اقتصاد‪،‬سیاســت و فرهنگ‬ ‫ونابســامانیها فرهنگی واجتماعی بــه جای گذاشــت‪،‬باتبلیغات‬ ‫‪ ،‬همســویی هــا وتبانیهــا وبرنامــه ها‪،‬دولــت جنــاب اقــای‬ ‫رییســی‪،‬کارخودرااغازکرده اســت‪ .‬دولتی که همانند دولت های‬ ‫قبل نه از درون مــردم که ازمیان احزاب حکومتی ســربرون اورده‬ ‫وسواربرارابه شعروشعار باتوسن های مبارزه بافسادوبرقراری عدالت‬ ‫بیش ازجاده واقعیــت هادرمســیررویاوتخیل وتوهم به پیش می‬ ‫تازدوبه هزاران امید واقعی وکاذب دامن زده اســت‪ .‬واقعیت اینکه‬ ‫اوضاع جامعــه درتمام زمینه هــا وازجمله فرهنگ وهنر‪،‬ســخت‬ ‫بحرانی وپرازمشــکالت ومعضالت مدیریتی‪ ،‬ســاختاری‪ ،‬فرهنگی‬ ‫وفکری و مناسباتی و اجرایی اســت واگرقرارباشدبه راستی دراین‬ ‫عرصه هاکارهایی صورت گیرد‪ ،‬این کارهاباید اساســی و بنیادی و‬ ‫ریشه ای و کارشناســانه وهمه جانبه وفراگیرباشد‪،‬ولی موجودیت‬ ‫دولت جدید‪،‬نشــان نمــی دهد که اهل این اقدام ســترگ باشــد‬ ‫وبتوانددر جامعه تحول بیافریند‪ .‬نهایت اینکه دســت به یکســری‬ ‫رفرمهای ســطحی زند‪ .‬بدیهی اینکه با شــعر وشــعار وبرنامههای‬ ‫حزبــی و گروهی‪ ،‬نمی تــوان معضــالت اجتماعی راســامان داد‬ ‫واگربنا اســت به عنوان نمونــه درحــوزه فرهنگ‪،‬هنروبه تبع ان‬ ‫سینماوتاتروموسیقی وصداوسیماوسایردســتگاه ها وجریان های‬ ‫فرهنگی‪ ،‬تغییر وتحــول انجام گیرد‪.‬ایــن حرکت‪،‬همزمان باید در‬ ‫سایرحوزه های اقتصادوسیاست ومناســبات اجتماعی هم صورت‬ ‫گیرد‪.‬محال اســت که بدون ایجاد تغییرات بنیادین وساختاری در‬ ‫حیطه هــای اجتماعی‪،‬اقتصادی وسیاســی‪،‬برنامه های فرهنگی‪-‬‬ ‫حتااگربانیت خیروکار کارشناســی همراه باشد‪-‬به نتیجه مطلوب‬ ‫دســت یابد‪ .‬ازهمین روتغییروتعویض مهره های سیاســی و رنگ‬ ‫امیزی ظاهــری دفاترواتاق هاوجایگزینی شــعار هــای جدیدبه‬ ‫جای شــعار های تاریخ مصرف گذشــته دیروز‪ ،‬نه تنها ثمربخش‬ ‫نیســت که تداوم اتالف پول مردم و ســرمایه های ملی اهالی هنر‬ ‫و فرهنگ خواهد بود‪ .‬فرهنگ وهنر‪،‬درکناراقتصادفاســدجامعه‪،‬پرا‬ ‫شوب ترین بخش کشور اســت که نیاز به تحوالت عمیق ودقیق و‬ ‫انقالبی دارد‪ .‬این تغییربایددربرگیرنده تحوالت فکری‪ ،‬مدیریتی‪،‬من‬ ‫اسباتی‪،‬اقتصادی‪،‬فرهنگی‪،‬تولیدی وپخش واکران و اجراباشد‪.‬نمی‬ ‫شــود و نمی توان با حضور ووجودنامدیران‪،‬کارناشناسان‪،‬سیاست‬ ‫پیشــگان‪،‬ابتذال گراها‪،‬باندهــای مافیاوپولشــویان وســوداگری‬ ‫درفرهنگ وهنروسینماوصداوسیما تغییروتحول ایجادکرد‪.‬سینما‬ ‫وســایرهنرها ودرراس انهافرهنگ کشــورنیازبه انقــالب درتمام‬ ‫بخش ها و متخصصان و مدیران کارشناس و معماران ومتخصصان‬ ‫فرهنگی وهمدلی و“ ازهمسویی اهالی فرهنگ وهنردارد“‪،‬می اید‪.‬‬ ‫هفتهی پر رفت و امد برج ازادی تهران از‬ ‫سوی مقامات خارجی و سفرا‬ ‫برج ازادی میزبان سفرا و تعدادی از میهمانان مراسم تحلیف رئیس‬ ‫جمهوری ایران شد‪.‬‬ ‫به گزارش روابط عمومﯽ برج ازادی‪ ،‬تعدادی از مقامات و میهمانان‬ ‫مراسم تحلیف هشتمین رئیس جمهوری ایران‪ ،‬میهمان برج ازادی‬ ‫تهران بودند و از این نماد ملی و باشکوه بازدید کردند‪.‬‬ ‫روخلیو مایتا وزیر امور خارجه کشور بولیوی‪ ،‬ساچا سرخیولورنتی‬ ‫دبیرکل اتحادیه البا‪ ،‬خانم رومینا پرز سفیر بولیوی ‪ ،‬سعید مراد‬ ‫فتاحزاده‪ ،‬رئیس کمیته بین الملل نمایندگان مجلس عالی‬ ‫تاجیکستان‪ ،‬محمد عطا سلطاناف‪ ،‬مدیرکل مطبوعات مجلس‬ ‫نمایندگان تاجیکستان‪ ،‬معروفجان عبدالرحماناف‪ ،‬دبیر اول سفارت‬ ‫تاجیکستان‪،‬کریستوفزاخیاالکاسیسنمایندهویژهپاپفرانسیس‪،‬رهبر‬ ‫کاتولیکهایجهان‪،‬رودریگودیازردوسانتوسسفیربرزیلدرایران‪،‬دراگان‬ ‫تودورویچ سفیر صربستان در ایران‪ ،‬کارلوس انتونیو الکاال کوردونس‪،‬‬ ‫سفیر ونزئال در ایران ‪ ،‬دینی اپلیانا دبیر اول سفارت اندونزی در ایران‬ ‫از جمله این میهمانان بودند که از پیشنهادات سید عباس عظیمی‬ ‫رئیس موزه و برج ازادی برای تعامالت فرهنگی و هنری و همکاری‬ ‫های مشترک استقبال کردند‪.‬‬ ‫یک تشکر کوتاه‬ ‫نشریه ای که پیش رو دارید یازدهمین شماره ایست که افتخار‬ ‫همکاری با (صدای خاک) رادارم که صفحات سینمایی انرا بانظر‬ ‫مثبت مدیر نشریه (بانو مریم حضرتی) راه اندازی کردیم‪ .‬خوشبختانه‬ ‫تا قبل ازاین شماره درمیان اهالی وعالقمندان به سینما‪ ،‬خوش‬ ‫درخشیده است‪ .‬ایکاش صفحه نظر خواهی خوانندگان میداشتیم‬ ‫تاصدق گفتار حقیر شفاف سازی شود‪ .‬بهرحال الزم دانستم از تک‬ ‫تک دوستان واهالی فرهنگ وهنر به ویژه مسئولین محترم وزارت‬ ‫ارشاد که بوسیله تلفن ویا بصورت پیامک ‪ ،‬نگارنده رامورد لطف‬ ‫وعنایت خودقرار میدهند سپاسگذاری نمایم‪ .‬البته از بزرگوارانی که‬ ‫عاشق مطالب سینمای قبل انقالب هستند تشکر ویژه دارم ودست‬ ‫تک تک شما خوانندگان (صدای خاک) را به گرمی میفشارم‪.‬‬ ‫غالمرضاگمرکی‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫‪1۷‬‬ صفحه 17 صفحه 31 ‫گفتگو‬ ‫محمدرضانصیریافشار‪:‬‬ ‫برایاموزشهنرمبهنسلجواناراموقرارندارم‬ ‫گفتگو‪:‬ابوالفضلکیمیایی‬ ‫محمدرضــا نصیــری افشــار هنرمنــد و معمــار بناهــای هنــری‪،‬‬ ‫مجسمه ســاز‪ ،‬طراح و ســازنده اثار هنری بــا چوب‪ ،‬ســنگ و فلز‪ ،‬در‬ ‫بیســت و دوم اردیبهشــت هــزار و ســیصد و پنجــاه در محله هفت‬ ‫چنــار تهــران بدنیا امــد‪ .‬وی اکنون در ســن ‪۵۰‬ســالگی با نشــاط‬ ‫و پشــت کاری وصــف نشــدنی هنر خــود را بــر روی چــوب نمایان‬ ‫میســازد و اثاری را خلــق می کند که تحســین همــگان را در بر دارد‪.‬‬ ‫افشــار از کودکــی هنــر خــود را نمایــان کــرد و از همــان‬ ‫ابتــدا بــا اســتفاده از وســائل خراطــی و طراحــی روی‬ ‫چــوب‪ ،‬اشــیای زیبــای هنــری را هنرمندانــه می ســاخت‪.‬‬ ‫محمدرضا نصیری افشــاردر گفتگو بــا خبرنگارصدای خــاک‪ ،‬درباره‬ ‫فعالیت های هنری خــود گفت‪ :‬کار هنر را از ‪۸‬ســالگی شــروع کردم‪،‬‬ ‫از همان دوران ابتدایی به نقاشــی عالقه خاصی داشــتم و با کنده کاری‬ ‫بر روی چوب مجسمه ها و اشــیای هنری می ســاختم‪ .‬به جهت اینکه‬ ‫پدرم یک نظامی بود به مدت ‪ ۶‬ســال از دوران دفاع مقدس را در بوشهر‬ ‫زندگی کردیم و با توجه بــه عالقه ام به امور فنی و هنری در هنرســتان‬ ‫فنی و حرفه ای بوشهر و در رشته تراشکاری مشــغول به تحصیل شدم‪.‬‬ ‫در همان دوران که ‪ ۱۳‬ســال بیشــتر هم نداشتم موفق شــدم پرسی را‬ ‫طراحی کنم اما متاسفانه نه تنها با اســتقبال روبرو نشدم بلکه موانعی بر‬ ‫سر راهم پدید امد که میل به اختراع و ســاختن را در من سرکوب کرد‪.‬‬ ‫این هنرمند توانا بیان کرد‪ :‬در ‪ ۱۵‬ســالگی بود که یکدســتگاه خراطی‬ ‫ساختم و باســماجت تمام بر این ساخته ام پافشــاری کردم و نتیجه اش‬ ‫این شد که این دســتگاه دیده شــود و لوح تقدیری نیز برای ساختن ان‬ ‫دســتگاه دریافت کنم‪ .‬رفتــه رفته باگذشــت زمان وعالقــه ذاتی ام به‬ ‫خلق اثار هنری از چــوب و اهن دلیلی شــد تا کارگاهــی را راه اندازی‬ ‫کنم و اثار فاخــر هنــری از ترکیب عناصر چــوب و اهن بســازم این‬ ‫اثار بســیار مورد توجــه ســرمایه داران و صاحبان ثروت قــرار گرفت‪.‬‬ ‫وی ادامــه داد‪ :‬اثــار هنری و انتیکــی مانند کالســکه های الکچری و‬ ‫درب های انتیک و مبلمان های هنری از ترکیب فلز و چوب‪ ،‬تماماً حاصل‬ ‫تراوشــات ذهن و ساخته ی دستم بود‪ .‬طراحی و ســاخت رستوران های‬ ‫الکچری‪ ،‬طراحی هــای داخلی و اثار هنــری از چوب و فلز و ســنگ و‬ ‫ســاخته های دســت هنرمندی که جنس و نوع مواد مانعی بر خلق اثر‬ ‫نبود‪ ،‬بســیار مورد توجه سرمایه داران هنر دوســت قرار گرفت و من هم‬ ‫هر روز ساخته های ذهنم را تجسم می بخشــیدم تا انجا که دیگر تاب و‬ ‫توان و تحمل برخورد های این جماعت پول دار برایم عذاب اور شــده بود‪.‬‬ ‫انگار من باید هنرم را خلق می کردم و انها چون پول داشــتند باید هنرم‬ ‫را می خریدند‪ .‬ان هم به قیمتی هایی ناعادالنه بایــد می فروختم‪ ،‬که در‬ ‫نهایت بســیاری از این افراد حتی ان حداقل ها را نیــز پرداخت نکردند‪.‬‬ ‫افشــار ادامه داد‪ :‬از این ارتباط های ارباب و رعیتی به ســتوه امده بودم و‬ ‫دیگر تاب تحقیر را نداشتم همین شــد که کارگاه هنری ام را جمع کردم‬ ‫و کال در وادی دیگر فعالیت خودم را اغاز کردم‪ .‬در ســال های ‪ ۹۲‬بود که‬ ‫در رشته معماری دانشگاه ازاد اســامی پذیرفته شدم و تحصیل خود را‬ ‫‪18‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫دوباره شــروع کردم‪ .‬دوران تحصیالت خود را در مقطع کارشناسی ارشد‬ ‫معماری در دانشگاه ازاد اسالمی دیلمان گذراندم‪ .‬از جاییکه سابقا نیز در‬ ‫تهران و مناطق شمال شهر رســتوران های مدرن و هنری ساخته بودم با‬ ‫ساخت و ساز بنا بیگانه نبودم و پس از فارغ التحصیلی در رشته معماری‪،‬‬ ‫کار ساخت و ساز ساختمان را در رامسر اغاز کردم و با سرعت در این بازار‬ ‫جا افتادم‪ .‬موانع زیاد اداری و اجتماعی بر سر راه کار ساخت و ساز بود که با‬ ‫تحمل سختی ها موانع را یک به یک همواره می کردم تا اینکه بحران رکود‬ ‫مســکن تمام کشــور را در بر گرفت و من هم از این قاعده مستثنا نبودم‪.‬‬ ‫وی تاکید کرد‪ :‬بالغ بر چندین میلیارد تومان ضرر و زیان مالی را متحمل‬ ‫شــدم که همین مسئله باعث افســرد گی و مشــکالت روحی برایم شد‬ ‫و دیگر تاب و توانی برایم نگذاشــته بود‪ .‬در این شرایط بودم که به ناگهان‬ ‫تصمیم گرفتم به اصل خود برگردم و اصل مــن هم خلق اثار هنری از هر‬ ‫جسمی بود فرقی نمی کرد چوب باشد یا اهن سنگ باشد یا شیشه‪ .‬فقط‬ ‫هنر می توانســت من را از این احوال خارج کند‪ .‬بــرای همین که تصمیم‬ ‫گرفتم کالس های ســاخت اشــیا هنری از چوب را برای هنردوســتان‬ ‫راه اندازی کنــم‪ .‬از تهران به روســتای گلیجان محدوده شهســوار نقل‬ ‫مکان کردم‪ .‬از انجایی که مجوز کارگاه ســاخت صنایع فلزی را داشــتم‬ ‫به اداره میراث فرهنگی تنکابــن مراجعه کردم و مجوز ســاخت صنایع‬ ‫دســتی را نیز دریافت کــردم و کالس اموزش صنایع هنــری چوبی را‬ ‫در این روســتا راه اندازی کردم‪ .‬اکنــون اتلیه ای به نام امیر افشــار دارم‬ ‫که برای من حکم امپراطوری عشــق را دارد‪ ،‬چرا که از سراســر کشــور‬ ‫هنرجویانی با ذوق و اشــتیاق برای یادگیری به کالس های من می ایند‪.‬‬ ‫این هنرمند تاکید کرد‪ :‬در امپراطوری عشــق هنــری را به جوانان ایرانی‬ ‫اموزش می دهم که شــاید کمتر جایی یافت شــود‪ ،‬برای همین خیلی‬ ‫خوشحال و خرســندم‪ .‬در ابتدای راه اندازی کالس هایم‪ ،‬بروشور و تراکت‬ ‫چاپ کردم و بــا تبلیغات زیاد‪ ،‬هنر خــود را به محیــط پیرامون معرفی‬ ‫کردم و همین امر نیز باعث شــد هنرجویان زیادی درخواست حضور در‬ ‫کالس ها را داشته باشند‪ .‬از سوی دیگر روســای ادارت و نهادهای تنکابن‬ ‫برای دیدن محصوالت هنری و ســطح کالس هــا از اتلیه بنــده دیدار‬ ‫کردند و قول های مســاعدی را برای تســهیل در امــور کالس ها دادند‬ ‫که متاســفانه هیچ کدام انها محقق نشد‪ .‬البته درخواســت های بنده از‬ ‫ادارات ذیربط تســهیالت کالن و یا وام های میلیاردی نبوده و نیســت‪،‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 18 صفحه 32 ‫درخواســت بنده در این حد بود که در مکانی که محل‬ ‫رفت و امد اســت محلی را برای نمایــش اثار هنری ام‬ ‫به من اختصــاص دهند کــه همان هم عملی نشــد‪.‬‬ ‫افشــارادامه داد‪ :‬هنر‪ ،‬روح انسان را جال می دهد و انسان‬ ‫را می ســازد همانطور که من توانســتم تمام مشکالت‬ ‫روحی و روانپریشــی های خودم را با هنــر درمان کنم‬ ‫و تنظیمات روح خــود را به تنظیمات اولیــه خود باز‬ ‫گردانم‪ ،‬همه می توانند با هنر روح خــود را جال دهند‪.‬‬ ‫متاسفانه از سوی بسیاری از مراکز‪ ،‬ادارات و سازمان ها‬ ‫به بنده قول های مســاعد جهت همکاری مانند؛ احیای‬ ‫کارگاه و کالس در فرهنگســرا ها‪ ،‬خلــق اثار هنری در‬ ‫سطح شهر ها و بســیاری موارد دیگر داده شد که هیچ‬ ‫کدام شــان محقق نشــد‪ .‬اداره اموزش و پــرورش این‬ ‫منطقه تصمیم گرفت در مدرســه روســتای گلیجان‬ ‫محوطه ای را برای اموزش هنرجویــان به کالس های‬ ‫من اختصــاص دهد که بــا کمال تعجــب و حیرت با‬ ‫مقاومت شورای محلی روســتای گلیجان روبرو شدم‬ ‫و همیــن شــورا مانع تشــکیل کالس های من شــد‪.‬‬ ‫افشــار در ادامه افزود‪ :‬از ســوی فرمانداری شسهسوار‬ ‫و اداره میــراث ایــن شــهر نیز مقــرر شــد فضایی‬ ‫شیشــه ای را در کنار رودخانه ای در همین شــهر را به‬ ‫کالس هــای مــن و هنرجویانم اختصــاص دهند که‬ ‫باعث جذب توریســت نیز خواهد شــد‪ ،‬ولی این اقدام‬ ‫هم انجام نشــد‪.‬خیلی از مســئوالن می ایند و هنر مرا‬ ‫از نزدیک می بیننــد و تحــت تاثیــر زیبایی های ان‬ ‫قرار می گیرنــد‪ ،‬اما خیلــی زود فرامــوش می کنند ‪.‬‬ ‫وی یاداور شد‪ :‬بر حســب عالقه و وظیفه ای که در خود‬ ‫حس می کنم برای اموزش هنرم به نســل جوان ارام و‬ ‫قرار نــدارم تا حدی که به درخواســت خــودم به اداره‬ ‫اموزش فنی و حرفه ای شهســوار مراجعــه کردم و به‬ ‫صورت کامال افتخاری کالس اموزش هنر روی چوب را‬ ‫شروع کردم‪ .‬کالس من از تمام کالس های دیگر پیشی‬ ‫گرفت و بسیار خواهان پیدا کرد تا حدی که همین امر‬ ‫دلیلی شد تا کالس های من را منحل کنند و دیگر اجازه‬ ‫اموزش را به من ندادند‪ .‬همه این ســختی ها و مصائب‬ ‫دلیلی محکم شــد تا اتلیه خودم را تاســیس کنم و در‬ ‫فضایی استیجاری کار اموزش را ادامه دهم همین امر‬ ‫مرا اغنا می کنــد و مایه ارامش روح و روان من اســت‪.‬‬ ‫در حال حاضر به صورت افتخاری در دانشــگاه بوعلی‬ ‫گرجستان اموزش هنر می دهم و انان به خوبی قدر این‬ ‫کار مرا ارج میگذارند‪ .‬ای کاش این هنر در میان مسوالن‬ ‫هنر این مرز وبوم مغفول نمی ماند و قدر هنرمندان این‬ ‫کشــور را می دانســتند‪ .‬انقدر نیرو و انرژی دارم که در‬ ‫صورت حمایت و پشتیبانی مســوالن از این هنر‪ ،‬اتلیه‬ ‫وامپراتوری عشــق را به وســعت ایران گسترش دهم‬ ‫دبیر کمیته بنادر و دریانوردی ستاد مرکزی ایت اهلل رئیسی‪:‬‬ ‫رستم قاسمی درسال یک میلیون‬ ‫مسکن را خواهند ساخت‬ ‫دبیــر کمیتــه بنــادر و دریانــوردی ســتاد مرکــزی ایــت اهلل رئیســی معتقد‬ ‫اســت که رســتم قاســمی درســال یک میلیــون مســکن را خواهند ســاخت‪.‬‬ ‫عباس دشــتی مشــاور دکتر ارامی و دکتر کرمی در مجلس و دبیــر کمیته بنادر و‬ ‫دریانوردی ســتاد مرکزی ایت اهلل رئیســی در گفتگو با جهانی پــرس درخصوص‬ ‫گزینه انتخابی رستم قاســمی به عنوان وزیر راه و شهرســازی اظهار کرد‪ :‬باتوجه به‬ ‫شخصیت و شناختی که از اقای رستم قاســمی وجود دارد و اینکه تجربیاتی هم در‬ ‫وزارت نفت داشــتند یکی از گزینه های خوب در حوزه وزارت راه و شهرسازی است‪.‬‬ ‫وی افــزود‪ :‬بــا توجه بــه تجربیــات ایشــان و رضایتی کــه پرســنل وزارت نفت‬ ‫از ایشــان دارنــد و حتــی در حال حاضــر که از ایشــان بــه نیکی یاد مــی کنند‬ ‫بــه نظــرم یکــی از بهتریــن گزینه هــا بــرای ایــن کار محســوب می شــوند‪.‬‬ ‫دشــتی ادامه داد‪ :‬مجلس هم تمام قد موافق برنامه های ایشــان هســتند همانطور‬ ‫که روز گذشــته در کمیســیون بودجه و کمیســیون عمــران مجلــس رخ داد و از‬ ‫برنامه های ایشــان در اینده بــه جد راضــی بودند و امیــدوارم بــا رای باالیی که‬ ‫در مجلــس می گیرند بــا ان هم افزایــی که دارند عملکرد خوبی داشــته باشــند‪.‬‬ ‫دبیر کمیته بنادر و دریانوردی ســتاد مرکزی ایت اهلل رئیســی بیان کرد‪ :‬ایشــان به‬ ‫ان شعار رئیسی و مجلس که اعالم کرده بودند در ســال یک میلیون مسکن ساخته‬ ‫شــود اقای قاســمی دارای این تجربه هســتند و این شــعار را محقق خواهند کرد‪.‬‬ ‫وی در خصوص نقش مهندس قاســمی در راســتای توســعه اقتصــاد دریا محور و‬ ‫زیرساخت ها و توســعه بنادر کشــور با وجود قاســمی اظهار کرد‪ :‬با توجه به اینکه‬ ‫خود ایت اهلل رئیســی هم در دولت کار و کرامت تاکید بر دریا محــور دارند‪ ،‬امید ان‬ ‫داریم با وجود جناب اقای مهندس قاســمی در وزارت راه و شهرســازی شاهد رشد‬ ‫و شــکوفایی بیش از پیش بنادر کشور نیز باشــیم‪ ،‬زیرا بر این باور هستیم که توسعه‬ ‫اقتصاد دریا محور باعث اشــتغال در حوزه های دریایی باالخص بنــادر خواهیم بود‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪19‬‬ صفحه 19 ‫گزارش پشت صحنه فیلم یوسف و زلیخا سال ‪1347‬‬ ‫دیگه تکرار نمیشه‬ ‫غالمرضا گمرکی‬ ‫اکثر سینماگران قدیمی بخاطر دارند استودیو‬ ‫(پارس فیلم) متعلق به زنده یاد دکتر‬ ‫اسماعیل کوشان در کیلومتر ‪ 9‬جاده کرج‬ ‫بود‪ .‬برای نگارنده که در ان زمان ماشین‬ ‫شخصی نداشت‪ ،‬رفت و امد بسیار دشوار‬ ‫بود‪ .‬چند روزی از فیلمبرداری فیلم (یوسف‬ ‫و زلیخا) می گذشت و فرصت نمی شد برای‬ ‫تهیه گزارش پشت صحنه به انجا بروم‪.‬‬ ‫باالخره یک روز شال و کاله کردم و راهی‬ ‫استودیو بزرگ پارس فیلم شدم‪ .‬زمانیکه‬ ‫رسیدم فیلمبرداری در (پالتو) بسیار جالبی‬ ‫که زنده یاد (ولی اهلل خاکدان)دکوراتور بنام‬ ‫سینما انرا ساخته بود در حال فیلمبرداری‬ ‫بود‪ .‬درست نیم ساعت بعد گروه‪ ،‬کار را تعطیل‬ ‫وبرای صرف غذا در همان (پالتو) به انتظار‬ ‫امدن غذا نشستند‪ .‬مرحوم کوشان و فروزان و‬ ‫(جونیت ارکین) معروف به فخرالدین که برای‬ ‫ایفای نقش مقابل فروزان از ترکیه به ایران‬ ‫امده بود در دفتر دکتر کوشان حضورداشتند‪.‬‬ ‫مهدی رئیس فیروز کارگردان فیلم وارد دفتر‬ ‫شد و به دنبال ان زنده یاد حسین محسنی‬ ‫برادر هنرمند فقید مجید محسنی که از‬ ‫کشاورزی در دماوند به نماینده مردم دماوند‬ ‫در مجلس شورای ملی ارتقاء یافته بود‪ ،‬بعنوان‬ ‫مدیر تهیه با ظرف های فلزی کاله دار وارد‬ ‫اتاق شده و بعد از چیدن غذا روی میز قصد‬ ‫خروج داشت که دکتر کوشان از او پرسید‪:‬‬ ‫برای همه برگ سفارش دادید و حسین‬ ‫محسنی پاسخ داد ‪ :‬بله ‪ ....‬و رفت‪ .‬حدود چند‬ ‫دقیقه از رفتن محسنی نگذشته بود که یکی‬ ‫از کارگران فنی بنام (حسن) با گفتن‪ :‬یاهلل ‪..‬‬ ‫وارد اتاق شد و بدون اینکه جز به غذا به کسی‬ ‫نگاه کند از رئیس فیروز پرسید‪ :‬اقا سکانس‬ ‫بعد کجاست تا اماده کنیم؟ رئیس فیروز‬ ‫گفت‪ :‬خودم میام میگم‪ .‬و حسن همچنان‬ ‫چشم از غذاها برنمیداشت با گفتن‪ :‬چشم‬ ‫اقا‪ ،‬اتاق را ترک کرد‪ .‬حس ششم تلنگری به‬ ‫نگارنده زد‪ .‬ورود حسن هیچ ربطی به سوال‬ ‫نداشت و او فقط امده بود از نوع غذا باخبر‬ ‫شود‪ .‬حسن که رفت نگارنده نیز با پوزش از‬ ‫حاضرین بدنبال او رفتم‪ .‬حسن وارد (پالتو)‬ ‫شد و نگارنده به دنبال او زمانیکه وارد (پالتو)‬ ‫شدم بچه های فنی مشغول خوردن چلو کباب‬ ‫‪20‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫کوبیده بودند‪ .‬حال و احوالی ردو بدل شد و به‬ ‫اتاق دکتر کوشان برگشتم اما خدایی‪ ،‬غذا از‬ ‫گلوم پایین نمی رفت بطوریکه رئیس فیروز‬ ‫پرسید‪ :‬چرا غذاتو نمی خوری و من بدروغ‬ ‫گفتم‪ :‬صبحانه دیر خوردم اشتهایی ندارم‪،‬‬ ‫در حالیکه صبحانه هم نخورده بودم‪ .‬همگی‬ ‫بعد از صرف غذا برای ادامه فیلمبرداری راهی‬ ‫(پالتو) شدند با ورودم به (پالتو) تمام حواسم‬ ‫به حسن بود تا ببینم عکس العمل او در مورد‬ ‫تبعیض غذایی چیست! رئیس فیروز صحنه را‬ ‫برای فیلمبرداری تشریح کرد و فیلمبردار به‬ ‫گروهش دستور چیدن چراغها را داد و حدود‬ ‫‪ 20‬دقیقه بعد همه چیز برای گرفتن(پالن)‬ ‫مهیا شد‪ .‬با امدن دکتر کوشان‪ ،‬رئیس فیروز‬ ‫دستور حرکت داد که بیک باره حسن با گفتن‬ ‫‪ :‬ببخشید‪ ...‬پرید تا یکی از چراغها را روشن‬ ‫کند که عمدا پایش را به کابل برق گیر داد و‬ ‫همزمان دو عدد چراغ ‪ 800‬همراه با سه پایه‬ ‫هایشان سرنگون شد و تاریکی مطلق(پالتو)‬ ‫را فراگرفت و تنها صدای حسن بود که گفت‪:‬‬ ‫همگی ببخشید ‪...‬سپس رو به دکتر کوشان‬ ‫کردو گفت‪ :‬اقا خیلی عذر میخوام چشمم‬ ‫ندید‪ ،‬پول دوتا المپ رو از دستمزدم کم‬ ‫کنین‪ ...‬دکتر سری تکان داد و گفت‪ :‬برو‬ ‫به کارت برس‪ ...‬حسن فوری دو عدد المپ‬ ‫شکسته شده را عوض کرد و چراغها روشن‬ ‫شد و فیلمبرداری بعد از ناهار اغاز گردید‪.‬‬ ‫نمیدانم فیلمبرداری تا چه ساعتی طول‬ ‫کشید‪ .‬اما وقتی سکانس بسته شد حدود‬ ‫‪ 12‬شب بود‪ .‬زمانیکه حسن مشغول جمع‬ ‫اوری کابلهای برق بود یواشکی بهش گفتم‪:‬‬ ‫اصال کارت درست نبود اونم برای شکم‪...‬‬ ‫رنگ صورت حسن تغییر کردو پرسید چرا؟‬ ‫گفتم‪ :‬بعدا بهت می گم و از (پالتو) خارج‬ ‫شدم‪ .‬وقتی همه رفتند من ماندم و دکتر‬ ‫کوشان‪ .‬دکتر پرسید چرا نهار نخوردی‪..‬؟‬ ‫راستش طاقت نیاوردم و گفتم ‪ :‬میدونین‬ ‫چرا دوتا چراغ ‪ 800‬با سه پایه سرنگون شد؟‬ ‫دکتر با تعجب گفت‪ :‬نه‪ ...‬پاسخ دادم‪ :‬مگر‬ ‫شما به اقای محسنی نگفتید غذا برای همه‬ ‫برگ سفارش بده؟ دکتر گفت چرا؟ ‪ ..‬گفتم ‪:‬‬ ‫یادتونه وقتی داشتیم نهار میخوردیم حسن‬ ‫اومد توی اتاق و از اقای رئیس فیروز پرسید‪:‬‬ ‫سکانس بعد کجاست‪ ....‬دکتر کوشان گفت‪:‬‬ ‫اره یادمه گفتم حسن اصال به رئیس فیروز‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫نگاه نکرد و فقط امده بود امار غذا رو بگیره‬ ‫که ما چی میخوریم‪ .‬دکتر که عمیقا تحت‬ ‫تاثیر قرار گرفته بود گفت‪ :‬خب بعد‪ ...‬گفتم‬ ‫‪ :‬اگر یادتون باشه با رفتن حسن منم پشت‬ ‫سرش رفتم داخل (پالتو) و دیدم بچه های‬ ‫فنی دارن چلوکباب کوبیده میخورن‪ ،‬بخاطر‬ ‫همین حسن تالفی شو سرانداختن دوتا‬ ‫چراغ ‪ 800‬دراورد‪ ...‬دکتر که شدیدا از کوره‬ ‫دررفته بود صدازد‪ :‬اقای حسین محسنی‪...‬‬ ‫دیری نگذشت که بجای محسنی ابدارچی‬ ‫جوابداد‪ :‬اقای دکتر تو اتاقشون دارن فاکتور‬ ‫می نویسن‪ .‬دکتر فریاد زد‪ :‬بگو فورا بیاد اینجا‪.‬‬ ‫لحظه ای بعد محسنی وارد اتاق شد دکتر‬ ‫گفت‪ :‬میشه فاکتورامروز ناهار رو ببینم‪.‬‬ ‫محسنی که مقداری کاغذ به همراه داشت‬ ‫گفت‪ :‬چشم االن‪ ...‬و قاطی کاغذها برگه ای‬ ‫را به دکتر داد‪ .‬دکتر زیرلب شروع بخواندن‬ ‫فاکتور کرد‪ .‬چلوکباب برگ پانزده پرس‪.‬‬ ‫نوشابه کانادادرای ‪ 15‬عدد بو بعد در حالیکه‬ ‫فاکتور را به محسنی می داد گفت‪ :‬چرا برای‬ ‫بچه های گروه فنی که این همه از کله سحرتا‬ ‫اخر شب زحمت می کشن کوبیده گرفتی و‬ ‫برای ما برگ؟ چرا؟ منکه گفتم برای همه‬ ‫چلوکباب برگ بگیر‪ .‬مگر چه فرقی بین من و‬ ‫اون کارگر زحمت کش وجود داره ‪...‬؟ محسنی‬ ‫که از ترس تنش می لرزید و به لکنت افتاده‬ ‫بود گفت‪ :‬حتما چلوکبابی اشتباه کرده من‬ ‫یادمه بهش گفتم ‪ 15‬پرس چلوکباب برگ‬ ‫با نوشابه‪ .‬دکتر که اصال حرفهای محسنی‬ ‫برایش ارزش نداشت گفت‪ :‬اون اشتباه کرده‬ ‫ولی تو که غذارو سرو کردی ندیدی که اونا‬ ‫کوبیده خوردن و ما برگ‪ ...‬حیف ‪ ...‬حیف که‬ ‫برادر مجید محسنی هستی ‪ ..‬خودتو اصالح‬ ‫کن حسین‪ ...‬دیگه تکرار نشه ‪ ...‬حسین خم‬ ‫شد تا دست دکتر را ببوسد اما دکتر دستش‬ ‫را کشید و ادامه داد‪ :‬یک پرس برگ ‪ 15‬ریال‬ ‫قیمتشه اما یه المپ ‪ 800‬پنجاه ریال! به‬ ‫کجا میخواستی سود برسانی؟ امروزهمون‬ ‫کارگری که قرار بود چلوکباب برگ بخوره‬ ‫وقتی دید بین من و اون تبعیض قائل شدی‬ ‫دوتا المپ چراغ ‪ 800‬را عمدا خورد کرد به‬ ‫نظرت این کار درست بود که بین ما تبعیض‬ ‫قائل بشی؟ حسین درحالیکه با شرمندگی‬ ‫عقب عقب از اتاق خارج می شد گفت‪:‬‬ ‫ببخشین اقای دکتر؛ دیگه تکرار نمیشه‪.‬‬ صفحه 20 ‫خواستنتوانستناست‬ ‫نوشته‪:‬غالمرضاگمرکی‬ ‫چگونه(رضــا) بــا تــاش و پشــتکار‪ ،‬از نــام اوران ســینمای‬ ‫ایران شــد و بقــول معــروف امــروز بــا وزراء هــم فالــوده نمی‬ ‫خــورد! او راز موفقیــت خــود را اینگونــه تعریــف کــرد‪:‬‬ ‫از اول هفته تا اخر هفتــه‪ ،‬کمک حال پدرم بودم‪ .‬شــب جمعه بابت‬ ‫یک هفتــه کار و زحمت (‪ 20‬ریــال) بعنوان دســتمزد بمن حقوق‬ ‫میداد‪ .‬من سیزده ســالم بود که بااتفاق خانواده از زادگاهم ابادان در‬ ‫ســال ‪ 1336‬به تهران امدیم‪ .‬گرمای باالی ‪ 50‬درجه خوزستان برای‬ ‫پدرم مهلک بود‪ .‬بهمین دلیل بنا به توصیه پزشــکان بار سفربستیم و‬ ‫در خیابان شــهباز جنوبی یک حیاط ‪ 70‬متری به مبلغ شش هزار و‬ ‫پانصد تومان خریداری و ساکن شدیم‪ .‬پدرم شغل سنگینی را از دوران‬ ‫جوانی برای خودش پیشــه کرده و اهنگری می کرد و من عاشــق‬ ‫سینه چاک ســینما‪ .‬هر روز صبح زود می رفتم درب مغازه پدر را باز‬ ‫میکردم؛ اب و جارو میزدم ‪ .‬چای درســت می کردم و به محض امدن‬ ‫پدر‪ ،‬میرفتم مدرسه‪ ...‬ظهر که از مدرسه بر میگشتم مجددا می امدم‬ ‫مغازه‪ ،‬پدرم می رفت مســجد و بعد از اتمام نماز ظهر می رفت منزل‬ ‫ناهارشو میخورد و برمی گشت مغازه و من راهی منزل میشدم تا بعد‬ ‫از خوردن ناهار به درس و مشقهایم برســم‪ .. .‬سرتاسر هفته‪ ،‬کار من‬ ‫همین بود‪ .. .‬یک پسردائی داشتم بنام حسین هم سن و سال و جدای‬ ‫از فامیلی با هم خیلی رفیق بودیم‪ .‬جمعه که میشــد ‪ 20‬ریالی را که‬ ‫بابت یک هفته کار از پدر دســتمزد می گرفتم میدادم به حسین و او‬ ‫میشد(مادرخرج) ‪ ...‬ساعت ده صبح سوار اتوبوس بنز بی دماغ میشدیم‬ ‫و میدان(توپخانه) پیداده می شدیم و نفری یک ریال کرایه می دادیم‪.‬‬ ‫در ان زمان هنوز شرکت واحد در تهران تاســیس نشده بود و بجای‬ ‫ان (شــرکت اتوتوکل) یک ســری اتوبوس بنز بی دماغ از المان وارد‬ ‫کرده بود که مردم را جابجا می کرد‪ ....‬وقتی وارد الله زاد میشــدیم از‬ ‫اولین سینما بنام(تابان) تا اخرین سینما بنام( کریستال) که متعلق‬ ‫به زنده یاد صابررهبر کارگردان مطرح ســینما بود پیــاده میرفتم و‬ ‫بقول معروف یک خط درمیان جلو ســینماها می ایستادم و عکسها و‬ ‫پوســترهای فیلم ها را میدیدیم‪ .‬گله به گله در الله زار سینما‪ ،‬تئاتر‪،‬‬ ‫رستوران و ‪ ...‬بود و وسط الله زار یک مســجد کوچک بنا شده بود که‬ ‫خیابان الله زار را کامــل کرده بود‪ ،‬بگونه ای که هر کســی به دلخواه‬ ‫خود می رفت با شــادی و نشــاط و عبادت‪ ،‬جمعه خود را در الله زار‬ ‫خوش می گذرانید‪ ...‬به انتهای الله زار که می رســیدیم گرسنگی به‬ ‫سراغمان می امد می رفتیم سر چهارراه استانبول ‪ ،‬دو عدد ساندویچ‬ ‫خوک به عرض ‪ 35‬سانتی متر میخریدیم ‪ 12‬ریال یعنی نفری ‪ 6‬ریال‬ ‫و گاز میزدیم تا برســیم به اول الله زار‪ .‬ناگفته نماند که در ان زمان از‬ ‫تمام کشورهایی که با ایران رابطه داشــتند فیلم وارد میشد و دست‬ ‫اندرکاران سینمای ایران هم ســالی ‪ 20‬تا ‪25‬فیلم تولید می کردند‪.‬‬ ‫فیلمهای خارجــی که ان زمــان توی بــورس بودند و مــردم از ان‬ ‫اســتقبال می کردند (جیمزباند) ده فرمان‪ ،‬وایکینگها‪ ،‬اسپارتاکوس‪،‬‬ ‫یاروچطوره‪ ،‬دراکوال و‪ ...‬حســین که می دانست از فیلمهای ترسناک‬ ‫بیشــتر لذت میبرم؛ میرفت و دو عــدد بلیط ردیف جلــو میخرید‬ ‫‪ 6‬ریال نفری ‪ 3‬ریــال و میرفتیم دو ســاعت فیلم (دراکــوال) را که‬ ‫(کریســتوفری) بازی می کرد می دیدیم فیلم که تمام میشــد می‬ ‫امدیم ســمت کافه (مصطفی پایان)‪ ،‬مصطفی خواننده اذری بود که‬ ‫در رســتورانی بهمین نام میخواند دو عدد نوشــیدنی با پسته میخریدیم‬ ‫‪ 12‬ریال نفــری ‪ 6‬ریال و نــم نم می خوردیــم تا می رســیدیم به میدان‬ ‫(توپخانه) ســوار اتوبوس اتوتوکل میشــدیم وبســمت منزل می رفتیم‪.‬‬ ‫این بود تفریح بی نظیر وســالم دو نفره در روز جمعه بــا هزینه هر نفر ‪16‬‬ ‫ریال که صد البته با این مبلغ االن یک بســته ادامس هم نمی توان خرید!‬ ‫همانطور که اول داستان گفتم عاشق ســینما بودم و چون شنیده بودم که‬ ‫در الله زار چند استودیو فیلمسازی مثل (کاروان فیلم) گروه متحده سینما‬ ‫تهران و ‪ ....‬وجود دارد‪ ،‬عاشق الله زار بودم من از کوچه (ارباب جمشید) که‬ ‫پاتوق تمام اســتودیوها بود غافل بودم تا اینکه در یکی از روزهای جمعه به‬ ‫حسین گفتم بریم استودیو(کاروان فیلم ) را پیدا کنیم‪ .‬به اتفاق راهی انجا‬ ‫شدیم‪ .‬اواسط الله زار متوجه انبوه جمعیت شــدیم وقتی به انجا رسیدیم‬ ‫دیدیم جماعت برای دیدن فیلمبرداری تجمــع کرده اند‪ .‬من با دیدن زنده‬ ‫یاد وحدت از خوشحالی در پوســت خود نمی گنجیدم نقش زن مقابل او‬ ‫را نمی شــناختم‪ .‬تا باالخره به یکی از کارگران فنی فیلم‪ ،‬سیگاری تعارف‬ ‫کردم و با او ارتباط برقرار کردم و از طریق ایشان متوجه شدیم که زن بازیگر‬ ‫(پوری بنائی) و اسم فیلم (عروس فرنگی) و محصول استودیو(نقش جهان)‬ ‫است‪ .‬من که به شــدت مشتاق شده بودم ثانیه شــماری می کردم تا زمان‬ ‫ناهار برسد‪ ...‬باالخره وقت نهار شد و من مخ کارگر فنی را بکار گرفتم و به او‬ ‫فهماندم که عاشق بازیگری هستم و چطورمی توانم وارد سینما شوم؟ انروز‬ ‫تا زمانیکه نوراجازه میداد فیلمبرداری ادامه داشت‪ .‬بعد از اتمام کار متوجه‬ ‫شدم کارگر فنی ماشین ندارد از ســر زرنگی به او پیشنهاد دادم با هم برویم‬ ‫لذا یک تاکسی دربست گرفتیم قرار شــد کارگر را که اسمش (حسن) بود‬ ‫برسانم و بعد خود راهی منزل شــوم در بین راه انچه سوال داشتم از حسن‬ ‫پرسیدم و حسن با سعه صدر به سواالت من جواب داد و حتی بمن قول داد‬ ‫اگر در فیلم(عروس فرنگی) نقش کوتاهی خواستند از من استفاده شود‪ .‬تا‬ ‫اینکه یک روز پدرم سراغ مرا از حسین می گیرد و حسین صادقانه بهش می‬ ‫گوید ‪ :‬پسرت داره بازیگر میشه‪ ...‬پیش خودم فکر کردم االن پدرم شروع به‬ ‫ناسزاگویی می کند اما لبخندی زد و گفت‪ :‬چه خوب‪ ،‬چه جالب اگر میشه‬ ‫تشــویقش کنی ادامه بده و من مات و مبهوت به چشــمان پدرم ذل زدم‪.‬‬ ‫پدرم با تعجب گفت‪ :‬شــوخی نمی کنم حتی دعا می کنــم یه روز بهترین‬ ‫بازیگر جهان بشــی‪ ...‬منکه کامال گیج و منگ شــده بودم از او خداحافظی‬ ‫کردم و راهی منزل شدم‪ .‬در بین راه بخود و طرز تفکر پدرم حسابی تعجب‬ ‫کردم باالخره من با بچه های فیلمبرداری قاطی شدم و گهگاه در فیلمها به‬ ‫عنوان نوجوان ظاهر میشــدم تا جائیکه یک روز به او خبر میدهند که برای‬ ‫نقش اول یک نوجوان در فیلمی انتخاب شــده است‪ .‬البته ناگفته نماند در‬ ‫طول روزهائیکه فیلمبرداری داشتیم حسابی کار می کردم به طوری که به‬ ‫زنده یاد وحدت نشــون داده بودم زمان بازی من فرارسید حسابی دیالوگها‬ ‫را حفظ کرده بودم و با حرکت کارگردان امــدم جلو دوربین و نقش مقابل‬ ‫خود دیالوگ رو ردوبدل کردیم‪ .‬بقدری زیبا بازی کردم که همه تحت تاثیر‬ ‫قرار گرفتند و وحدت بمن تبریک گفت و ادامه داد‪ :‬اینده درخشانی خواهی‬ ‫داشت‪ .‬چند سال بعد که پشت لبم سبز شــد با یکی از سوپراستارهای زن‬ ‫سینما همبازی شدم و بدین ترتیب محفلی نبود که راجع بازی من صحبت‬ ‫نشود‪ .‬او امروز یکی از کهنسال ترین بازیگران سینمای ایران است که توانسته‬ ‫در طول بازیگری دوبار جایزه ســیمرغ بلورین را از ان خــود نماید‪ ....‬حاال‬ ‫هر وقت اورا می بینم فقط یک جمله می گوید‪ :‬خواســتن‪ ،‬توانستن است!‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪21‬‬ صفحه 21 ‫نیمکــت‬ ‫صیانت‬ ‫نویسنده ‪ :‬محمد امید‬ ‫حمید و سعید و مرتضی به یاد دوران جوانیشان ‪ ،‬هر کدام یک بستنی‬ ‫خریده و گرمای تابستان را با کمک ان در حال مهار کردن هستند ‪ ،‬انها‬ ‫طبق معمول بر روی نیمکت همیشگی نشسته اند ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬بچه ها شنیدین شهردار عوض شده ؟‬ ‫سعید ‪ :‬بله ‪ ...‬میگم خدا کنه به هر نیمکت یه کولرگازی وصل کنه که وقتی‬ ‫میشینیم خنک بشیم ‪ (.‬میخندد )‬ ‫مرتضی ‪ :‬فکر بدی هم نیست ها ‪ ...‬من میگم به عنوان یک طرح‬ ‫بنویسیمش بدیم مجلس تصویبش کنه ‪ ...‬اونوقت دیگه شهردار مجبوره‬ ‫انجامش بده ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬بله هفتاد سال از جونمون گذشتیم و کار کردیم تا از مردم و‬ ‫مملکت صیانت کنیم ‪ ...‬حاال که پیر شدیم اینها باید از ما صیانت کنن ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬این صیغه صیانت که گفتی یعنی چی ؟‬ ‫مرتضی ‪ :‬صیانت یعنی پاسداری ‪ ...‬مگه نه حمید جان ؟‬ ‫حمید ‪ :‬دقیقا ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬میگم چرا جدیدا از این کلمه زیاد استفاده میشه ‪ ...‬پس معنیش‬ ‫میشه پاسداری ؟‬ ‫مرتضی ‪ :‬بله ‪ ....‬مگه نشنیدی جدیدا یه قانون تصویب کردن به نام صیانت‬ ‫از فضای مجازی ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬میبینی اقا مرتضی ‪ ....‬قانون تصویب میکنن که از فضای مجازی‬ ‫صیانت کنن ‪ ،‬اونوقت واسه یه دونه کولر گازی که وصلش کنن به نیمکت‬ ‫پارکها تا از ما در برابر گرمای کشنده هوا صیانت کنن تصویب نمیکنن ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬نگران نباش حمید جان ‪ ...‬اینها به فکر مردمن ‪ ...‬کسیکه انقدر به‬ ‫فکر فضای مجازیه که قانون صیانت ازش تصویب میکنه مطمئنن صد برابر‬ ‫به فکر فضای واقعیه ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬میگم بچه ها ‪ ...‬مگه فضای مجازی نیاز به صیانت داره ؟‬ ‫حمید ‪ :‬اگه منظورت از صیانت اینه که مراقبت کنن کسی از مردم دزدی‬ ‫و کالهبرداری نکنه ‪ ...‬اره نیاز به صیانت داره ‪ ...‬ولی اگه منظور دیگه ای‬ ‫داشته باشی نمیدونم ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬چه منظوری بابا ؟ ‪ ....‬سواله دیگه براش پیش اومده ‪ ....‬میگم عجب‬ ‫بستنی خوشمزه ای بود ها ‪ ...‬من یکی دیگه میخوام ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬سردیت میکنه اقا سعید ( میخندد )‬ ‫حمید ‪ ( :‬میخندد ) دندونهاش مصنوعیه سردی رو حس نمیکنه ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬نه اینکه شما یک لک به دندونهای مادرزادیتون نیفتاده ؟‬ ‫(میخندد)‬ ‫مرتضی ‪ :‬تقصیر خودمونه ‪ ...‬اگه این صیغه صیانت رو از دوران جوونی یاد‬ ‫گرفته بودیم و از دندونامون خوب صیانت کرده بودیم االن دندونهای‬ ‫‪۲۲‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫خودمون سالم بودن ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬عجب صیغه ی عحیبیه ها این صیانت ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬خیلی عجیبه ‪ ...‬اگه از خوردنت صیانت میکردی االن نه فشار‬ ‫خون داشتی نه چربی داشتی نه قند ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬پوکی استخونو بگو ‪ ...‬اخ اخ اخ ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬معده و کلیه هم صیانت میخواسته ها ما نمیدونستیم ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬خدا بگم چیکارش کنه اونی رو که این صیغه ی صیانت رو از اون‬ ‫دورانی که ما جوون بودیم رو نکرد ‪ ...‬اخ که اگه رو کرده بود ما االن همون‬ ‫جوون بیست ساله مونده بودیم ‪.‬‬ ‫مرتضی ‪ :‬اخه انسان هم انقدر دلسوز ‪ ...‬نیگا میکنن میبینن ملت بیست‬ ‫و چهار ساعته سرشون تو گوشیه دلشون واسه چشم و گردن و مغز اونها‬ ‫میسوزه و میخوان از فضای مجازی صیانت کنن ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬یعنی اگه کسی بیشتر از اندازه به فضای مجازی نیگا کنه نمیزارن‬ ‫؟‬ ‫سعید ‪ :‬پس اون بنده خدایی که تو فضای مجازی کار میکنه و از این‬ ‫طریق نون زن و بچشو درمیاره چی؟‬ ‫مرتضی ‪ :‬پس بچه ها چجوری درس میخونن ؟‬ ‫حمید ‪ :‬انگار شما معنی صیانت رو با تحریم اشتباه گرفتین ها ‪ ....‬باباجان‬ ‫میخوان پاسداری کنن نه اینکه نذارن از فضای مجازی استفاده بشه ‪.‬‬ ‫سعید ‪ :‬ای بابا ‪ ...‬اصال ولش کنین این بحثو ‪ ...‬ما نه متخصص صیانتیم نه‬ ‫متخصص قانون تصویب کردن ‪ ...‬کی میره یه سری دیگه بستنی بگیره‬ ‫بیاره ؟‬ ‫مرتضی ‪ :‬بشینین من میرم میگیرم ‪.‬‬ ‫حمید ‪ :‬فقط داری میری تو راه از خودت صیانت کن که نخوری زمین (‬ ‫میخندند)‬ ‫مرتضی ‪ :‬نترس ‪ ...‬اونی که قانون صیانت از فضای مجازی رو تصویب‬ ‫میکنه قانون صیانت از منم تصویب میکنه ‪.‬‬ ‫هر سه میخندند و مرتضی میرود تا بستنی ها را گرفته و بازگردد ‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 22 ‫غالمرضاگمرکی‬ ‫سخنی کوتاه با ریاست‬ ‫جمهوری اسالمی ایران‬ ‫جناب اقای سید ابراهیم رئیسی‪ ،‬این یک نامه‬ ‫فردی نیست‪ .‬صدای یک ملت است که از دل‬ ‫صفحات مجله (صدای خاک) به گوش می رسد‪.‬‬ ‫جناب اقای رئیســی‪ ،‬اگر ملت بزرگ و غیور‬ ‫ایران را بعنوان خانواده واقعــی خود در نظر‬ ‫بگیرید و خواسته های بحق انان را رفع و رجوع‬ ‫بفرمائید شــک نکنید که این خانواده خلف‪،‬‬ ‫شما را بعنوان یک پدر دلسوز خواهد پرستید‬ ‫و انوقت اســت که جنابعالی ‪ 80‬میلیون هواه‬ ‫خواه خواهید داشــت و هیﭻ قدرت و کشوری‬ ‫نمی تواند این ستون عظیم را جابجا نماید‪ .‬پس‬ ‫به ندای حق طلبانــه خانواده خود لبیک گفته‬ ‫ثابت فرمائید اهداف درستی را پیش روی دارید‪.‬‬ ‫الزم است بعنوان یک ایرانی وطن پرست ذیال‬ ‫نیازهای خانواده خود را بعرض عالی برسانیم‪.‬‬ ‫‪ -1‬اصــالح وضعیــت بیمــه و برانــدازی‬ ‫پرداخت وجــه بــه مکانهای بهداشــتی‬ ‫و دریافــت رســید و مجــددا عــودت‬ ‫بخشــی از پــول پرداختی اربــاب رجوع‪.‬‬ ‫‪ -۲‬هرچقدر بهره وام هــای بانکی کاهش یابد‬ ‫قطعا مردم بجای ســپرده گذاری‪ ،‬با نقدینگی‬ ‫خود به ســمت تولید و ایجــاد کار میروند‪.‬‬ ‫‪ -3‬ایجــاد مکانــی بهداشــتی بــرای‬ ‫جمــع اوری زنــان هــر جایــی و‬ ‫محیطــی کامــال بهداشــتی بــرای انان‬ ‫‪ -4‬از انجا که در تمام زمینه های ملک و وسائط‬ ‫نقلیه باعث گرانی شــده است‪ ،‬تدبیری اتخاذ‬ ‫گردد تا با انبوه ســازی اپارتمان و تسهیالت‬ ‫سهل و اسان ؛ تمام جوانان صاب سرپناه شوند‪.‬‬ ‫‪ -5‬بــرای اگاهی از وضعیت مــردم‪ ،‬ماهیانه‬ ‫یک بار‪ ،‬تعدادی گزارشــگر به مناطق تهران‬ ‫اعزام تا مردم خواســته ها و پیشــنهادات‬ ‫خودشــان را مطــرح نماینــد و بهمیــن‬ ‫نوار بدســت شــخﺺ حضرتعالی برســد‪.‬‬ ‫‪ -6‬کمیتــه ای تشــکیل و هــر هفتــه‬ ‫نظــارت کامــل بــر اوضــاع قیمــت‬ ‫اجنــاس مــورد نیاز مــردم انجــام گیرد‪.‬‬ ‫‪ -۷‬به هنگام ثابت شــدن اولین اختالس گر‬ ‫بدون محاکمه‪ ،‬حکم اعدام ایشان صادر گردد‪.‬‬ ‫‪ -8‬براســاس شــعار ســال ‪( 68‬استقالل‪،‬‬ ‫ازادی‪ ،‬جمهوری اســالمی) دولت جنابعالی‬ ‫ازادی مطلــق را بــاری ملت فراهم ســازد‪.‬‬ ‫محمدحسینلطیفی‪:‬‬ ‫»خیریههنرمندانمهرافرین«بزودی‬ ‫اغاز به کار میکند‬ ‫رئیس هیات مدیره «خیریه هنرمندان مهرافرین» از افتتاح رسمی این موسسه در روزهای‬ ‫اتی خبر داد‪ .‬به گزارش مشاور رسانهای موسسه‪ ،‬محمدحسین لطیفی رئیس هیات مدیره‬ ‫«خیریه هنرمندان مهرافرین» درباره فعالیتهایی که قرار اســت توسط این موسسه مردم‬ ‫نهاد انجام گیرد گفت‪ :‬مجوز رســمی «خیریه هنرمندان مهرافرین» زمستان سال گذشته‬ ‫با شماره ثبت ‪ 50875‬صادر شد و همانطور که از اسم موسسه مشخص است‪ ،‬با جمعاوری‬ ‫یک سامانه اطالعاتی مشخص از تمامی هنرمندان حاضر در کشور‪ ،‬فعالیتهای خیرخواهانه‬ ‫متعددی به این قشــر ارائه میشــود‪ .‬از جمله اهداف اصلی این موسســه میتوان به بحث‬ ‫اشتغالزایی‪ ،‬بیمه‪ ،‬کمک به رفع مشــکالت معیشتی هنرمندان و‪ ...‬اشــاره کرد که با یک‬ ‫برنامهریزی درســت و اصولی تمامی این اقدامات در ایندهای نزدیک پیگیری خواهد شــد‪.‬‬ ‫وی درباره تشابه فعالیتهای این موسســه با دیگر نهادهای دست اندرکار حوزه هنرمندان‬ ‫نیز خاطرنشان کرد‪« :‬خیریه هنرمندان مهرافرین» در راستای تقویت فرهنگ خیرخواهانه‬ ‫و حمایت از هنرمندان سراســر کشور با حفظ شــانیت و شرافت این قشــر راهاندازی شده‬ ‫اســت‪ .‬ضمن اینکه تالش میکنیم در کنار ســایر نهادها و مراکز فرهنگی – هنری مشغول‬ ‫فعالیت‪ ،‬خدمات گســتردهتری به هنرمندان مغفول مانده کشــور ارائه دهیم‪ .‬در قدم اول‬ ‫نیز باید لیســتی از تمامی هنرمندان حاضر در کشــور تهیه کنیم تا در نهایت نسبت به نوع‬ ‫فعالیتهای مورد نیاز برای این قشــر توســط هیات مدیره تصمیمگیری شــود‪ .‬به همین‬ ‫منظور ســایتی نیز در دســت راهاندازی اســت که عضوگیری از طریق ان انجام میگیرد‪.‬‬ ‫لطیفی در ادامه با اشــاره به ســایر اعضــای حاضر در هیــات مدیره «خیریــه هنرمندان‬ ‫مهرافریــن» اظهــار داشــت‪ :‬اقایان فرهــاد قائمیــان‪ ،‬حســین مسافراســتانه‪ ،‬حامد‬ ‫عنقا‪ ،‬بابــک زرین‪ ،‬محســن زارعاشــکذری و خانم نســرین مقانلــو به عنــوان اعضای‬ ‫هیات مدیــره در موسســه حضور خواهنــد داشــت‪ .‬ضمن اینکــه اقایان ســیدحامد‬ ‫محســنپور و علیرضا حقیقیقریب نیــز به عنوان بازرس در این موسســه حضــور دارند‪.‬‬ ‫این نویســنده و کارگردان در پایان درباره زمان اغاز به کار و نحوه افتتاح رسمی این موسسه‬ ‫نیز گفت‪ :‬بزودی با حضور جمعی از چهرههای مطرح هنری کشور – که از تمامی انان با ارسال‬ ‫دعوتنامه دعوت به عمل امده ‪ -‬مراسم افتتاحیه در دفتر موسسه برگزار و فعالیتهای این‬ ‫نهاد نیز به طور رســمی اغاز میشود‪ .‬ســایر جزئیات و فعالیتهای اتی «خیریه هنرمندان‬ ‫مهرافرین» نیز بزودی از طریق سایت و مدیر روابط عمومی موسسه اطالعرسانی خواهد شد‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫‪۲3‬‬ صفحه 23 ‫گفتگو‬ ‫عباس زریجی‬ ‫غالمرضاگمرکی‬ ‫فیلمی نداریم که بتواند درامد ارزی داشته باشد‬ ‫اودرعنفوان کودکی مثل اکثر عالقمندان به هنر‬ ‫هفتم‪ ،‬عاشق سینما بود‪ .‬درسن ‪ ۱۶‬سالگی درزادگاه‬ ‫اش اهواز‪ ،‬نمایش ( افسانه گربه) رابعنوان کارگردان‬ ‫روی صحنه برد‪ ،‬سپس برای ادامه تحصیل راهی اراک‬ ‫شد ونمایش دیگری از اثار( برتو برشت) راروی پلکان‬ ‫دانشکده به نمایش گذاشت‪ ...‬دوسال خدمت سربازی‬ ‫خودرادرتهران سپری نمود اما دست از تالش برنداشت‬ ‫ودرمقطع کارشناسی ارشدودررشته کارگردانی فارغ‬ ‫التحصیل شدوبعنوان دستیار کارگردان موفق گردید‬ ‫چند فیلم را بعنوان دستیار انجام دهد‪ .‬درسال ‪۹۹‬‬ ‫موفق بکارگردانی چندین فیلم بلند ویدئویی گردید‪.‬‬ ‫سال ‪ ۹۴‬راباساخت مستند های صنعتی اغاز کرد که‬ ‫حاصل این تالش ‪ ۵‬ساله ‪ ،‬حدود ‪ ۲۰‬فیلم نیمه بلند‬ ‫صنعتی شد‪ .‬سال ‪ ۹۵‬فیلم سینمایی(دم سرد) را باتم‬ ‫اجتماعی ساخت که در سالهای ‪ ۹۶‬و‪ ۹۷‬توانست انرا‬ ‫در‪ ۷۰‬فستیوال شرکت دهد‪ .‬فیلم (دم سرد) ضمن‬ ‫درو نمودن جوایز ‪ ،‬از نگاه منتقدین فیلم(نیواورلئان)‬ ‫در میان ده فیلم برتردنیا درسال ‪ ۲۰۱۷‬شناخته‬ ‫شداما هرگز درایران رنگ اگران بخودندید بگونه ای‬ ‫که زریجی راترغیب به ساخت فیلمهای مستندنمود‪.‬‬ ‫زریجی درهمین دوران طالیی چندین فیلمنامه‬ ‫وکتاب نوشت وبه عنوان ناشر‪ ،‬به بازار عرضه نمود‪.‬‬ ‫وی درحال حاضربا داشتن ‪۲۰‬سال سابقه فعالیت‬ ‫درسینما ودراستانه ‪ ۳۷‬سالگی باین افتخار دست‬ ‫یافته که هرگز خودش راالوده سینمای سرگرمی‬ ‫وبدنه نکرده است‪....‬‬ ‫قبل از این که سواالت اصلی را مطرح کنم‪ ،‬از‬ ‫نحوه ورودتان به سینما بگویید‪ .‬چطور شد سر‬ ‫از این حرفه دراوردید؟‬ ‫ورود من به سینما ریشه در هنر نمایش دارد‪ .‬من از‬ ‫کودکی در اهواز وارد انجمن نمایش شدم و بازیگری‬ ‫تئاتر را اموختم‪ .‬چند سالی بازیگری کردم و بعد در‬ ‫سن ‪ ۱۶‬سالگی اولین نمایش خودم را کارگردانی‬ ‫کردم‪ .‬در سن ‪ ۱۷‬سالگی نمایش دیگری کارگردانی‬ ‫کردم که در جشنواره کودک و نوجوان برگزیده شد‪.‬‬ ‫به دانشگاه اراک رفتم و لیسانس بازیگری گرفتم‪ .‬بعد از‬ ‫ان به تهران امدم و در مقطع فوق لیسانس کارگردانی‬ ‫خواندم و همزمان هم کارگردانی تیاتر میکردم و هم‬ ‫در سینما دستیاری‪ .‬بعد از چند پروژه دستیاری‪ ،‬به‬ ‫عنوان انتخاب بازیگر و بازیگردان در سینما مشغول‬ ‫به کار شدم و سپس فیلمهای ویدیویی ساختم‪ .‬بعد از‬ ‫شش فیلم بلند ویدیویی‪ ،‬اولین فیلم بلند سینماییام‬ ‫یعنی دم سرد را ساختم‪ .‬اینگونه بود که زلف ما با‬ ‫سینما گره خورد و پیچ خورد و گرههایش کور شد‪.‬‬ ‫سال ها است اهالی سینما از عملکرد مسئولین‬ ‫سینمایی در تمام زمینه ها مثل پروانه ساخت‪،‬‬ ‫‪24‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫پروانه نمایش و شورای صنفی اکران‬ ‫ناراضی اند‪ ،‬اگر شما به عنوان رئیس‬ ‫سازمان سینمایی بودید چه راهکاری برای‬ ‫رضایت اهالی سینما ارائه می دادید؟‬ ‫این مشکلی که شما درباره سیستم مدیریتی‬ ‫سینما فرمودین مختص به سینما نیست و در‬ ‫تمام رشتههای هنری و حتی فراتر از ان در‬ ‫تمام حرفهها ما شاهد این نارضایتیها هستیم‪.‬‬ ‫باالسری بودن دولت و ا ِعمال مدیریت ناشیانه‬ ‫و نابخردانه از سوی ان همیشه باعث سرکوب‬ ‫سیستمهای درست تخصصی و اهالی ان حرفهها‬ ‫بوده و هست‪ .‬من اگر رئیس سازمان سینمایی‬ ‫بودم که البته هیچ عالقهای به این کار نداشته و‬ ‫ندارم‪ ،‬مدیریت سینما را به اهلش میسپردم‪ .‬شما‬ ‫مستحضر هستید که مث ً‬ ‫ال در جشنواره فیلم فجر‬ ‫که مهمترین جشنواره فیلم ایران است کسانی‬ ‫به عنوان سیاستگذار‪ ،‬داور‪ ،‬مجری و غیره قرار‬ ‫میگیرند که کمترین تخصصی در سینما‪ ،‬فیلم و‬ ‫جشنواره هنری ندارند‪ .‬البته بعضاً شده که از میان‬ ‫خود هنرمندان کسانی را در راس یک جشنواره‬ ‫مهم بینالمللی در ایران قرار دادهاند ولی باز‬ ‫توفیقی حاصل نیامده‪ .‬دلیل ان فقط و فقط‬ ‫فرصتی است که ان هنرمند نه به جشنواره بلکه‬ ‫تنها به خودش داده تا شخصاً چیزی به دست‬ ‫بیاورد‪ ،‬یعنی منظور من این است که اگر سیستم‬ ‫استثنایی قائل شد و هنرمندی را در رشتهای به‬ ‫مدیریت هنری گماشت‪ ،‬کسی را سر کار گذاشته‬ ‫که بیشتر از امور به فکر خودش است‪.‬‬ ‫به نظر شما اگر وزارت ارشاد کلیه امور‬ ‫فیلمسازی و اکران فیلمها را به اتحادیه‬ ‫تهیه کنندگان واگذار نماید‪ ،‬ایا شرایط‬ ‫بهترمیشود؟‬ ‫قطعاً اگر وزارت ارشاد تصمیمگیریهای کالن‬ ‫و خرد را در خصوص تولید و نمایش فیلم به‬ ‫اتحادیه‪ ،‬ان هم یک اتحادیه کام ً‬ ‫ال خصوصی‬ ‫و بی طرف‪ ،‬واگذار نماید شرایط تولید فیلم‬ ‫در ایران دگرگون خواهد شد‪ .‬ورود اصناف به‬ ‫شکل درست در هدایت صنوف و فعاالن صنفی‬ ‫بزرگترین اتفاقی است که باید به وقوع بپیوندد‪.‬‬ ‫سینما دارد که باید در شرایط خاص و فورسماژور‬ ‫به انها عمل نماید‪ ،‬اما مهمتر از سینما هزاران حرفه‬ ‫کوچک و خردی است که باید مورد توجه قرار بگیرند‪.‬‬ ‫منظور من اص ً‬ ‫ال ان نیست که سینما نباید حمایت‬ ‫شود‪ ،‬خیر هم سالنهای سینما و هم فیلمسازان و‬ ‫تمامی اهالی صنعت فیلم باید مورد توجه دولت قرار‬ ‫بگیرند اما همه میدانیم که به غیر از یک وام به درد‬ ‫نخور دولت کار دیگری برای هنرمندان سینما انجام‬ ‫نداده‪ .‬و همچنین شاهد هستیم چه تعداد کارگران‬ ‫روزمزدی که کارشان را از دست دادند و در نان‬ ‫شبشانماندهاند‪.‬‬ ‫به نظر شما عامل گرانی دستمزد بازیگران‬ ‫چیست و برای کاهش این دستمزدهای نجومی‬ ‫چه راهکاری به نظر شما میرسد؟‬ ‫بحث دستمزد بازیگران بحث تازهای نیست؛ چه‬ ‫در ایران و چه در جهان‪ .‬در تمام دنیا بازیگران‬ ‫دستمزدهایی دریافت میکنند که روسای جمهور‬ ‫و وزرا و اعضای کابینه هیچ وقت دریافت نکردهاند‪.‬‬ ‫این یک قاعده است و نمیشود با ان مبارزه کرد‪.‬‬ ‫راهکار چیز دیگری است‪ .‬راهکار این است که ستاره‬ ‫سازی کنیم یعنی کسانی را وارد سینما بکنیم که‬ ‫کثرت در ستاره ها را باعث شود‪ .‬این امر هم دستمزد‬ ‫بازیگران را متعادلتر می کند و هم رقابت را در بین‬ ‫انها به وجود میاورد و بسیاری فواید دیگر‪ .‬اما در‬ ‫ایران ماجرا کمی متفاوت است‪ .‬در ایران بازیگران‬ ‫دستمزدهای نجومی میگیرند که هیچ وقت قدرت‬ ‫بازگرداندن ان پول ها را در گیشه ندارند‪ .‬در خارج‬ ‫اگر بازیگری مث ً‬ ‫ال ‪ ۵۰‬میلیون دالر دستمزد طلب‬ ‫میکند‪ ،‬فیلمی ‪ ۵۰۰‬میلیونی را حمایت میکند‪ .‬در‬ ‫ایران اما این گونه نیست‪ .‬اینجا بازیگران بدون بازده‬ ‫مالی پولهای هنگفت میگیرند و تهیه کنندگان ان‬ ‫پولها را پرداخت میکنند‪ .‬این تنها و تنها یک ادرس‬ ‫دارد‪ :‬پولشویی!‬ ‫چرا دولت برای قانون کپی رایت اقدامی‬ ‫نمیکند؟‬ ‫با شرایطی که پاندمی کرونا برای سالنهای‬ ‫سینما به وجود اورده و باعث تعطیلی ان‬ ‫ها شده‪ ،‬وظیفه دولت در مقابل این بحران و‬ ‫نجاتسینماچیست؟‬ ‫دولت ایران هیچ وقت برای قانون کپی رایت اقدامی‬ ‫نکرده چرا که با اولین اقدام باید به دادگاههای‬ ‫بینالمللی رفته و غرامتهای بسیار بسیار گزاف و‬ ‫گرانی را پرداخت کند تا تازه امکان ورود به جهان‬ ‫امن کپیرایت را داشته باشد‪ .‬با شرایط فعلی و اوضاع‬ ‫اقتصادی ایران این امر شدنی نیست چرا که عالوه بر‬ ‫ان با تصویب قانون کپی رایت در ایران نان بسیاری‬ ‫اجر میشود که نمی دانیم چرا باب میل دولت نیست‪.‬‬ ‫علی القاعده دولت وظایفی در قبال هنرمندان‬ ‫چرا صدا و سیما از تبلیغ فیلمهای تولید شده‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 24 ‫سینماممانعتمیکند؟‬ ‫بحث صدا و سیما و عدم حمایت از سینما بسیار‬ ‫ساده است‪ .‬صدا و سیما سیاستی دارد که صد‬ ‫در صد با سیاست سینما متفاوت است‪ .‬اگر تا به‬ ‫امروز هم تبلیغی از سینما در تلویزیون شده یا‬ ‫برای بیطرف نشان دادن صدا و سیما بوده و یا‬ ‫فیلمهایی بودند که با صدا و سیما در سیاست‬ ‫همسو بودند وگرنه ما کجا و کی تبلیغ یک فیلم‬ ‫اجتماعی یا سیاسی درست را در تلویزیون‬ ‫دیدهایم؟‬ ‫دولت ظاهرا تالش میکند در زمینه‬ ‫فیلمسازیبهنسلجوانفیلمساز‬ ‫توجه ویژه ای نماید و همه ساله تعدادی‬ ‫کارگردان فیلم اولی با فیلمهای خود‬ ‫شگفتی می افرینند‪ .‬از طرفی حضور‬ ‫فیلمسازان قدیمی کمرنگ شده است‪ .‬ایا‬ ‫ورود فیلمسازان جوان و فیلم اولی باعث‬ ‫بیکاری یا کم کاری قدیمی ها شده است؟‬ ‫بحث فیلمسازان جوان در ایران یک بحث‬ ‫جدی است که خوشبختانه اتفاق افتاده و فیلم‬ ‫سازان اخیری که به عنوان فیلم اولی وارد سینما‬ ‫شدهاند انقدر بهتر از بقیه عمل کردهاند که‬ ‫تهیهکنندگان را به سوی خود جلب نمودهاند‪.‬‬ ‫چرا یک تهیهکننده باید دستمزد هنگفت به‬ ‫یک فیلمساز حرفهای بدهد و یک فیلم درجه‬ ‫چند تحویل بگیرد درصورتی که میتواند‬ ‫با دادن یک دستمزد دانشجویی به یک‬ ‫فیلمساز جوان فیلمی ارزانتر و بهتر داشته‬ ‫باشد‪ .‬توجه داشته باشید که فیلمسازان جوان‬ ‫برای به سرانجام رساندن یک فیلم شاید‬ ‫توقعات بسیار کمتری نسبت به فیلمسازان‬ ‫حرفهای داشته باشند و کمرنگ شدن فعالیت‬ ‫فیلمسازان قدیمی به نظر من دو دلیل عمده‬ ‫دارد‪ :‬نخست به روز نبودن ان فیلمسازان‬ ‫است که هنوز نتوانستهاند با مختصات جدید‬ ‫فیلمسازی همسو شوند و دیگر و در بعضی از‬ ‫فیلمسازان مهم قدیمی باید به سختگیریها و‬ ‫گرانگیریهای انها اشاره کنم که در سینمای‬ ‫نفروش امروز واقعاً شدنی نیست‪.‬‬ ‫برای بهبود سینمای ایران چه‬ ‫پیشنهادیدارید؟‬ ‫سینمای امروز ایران تنها و تنها یک مشکل‬ ‫عمده و اساسی دارد و ان عرضه بین المللی‬ ‫فیلم هاست‪ .‬ما در قاعده فیلمی نداریم که‬ ‫بتواند درامد ارزی داشته باشد سینمای‬ ‫ایران اگر روی پخش کنندگان جوان سرمایه‬ ‫گذاری دقیق و درست و علمی کند‪ ،‬میتواند‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫فردای روشنی داشته باشد‬ ‫فیلم اخیرتان دم سرد در مجامع بین المللی‬ ‫حضور بسیار چشمگیری داشته‪ .‬کمی از‬ ‫مراوداتمالیبینالمللیسینمابگویید‪.‬‬ ‫فیلم دم سرد من جزو معدود فیلمهایی بود که‬ ‫توانست درامد ارزی مطلوبی داشته باشد و بعد از‬ ‫پخش جهانی به پخش ملی و داخلی خود روی بیاورد‪،‬‬ ‫این مسیری است که برای تمامی فیلمهای اتی خودم‬ ‫در نظر گرفتهام‪ .‬ما حاال در ایران هر فروشی داشته‬ ‫باشیم فیلم موفق بوده است چرا که نه به فروش ریالی‬ ‫بلکه به فروش ارزی ان متکی بوده و هستیم‬ ‫سخناخرتانچیست؟‬ ‫اخرین حرفی که باید درباره سینما بگویم شبیه به‬ ‫بحث توریسم است ما اگر توریسم درستی نداریم‬ ‫دلیلش مشخص است‪ ،‬همان دلیل باعث میشود‬ ‫که امکان رقابت بین المللی در فروش را نداشته‬ ‫باشیم ما سالهاست که چند قصه محدود را به اشکال‬ ‫مختلف می نویسیم و میسازیم‪ .‬زمان ان فرا رسیده‬ ‫که داستانهای متفاوت و جسورانه ای بیرون از دایره‬ ‫تکرار و سانسور برای سینمای از نفس افتادهی ایران‬ ‫بنویسیم و ان را به جایگاه واقعی خودش در جهان‬ ‫برسانیم‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪25‬‬ صفحه 25 ‫طتز‬ ‫محمد امید ( فیلمنامه نویس )‬ ‫ماجراهای زبل خان‬ ‫شهر تخصص داشته باشه ‪.‬‬ ‫زبل خان خوشحال و خندان و در حالیکه یک جعبه شیرینی در دست دارد‬ ‫همسر ‪ :‬خب پزشکی هسته ای هم تخصص خوبیه برای شهردار بودن ‪.‬‬ ‫وارد خانه میشود ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬من که سر در نمیارم ‪ ...‬چرا خوبه ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬سالم عرض شد همسر جان‬ ‫همسر ‪ :‬ببین پزشک که کارش درمان کردن مریضهاست ‪ ...‬درسته ؟‬ ‫همسر ‪ :‬سالم ‪ ....‬خسته نباشی ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬دقیقا ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬سالمت باشی و از کرونا به دور ‪ ....‬باقلوا گرفتم در حد المپیک ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬هسته ای هم که یعنی هسته و منشا همه مریضیها رو میکشه بیرون ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬باقلوا ؟ ‪ ....‬اخ جون ‪ .....‬ببینم امروز تولد من که نیست ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬همسر جان فکر نمیکنی منظور از هسته ای مربوط به انرژی هسته ای‬ ‫زبل خان ‪ :‬نخیر‬ ‫و این چیزها باشه ؟‬ ‫همسر ‪ :‬تولد خودتم که نیست ؟‬ ‫همسر ‪ :‬تو این مورد نه ‪ ...‬ببین پزشکی هسته ای ‪ ...‬شهرداری ‪ .....‬یعنی اقای‬ ‫زبل خان ‪ :‬نچ‬ ‫شهردار تمام بیماریهایی رو که تو هسته و داخل و بطن شهر وجود داره‬ ‫همسر ‪ :‬تولد خواهر مادرتم که نیست ؟‬ ‫کالبدشکافی میکنه و میکشه بیرون بعد سه سوته درمانش میکنه ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬نخیر ‪ ...‬کل خانواده محترم و عزیز بنده زمستونی ان ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬واااااای فکرشو بکن ‪ ...‬یه شهر کامال سالم بدون هیچ بیماری ‪ .‬بدون‬ ‫همسر ‪ :‬تولد مامی من و خواهر برادرهای عزیزم هم که نیست ؟‬ ‫الودگی ‪ ،‬بدون ترافیک ‪ ...‬واااای‬ ‫زبل خان ‪ :‬از اونها اطالعی ندارم ‪.‬‬ ‫همسر ‪ ( :‬عصبانی ) چی ؟ تو چطور جرات کردی تاریخ تولدهای خانواده منو همسر ‪ :‬بله ‪ ...‬همینه که خارجیها انقدر پیشرفت میکنن دیگه ‪ ....‬تحقیق کردن‬ ‫دیدن اینهمه شهردار اومده رفته هیچ کاری نتونسته بکنه ‪ ،‬بنابراین یک پزشک‬ ‫فراموش کنی ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬با این شرایط اقتصادی و کرونا ‪ ،‬من بعضی وقتا اسمم هم فراموش هسته ای رو گذاشتن شهردار که بیماریها را از شهرشون ریشه کن کنه ‪.‬‬ ‫میکنم چه برسه به اینجور چیزها ‪ ....‬حاال ول کن این حرفهای چیپ و پیش پا زبل خان ‪ :‬یعنی میشه ؟‬ ‫همسر ‪ :‬چرا نشه ؟ ‪ .....‬اگه واقعا وجدان کاری داشته باشه و دلسوز مردم باشه و‬ ‫افتاده رو ‪ ....‬نمیخوای بدونی این باقلوا به چه مناسبته ؟‬ ‫بعضی از بیماریها رو زیرسیبیلی رد نکنه و فک و فامیلهاشو مسئول بیماری یابی‬ ‫همسر ‪ :‬برام مهم نیست ‪.‬‬ ‫نکنه ‪ ...‬قطعا شدنیه ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬حتی اگه بگم زبلت داره میشه مدیر تبلیغات اداره ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬اینم که یک ارزوی محاله ‪.‬‬ ‫همسر ‪ ( :‬ذوق زده میشود ) دروغ میگی ؟‬ ‫همسر ‪ :‬انقد بدبین نباش ‪ ...‬خارجیها انقدری فک و فامیل ندارن که کل پستها رو‬ ‫زبل خان ‪ :‬اگه در تمام عمرم یه بار به تو راست گفته باشم همین یکباره ‪.‬‬ ‫بسپارن بهشون ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬یعنی تا االن کال بهم دروغ میگفتی ؟‬ ‫زبل خان ‪ :‬راست میگی ها ‪ ...‬به اینجاش فکر نکرده بودم ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬نه بابا ‪ ...‬داشتم دیالوگ ماندگار میگفتم که بفهمی با یه مدیر‬ ‫همسر ‪ :‬پس وقتی با تخصص پزشکی هسته ای میشه شهردار شد ‪ ،‬با تخصص‬ ‫تبلیغات طرفی ‪.‬‬ ‫مدیریت پسماند هم میشه رییس جمهور شد ‪ ...‬این وسط تنها چیزی که مهمه‬ ‫همسر ‪ :‬حاال چرا مدیر تبلیغات ؟‬ ‫داشتن یک پ بزرگه ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬بده مگه ؟ ‪ ....‬خیلی هم کالس داره ‪ ...‬میشینی یه گوشه حرف‬ ‫زبل خان ‪ :‬بازم که برگشتیم به خونه ی اول همسر جان ‪.‬‬ ‫میزنی پول میگیری ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬چرا ؟‬ ‫همسر ‪ :‬ولی اخه تو که هیچ سررشته ای از تبلیغات نداری ؟ تازه رشته ی‬ ‫زبل خان ‪ :‬خب داشتن یه پ بزرگ یعنی داشتن یک پارتی بزرگ ( میخندد )‬ ‫تحصیلیتم که مدیریت پسمانده ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬نخیرم ‪ ...‬داشتن یک پ بزرگ ‪ .....‬یعنی داشتن یک پشتکار بزرگ ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬همسر جان شنیدی که میگن ما ادما هر کدوممون برای انجام‬ ‫زبل خان ‪ :‬اهان ‪ ...‬از اون لحاظ میگی ؟ ‪ ...‬نمیدونم چرا انقدر منفی بافم من ‪.‬‬ ‫ماموریتی به این جهان اومدیم ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬از بس که خودتو تو معرض امواج منفی فضای مجازی قرار میدی ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬بله شنیدم ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬اره ‪ ...‬راست میگی ‪ ( ....‬کمی فکر میکند )‬ ‫زبل خان ‪ :‬میگم خدا رو چه دیدی شاید قسمت بوده من بشم مدیر تبلیغات‬ ‫همسر ‪ :‬خب دیگه مدیر تبلیغات عزیزم خسته شده ‪ ...‬بشین که برم یه چایی بیارم‬ ‫مجموعه ی به اون بزرگی که ‪....‬‬ ‫ته باقلوا رو دو تایی دربیاریم ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬که تبلیغات کنی مردم پسماند کمتری تولید کنن ؟ ( ذوق زده ) تو‬ ‫فوق العاده ای زبل خان ‪ ...‬تو دوستدار طبیعت و محیط زیستی ‪ ....‬بهت افتخار زبل خان ‪ :‬همشو ؟‬ ‫همسر ‪ :‬بله ‪ ....‬تا دونه ی اخرش‬ ‫میکنم ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬مرض قند میگیریم که ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬اونها که بله ‪ ....‬ولی ماموریت من یه چیز دیگه است ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬نه بابا ‪ ...‬خدا رو چه دیدی شاید ما هم از خارجیها یاد گرفتیم شهردارمون‬ ‫همسر ‪ :‬چیه ؟‬ ‫شد پزشک هسته ای ‪ ،‬با ذره بین قویش گشت و گشت مریضی قند ما رو پیدا کرد‬ ‫زبل خان ‪ :‬اینه که به عنوان مدیر تبلیغات پول بیشتری به جیب بزنم و هر‬ ‫و درمانمون کرد ‪.‬‬ ‫دومونو خوشبخت کنم ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬اگه نشد چی ؟‬ ‫همسر ‪ :‬پس خدمت به مردم چی میشه ؟‬ ‫همسر ‪ :‬ای بابا توام ‪ ....‬شوخی کردم دیگه ‪ ...‬شوخی هم سرت نمیشه ‪ ...‬دو تا دونه‬ ‫زبل خان ‪ :‬نگران نباش ‪ ...‬اگر چیزی ته دیگ بمونه نمیذارم دست هیچ‬ ‫بخوریم چپ میشیم ‪ ...‬باقلواست ها ‪.‬‬ ‫اختالسگری بهش بخوره و خرج مشکالت مردم میکنم ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬راست راستی باورم شده بود اخه ‪.‬‬ ‫همسر ‪ :‬افرین عزیزم ‪ ....‬تو قابل تحسینی ‪ ...‬دارم میبینم روزی رو که رییس‬ ‫همسر ‪ :‬بشین به راههای جدید تبلیغاتی فکر کن تا برگردم ‪.‬‬ ‫جمهور شدی ‪.‬‬ ‫همسر میرود و زبل خان می نشیند تا ببیند چه راههایی می تواند برای تبلیغات‬ ‫زبل خان ‪ :‬با تخصص مدیریت پسماند ؟‬ ‫شهریور ماه‬ ‫شماره‬ ‫اجتماعیتا به همگان اثبات نماید که تخصص مهم نیست بلکه داشتن پ‬ ‫اقتصادی‪-‬پیدا کند‬ ‫‪1400‬یکی از کشورهای اروپایی یهماهنامه مدرن‬ ‫شنیدم تو‬ ‫یکممگه ؟ ‪....‬‬ ‫سی وداره‬ ‫اشکالی‬ ‫همسر ‪26:‬بله چه‬ ‫بزرگ مهم است ‪ ...‬البته بد برداشت نشه ها ‪ ،‬منظور داشتن پارتی بزرگ نیست‬ ‫اقایی تخصصش پزشکی هسته ای بوده کردنش شهردار ‪.‬‬ ‫زبل خان ‪ :‬نه بابا ( متعجب ) مگه میشه ؟ ‪ ....‬اخه شهردار باید در مورد مدیریت بلکه داشتن پشتکار بزرگه ‪.‬‬ صفحه 26 ‫محمدامید ‪:‬فیلمنامه نویس‬ ‫خان‬ ‫زبل‬ ‫ماجراهای‬ ‫فاین ارت‬ ‫برجسته‬ ‫مصاحبهباسعید رضوانیان؛عکاس‬ ‫عکاسی دیجیتالی نحوه عکاسی افراد را تغییر داده است‬ ‫محمد بویری‪ -‬هر کسی که دوربین دارد این روزها‬ ‫میتواند عکاس باشد و بسیاری از ان ها می خواهند‬ ‫عکاسان یا هنرمندان حرفه ای باشند‪،‬هر چند هر دوی انها‬ ‫می توانند باشند‪.‬در اینترنت افرادی که خود را عکاسان‬ ‫فاین ارت می نامند افزایش یافته است‪.‬با سعید رضوانیان‬ ‫عکاس خالق فاین ارت که جوایز معتبر بین المللی را در‬ ‫کارنامه خود دارد و توانسته اثار خاصی را خلق کند به‬ ‫گفتگو نشستیم که ماحصل ان پیش روی شماست‪.‬‬ ‫عکاسی را از چه زمانی اغاز کردید؟اولین دوربینی که‬ ‫داشتید؟و اینکه چه دوره های اموزشی در عکاسی گذرانده‬ ‫اید؟‬ ‫کمی در مورد شیوه ساخت اثارتان بگویید؟‬ ‫اثار من براساس ایده های شهودی ساخته می شوند‪.‬ان چیزی که به‬ ‫صورت سیال و شاید خیلی گذرا از ذهن می گذرد‪،‬یا گاهی خواب و‬ ‫رویاها‪،‬ان تصاویر را می سازم‪.‬شیوه کار معموال به این ترتیب است که‬ ‫ان ایده ذهنی را ابتدا روی کاغذ طراحی می کنم‪.‬بعد شروع می کنم به‬ ‫عکاسی کردن عناصری که در ان تصویر الزم دارم‪.‬در اخر هم در یک‬ ‫فرایند دقیق و معموال پیچیده انها را با استفاده از نرم افزار ترکیب میکنم‬ ‫و یا با استفاده از تکنیک نقاشی دیجیتال به صورت واقعی میکشم‪.‬این‬ ‫فرایندی است که به ان اصطالحا فتومونتاژ می گویند‪.‬‬ ‫در مقایسه با سایر عکاسان فاین ارت چه توصیفی از کارهایتان‬ ‫دارید؟‬ ‫عکاسی را در سال ‪ ۱۳۸۲‬و با یک دوربین انالوگ بدون هیچ معلمی‬ ‫شروع کردم‪.‬اصول فنی کار با دوربین را از روی کتاب های اموزش‬ ‫عکاسی می خواندم و نگاتیوهایم را با کمک دوستانی که در انجمن‬ ‫سینمایی داشتم‪،‬در تاریکخانه انجمن ظاهر و چاپ می کردم‪.‬‬ ‫از نظر من کارهایم بیش از ان که به عکاسی نزدیک باشند‪،‬به نقاشی‬ ‫و سینما نزدیک هستند‪.‬به نقاشی به خاطر شیوه ساخت و پر جزئیات‬ ‫بودنشان و به سینما به خاطر زمانمند بودن و روایت گری شان‪.‬‬ ‫در مورد سبک عکاسی مورد عالقه تان توضیح دهید و‬ ‫چطور شد که این سبک را انتخاب کردید؟‬ ‫چند عکاس را نام ببرید که عکس های ان ها برای شما جذاب‬ ‫هستند؟‬ ‫از سال ‪ ۱۳۸۷‬که توانستم یک دوربین دیجیتال بخرم‪،‬عکاسی به‬ ‫بخش معماری از زندگیم تبدیل شد‪.‬فناوری دیجیتال به عکاس این‬ ‫امکان را می داد از هر چه می خواهد تعداد بیشماری عکس بگیرد‪.‬‬ ‫من هم ناخوداگاه شروع کردم به عکاسی از طیف وسیعی از سوژه ها‬ ‫و در ژانرهای مختلف از مستند اجتماعی تا عکاسی تئاتر‪.‬اما خیلی‬ ‫زود متوجه شدم انچه که انجام می دهم‪،‬ان چیزی نیست که دلم‬ ‫می خواهد‪.‬این شد که یکباره همه چیز را متوقف کردم‪.‬دقیقا ‪ ۹‬ماه‬ ‫عکاسی نکردم‪.‬شروع کردم به تحقیق‪،‬پژوهش‪،‬مطالعه و دیدن‪.‬‬ ‫جستجو و جستجو‪.‬نمی دانستم چه می خواهم اما می دانستم انچه‬ ‫به عنوان عکاسی انجام می دهم با درون من بی ارتباط است‪.‬تا اینکه‬ ‫روزی با اثاری از یک هنرمند خارجی روبرو شدم‪،‬ان ها تصاویر‬ ‫خیالی بودند و فضایی فرا واقع گرایانه داشتند‪.‬در ان لحظه بود که‬ ‫گویا چیزی در ذهن من متولد شد‪.‬توانسته بودم به یک سرچشمه‬ ‫درونی وصل شوم‪.‬گویا حاال در استانه اتاقی بودم که مدت ها در‬ ‫راهروی تاریک به دنبالش می گشتم‪.‬در ان زمان اصال نمی دانستم‬ ‫که ان اثار چطور ساخته شده اند‪.‬حتی مطمئن نبودم که این ها‬ ‫عکاسی هستند یا نقاشی‪.‬با نرم افزارهای ویرایش تصویر سال ها‬ ‫بود که کار می کردم‪.‬شروع به اموختن حرفه ای تر ان ها کردم‪.‬‬ ‫مجدد از کتاب های تخصصی زبان اصلی‪.‬این مسیر ادامه پیدا کرد‬ ‫تا توانستم انچه که در ذهن داشتم را با استفاده از عکاسی و کمک‬ ‫نرم افزارهای ویرایشی خلق کنم‪.‬یکی از اتفاقات جالب انجا بود که‬ ‫حدود ‪ ۶‬سال بعد از ان مواجه‪،‬اثاری از من در کنار اثاری از همان‬ ‫هنرمند خارجی در شماره ای از فصلنامه عکاسی که ویژه فتومونتاژ‬ ‫بود به چاپ رسید!‬ ‫کمتر پیش می اید که یک عکاس برای من خیلی برجسته باشد‪.‬بیشتر‬ ‫منبع الهام و سمت نگاه من به نقاش ها و سینماگرهاست‪.‬اما از عکاسانی‬ ‫که از دیدن کارهایشان لذت می برم می توانم از تیم واکر‪،‬هلموت نیوتن‬ ‫و‪ ...‬نام ببرم‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪27‬‬ صفحه 27 ‫داستان‬ ‫قصه مرد و دریا‬ ‫نویسنده ‪ :‬ولی اله نیسریان‬ ‫تقدیم به دوستم شیرزاد‬ ‫مــرد رو بــه دریــا ایســتاده بــود و امــواج را نــگاه‬ ‫مــی کــرد ‪ .‬دریــا چــه بــی تــاب بــود ‪ .‬امــواج مانند‬ ‫معشــوفه هایــی که بــی قــرار شــده انــد ‪ ،‬یکدیگــر را‬ ‫در اغوش می گرفتند ‪ ،‬در هم می پیچیدند ‪ ،‬بی هیچ شــرم و‬ ‫حیایی ‪ .‬از مسافت دور کف به دهان غرش مستانه می کردند و‬ ‫شتابان به سوی ساحل می امدند ‪ .‬شاید به ساحل می امدند‬ ‫که نظاره گران را به جشــن شــادمانه خود دعوت کنند ‪ .‬به‬ ‫ساحل که می رســیدند ‪ ،‬انگار به ارامش پس از هم اغوشی‬ ‫رسیده اند ‪ ،‬ارام می گرفتند ‪ .‬با طنازی خودنمایی می کردند و‬ ‫همچون رقصنــده ای باز جلوه کنان باز می گشــتند ‪ .‬جمع‬ ‫مستانشــان هلهله کنان و دف زنان بار دیگر برای شــروعی‬ ‫شــورانگیزتر دســت به دســت یکدیگر می دادند ‪ .‬برایشان‬ ‫خستگی معنا نداشــت ‪ .‬مرد خیره مانده بود به این جشن پر‬ ‫شــکوه ‪.‬مرغان دریایی انگار این حال و هوای مســتانه را می‬ ‫شناختند ‪ .‬در این جشن و شــادمانی شرکت می کردند ‪ .‬انها‬ ‫هم سر از پا نشــناخته می چرخیدند و اواز می خواندند ‪ .‬هوا‬ ‫مرطوب بود و چسبناک ‪ ،‬می نشست به تن ادمهایی که امده‬ ‫بودند برای دیدن این ضیافت ‪ .‬اب در گوش مرد زمزمه کرد ‪:‬‬ ‫بیا ‪ ،‬به جمع ما بیا ‪ ،‬در رقص ما شرکت کن ‪ .‬با ما برقص و رها شو‬ ‫از همه غمهایت ‪ .‬اول لطافت اب را در میان انگشــتان پایش‬ ‫حس کرد ‪ .‬بعد این حس مانند پیچکی ارام ارام تمام وجودش‬ ‫را در بر گرفت ‪ .‬حس زیبای هم اغوشی امواج با هم ‪ ،‬حاال شده‬ ‫بود هم اغوشــی امواج با تن مرد ‪ .‬دســت هــای لطیف اب‬ ‫نوازشــش می کردند ‪ ،‬لطافــت اب او را برد بــه نهرهایی که‬ ‫نخلستانهای ابادان را سیراب می کردند ‪ ،‬با فرهاد بود و جاسم ‪.‬‬ ‫اول کتاب می خوانند ‪ ،‬یک عالمه حرف می زدند بعد تن خیس‬ ‫از عرقشان را می زدند به اب نهر ‪ .‬مرد در دوردست ابرها را دید‬ ‫‪ ،‬همچون لشکر سیاه پوشی به مهمانی دریا امده بودند ‪ .‬دریا‬ ‫فریاد شادی کشید و ابرها غریدند ‪ ،‬موج قد کشید ‪ ،‬تالش کرد‬ ‫مانند میزبانی نیک به ابرهای مهمان برسد ‪ ،‬اسمان مغرور به‬ ‫خوش امد گوئیش پاســخ داد ‪ .‬مرد تا زانو توی اب بود ‪ .‬دیگر‬ ‫جایی در این مهمانی نداشت ‪ ،‬پشت کرد به این همنشینی ‪،‬‬ ‫ارام ارام به طرف ساحل امد ‪ .‬شنهای کف دریا زیر پایش بازی‬ ‫می کردند ‪ .‬حرکتش دیگر شتاب موقع امدن در اب را نداشت‬ ‫‪ .‬دریا نمی خواست مهمانش ترکش کند ‪ ،‬چند موج فرستاد تا‬ ‫او بماند ‪ ،‬مرد در ساحل پیرزن و جوانکی را دید که منتظرش‬ ‫هســتند ‪ .‬پیرزن تکیده بود و قاب عکســی در دست داشت ‪.‬‬ ‫‪28‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫عکس جوان توی قاب ‪ ،‬مانند جوانک کنار پیــرزن متحیر او را نگاه‬ ‫میکردند ‪ .‬جوانک دست انداخته بود دور شانه های پیرزن و با سکوتی‬ ‫پرسشــگر منتظر بیرون امدن مرد از اب بود ‪ .‬مرد دیگر به دریا فکر‬ ‫نمی کرد ‪ ،‬او هم نظاره گر جوانک و پیرزن که قاب عکس را محکم در‬ ‫میان دستانش و چسبیده بر سینه اش گرفته بود شد ‪ .‬فکر کرد شاید‬ ‫جوانک برادر جوان توی قاب عکس است و حتما پیرزن مادر هر دو ‪.‬‬ ‫صدای سنج و دمام و قاب عکس جوان همسایه که بتازگی در دریا به‬ ‫همرا دوستش غرق شــده بود ‪ ،‬کودکی مرد را زنده کرد ‪ .‬ابوالفضل با‬ ‫دوستش رفته بودند رودخانه بهمنشیر ماهی بگیرند ‪ ،‬چند روزی از‬ ‫انها خبری نشد و بعد از چند روز جریان اب جنازه انها را به داخل یک‬ ‫نهر کشانده بود ‪ .‬می گفتنند عرب کشاورزی صبح زود جنازه ها را‬ ‫پیدا کرده و به پاسگاه ژاندارمری خبر داده ‪ .‬قاب عکس ابوالفضل هم‬ ‫در اغوش مادرش بود و قاب عکس رفیق ابوالفضل هم در اغوش مادر‬ ‫رفیق ابوالفضل ‪ .‬انگار مادرها به کس دیگری اعتماد نداشــتند و که‬ ‫قاب عکس را به او بدهند ‪ .‬مادرها گریه هم نمی کردند ‪ ،‬اما چهره شان‬ ‫دیگر مثل قبل نبود ‪ ،‬مادر ابولفضل را چند بــار در میان جمع زنان‬ ‫محل دیده بود و همیشه مادر ابوالفضل بلند بلند حرف میزد و بلند‬ ‫بلند می خندید ولی حاال فقط زل زده بود به جلو و چند زن او را گرفته‬ ‫بودند و راه می بردند ‪ .‬صدای سنج و دمام خاکستون ابادان را به لرزه‬ ‫اورده بود کودکی مرد می دید همه گریه می کنند ‪ ،‬هم برای دو جوان‬ ‫و هم برای مادرهایشان ‪ .‬کودکی مرد با موج عزاداران حرکت می کرد‬ ‫و مواظب بود زیر دست و پا له نشــود ‪ .‬دو قبر کنار هم کنده بودند ‪،‬‬ ‫چند نفر در اطراف قبرها ‪ ،‬خاک را جا بجا می کردند ‪ .‬تابوتها با سیل‬ ‫جمعیت به قبرها رسید ‪ .‬جمعیت راه باز کرد برای دو تابوت و دو مادر ‪.‬‬ ‫مادر ابوالفضل با قاب عکس پسرش نشســت کنار زمین چال شده ‪.‬‬ ‫تابوت را که زمین گذاشتند ‪ ،‬مادر ابوالفضل غش کرد و سرخورد توی‬ ‫قبر پســرش ‪ .‬کودکی مرد دیگر چیزی ندید ‪ .‬چند روز بعد مادرش‬ ‫گفت ‪ :‬مادر ابوالفضل طاقت دوری پسرش را نداشت ‪ .‬حاال مرد کامال‬ ‫از اب بیرون امده بود ‪ ،‬ایستاده بود مقابل مادر و جوانک ‪ .‬شلوارش تا‬ ‫زانو خیس بود و پایش برهنه ‪ .‬شاید رفتارش که در این حال و هوا به‬ ‫اب زده بود ‪ ،‬مناسب نبود ‪ .‬بر خودش مسلط شد و سالم کرد ‪ .‬پیرزن‬ ‫زل زده به جلو ‪ ،‬خیره شده بود به دریا ‪ .‬جوانک فقط نگاه می کرد به‬ ‫مرد و شلوار خیسش ‪ ،‬خواست حرفی به تندی بزند که گوشی موبایل‬ ‫مرد به صدا درامد ‪ .‬مرد به صفحه گوشی تلفن نگاهی انداخت ‪ ،‬از مادر‬ ‫و جوانک دور شد و به مدیر شرکت که پشت خط بود سالم کرد ‪ .‬مدیر‬ ‫با عصبانیت پرسید ‪ :‬کار تمام شد ؟ مرد خواســت پاسخ دهد ‪ ،‬ولی‬ ‫رئیس دوباره با همان لحن گفت ‪ :‬زود تمامش کن و برگرد شرکت ‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 28 ‫مرد مکث کرد و گفت ‪ :‬جنازه در ســردخانه است ‪ .‬هنوز جواز دفن‬ ‫صادر نشده ‪ .‬دارم می روم پزشــک قانونی ‪ .‬رئیس دوباره گفت ‪ :‬زود‬ ‫تمامش کن ‪ .‬به مطبوعات نکشــد ‪ .‬دیه را بده و خالص ‪ .‬هر جا هم‬ ‫پول الزم بود خرج کن ‪ .‬سریع بیا شرکت ‪ .‬چند محموله جت اسکی‬ ‫رسیده بندرعباس ‪ .‬باید بروی برای ترخیص ‪ .‬همه پیش فروش شده‬ ‫و مشتری ها منتظرند ‪ .‬تلفن قطع شــد ‪ .‬مرد چشمانش را بست و‬ ‫صورتش از انچه شنیده بود درهم شد ‪ .‬خجالت کشید برگردد و به‬ ‫مادر جوان که تکیده بود و عزادار نگاه کند ‪ .‬رفت و جورابها و کفشش‬ ‫را پوشــید ‪ .‬جوانک کمی از الهتاب افتاده بود ولی نگاه پرسشگرش‬ ‫همچنان بر مرد ســنگینی می کرد ‪ .‬جوانک پرسید ‪ :‬بالخره جنازه‬ ‫برادرما تکلیفش چیه ؟ چرا به مــا تحویل نمی دند خاکش کنیم ؟‬ ‫اینجوری برادر ما سرگردانه ‪ .‬مرد گفت ‪ :‬حق با شماست ‪ .‬من دیروز‬ ‫پزشک قانونی بودم ‪ .‬بیائید برویم پزشــک قانونی ‪ ،‬الباقی کارهای‬ ‫اداری را تمــام کنیم و جنازه را برای خاکســپاری تحویل بگیریم ‪.‬‬ ‫شــرکت همه هزینه ها را تقبل می کند ‪ .‬نگران چیزی نباشــید ‪.‬‬ ‫نتوانست به چهره مادر نگاه کند ‪ .‬در راهروی پاسگاه انتظامی مرد با‬ ‫پیرزن و جوانک روی صندلی نشسته بودند ‪ .‬سربازی به انها نزدیک‬ ‫شد و انها را به اطاق رئیس پاسگاه برد ‪ .‬رئیس پاسگاه پرونده ای را که‬ ‫روی میزش بود می خواند ‪ .‬مرد ‪ ،‬مادر و جوانک مقابل رئیس ایستاده‬ ‫بودند ‪ .‬رئیس پاسگاه سرش را از روی پرونده بلند کرد رو به جوانک‬ ‫کرد و گفت ‪ :‬امیر علی ‪ ،‬اگر حرفی یا ‪ ....‬ســپس شتابزده گفت ‪ :‬بیا‬ ‫امیرعلی اینجا را امضا کن ‪ .‬جوانک با تردید گفت ‪ :‬برگه چیه ؟ چی را‬ ‫باید امضا کنم ؟ و به مادرش نگاه کرد ‪ .‬رئیس پاسگاه گفت ‪ :‬اگر این‬ ‫برگه را امضا نکنی ‪ ،‬پزشک قانونی جنازه برادرت را تحویل نمی ده ‪.‬‬ ‫مادر ســکوت کرده بود و قاب عکس را به ســینه اش می فشرد ‪ ،‬از‬ ‫پسرش همین مانده بود ‪ ،‬شــاید فکر می کرد می خواهند این قاب‬ ‫عکس را از او بگیرند ‪ .‬مرد از پنجره مشرف به حیاط پاسگاه ‪ ،‬تجمع‬ ‫حداقل بیست زن و مرد روستایی را دید ‪ .‬حواسش رفت به درختی‬ ‫که چند پرنده النــه کرده بودند ‪ .‬مرد بلند شــد و امد کنار پنجره ‪.‬‬ ‫پائین درخت ‪ ،‬جوجه ای که از داخل النه ســقوط کرده بود و روی‬ ‫زمین افتاده بود را دید ‪ .‬پرنده مــادر در اطراف جوجه اش پرواز می‬ ‫کرد ولی قادر به کمک نبود ‪ .‬گربه ای کمین کرده بود و به تالش مادر‬ ‫جوجه نگاه می کرد ‪ .‬با دوستانش در نخلستان بودند و جوجه بلبلی‬ ‫که روی خاک پر پر می زد ‪ ،‬از روی زمین برداشــت ‪ .‬جاسم گفت ‪:‬‬ ‫بدش به مو ‪ .‬جوجه را گرفت و از نخل باال رفت ‪ .‬او و فرهاد با نگرانی به‬ ‫باال رفتن جاســم از درخت نخل نگاه می کردند ‪ .‬جاسم از درخت‬ ‫پائین امد و بچه ها همه باهم خندیدند ‪ .‬مرد دلش می خواست که به‬ ‫حیاط پاســگاه برود و جوجه را از روی زمین بردارد ‪ .‬رئیس پاسگاه‬ ‫گفت ‪ :‬امیرعلی ‪....‬برادرت نباید ســوار جت اسکی می شد ‪ .‬باید انرا‬ ‫تحویل مهندس شــرکت می داد و مهندس شــرکت هم تحویل‬ ‫خریدار ‪ .‬امیر علی عصبانی شد ‪ ،‬امد طرف میز رئیس پاسگاه ‪ ،‬شدت‬ ‫تاثر و غم مرگ برادر ‪ ،‬کنترل حرف زدن را از او گرفته بود ‪ .‬به شمالی‬ ‫حرف زد ‪ .‬رئیس پاسگاه گفت ‪ :‬جوری حرف بزن که نماینده شرکت‬ ‫متوجه بشه ‪ .‬و سپس هر دو رو کردند به مرد که نماینده شرکت بود ‪.‬‬ ‫مرد حواســش پیش جوجه بود و گربه ای که کمین کرده بود برای‬ ‫طعمه ‪ .‬رئیس پاسگاه از جایش بلند شد و امد طرف پنجره ‪ .‬به مرد‬ ‫گفت ‪ :‬اینها وابستگان متوفی هستند ‪ .‬سپس به طعنه ادامه داد ‪ :‬شما‬ ‫مگر نماینده شرکت نیســتید ؟ مرد امد و روی یک صندلی نشست ‪.‬‬ ‫مادر هنوز سرپا ایســتاده بود ‪ .‬مرد بلند شــد و صندلیش را داد مادر ‪.‬‬ ‫رئیس پاســگاه و امیرعلی حرکات مــرد را نگاه می کردنــد ‪ .‬مرد به‬ ‫امیرعلی نگاه کرد ‪ .‬به طرفش رفت ‪ .‬ببین امیرعلی ‪ ،‬برادرت را حضوری‬ ‫ندیده بودم ‪ ،‬چند سال بود که با شرکت همکاری می کرد ‪ ،‬با هم تلفنی‬ ‫حرف زده بودیم ‪ ،‬ولی مالقاتی با هم نداشــتیم ‪ .‬بنظرم پسر خوب و با‬ ‫معرفتی می امد ‪ .‬چند بار دعوتم کرد به شمال بیایم و میگفت مادرم‬ ‫دستپختش عالیه ‪ .‬سالها بود که جت اسکی ها را از انبار می اورد کنار‬ ‫ساحل و مهندس هم انها را تست می کرد و تحویل مشتری ها می داد ‪.‬‬ ‫سالها برادرت ‪ ،‬جت اسکی ها را می دید ‪ ،‬دلش می خواست یکبارهم‬ ‫شده ‪ ،‬سوار یکی از انها بشه و باهاش یک دوری توی دریا بزنه ‪ .‬حق هم‬ ‫داشت ‪ .‬مگر یک ادم چند بار می تونه به دلش نهیب بزنه ‪ ،‬حتما توی‬ ‫این سالها به دلش می گفته ‪ :‬اینها مال تو نیست ‪ .‬تو حق سوار شدن و‬ ‫دور زدن با جت اسکی داخل دریا را نداری ‪ .‬اما انروز دیگه داداشت به‬ ‫حرف دلش گوش کرد ‪ ،‬مهندس دیر کرده بــود ‪ ،‬قرار به وقت دیگری‬ ‫موکول شده بود و برادرت شرایط را مناسب دید ‪ ،‬حتما با خودش گفته‬ ‫همان دم دمای ســاحل یک چرخی می زنم و تا مهندس و مشتری‬ ‫بیایند بر می گردم ساحل ‪ ،‬منهم این یکبار به حرف دلم گوش می کنم‬ ‫‪ .‬مرد مکث کرد ‪ .‬دوباره رفت طرف پنجره ‪ ،‬دیگر ازجوجه و شکارچی‬ ‫خبری نبود ‪ .‬تجمع کنندگان هم کم شده بودند ‪ .‬دوباره برگشت طرف‬ ‫امیر علی ‪ .‬جلیقه نجات هم نمی پوشــه و می زنه به دریا ‪ .‬اولش حتما‬ ‫توی محدوده ساحل بوده ‪ ،‬بعد میره اون جایی که امواج قد می کشن ‪.‬‬ ‫خواست بگوید ‪ ،‬انجایی که امواج معاشقه می کنن ‪ ،‬حاال برادرت توی‬ ‫سردخانه منتظره ‪ .‬من مطمئن هستم برادرت خوشحاله ‪ ،‬به ارزوش‬ ‫رسیده و جانش را سر ارزوش گذاشت ‪ .‬خیلی ها هستند که زندگی می‬ ‫کنند ‪ ،‬می میرند و به ارزوشــان نمی رسند ‪ .‬تصمیم با خودته ‪ ،‬بیشتر‬ ‫قضیه را کش بدی ‪ ،‬من مطمئن هستم ادمهایی که در تهران نشستند‬ ‫همین دیه را هم نمی دهند ‪ ،‬هزینه مراسم خاکسپاری را نمی دهند و از‬ ‫همه مهمتر ‪ ،‬به مــادرت نگاه کن ‪ .‬به نظرت چــرا اون قاب عکس را از‬ ‫خودش جدا نمی کنه ‪ .‬اون پســرش را بالتکلیف می دونه ‪ .‬حتی نمی‬ ‫دونه جنازه بچه اش کجاست ؟ حاال تصمیم با خودته ‪ .‬اون برگه امضا‬ ‫کن ‪ ،‬برویم جنازه را تحویل بگیرم ‪ ،‬به خاک بســپاریم و ارامش را به‬ ‫مادرت برگردانیم ‪ .‬امیرعلی همه مدتی که مرد حرف می زد ‪ ،‬ساکت‬ ‫بود ‪ .‬برگشت و به مادرش نگاه کرد ‪ .‬مادر همچنان زل زده بود به دیوار‬ ‫روبــرو ‪ .‬امیرعلــی رفــت طــرف میــز رئیــس پاســگاه ‪.‬‬ ‫صدای قــران و مرثیه خوانی در گورســتان روســتا همــراه با گریه‬ ‫روستائیان ادغام شــده بود ‪ .‬مرد کنار ایســتاده بود و به مراسم نگاه‬ ‫می کرد ‪ .‬تلفنش بــه صدا درامد ‪ .‬رئیس شــرکت مثل همیشــه با‬ ‫فریاد و تشــر حرف می زد ‪ .‬به مرد گفت ‪ :‬مراســم که تمام شد سریع‬ ‫بیا تهران ‪ .‬مــرد نگاه می کرد به مــادر امیر علی با نگرانی گوشــی را‬ ‫قطع کرد و رفت طــرف تجمع عزاداران ‪ .‬مادر امیــر علی که کنار قبر‬ ‫نشسته بود وقتی تابوت پســرش را اوردند و کنار قبر گذاشتند ‪ ،‬افتاد‬ ‫توی قبر ‪ .‬مرد گریه می کرد ‪ ،‬نتوانســته بــود در دوران کودکی برای‬ ‫مادر ابوالفضل گریه کند ‪ .‬امــا امروز برای مــادر امیرعلی گریه کرد ‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪29‬‬ صفحه 29 ‫اﺧﺒار‬ ‫وزیر فرهنگ وارشاد اسالمی‬ ‫گرچــه هریــک از وزراء کابینــه رییســی‬ ‫میتواند ملــت ایــران را ازاین ســردرگمی ‪،‬‬ ‫بالتکلیفی ‪ ،‬گرانی ونبــود دارو نجات دهد اما‬ ‫بحــث فرهنگوانتخاب یک فــرد فرهنگی‬ ‫وفرهنگ شناس میتواند کشــوری را نجات‬ ‫دهدچراکه فرهنگ‪ ،‬چهار ستون یکمملکت‬ ‫است‪ .‬شنیده ها ‪،‬حاکی از ان است که رییسی‬ ‫در مــورد انتخاب محمد مهدی اســماعیلی‬ ‫بعنوان وزیر فرهنگ وارشــاد اسالمی اشتباه‬ ‫نکرده اســت‪ .‬اســماعیلی زمانی میتوانددر‬ ‫زمینه ســینما موفق باشــد که امور سینمارا‬ ‫به دســت ســینماگران فهیم که خانه نشین‬ ‫شــدند امادریایی تجربه دارند واگذار نماید و‬ ‫درب اتاقــش بــروی حتی یــک کارگر فنی‬ ‫سینمابســته نشــود چراکه ممکن اســت‬ ‫تفکــر وراهــکار ان کارگــر بهتــر از رییس‬ ‫ســازمان ســینمایی باشــد‪ .‬بامید انــروز‪...‬‬ ‫فیلم قهرمان واسکار‬ ‫جدیدتریــن ســاخته اصغــر فرهــادی‬ ‫جــزو ده فیلمی ســت کــه برای شــانس‬ ‫در اســکار انتخــاب شــده اســت‪.‬‬ ‫استاد بهرام بیضایی در امریکا‬ ‫پایان دهمین سال حضور بیضایی‪ ،‬نویسنده‪،‬‬ ‫کارگردان‪ ،‬ادیب وپژوهشــگرنام اور سینمای‬ ‫ایــران در دانشــگاه( اســتنفورد) امریــکا‪.‬‬ ‫وی طــی ایــن ده ســال چند نمایــش نیز‬ ‫روی صحنــه بــرده اســت‪.‬هفته گذشــته‬ ‫بمناســبت ده ســال حضورش دردانشــگاه‬ ‫مذکور‪ ،‬اثــار وی مجددا مورد بررســی قرار‬ ‫گرفــت‪ .‬امیــر نــادری کارگــردان توانای‬ ‫ایرانی درایــن برنامه حضور مستمرداشــت‪.‬‬ ‫‪30‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫در خشش فیلم محمد صادق رنجکشان‬ ‫فیلــم ســینمایی (متــری شــش و نیــم)‬ ‫افتخار دیگری برای ســینمای ایران کســب‬ ‫نمود‪.‬ایــن فیلــم باســرمایه محمــد صادق‬ ‫فیلم نابغه ایرانی نوشته غالمرضا گمرکی و رنجکشــان وکارگردانی ســعید روستا با ‪128‬‬ ‫محمدامید‬ ‫ســینمادر فرانســه بفروش ‪ 245‬هــزار دالر‬ ‫مهســا هاشــمی ازجمله بازیگران جوان درعرصه رســید‪ .‬مجله ( صدای خاک) ایــن موفقیت‬ ‫ســینما وتلویزیوناســت‪ .‬اوکه تاکنون دردودوره رابــه کلیه عوامــل فیلــم تبریــک میگوید‪.‬‬ ‫جشــنواره کودک ونوجوان اصفهان جوایزی ازان‬ ‫خود کرده اســت بعد ازمدتها ســکوت قراراست‬ ‫دریک فیلم قابل تامل سینمایی ایفای نقش نماید‪.‬‬ ‫مهدی هاشمی شهرام مسلخی در یقه‬ ‫سفیدها‬ ‫فیلم سینمایی (یقه ســفیدها) به تهیه کنندگی‬ ‫وکارگردانــی شــهرام مســلخی پروانــه نمایش‬ ‫گرفت‪ .‬دراین فیلم که عمــاد خدابخش انرا تدوین‬ ‫نموده است‪ ،‬مهدی هاشــمی‪ .‬لیال اوتادی‪.‬علیرضا‬ ‫داوود نــژاد‪ ،‬مهدی کوشــکی‪ .‬علیرضا اســتادی‬ ‫وصحرا اســدالهی بازی میکنند‪.‬فریبا الســادات‬ ‫خلیلی مدیریــت تولید این فیلــم رابرعهده دارد‪.‬‬ ‫اتفاقبرایمرتضیشایسته‬ ‫عاقبت مرتضی شایسته ‪ ،‬تهیه کننده (روز‬ ‫واقعه) بدلیل انجام تعهداتی که بایشان محول‬ ‫شده بود او راروانه بیمارستان نمود‪ .‬شایسته‬ ‫رییس شورای صنفی اکران براثرفشار کاری‬ ‫دربیمارستان بستری شد‪ .‬اقای ساداتیان به‬ ‫نقل از دکتر معالج ایشان اطالع داد حال عمومی‬ ‫شایسته بحمداله روبه بهبودیست وبایستی چند‬ ‫روزی تحت نظر باشند‪( .‬صدای خاک) ارزوی‬ ‫سالمتی برای ایشان دارد‪.‬‬ ‫هنرمنددیگریاسمانیشد‬ ‫علی سلیمانی بازیگر بااخالق فیلمهای سفربه‬ ‫چزابه‪ .‬تنگه ابو قریب‪ ،‬وضعیت سفید‪ ،‬درمدت‬ ‫معلوم وسریالهای پایتخت‪ ،4‬دادستان‪،‬‬ ‫پرکارترینبازیگر‬ ‫عصرپاییزی و‪ ....‬بدلیل بی اهمیتی دولتمردان‪،‬‬ ‫لیال)‬ ‫(نوبــت‬ ‫ســریال‬ ‫حمید فــرخ نژاد کــه در‬ ‫درسن ‪ 50‬سالگی براثر کرونا منحوس از جمع‬ ‫بکارگردانی روح اله حجــازی ایفای نقش میکند‪ ،‬یاران بدیار حق شتافت‪ .‬روحش قرین رحمت‬ ‫طبق امار‪ ،‬جزو پر کارترین بازیگران شناخته شد‪.‬‬ ‫باد‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 30 صفحه 31 صفحه 32 ‫محمدامید ‪:‬فیلمنامه نویس‬ ‫خان‬ ‫زبل‬ ‫ماجراهای‬ ‫فاین ارت‬ ‫برجسته‬ ‫مصاحبهباسعید رضوانیان؛عکاس‬ ‫عکاسی دیجیتالی نحوه عکاسی افراد را تغییر داده است‬ ‫محمد بویری‪ -‬هر کسی که دوربین دارد این روزها‬ ‫میتواند عکاس باشد و بسیاری از ان ها می خواهند‬ ‫عکاسان یا هنرمندان حرفه ای باشند‪،‬هر چند هر دوی انها‬ ‫می توانند باشند‪.‬در اینترنت افرادی که خود را عکاسان‬ ‫فاین ارت می نامند افزایش یافته است‪.‬با سعید رضوانیان‬ ‫عکاس خالق فاین ارت که جوایز معتبر بین المللی را در‬ ‫کارنامه خود دارد و توانسته اثار خاصی را خلق کند به‬ ‫گفتگو نشستیم که ماحصل ان پیش روی شماست‪.‬‬ ‫عکاسی را از چه زمانی اغاز کردید؟اولین دوربینی که‬ ‫داشتید؟و اینکه چه دوره های اموزشی در عکاسی گذرانده‬ ‫اید؟‬ ‫کمی در مورد شیوه ساخت اثارتان بگویید؟‬ ‫اثار من براساس ایده های شهودی ساخته می شوند‪.‬ان چیزی که به‬ ‫صورت سیال و شاید خیلی گذرا از ذهن می گذرد‪،‬یا گاهی خواب و‬ ‫رویاها‪،‬ان تصاویر را می سازم‪.‬شیوه کار معموال به این ترتیب است که‬ ‫ان ایده ذهنی را ابتدا روی کاغذ طراحی می کنم‪.‬بعد شروع می کنم به‬ ‫عکاسی کردن عناصری که در ان تصویر الزم دارم‪.‬در اخر هم در یک‬ ‫فرایند دقیق و معموال پیچیده انها را با استفاده از نرم افزار ترکیب میکنم‬ ‫و یا با استفاده از تکنیک نقاشی دیجیتال به صورت واقعی میکشم‪.‬این‬ ‫فرایندی است که به ان اصطالحا فتومونتاژ می گویند‪.‬‬ ‫در مقایسه با سایر عکاسان فاین ارت چه توصیفی از کارهایتان‬ ‫دارید؟‬ ‫عکاسی را در سال ‪ ۱۳۸۲‬و با یک دوربین انالوگ بدون هیچ معلمی‬ ‫شروع کردم‪.‬اصول فنی کار با دوربین را از روی کتاب های اموزش‬ ‫عکاسی می خواندم و نگاتیوهایم را با کمک دوستانی که در انجمن‬ ‫سینمایی داشتم‪،‬در تاریکخانه انجمن ظاهر و چاپ می کردم‪.‬‬ ‫از نظر من کارهایم بیش از ان که به عکاسی نزدیک باشند‪،‬به نقاشی‬ ‫و سینما نزدیک هستند‪.‬به نقاشی به خاطر شیوه ساخت و پر جزئیات‬ ‫بودنشان و به سینما به خاطر زمانمند بودن و روایت گری شان‪.‬‬ ‫در مورد سبک عکاسی مورد عالقه تان توضیح دهید و‬ ‫چطور شد که این سبک را انتخاب کردید؟‬ ‫چند عکاس را نام ببرید که عکس های ان ها برای شما جذاب‬ ‫هستند؟‬ ‫از سال ‪ ۱۳۸۷‬که توانستم یک دوربین دیجیتال بخرم‪،‬عکاسی به‬ ‫بخش معماری از زندگیم تبدیل شد‪.‬فناوری دیجیتال به عکاس این‬ ‫امکان را می داد از هر چه می خواهد تعداد بیشماری عکس بگیرد‪.‬‬ ‫من هم ناخوداگاه شروع کردم به عکاسی از طیف وسیعی از سوژه ها‬ ‫و در ژانرهای مختلف از مستند اجتماعی تا عکاسی تئاتر‪.‬اما خیلی‬ ‫زود متوجه شدم انچه که انجام می دهم‪،‬ان چیزی نیست که دلم‬ ‫می خواهد‪.‬این شد که یکباره همه چیز را متوقف کردم‪.‬دقیقا ‪ ۹‬ماه‬ ‫عکاسی نکردم‪.‬شروع کردم به تحقیق‪،‬پژوهش‪،‬مطالعه و دیدن‪.‬‬ ‫جستجو و جستجو‪.‬نمی دانستم چه می خواهم اما می دانستم انچه‬ ‫به عنوان عکاسی انجام می دهم با درون من بی ارتباط است‪.‬تا اینکه‬ ‫روزی با اثاری از یک هنرمند خارجی روبرو شدم‪،‬ان ها تصاویر‬ ‫خیالی بودند و فضایی فرا واقع گرایانه داشتند‪.‬در ان لحظه بود که‬ ‫گویا چیزی در ذهن من متولد شد‪.‬توانسته بودم به یک سرچشمه‬ ‫درونی وصل شوم‪.‬گویا حاال در استانه اتاقی بودم که مدت ها در‬ ‫راهروی تاریک به دنبالش می گشتم‪.‬در ان زمان اصال نمی دانستم‬ ‫که ان اثار چطور ساخته شده اند‪.‬حتی مطمئن نبودم که این ها‬ ‫عکاسی هستند یا نقاشی‪.‬با نرم افزارهای ویرایش تصویر سال ها‬ ‫بود که کار می کردم‪.‬شروع به اموختن حرفه ای تر ان ها کردم‪.‬‬ ‫مجدد از کتاب های تخصصی زبان اصلی‪.‬این مسیر ادامه پیدا کرد‬ ‫تا توانستم انچه که در ذهن داشتم را با استفاده از عکاسی و کمک‬ ‫نرم افزارهای ویرایشی خلق کنم‪.‬یکی از اتفاقات جالب انجا بود که‬ ‫حدود ‪ ۶‬سال بعد از ان مواجه‪،‬اثاری از من در کنار اثاری از همان‬ ‫هنرمند خارجی در شماره ای از فصلنامه عکاسی که ویژه فتومونتاژ‬ ‫بود به چاپ رسید!‬ ‫کمتر پیش می اید که یک عکاس برای من خیلی برجسته باشد‪.‬بیشتر‬ ‫منبع الهام و سمت نگاه من به نقاش ها و سینماگرهاست‪.‬اما از عکاسانی‬ ‫که از دیدن کارهایشان لذت می برم می توانم از تیم واکر‪،‬هلموت نیوتن‬ ‫و‪ ...‬نام ببرم‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪27‬‬ صفحه 27 ‫داستان‬ ‫قصه مرد و دریا‬ ‫نویسنده ‪ :‬ولی اله نیسریان‬ ‫تقدیم به دوستم شیرزاد‬ ‫مــرد رو بــه دریــا ایســتاده بــود و امــواج را نــگاه‬ ‫مــی کــرد ‪ .‬دریــا چــه بــی تــاب بــود ‪ .‬امــواج مانند‬ ‫معشــوفه هایــی که بــی قــرار شــده انــد ‪ ،‬یکدیگــر را‬ ‫در اغوش می گرفتند ‪ ،‬در هم می پیچیدند ‪ ،‬بی هیچ شــرم و‬ ‫حیایی ‪ .‬از مسافت دور کف به دهان غرش مستانه می کردند و‬ ‫شتابان به سوی ساحل می امدند ‪ .‬شاید به ساحل می امدند‬ ‫که نظاره گران را به جشــن شــادمانه خود دعوت کنند ‪ .‬به‬ ‫ساحل که می رســیدند ‪ ،‬انگار به ارامش پس از هم اغوشی‬ ‫رسیده اند ‪ ،‬ارام می گرفتند ‪ .‬با طنازی خودنمایی می کردند و‬ ‫همچون رقصنــده ای باز جلوه کنان باز می گشــتند ‪ .‬جمع‬ ‫مستانشــان هلهله کنان و دف زنان بار دیگر برای شــروعی‬ ‫شــورانگیزتر دســت به دســت یکدیگر می دادند ‪ .‬برایشان‬ ‫خستگی معنا نداشــت ‪ .‬مرد خیره مانده بود به این جشن پر‬ ‫شــکوه ‪.‬مرغان دریایی انگار این حال و هوای مســتانه را می‬ ‫شناختند ‪ .‬در این جشن و شــادمانی شرکت می کردند ‪ .‬انها‬ ‫هم سر از پا نشــناخته می چرخیدند و اواز می خواندند ‪ .‬هوا‬ ‫مرطوب بود و چسبناک ‪ ،‬می نشست به تن ادمهایی که امده‬ ‫بودند برای دیدن این ضیافت ‪ .‬اب در گوش مرد زمزمه کرد ‪:‬‬ ‫بیا ‪ ،‬به جمع ما بیا ‪ ،‬در رقص ما شرکت کن ‪ .‬با ما برقص و رها شو‬ ‫از همه غمهایت ‪ .‬اول لطافت اب را در میان انگشــتان پایش‬ ‫حس کرد ‪ .‬بعد این حس مانند پیچکی ارام ارام تمام وجودش‬ ‫را در بر گرفت ‪ .‬حس زیبای هم اغوشی امواج با هم ‪ ،‬حاال شده‬ ‫بود هم اغوشــی امواج با تن مرد ‪ .‬دســت هــای لطیف اب‬ ‫نوازشــش می کردند ‪ ،‬لطافــت اب او را برد بــه نهرهایی که‬ ‫نخلستانهای ابادان را سیراب می کردند ‪ ،‬با فرهاد بود و جاسم ‪.‬‬ ‫اول کتاب می خوانند ‪ ،‬یک عالمه حرف می زدند بعد تن خیس‬ ‫از عرقشان را می زدند به اب نهر ‪ .‬مرد در دوردست ابرها را دید‬ ‫‪ ،‬همچون لشکر سیاه پوشی به مهمانی دریا امده بودند ‪ .‬دریا‬ ‫فریاد شادی کشید و ابرها غریدند ‪ ،‬موج قد کشید ‪ ،‬تالش کرد‬ ‫مانند میزبانی نیک به ابرهای مهمان برسد ‪ ،‬اسمان مغرور به‬ ‫خوش امد گوئیش پاســخ داد ‪ .‬مرد تا زانو توی اب بود ‪ .‬دیگر‬ ‫جایی در این مهمانی نداشت ‪ ،‬پشت کرد به این همنشینی ‪،‬‬ ‫ارام ارام به طرف ساحل امد ‪ .‬شنهای کف دریا زیر پایش بازی‬ ‫می کردند ‪ .‬حرکتش دیگر شتاب موقع امدن در اب را نداشت‬ ‫‪ .‬دریا نمی خواست مهمانش ترکش کند ‪ ،‬چند موج فرستاد تا‬ ‫او بماند ‪ ،‬مرد در ساحل پیرزن و جوانکی را دید که منتظرش‬ ‫هســتند ‪ .‬پیرزن تکیده بود و قاب عکســی در دست داشت ‪.‬‬ ‫‪28‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫عکس جوان توی قاب ‪ ،‬مانند جوانک کنار پیــرزن متحیر او را نگاه‬ ‫میکردند ‪ .‬جوانک دست انداخته بود دور شانه های پیرزن و با سکوتی‬ ‫پرسشــگر منتظر بیرون امدن مرد از اب بود ‪ .‬مرد دیگر به دریا فکر‬ ‫نمی کرد ‪ ،‬او هم نظاره گر جوانک و پیرزن که قاب عکس را محکم در‬ ‫میان دستانش و چسبیده بر سینه اش گرفته بود شد ‪ .‬فکر کرد شاید‬ ‫جوانک برادر جوان توی قاب عکس است و حتما پیرزن مادر هر دو ‪.‬‬ ‫صدای سنج و دمام و قاب عکس جوان همسایه که بتازگی در دریا به‬ ‫همرا دوستش غرق شــده بود ‪ ،‬کودکی مرد را زنده کرد ‪ .‬ابوالفضل با‬ ‫دوستش رفته بودند رودخانه بهمنشیر ماهی بگیرند ‪ ،‬چند روزی از‬ ‫انها خبری نشد و بعد از چند روز جریان اب جنازه انها را به داخل یک‬ ‫نهر کشانده بود ‪ .‬می گفتنند عرب کشاورزی صبح زود جنازه ها را‬ ‫پیدا کرده و به پاسگاه ژاندارمری خبر داده ‪ .‬قاب عکس ابوالفضل هم‬ ‫در اغوش مادرش بود و قاب عکس رفیق ابوالفضل هم در اغوش مادر‬ ‫رفیق ابوالفضل ‪ .‬انگار مادرها به کس دیگری اعتماد نداشــتند و که‬ ‫قاب عکس را به او بدهند ‪ .‬مادرها گریه هم نمی کردند ‪ ،‬اما چهره شان‬ ‫دیگر مثل قبل نبود ‪ ،‬مادر ابولفضل را چند بــار در میان جمع زنان‬ ‫محل دیده بود و همیشه مادر ابوالفضل بلند بلند حرف میزد و بلند‬ ‫بلند می خندید ولی حاال فقط زل زده بود به جلو و چند زن او را گرفته‬ ‫بودند و راه می بردند ‪ .‬صدای سنج و دمام خاکستون ابادان را به لرزه‬ ‫اورده بود کودکی مرد می دید همه گریه می کنند ‪ ،‬هم برای دو جوان‬ ‫و هم برای مادرهایشان ‪ .‬کودکی مرد با موج عزاداران حرکت می کرد‬ ‫و مواظب بود زیر دست و پا له نشــود ‪ .‬دو قبر کنار هم کنده بودند ‪،‬‬ ‫چند نفر در اطراف قبرها ‪ ،‬خاک را جا بجا می کردند ‪ .‬تابوتها با سیل‬ ‫جمعیت به قبرها رسید ‪ .‬جمعیت راه باز کرد برای دو تابوت و دو مادر ‪.‬‬ ‫مادر ابوالفضل با قاب عکس پسرش نشســت کنار زمین چال شده ‪.‬‬ ‫تابوت را که زمین گذاشتند ‪ ،‬مادر ابوالفضل غش کرد و سرخورد توی‬ ‫قبر پســرش ‪ .‬کودکی مرد دیگر چیزی ندید ‪ .‬چند روز بعد مادرش‬ ‫گفت ‪ :‬مادر ابوالفضل طاقت دوری پسرش را نداشت ‪ .‬حاال مرد کامال‬ ‫از اب بیرون امده بود ‪ ،‬ایستاده بود مقابل مادر و جوانک ‪ .‬شلوارش تا‬ ‫زانو خیس بود و پایش برهنه ‪ .‬شاید رفتارش که در این حال و هوا به‬ ‫اب زده بود ‪ ،‬مناسب نبود ‪ .‬بر خودش مسلط شد و سالم کرد ‪ .‬پیرزن‬ ‫زل زده به جلو ‪ ،‬خیره شده بود به دریا ‪ .‬جوانک فقط نگاه می کرد به‬ ‫مرد و شلوار خیسش ‪ ،‬خواست حرفی به تندی بزند که گوشی موبایل‬ ‫مرد به صدا درامد ‪ .‬مرد به صفحه گوشی تلفن نگاهی انداخت ‪ ،‬از مادر‬ ‫و جوانک دور شد و به مدیر شرکت که پشت خط بود سالم کرد ‪ .‬مدیر‬ ‫با عصبانیت پرسید ‪ :‬کار تمام شد ؟ مرد خواســت پاسخ دهد ‪ ،‬ولی‬ ‫رئیس دوباره با همان لحن گفت ‪ :‬زود تمامش کن و برگرد شرکت ‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 28 ‫مرد مکث کرد و گفت ‪ :‬جنازه در ســردخانه است ‪ .‬هنوز جواز دفن‬ ‫صادر نشده ‪ .‬دارم می روم پزشــک قانونی ‪ .‬رئیس دوباره گفت ‪ :‬زود‬ ‫تمامش کن ‪ .‬به مطبوعات نکشــد ‪ .‬دیه را بده و خالص ‪ .‬هر جا هم‬ ‫پول الزم بود خرج کن ‪ .‬سریع بیا شرکت ‪ .‬چند محموله جت اسکی‬ ‫رسیده بندرعباس ‪ .‬باید بروی برای ترخیص ‪ .‬همه پیش فروش شده‬ ‫و مشتری ها منتظرند ‪ .‬تلفن قطع شــد ‪ .‬مرد چشمانش را بست و‬ ‫صورتش از انچه شنیده بود درهم شد ‪ .‬خجالت کشید برگردد و به‬ ‫مادر جوان که تکیده بود و عزادار نگاه کند ‪ .‬رفت و جورابها و کفشش‬ ‫را پوشــید ‪ .‬جوانک کمی از الهتاب افتاده بود ولی نگاه پرسشگرش‬ ‫همچنان بر مرد ســنگینی می کرد ‪ .‬جوانک پرسید ‪ :‬بالخره جنازه‬ ‫برادرما تکلیفش چیه ؟ چرا به مــا تحویل نمی دند خاکش کنیم ؟‬ ‫اینجوری برادر ما سرگردانه ‪ .‬مرد گفت ‪ :‬حق با شماست ‪ .‬من دیروز‬ ‫پزشک قانونی بودم ‪ .‬بیائید برویم پزشــک قانونی ‪ ،‬الباقی کارهای‬ ‫اداری را تمــام کنیم و جنازه را برای خاکســپاری تحویل بگیریم ‪.‬‬ ‫شــرکت همه هزینه ها را تقبل می کند ‪ .‬نگران چیزی نباشــید ‪.‬‬ ‫نتوانست به چهره مادر نگاه کند ‪ .‬در راهروی پاسگاه انتظامی مرد با‬ ‫پیرزن و جوانک روی صندلی نشسته بودند ‪ .‬سربازی به انها نزدیک‬ ‫شد و انها را به اطاق رئیس پاسگاه برد ‪ .‬رئیس پاسگاه پرونده ای را که‬ ‫روی میزش بود می خواند ‪ .‬مرد ‪ ،‬مادر و جوانک مقابل رئیس ایستاده‬ ‫بودند ‪ .‬رئیس پاسگاه سرش را از روی پرونده بلند کرد رو به جوانک‬ ‫کرد و گفت ‪ :‬امیر علی ‪ ،‬اگر حرفی یا ‪ ....‬ســپس شتابزده گفت ‪ :‬بیا‬ ‫امیرعلی اینجا را امضا کن ‪ .‬جوانک با تردید گفت ‪ :‬برگه چیه ؟ چی را‬ ‫باید امضا کنم ؟ و به مادرش نگاه کرد ‪ .‬رئیس پاسگاه گفت ‪ :‬اگر این‬ ‫برگه را امضا نکنی ‪ ،‬پزشک قانونی جنازه برادرت را تحویل نمی ده ‪.‬‬ ‫مادر ســکوت کرده بود و قاب عکس را به ســینه اش می فشرد ‪ ،‬از‬ ‫پسرش همین مانده بود ‪ ،‬شــاید فکر می کرد می خواهند این قاب‬ ‫عکس را از او بگیرند ‪ .‬مرد از پنجره مشرف به حیاط پاسگاه ‪ ،‬تجمع‬ ‫حداقل بیست زن و مرد روستایی را دید ‪ .‬حواسش رفت به درختی‬ ‫که چند پرنده النــه کرده بودند ‪ .‬مرد بلند شــد و امد کنار پنجره ‪.‬‬ ‫پائین درخت ‪ ،‬جوجه ای که از داخل النه ســقوط کرده بود و روی‬ ‫زمین افتاده بود را دید ‪ .‬پرنده مــادر در اطراف جوجه اش پرواز می‬ ‫کرد ولی قادر به کمک نبود ‪ .‬گربه ای کمین کرده بود و به تالش مادر‬ ‫جوجه نگاه می کرد ‪ .‬با دوستانش در نخلستان بودند و جوجه بلبلی‬ ‫که روی خاک پر پر می زد ‪ ،‬از روی زمین برداشــت ‪ .‬جاسم گفت ‪:‬‬ ‫بدش به مو ‪ .‬جوجه را گرفت و از نخل باال رفت ‪ .‬او و فرهاد با نگرانی به‬ ‫باال رفتن جاســم از درخت نخل نگاه می کردند ‪ .‬جاسم از درخت‬ ‫پائین امد و بچه ها همه باهم خندیدند ‪ .‬مرد دلش می خواست که به‬ ‫حیاط پاســگاه برود و جوجه را از روی زمین بردارد ‪ .‬رئیس پاسگاه‬ ‫گفت ‪ :‬امیرعلی ‪....‬برادرت نباید ســوار جت اسکی می شد ‪ .‬باید انرا‬ ‫تحویل مهندس شــرکت می داد و مهندس شــرکت هم تحویل‬ ‫خریدار ‪ .‬امیر علی عصبانی شد ‪ ،‬امد طرف میز رئیس پاسگاه ‪ ،‬شدت‬ ‫تاثر و غم مرگ برادر ‪ ،‬کنترل حرف زدن را از او گرفته بود ‪ .‬به شمالی‬ ‫حرف زد ‪ .‬رئیس پاسگاه گفت ‪ :‬جوری حرف بزن که نماینده شرکت‬ ‫متوجه بشه ‪ .‬و سپس هر دو رو کردند به مرد که نماینده شرکت بود ‪.‬‬ ‫مرد حواســش پیش جوجه بود و گربه ای که کمین کرده بود برای‬ ‫طعمه ‪ .‬رئیس پاسگاه از جایش بلند شد و امد طرف پنجره ‪ .‬به مرد‬ ‫گفت ‪ :‬اینها وابستگان متوفی هستند ‪ .‬سپس به طعنه ادامه داد ‪ :‬شما‬ ‫مگر نماینده شرکت نیســتید ؟ مرد امد و روی یک صندلی نشست ‪.‬‬ ‫مادر هنوز سرپا ایســتاده بود ‪ .‬مرد بلند شــد و صندلیش را داد مادر ‪.‬‬ ‫رئیس پاســگاه و امیرعلی حرکات مــرد را نگاه می کردنــد ‪ .‬مرد به‬ ‫امیرعلی نگاه کرد ‪ .‬به طرفش رفت ‪ .‬ببین امیرعلی ‪ ،‬برادرت را حضوری‬ ‫ندیده بودم ‪ ،‬چند سال بود که با شرکت همکاری می کرد ‪ ،‬با هم تلفنی‬ ‫حرف زده بودیم ‪ ،‬ولی مالقاتی با هم نداشــتیم ‪ .‬بنظرم پسر خوب و با‬ ‫معرفتی می امد ‪ .‬چند بار دعوتم کرد به شمال بیایم و میگفت مادرم‬ ‫دستپختش عالیه ‪ .‬سالها بود که جت اسکی ها را از انبار می اورد کنار‬ ‫ساحل و مهندس هم انها را تست می کرد و تحویل مشتری ها می داد ‪.‬‬ ‫سالها برادرت ‪ ،‬جت اسکی ها را می دید ‪ ،‬دلش می خواست یکبارهم‬ ‫شده ‪ ،‬سوار یکی از انها بشه و باهاش یک دوری توی دریا بزنه ‪ .‬حق هم‬ ‫داشت ‪ .‬مگر یک ادم چند بار می تونه به دلش نهیب بزنه ‪ ،‬حتما توی‬ ‫این سالها به دلش می گفته ‪ :‬اینها مال تو نیست ‪ .‬تو حق سوار شدن و‬ ‫دور زدن با جت اسکی داخل دریا را نداری ‪ .‬اما انروز دیگه داداشت به‬ ‫حرف دلش گوش کرد ‪ ،‬مهندس دیر کرده بــود ‪ ،‬قرار به وقت دیگری‬ ‫موکول شده بود و برادرت شرایط را مناسب دید ‪ ،‬حتما با خودش گفته‬ ‫همان دم دمای ســاحل یک چرخی می زنم و تا مهندس و مشتری‬ ‫بیایند بر می گردم ساحل ‪ ،‬منهم این یکبار به حرف دلم گوش می کنم‬ ‫‪ .‬مرد مکث کرد ‪ .‬دوباره رفت طرف پنجره ‪ ،‬دیگر ازجوجه و شکارچی‬ ‫خبری نبود ‪ .‬تجمع کنندگان هم کم شده بودند ‪ .‬دوباره برگشت طرف‬ ‫امیر علی ‪ .‬جلیقه نجات هم نمی پوشــه و می زنه به دریا ‪ .‬اولش حتما‬ ‫توی محدوده ساحل بوده ‪ ،‬بعد میره اون جایی که امواج قد می کشن ‪.‬‬ ‫خواست بگوید ‪ ،‬انجایی که امواج معاشقه می کنن ‪ ،‬حاال برادرت توی‬ ‫سردخانه منتظره ‪ .‬من مطمئن هستم برادرت خوشحاله ‪ ،‬به ارزوش‬ ‫رسیده و جانش را سر ارزوش گذاشت ‪ .‬خیلی ها هستند که زندگی می‬ ‫کنند ‪ ،‬می میرند و به ارزوشــان نمی رسند ‪ .‬تصمیم با خودته ‪ ،‬بیشتر‬ ‫قضیه را کش بدی ‪ ،‬من مطمئن هستم ادمهایی که در تهران نشستند‬ ‫همین دیه را هم نمی دهند ‪ ،‬هزینه مراسم خاکسپاری را نمی دهند و از‬ ‫همه مهمتر ‪ ،‬به مــادرت نگاه کن ‪ .‬به نظرت چــرا اون قاب عکس را از‬ ‫خودش جدا نمی کنه ‪ .‬اون پســرش را بالتکلیف می دونه ‪ .‬حتی نمی‬ ‫دونه جنازه بچه اش کجاست ؟ حاال تصمیم با خودته ‪ .‬اون برگه امضا‬ ‫کن ‪ ،‬برویم جنازه را تحویل بگیرم ‪ ،‬به خاک بســپاریم و ارامش را به‬ ‫مادرت برگردانیم ‪ .‬امیرعلی همه مدتی که مرد حرف می زد ‪ ،‬ساکت‬ ‫بود ‪ .‬برگشت و به مادرش نگاه کرد ‪ .‬مادر همچنان زل زده بود به دیوار‬ ‫روبــرو ‪ .‬امیرعلــی رفــت طــرف میــز رئیــس پاســگاه ‪.‬‬ ‫صدای قــران و مرثیه خوانی در گورســتان روســتا همــراه با گریه‬ ‫روستائیان ادغام شــده بود ‪ .‬مرد کنار ایســتاده بود و به مراسم نگاه‬ ‫می کرد ‪ .‬تلفنش بــه صدا درامد ‪ .‬رئیس شــرکت مثل همیشــه با‬ ‫فریاد و تشــر حرف می زد ‪ .‬به مرد گفت ‪ :‬مراســم که تمام شد سریع‬ ‫بیا تهران ‪ .‬مــرد نگاه می کرد به مــادر امیر علی با نگرانی گوشــی را‬ ‫قطع کرد و رفت طــرف تجمع عزاداران ‪ .‬مادر امیــر علی که کنار قبر‬ ‫نشسته بود وقتی تابوت پســرش را اوردند و کنار قبر گذاشتند ‪ ،‬افتاد‬ ‫توی قبر ‪ .‬مرد گریه می کرد ‪ ،‬نتوانســته بــود در دوران کودکی برای‬ ‫مادر ابوالفضل گریه کند ‪ .‬امــا امروز برای مــادر امیرعلی گریه کرد ‪.‬‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ ‫شهریور ماه‪1400‬‬ ‫ی و یکم‬ ‫شماره س ‬ ‫‪29‬‬ صفحه 29 ‫اﺧﺒار‬ ‫وزیر فرهنگ وارشاد اسالمی‬ ‫گرچــه هریــک از وزراء کابینــه رییســی‬ ‫میتواند ملــت ایــران را ازاین ســردرگمی ‪،‬‬ ‫بالتکلیفی ‪ ،‬گرانی ونبــود دارو نجات دهد اما‬ ‫بحــث فرهنگوانتخاب یک فــرد فرهنگی‬ ‫وفرهنگ شناس میتواند کشــوری را نجات‬ ‫دهدچراکه فرهنگ‪ ،‬چهار ستون یکمملکت‬ ‫است‪ .‬شنیده ها ‪،‬حاکی از ان است که رییسی‬ ‫در مــورد انتخاب محمد مهدی اســماعیلی‬ ‫بعنوان وزیر فرهنگ وارشــاد اسالمی اشتباه‬ ‫نکرده اســت‪ .‬اســماعیلی زمانی میتوانددر‬ ‫زمینه ســینما موفق باشــد که امور سینمارا‬ ‫به دســت ســینماگران فهیم که خانه نشین‬ ‫شــدند امادریایی تجربه دارند واگذار نماید و‬ ‫درب اتاقــش بــروی حتی یــک کارگر فنی‬ ‫سینمابســته نشــود چراکه ممکن اســت‬ ‫تفکــر وراهــکار ان کارگــر بهتــر از رییس‬ ‫ســازمان ســینمایی باشــد‪ .‬بامید انــروز‪...‬‬ ‫فیلم قهرمان واسکار‬ ‫جدیدتریــن ســاخته اصغــر فرهــادی‬ ‫جــزو ده فیلمی ســت کــه برای شــانس‬ ‫در اســکار انتخــاب شــده اســت‪.‬‬ ‫استاد بهرام بیضایی در امریکا‬ ‫پایان دهمین سال حضور بیضایی‪ ،‬نویسنده‪،‬‬ ‫کارگردان‪ ،‬ادیب وپژوهشــگرنام اور سینمای‬ ‫ایــران در دانشــگاه( اســتنفورد) امریــکا‪.‬‬ ‫وی طــی ایــن ده ســال چند نمایــش نیز‬ ‫روی صحنــه بــرده اســت‪.‬هفته گذشــته‬ ‫بمناســبت ده ســال حضورش دردانشــگاه‬ ‫مذکور‪ ،‬اثــار وی مجددا مورد بررســی قرار‬ ‫گرفــت‪ .‬امیــر نــادری کارگــردان توانای‬ ‫ایرانی درایــن برنامه حضور مستمرداشــت‪.‬‬ ‫‪30‬‬ ‫شماره سی و یکم‬ ‫شهریور ماه ‪1400‬‬ ‫در خشش فیلم محمد صادق رنجکشان‬ ‫فیلــم ســینمایی (متــری شــش و نیــم)‬ ‫افتخار دیگری برای ســینمای ایران کســب‬ ‫نمود‪.‬ایــن فیلــم باســرمایه محمــد صادق‬ ‫فیلم نابغه ایرانی نوشته غالمرضا گمرکی و رنجکشــان وکارگردانی ســعید روستا با ‪128‬‬ ‫محمدامید‬ ‫ســینمادر فرانســه بفروش ‪ 245‬هــزار دالر‬ ‫مهســا هاشــمی ازجمله بازیگران جوان درعرصه رســید‪ .‬مجله ( صدای خاک) ایــن موفقیت‬ ‫ســینما وتلویزیوناســت‪ .‬اوکه تاکنون دردودوره رابــه کلیه عوامــل فیلــم تبریــک میگوید‪.‬‬ ‫جشــنواره کودک ونوجوان اصفهان جوایزی ازان‬ ‫خود کرده اســت بعد ازمدتها ســکوت قراراست‬ ‫دریک فیلم قابل تامل سینمایی ایفای نقش نماید‪.‬‬ ‫مهدی هاشمی شهرام مسلخی در یقه‬ ‫سفیدها‬ ‫فیلم سینمایی (یقه ســفیدها) به تهیه کنندگی‬ ‫وکارگردانــی شــهرام مســلخی پروانــه نمایش‬ ‫گرفت‪ .‬دراین فیلم که عمــاد خدابخش انرا تدوین‬ ‫نموده است‪ ،‬مهدی هاشــمی‪ .‬لیال اوتادی‪.‬علیرضا‬ ‫داوود نــژاد‪ ،‬مهدی کوشــکی‪ .‬علیرضا اســتادی‬ ‫وصحرا اســدالهی بازی میکنند‪.‬فریبا الســادات‬ ‫خلیلی مدیریــت تولید این فیلــم رابرعهده دارد‪.‬‬ ‫اتفاقبرایمرتضیشایسته‬ ‫عاقبت مرتضی شایسته ‪ ،‬تهیه کننده (روز‬ ‫واقعه) بدلیل انجام تعهداتی که بایشان محول‬ ‫شده بود او راروانه بیمارستان نمود‪ .‬شایسته‬ ‫رییس شورای صنفی اکران براثرفشار کاری‬ ‫دربیمارستان بستری شد‪ .‬اقای ساداتیان به‬ ‫نقل از دکتر معالج ایشان اطالع داد حال عمومی‬ ‫شایسته بحمداله روبه بهبودیست وبایستی چند‬ ‫روزی تحت نظر باشند‪( .‬صدای خاک) ارزوی‬ ‫سالمتی برای ایشان دارد‪.‬‬ ‫هنرمنددیگریاسمانیشد‬ ‫علی سلیمانی بازیگر بااخالق فیلمهای سفربه‬ ‫چزابه‪ .‬تنگه ابو قریب‪ ،‬وضعیت سفید‪ ،‬درمدت‬ ‫معلوم وسریالهای پایتخت‪ ،4‬دادستان‪،‬‬ ‫پرکارترینبازیگر‬ ‫عصرپاییزی و‪ ....‬بدلیل بی اهمیتی دولتمردان‪،‬‬ ‫لیال)‬ ‫(نوبــت‬ ‫ســریال‬ ‫حمید فــرخ نژاد کــه در‬ ‫درسن ‪ 50‬سالگی براثر کرونا منحوس از جمع‬ ‫بکارگردانی روح اله حجــازی ایفای نقش میکند‪ ،‬یاران بدیار حق شتافت‪ .‬روحش قرین رحمت‬ ‫طبق امار‪ ،‬جزو پر کارترین بازیگران شناخته شد‪.‬‬ ‫باد‬ ‫ماهنامه اقتصادی‪ -‬اجتماعی‬ صفحه 30 صفحه 31 صفحه 32

آخرین شماره های هفته نامه صدای خاک

هفته نامه صدای خاک ۱۰۸

هفته نامه صدای خاک ۱۰۸

شماره : ۱۰۸
تاریخ : 1402/01/23
هفته نامه صدای خاک 41

هفته نامه صدای خاک 41

شماره : 41
تاریخ : 1400/09/06
هفته نامه صدای خاک 40

هفته نامه صدای خاک 40

شماره : 40
تاریخ : 1400/08/29
هفته نامه صدای خاک 36

هفته نامه صدای خاک 36

شماره : 36
تاریخ : 1400/08/14
هفته نامه صدای خاک 35

هفته نامه صدای خاک 35

شماره : 35
تاریخ : 1400/07/25
هفته نامه صدای خاک 32

هفته نامه صدای خاک 32

شماره : 32
تاریخ : 1400/07/10
ثبت نشریه در مگ لند

شما صاحب نشریه هستید ؟

با عضویت در مگ لند امکانات متنوعی را در اختیار خواهید داشت
ثبت نام ناشر
لطفا کمی صبر کنید !!